تظاهرات میلیونی ١۴ ژوئن پاریس در تاریخ جنبش کارگری ثبت خواهد شد

بیش از سه ماه است که جنبش کارگری فرانسه وارد مبارزه ای بی سابقه علیه تعرض گسترده نظم سرمایه داری علیه دستاوردهای خود شده است.
دولت حزب سوسیالیست فرانسه حدود چهار ماه پیش لایحه ای را به نام «قانون کار» یا الخمری (وزیر کنونی کار) ارائه داد. این قانون که در بیش از پانصد صفحه تهیه شده است بنیان قانون کار موجود را کاملاً به نفع کارفرمایان و سرمایه داران تغییر خواهد داد. هر چند در قانون کار موجود نیز در بیش از سی صد مورد دست و بال سرمایه دار برای اخراج کارگر، به کار واداشتن بیش تر او و غیره موجود است، اما همین قانون دارای بندهای فراوانی است که بخشی از حقوق کارگران را به یمن مبارزاتشان در بیش از یک سده تأمین می کند. اکنون رئیس جمهور فرانسوا اولاند، نخست وزیر مانوئل والس و وزیر کار مریم الخمری می خواهند همین بندها را نیز از قانون کار حذف کنند و وضعیت کاری زحمتکشان را به قرن نوزدهم میلادی عقب ببرند. البته این سه نفر در این کارزار تنها نیستند. کارفرمایان و اتحادیه اشان که «مدف» نام دارد، مجموعه ی رسانه های بزرگ فرانسه که در دست ۹ میلیاردر هستند، اتحادیه های زرد همچون ث. اف. د. ت. (کنفدراسیون دمکراتیک زحمتکشان فرانسه)، تعدادی اتاق اندیشه، حزب جمهوری خواهان (اپوزیسیون) و غیره در یک صف واحد قرار گرفته اند و هیچ ترفندی را برای تصویب قانون مذکور از نظر دور نمی کنند. آقای رئیس جمهور کارگران اعتصابگر و تظاهرکننده را اقلیتی ناچیز می داند. پی یر گاتاز، رئیس سندیکای کارفرمایان، ث. ژ. ت. (کنفدراسیون عمومی کار) را بی سروپا می نامد. هفته نامه هایی همچون لوپوآن دو دشمن فرانسه را داعش و ث. ژ. ت. تحلیل می کند. تلویزیون های خبری همچون ب. اف. ام. ت. و. کارگران مبارز را عقب مانده جلوه می دهد و یکی از سخنگویان حزب جمهوری خواهان می پندارد که ث. ژ. ت. دیوانه شده است!
هر چند کنسرت کرکننده ی دولت – کارفرمایان – رسانه های بزرگ – اتاق های اندیشه – اپوزیسیون اصلی کنونی در چارچوب حزب جمهوری خواهان در یک همنوازی بی سابقه شب و روز علیه معترضان ساز می زنند، اما نتوانستند پس از سه ماه افکار عمومی را به سمت خود بکشانند و بر اساس نظرسنجی هایی که خود اینان می کنند بیش از ۷٠ % مردم خواهان بازپس گیری لایحه موسوم به «قانون کار» هستند.
جنبش اعتراضی علیه قانون کار ابتدا با تظاهرات و اعتصابات یک روزه در ماه مارس ۲٠١۶ آغاز شد. اعتصابات در یک ماه اخیر بیش از پیش گسترده شدند و دیگر یک روزه نبودند. ترس و وحشت دولت و کارفرمایان زمانی بیش تر شد که شش پالایشگاه از هشت پالایشگاه نفتی که فرانسه دارد وارد اعتصاب نامحدود شدند. کارگران راه آهن و قطارهای شهری از روز نهم ژوئن وارد اعتصاب نامحدود شدند. کارگران برق با روشی خاص وارد اعتصاب شدند، آنان تولید برق را کم کردند و بهای آن را برای دو میلیون خانواده پایین آوردند. کارگران برق در حرکتی نمادین به یکی از ویلاهای پی یر گاتاز، رئیس مدف، سندیکای کارفرمایان، رفتند و نه فقط برق آن را قطع کردند، بلکه کنتورش را از جا درآوردند! اعتصاب چند روزه ی رفتگران در پاریس و بلوکه کردن مراکزی که زباله ها را می سوزانند، این شهر را با مشکلات فراوانی رو به رو کرد. اعتصاب کارگران بارانداز در شمال و جنوب ترخیص و بارگیری کشتی ها را به شدت مختل کرده است.
جنگ دولت، کارفرمایان و رسانه ها علیه مبارزات جاری فقط در تبلیغاتشان خلاصه نشد. زمانی که کارگران نفتگر اعتصاب نامحدود خود را اعلام نمودند، دولت اعلام کرد که فرانسه دارای مخازن استراتژیک سوخت است که می توانند برای صد و پانزده روز بنزین و گازوئیل به پمپ بنزین ها بفرستند. شرکت نفتی توتال از سویی اعلام کرد که در آینده برای سرمایه گذاری در فرانسه بیش تر سخت گیری خواهد کرد و از سوی دیگر به دولت اعلام کرد که به جای سی صد تانکر سوخت رسانی نه صد عدد از این کامیون ها را در اختیار می گذارد، این در حالی بود که ناگهان تعداد زیادی کامیون تانکر با شماره های غیرفرانسوی پیرامون پمپ بنزین ها دیده شدند. خلاصه این که دولت حزب سوسیالیست با یاری شرکت نفتی توتال که جزو شش شرکت بزرگ نفتی جهان است توانست تا حدودی اعتصاب کارگران نفت را بشکند. شهرداری پاریس نیز که اکنون در دست حزب سوسیالیست است اعلام کرد که از شرکت های خصوصی خواسته است که زباله ها را جمع آوری کنند.
قانون کار الخمری با استفاده از ماده چهل و نهم و بند سه قانون اساسی فرانسه از پارلمان گذشت. این ماده قانون اساسی به دولت اجازه می دهد تا قانونی را بدون رأی گیری از وکلای مجلس بگذراند. دولت مانوئل والس به این بند قانون اساسی متوسل شد چرا که می دانست که علیرغم اکثریت سوسیالیست در پارلمان کنونی دست کم چهل نفر از نمایندگان حزب خودش قرار گذاشته اند که رأی منفی به این قانون بدهند. این در حالی بود که در سال ۲٠٠۶، فرانسوا اولاند که در اپوزیسیون بود همین بند قانون اساسی را ضددمکراتیک نامیده بود! این قانون برای بررسی روز سیزدهم ژوئن به مجلس سنا رفت. از آن جایی که مجلس سنا دارای اکثریتی دست راستی است، اعلام شده است که سناتورها قصد دارند این قانون را بیش از آن چه هست علیه کارگران بنویسند! چنین بود که روز سه شنبه ١۴ ژوئن ۲٠١۶ برای نخستین بار در سه ماه اخیر اتحادیه های کارگری تصمیم گرفتند تظاهرات ملی در پاریس برپا کنند. لذا کارگران از شهرهای گوناگون به پاریس آمدند. تظاهرات که از میدان ایتالیای پاریس آغاز شد در مسیری طولانی با شرکت بیش از یک میلیون نفر می خواست خود را به میدان انولید برساند، اما پلیس پیشاپیش میدان مقصد را کاملاً محاصره کرده و بسته بود. در پایان تظاهرات عده ای از کارگران بارانداز که از شهرهای جنوبی فرانسه آمده بودند با پلیس درگیر شدند. متأسفانه یکی از گلوله های گاز اشک آور که پلیس به سمت تظاهرکنندگان فرستاده مستقیماً به گردن فردی خورده و او در وضعیتی بین مرگ و زندگی است. پلیس چند ساعت پیش تر برای نخستین بار از کامیون های آب پاش استفاده کرد و طبق معمول تعداد زیادی گلوله پلاستیکی نیز شلیک شدند. عده ای از جوانان خمشگین نیز شیشه های چند بانک و مغازه های زنجیزه ای چند ملیتی را شکستند. آنان همچنین ایستگاه های اتوبوس و تابلوهای تبلیغاتی را داغان نمودند.
پیش تر فیلیپ مارتینز، دبیر عمومی ث. ژ. ت. اعلام کرده بود که برخی از شرکت های اتوبوسرانی در شهرستان ها از آوردن کارگران این اتحادیه به پاریس سرباز زده اند، با این حال بیش از شش صد اتوبوس روز ١۴ ژوئن به پاریس آمدند.
هر چند رسانه های بزرگ، دولت، کارفرمایان و اپوزیسیون سیاسی دست راستی بیش از پیش به نقش ث. ژ. ت.، این اتحادیه کارگری صد و بیست ساله، در جنبش کنونی اشاره می کنند، اما در واقع چندین اتحادیه مبارزات کنونی را به پیش می برند. به جز ث. ژ. ت. که نخستین سندیکای فرانسه است، سندیکای کارگری اف. او. (نیروی کارگری)، یک اتحادیه دانشجویی، یک اتحادیه دانش آموزی و یک اتحادیه کارمندان با هم اینترسندیکا تشکیل داده اند. به جز این ها سندیکاهای دیگری از جمله اس. یو. د. (همبستگی) . ث. ان. ت. (سندیکای ملی زحمکشان) فعالانه در جنبش شرکت دارند. برای مثال اس. یو. د. که از ث. ژ. ت. رادیکال تر است دومین سندیکای کارگران راه آهن و قطارهای شهر است و بدون آن امکان راه اندازی اعتصاب در این بخش وجود نداشت. ث. ان. ت. نیز اتحادیه ای آنارکوسندیکالیستی است وفعالانه در تظاهرات ١۴ ژوئن پاریس شرکت کرد. آنارکوسندیکالیست های ث. ان. ت. در بخش هایی همچون ساختمان سازی، کارگران نظافت و بخش رایانه فعال تر است.
تظاهرات یک میلیون نفری روز ١۴ ژوئن در پاریس و به طور کلی جنبش چند ماه اخیر در فرانسه بی شک از این جنبه در تاریخ جنبش کارگری ثبت خواهد شد که برای نخستین بار زمانی که دولتی «چپ» بر سر کار بوده است به این گستردگی جنبش اعتراضی کارگری به راه افتاده است.
رسانه های بزرگ اعلام کرده بودند که تظاهرات ١۴ ژوئن جزو آخرین تلاش های ث. ژ. ت. خواهد بود. اما دفتر مرکزی این سندیکا دو تاریخ ۲٣ و ۲۸ ژوئن آینده را برای اکسیون های گسترده در سطح فرانسه در نظر گرفته است. این در حالی است که همه روزه در گوشه و کنار این کشور اکسیون های متعددی علیه قانون کار الخمری صورت می گیرند.
کارگران برای این که بتوانند در اعتصابات و تظاهرات روزهای آینده شرکت کنند، صندوق اعتصابی به شکل انلاین ترتیب داده اند. این صندوق در طی چند روز بیش از چهارصد هزار یورو جمع آوری کرد. البته اتحادیه ها همیشه مبالغی از حق عضویت هایشان را در صندوق های اعتصاب پس انداز می کنند. کارگر نفتگری هم به خبرنگار تلویزیونی گفت که او همیشه یک ماه دستمزد برای روزهای اعتصاب پس انداز دارد. کارگر دیگری نیز گفت که یک کشاورز به پیکت کارگران نفت آمد و یک هزار کیلو سیب زمینی برایشان آورد تا به خانواده هایشان بدهند!

نادر تیف
پاریس – شامگاه ١۴ ژوئن ۲٠١۶

جنبش «شب ایستادگان» در هفتاد و ششمین روز ماه مارس !

واکاوی جنبشی که جاری و ساری است، بی شک تلاش آسانی نیست. جنبش «شب ایستادگان» که از شب سی و یک مارس ۲٠١۶ در پاریس آغاز شد، از جمله ی چنین جنبش هایی است. پس بهتر است در ابتدا توضیحاتی درباره ی شکل گیری این جنبش به خوانندگان فارسی زبان داده شود و سپس نظری ذهنی به این جنبش داشت.
فرانسوا اولاند از حزب سوسیالیست در ماه مه سال ۲٠١۲ توانست در دومین دور انتخابات ریاست جمهوری فرانسه، رقیب خود، نیکولا سارکوزی را شکست دهد و جایش را برای پنج سال در کاخ الیزه بگیرد. سارکوزی که برای دومین بار نامزد ریاست جمهوری بود چنان مورد نفرت عمومی مردم و رأی دهندگان بود که به هر حال بخت بسیار اندکی برای پیروزی در بازی انتخاباتی داشت. با این حال اولاند به روش همیشگی سیاست مداران حرفه ای وعده های فراوانی به مردم داد و شاید بتوان گفت که با اظهار یک جمله، کفه ی ترازوی انتخاباتی را به سود خود سنگین نمود. وی در بزرگترین همایش پیش از انتخاباتی با تأکید بر این که سوسیالیست است گفت:«من فقط یک دشمن دارم و آن هم جهان مالی (فاینانس) است.»
سارکوزی در طی پنج سال ریاست جمهوری با وضع قوانین فوق لیبرالی چنان به دست آوردهای جنبش کارگری تاخت که حتا زردترین اتحادیه ها نیز به شکلی بی سابقه در دوران رقابت های انتخاباتی علیه او موضع گیری کردند. اما فرانسوا اولاند که دیگر در خیابان شانزالیزه جا خوش کرده بود نه فقط قوانین او را برنچید بلکه با وضع چند قانون دیگر پا را از او هم فراتر گذاشت. این دو قانون که به نام دو وزیرش قانون ماکرون و قانون الخمری – به ترتیب وزیر اقتصاد و کار – نامگذاری شده اند با واکنش های تندی از سوی جامعه و به ویژه جنبش کارگری روبه رو شدند. اما دولت فعلی که ریاستش بر عهده ی مانوئل والس است، و صد البته در هماهنگی با اولاند، هر دو قانون را با استفاده از اصل چهل و نه – سه قانون اساسی، اصل چهل و نهم، بند سوم، تصویب کرد. به عبارت دیگر این بند قانون اساسی جمهوری فرانسه به دولت اجازه می دهد که قانونی را بدون جر و بحث های همیشگی پارلمانی و وراجی های وکلای مجلس و بی رأی آنان به تصویب برساند. والس و اولاند می دانستند که در مجلس کنونی دارای اکثریت هستند، اما این را هم می دانستند که دست کم چهل تن از وکلای حزب سوسیالیست قصد دارند به قانون الخمری رأی مثبت ندهند. لذا تصمیم گرفتند اصل پیش گفته ی قانون اساسی را به اجرا بگذارند، اصلی که فرانسوا اولاند در سال ۲٠٠۶، زمانی که در اپوزیسیون بود، غیردمکراتیک نامیده بود!
پیش از آن که والس و اولاند برای شتاب در خدمت به جهان مالی، قانون کار الخمری را به تصویب برسانند و این گونه بسیاری از دست آوردهای جنبش کارگری را که در طی بیش از یک سده به دست آمده اند، یک جا بازپس بگیرند، اعتراضات فراوانی رخ دادند که از آن جمله اعتراضات و تظاهرات گسترده روز سی و یک مارس ۲٠١۶ در سراسر فرانسه بودند. در پایان این تظاهرات عده ای از تظاهرکنندگان تصمیم گرفتند که در پایان برخلاف گذشته به خانه هایشان برنگردند و به اعتراض شبانه در خیابان ها با اشغال میدان های اصلی شهرها یا حتا روستاها ادامه دهند. از آن جایی که این پیشنهاد با استقبالی گسترده و گرم مواجه شد، همان فعالان تصمیم گرفتند تا نام جنبش خود را جنبش شب ایستادگان بگذارند. آنان همچنین تصمیم گرفتند که برخی سنت های انقلابی فرانسه را زنده کنند. اگر در انقلاب بزرگ ١۷٨۹، انقلابیان تاریخ مذهبی و نام ماه ها را هم تغییر دادند، برای شب ایستادگان ماه مارس دیگر سی و یک روزه نیست و همچنان ادامه خواهد داشت. لذا روز پانزدهم ماه مه ۲٠١۶ برابر با هفتاد و ششمین روز ماه مارس جنبش شب ایستادگان بود!
هفتادوششمین روز ماه مارس ویژگی خود را داشت چرا که در این روز، بر اساس آن چه در میدان جمهوری پاریس اعلام شد، در بیش از سیصد شهر جهان و از جمله یک صد و پنجاه شهر فرانسه جنبش شب ایستادگان، جنبش گلوبال ایستادگان یا جهان ایستادگان را سازماندهی نمود. انتخاب روز پانزده مه در پیوند با پنجمین سال جنبش خشمگینان اسپانیا انتخاب شده بود و همگان شاهد بودند که در اسپانیا تظاهرات گسترده ای برپا شد.
پیش از پرداختن بیش تر به جنبش شب ایستادگان یادآوری نکته ای خالی از لطف نیست. جنبش شب ایستادگان بخشی از جنبش وسیع تر اعتراض علیه قانون کار الخمری است. اگر جنبش کارگری هدف خود را لغو قانون کار الخمری قرار داده است، جنبش شب ایستادگان می خواهد فرای لغو این قانون برود. به هر حال کل این جنبش در نوع خود منحصر به فرد است، چرا که به جرأت می توان گفت که برای نخستین بار در طی چهار دهه ی اخیر یک جنبش اجتماعی وسیع در حالی شکل می گیرد که دولت در دست سوسیال – دمکرات هاست. تجربه چهار دهه گذشته در فرانسه نشان می دهد که هر زمان سوسیال – دمکرات ها قدرت را در دست داشته اند، جنبش های اجتماعی و مطالباتی در فترت فرو رفته اند، چرا که آنان همچنان در برخی از اتحادیه های کارگری دارای نفوذ فراوانی هستند، نفوذی که مسلماً به ضرر کارگران تمام می شود.
جنبش شب ایستادگان از همان آغاز پیدایش خود را وارد مباحثی کرد که بخشی از آن ها همچون حصارهایی علیه خودش عمل کردند. واقعیت این است که بخش زیادی از مردم تمایل فراوانی برای مبارزه دارند، اما با توجه به ورشکستگی سیاسی احزاب و گروه های سنتی اعتمادی به آن ها ندارند. دو حزب سوسیالیست و جمهوریخواهان که نوبتی قدرت را با ابزار انتخاباتی می گیرند به نسبت کل جامعه اعضای اندکی دارند که از نیم میلیون نفر هم درنمی گذرند. برخی از احزاب دیگر مانند حزب کمونیست یا گروه های کوچک تروتسکیست با توجه به فروپاشی بلوک شرق و ورشکستگی ایدئولوژیک به طور بی سابقه ای فعالان خود را از دست داده اند و حتا در چارچوب های مورد علاقه ی پارلمانی که دارند شکست خورده اند. بیش تر اتحادیه های کارگری نیز که مجموع اعضایشان از مجموع اعضای احزاب به مراتب بیش تر است با بحران های خود و از جمله بوروکراسی درونی روبه رو هستند. همین واقعیات است که گفت و گوهای نخستین در جنبش شب ایستادگان را به آن جایی کشاند که نخواهند هیچگونه ارتباطی را با فعالان سیاسی و کارگری بپذیرند. زمانی هم که بخشی از فعالان جنبش شب ایستادگان تصمیم گرفتند برای تظاهرات روز اول ماه مه به سوی اتحادیه های کارگری مبارزتر بروند، موفقیت کمی به دست آوردند. تراژدی دیگر جنبش اجتماعی کنونی به ویژه در آن است که بی اعتمادی عمومی به احزاب و سندیکاها اصل تشکل یابی را به خودی خود زیر علامت سئوال برده است. هر چند وسایل نوین ارتباطی همچون اینترنت و شبکه های اجتماعی جایی مهم در پیشبرد امر مبارزاتی پیدا کرده اند، اما مسلماً هرگز نخواهند توانست جای مبارزه ی عملی و میدانی را بگیرند. برای مثال زنی به نام کارولین دوهاس که خود عضو حزب سوسیالیست است موفق شد طوماری اینترنتی را به امضای بیش از یک میلیون و چهارصد هزار نفر برساند که عملاً تأثیری در تغییر موضع قدرتمداران نگذاشت. جنبش شب ایستادگان توانست فوراً از طریق اینترنت رسانه های خود را از جمله یک رادیو، یک تلویزیون و چندین سایت راه اندازی کند، اما اگر صدها هزاران نفر در خیابان ها و میدان ها حضور پیدا نمی کردند، همین رسانه ها هیچ گونه نفعی برای جنبش نمی داشت.
هر چند جنبش شب ایستادگان در ابتدا فاقد هر گونه ساختاری بود، اما اندک اندک توانست به نوعی خود را سازماندهی کند. در حال حاضر این جنبش در پاریس دارای هشتاد کمیسیون مختلف است. این جنبش خود را دارای رهبر و حتا سخن گو نمی داند و فعالیت در چارچوب کمیسیون ها بر اساس علاقه افراد صورت می گیرد و تلاش می شود که مسئولیت گیری ها به صورت دوره ای باشد. هر کس یا گروهی از افراد که به موضوعی خاص علاقه مند هستند می توانند بدون هیچ محدودیتی کمیسیون خود را تشکیل دهند و از دیگران برای شرکت در آن ها دعوت به عمل آورند. هر روز در گوشه ای از میدان جمهوری کمیسیون های مختلفی تشکیل جلسه می دهند و هر کس که مایل است می تواند رشته سخن را به دست بگیرد و مسائل و نظراتش را بیان کند. برای مثال روز ١۵ مه کمیسیون هایی از قبیل کمیسیون آموزش و پرورش، کمیسیون آموزش توده ای، کمیسیون وکلای دادگستری، کمیسیون بی خانمان ها، کمیسیون تغییر قانون اساسی و حتا کمیسیون کر و لال ها در میدان حضور داشته و تشکیل جلسه دادند. در ضمن فعالیت های جانبی نیز شکل گرفته است مانند کتابخانه ایستاده که با پرنسیپی ساده عمل می کند، هر کس می تواند یک کتاب از کتابخانه بردارد به شرطی که یک کتاب یا بیشتر به کتابخانه بدهد تا دیگران از آن ها استفاده کنند. به جز این ها میزهای کتابی از انتشاراتی آنارشیستی در میدان برپا بود و در گوشه هایی دیگر میزی از حزب کمونیست فرانسه و همچنین میزی از حزب توده ی ایران به چشم می خورد. کنسرت رپی به مناسبت روز جهان ایستادگان صورت گرفت. پیش از آن هم ده ها نوازنده موسیقی کلاسیک نواختند. در چادری غذاهایی مهیا شده بود و بهای آن آزاد بود، بدین معنا که هر کس هر چه می خواست پرداخت می کرد، اما هر کس باید ظروف غذای خود را می شست.
شیوه ی فعالیت کمیسیون ها را می توان با نگاهی به کمیسیون بین المللی دریافت. فعالان این کمیسیون روز ١۵ مه در مجمع مردمی روزانه گفتند که کمیسیون خود را دو روز پس از آغاز جنبش تشکیل داده اند. اعضای کمیسیون بین المللی میزبان بیش از دویست و پنجاه نفر از کشورهای مختلف بوده اند که برای گفت و گو و تبادل نظر به پاریس آمده اند. کمیسیون بین المللی در گفت و گو با فعالان کشورهای مختلف به این نتیجه رسیده اند که باید بحث ها حول چهار محور پیش ببرند: آلترناتیوهای جامعه موجود، مقاومت هایی که می شود سازمان داد، مطالبات و ارتباطات. آنان همچنین به این نتیجه رسیده اند که فعالیت هایشان باید خودگردان و کاملاً افقی باشد و اشغال میدان ها در کشورها نقطه اشتراک جنبش در سطح بین المللی باشد. کمیسیون بین المللی در پایان کار خود در روز جهان ایستادگان به درخواست کارگرانی که در گرجستان در اعتصاب هستند عکسی از مجمع مردمی روز گرفت و برای آنان ارسال نمود. سپس از طریق تلفن با اسپانیا، انگلستان، ایتالیا، بلژیک و آلمان و تجمعات روز آن ها ارتباط و گفت و گو برقرار شد. فعالان کمیسیون گفتند که هدفشان را برگزاری تجمعات جهان ایستادگان هر پانزده روز یا هر سی روز یک بار گذاشته اند. پس از پایان گزارش فعالان کمیسیون بین المللی مجمع عمومی عادی روزانه کار خود را آغاز کرد. در این مجمع عمومی روزانه هر فردی که بخواهد می تواند در مورد موضوعی که مهم می داند صحبت کند و بقیه نیز می توانند موافقت یا مخالفت خود را اعلام کنند.
جنبش شب ایستادگان در حالی به فعالیت های خود ادامه می دهد که تاکنون چندین بار با حملات وحشیانه نیروهای پلیس روبه رو شده است. نیروهای پلیس که گاهی از گلوله های پلاستیکی و گاز اشک آور و غیره استفاده کرده اند بیش از پیش میدان بزرگ جمهوری پاریس را زیر کنترل خود گرفته اند. فرمانداری پاریس به بهانه های مختلف ساعات تجمعات شبانه را کوتاه کرده است. نیروهای راست و راست افراطی به شدت علیه جنبش شب ایستادگان موضع گیری کرده اند. ساکوزی، رئیس جمهور سابق گستاخی را به آن جا کشاند که در سخنرانی خود گفت:«کسانی که در جنبش شب ایستادگان شرکت می کنند، بی مغز هستند.» البته او زمانی که با اعتراض گسترده مواجه شد گفت که منظورش این بوده که نظراتشان بی پایه است! یکی دیگر از هم حزبی ها سارکوزی آشکارا خواستار ممنوعیت تجمعات شب ایستادگان شده است. سخنگوی جبهه ملی – حزب نئوفاشیست – که اکنون برای قدرت خیزهای بلندی برمی دارد، فعالان جنبش شب ایستادگان را «فاشیست» خوانده است! با این حال بر اساس نظرسنجی های صورت گرفته شصت درصد مردم از جنبش شب ایستادگان حمایت می کنند و هفتاد درصد خواهان بازپس گیری قانون الخمری شده اند.
جنبش شب ایستادگان در چنین شرایطی متولد شد. این جنبش توانسته است تاکنون برخی از اصول مانند عدم پذیرش تمرکز و رهبریت و افقیت مبارزه را در میان فعالان جا بیاندازد. جنبش آشکارا اعلام کرده است که قصد ندارد شخصیتی مانند تسیپراس در یونان به وجود بیاورد یا مانند پودموس در اسپانیا وارد بازی های انتخاباتی موجود بشود. با این حال این جنبش با تناقضات فراوانی روبه رو است و تاکنون موفق نشده است انسجامی نه در نظرات و نه در شکل ادامه ی فعالیتش به دست آورد و همین می تواند آن را به سوی کم رنگ شدن و خاموشی ببرد. با این حال در بدترین حالت این جنبش می تواند نوید بخش مبارزات گسترده ضدسرمایه داری و ساختن جامعه ای به جز جهنم موجود برای آینده باشد.
نادر تیف
١۷ / ۵ / ۲٠١۶
پی نوشت: برای اطلاعات بیشتر سایت جنبش شب ایستادگان به زبان های مختلف:
nuitdebout.fr

طبقه ی کارگر و تشکل یابی از دیدگاه باکونین

(ترجمه ای به مناسبت اول ماه مه ۲٠١۶)

نویسنده : رنه برتیه (**René Berthier)
برگردان : نادر تیف

دشمن اصلی طبقه ی کارگر استثمار سرمایه داری است. باکونین بر این باور بود که امروز دولت با هر شکلی که دارد و با عطف توجه به قدرت سرکوبگرش ضامن همین استثمار است. وی سپس می افزاید که پرولتاریا باید «تمام نیروی خودش را» برای «متشکل شدن علیه بورژوازی و دولت» گردآوری کند.
باکونین همچنین معتقد بود که میان هدف و وسایل رسیدن به آن رابطه ای مستقیم و لازم وجود دارد. لذا باید اشکال و ماهیت هدف دقیقاً بررسی گردد. مارکس گفته بود که دستورالعملی برای انقلاب ندارد. باکونین می دانست که در این مورد با مارکس و سوسیال دمکرات ها اختلاف نظر دارد. او در کتابی به نام نوشته ها علیه مارکس که در جلد سوم مجموعه آثارش موجود است، چنین نوشت:«برنامه ی سیاسی، فرای جملات کلی، باید دقیقاً مشخص نماید که چه بر جای نهادهایی می گذارد که می خواهد سرنگون یا اصلاح کند.»
پرولتاریا و تشکل
باکونین به این نکته به خوبی توجه کرد که شکل های فعالیت و سازماندهی پیشنهادی مارکسیست های آلمانی با اهدافشان همخوانی دارد. آنان خواهان تشکیل دولت جمهوری خواه ملی و به زعم خودشان خلقی بودند. بی جهت نیست که مارکسیست های آلمانی وادار شدند با بورژوازی پیشرو متحد گردند. گروه های مختلف واحدهای انجمن بین المللی زحمتکشان (انترناسیونال اول، از این پس ابز) در زوریخ برنامه ی دمکرات های سوسیالیست آلمان را پذیرفتند و به قول باکونین به «ابزاری در دست رادیکالیسم بورژوایی» تبدیل شدند.
باکونین در نوشته ها علیه مارکس مثالی از وکیلی به نام امبرنی می آورد. او که عضو حزب رادیکال و ابز بود در «برابر شهروندان بورژوا به نیابت از ابز متعهد شد که در سال جاری (سال ١٨۷۲) هیچ اعتصابی رخ نخواهد داد.» جیمز گیوم هم یادآوری می کند که امبرنی نامزد عضویت در شورای بزرگ ابز بود و از کمیته ی محلی آن خواسته بود تا کارگران را برای رأی به وی بسیج کند. این در حالی بود که کارگران ساختمان می خواستند علیه کارفرمایان برای کاهش دستمزدها اعتصاب راه بیاندازند. فدراسیون ژوراسی علیه معامله ای که امبرنی پیشنهاد کرده بود، موضع گیری کرد. کروپوتکین در آن زمان در ژنو بود. او نیز در کتاب دور و بر یک زندگی نوشت:«اوتین به من گفت که راه اندازی اعتصاب در وضعیت کنونی برای انتخاب امبرنی فاجعه بار خواهد بود.» باکونین در نامه ای به «همراهان فدراسیون ژوراسی» در فوریه و مارس ١٨۷۲ نوشت:«هر بار که انجمن های کارگری با سیاست های بورژوایی همراهی می کنند به ضررشان تمام می شود و آنان را به ابزار بورژواها تبدیل می کند.»
باکونین در نامه ای دیگر که در شماره ی ۸ نشریه آزادی چاپ بروکسل روز ١ اکتبر ١۸۷۲ منتشر شد، نوشت که راهبرد پارلمانتاریستی سوسیال دمکراسی آلمانی منجر به عقد «پیمان سیاسی تازه بین بورژوازی رادیکال یا آن چه چنین نامگذاری شده است و اقلیت هوشمند و محترم پرولتاریای شهرها…» می گردد.
نظر کلی باکونین بر این اساس قرار داشت که تشکل زحمتکشان در شکلی که می گیرد نمی تواند با الگوی تشکلات جامعه بورژوایی همخوانی داشته باشد و باید بر اساس التزامات درونی مبارزه ی کارگری باشد که می خواهد جامعه ای دیگر بسازد. وی بر این باور است که شیوه ی سازماندهی پرولتاریا را اشکال ویژه ی مبارزاتش در محل کار تعیین می کند. واحد پایه ای سازمان زحمتکشان در کارخانه، یعنی در جایی است که استثمار می شوند. واحدهای مبارزاتی کارگری در کارخانه ها افقی (یا اگر خواسته شود جغرافیایی) گسترش می یابد و عمودی هر بخش صنعتی را دربرمی گیرد. مارکس و انگلس هیچ فرصتی را برای تمسخر باکونین از دست ندادند و وی را متهم به بی اعتنایی به سیاست کردند. چرا که به نظر آنان شیوه ای که باکونین پیشنهاد می کرد کارگران را کاملاً از هر چشم انداز پارلمانتاریستی دور می نمود. پارلمانتاریسم یگانه ی شیوه ی مبارزاتی سیاسی برای مارکس و انگلس بود. البته انگلس کاملاً به کنه نظر باکونین پی برده و آن را خوب فهمیده بود. انگلس در نامه ای به تئودور کونو به تاریخ ۲۴ ژانویه ١۸۷۲ نوشت:«انترناسیونال باکونین برای مبارزه ی سیاسی نیست، بلکه می خواهد به محض برچیدن دولت قدیمی، تا آن جایی که ممکن است به ایده آل باکونینیست برای جامعه ی آینده نزدیک گردد.»
انگلس به درستی نظر باکونین را خلاصه کرد، نظری که بعدها به آنارکوسندیکالیسم شهرت یافت. اگر ملغمه ی همیشگی مبنی بر این که باکونین به مبارزه ی سیاسی اهمیت نمی دهد چرا که مخالف پارلمانتاریسم است را به کناری بگذاریم، او چیز دیگری به جز آن چه در پی می آید، نمی گوید:
– سازماندهی زحمتکشان باید به شیوه ای صورت بگیرد که تا حد امکان به جامعه ای نزدیک باشد که طبقه ی کارگر می خواهد بسازد؛
– سازماندهی طبقاتی زحمتکشان که وسیله ای در مبارزه علیه سرمایه داری است الگویی برای سازماندهی جامعه ای است که پس از سرنگونی بورژوازی به وجود می آید. در همین جاست که باید بن مایه ی «نابودی دولت» درک گردد. نابودی دولت چیز دیگری نیست به جز جایگزینی سازمان طبقاتی بورژوایی با سازمان طبقاتی پرولتاریا.
این سازمان طبقاتی پرولتاریا افراد را به عنوان زحمتکش ابتدا در محل کار و سپس در ساختاری بین حرفه ای متشکل می کند. چنین ساختار دوگانه ای بر اساس الگوی فدراتیو به شکل افقی و عمودی تا سطح ملی و بین المللی گسترش می یابد.
خلاصه این که سازمان طبقاتی زحمتکشان که در دوران استیلای سرمایه داری ابزار مبارزاتی است، در عین حال الگوی سازمان سیاسی جامعه پس از انقلاب است. این است نظر پایه ای باکونین که بعدها نام آنارکوسندیکالیسم می گیرد و زمانی که ساختار افقی یا جغرافیایی ( بورس های کار*) با ساختار حرفه ای کارگران (سندیکاها یا اتحادیه ها) ادغام می گردند. نظریه پردازان مارکسیست همگی چنین شکل تشکل کارگری را رد کردند به جز پانکوک که نوشت:«مبارزه طبقاتی انقلابی پرولتاریا علیه بورژوازی از به دست گرفتن دستگاه تولید و در نتیجه تولید اجتماعی جدا نیست. شکل تشکل طبقاتی در این مبارزه در عین حال شکلی است که روند جدید تولید خواهد داشت. (پانکوک، شوراهای کارگری، صفحه ۲۷٣).
باکونین بر این باور بود که کارگران در مبارزه روزمره خود تشکیل طبقه می دهند، لذا شکل سازماندهی اشان نیز باید با این لزوم همخوان باشد. این در حالی است که مارکس تشکیل احزاب سیاسی ملی را برای گرفتن قدرت پارلمانی پیشنهاد می کرد. باکونین می گوید که در این جاست که ما راه خود را از سوسیال دمکراسی آلمان جدا می کنیم:«اهدافی که ما دنبال می کنیم اختلاف زیادی با سوسیال دمکراسی آلمان دارد، لذا ما به توده های کارگر تشکلی اساساً متفاوت پیشنهاد می کنیم.»(به رفقای فدراسیون واحدهای بین المللی ژورا، مجموعه آثار، جلد سوم، صفحه ۷۴).
نظر باکونین «اختراع» وی نبود، چرا که این نقل قول تاریخ سال ١۸۷۲ را دارد، اما ما آن را در متن کوتاهی از سزار دوپائپه پیدا می کنیم که مورخ ١۸۶۹ و عنوانش «نهادهای کنونی ابز از زوایه آینده اشان» است. دوپائپه، انقلابی بلژیکی بر این باور بود که تشکلات پرولتری که در زیر حاکمیت بورژوازی شکل می گیرند، نمایانگر سازماندهی جامعه پس از سرنگونی آن هستند. دوپائپه نوشت:«ما می خواهیم نشان دهیم که ابز نمونه جامعه آینده را نشان می دهد و نهادهایش با اصلاحاتی که خواهند داشت نظم اجتماعی آینده را شکل می دهند.» فراموش نکنیم که فعالان بلژیکی با آلیانس مخالفت ورزیدند، هر چند پشتیبانی خویش را با برنامه اش اعلام کرده بودند. لذا میان آنان و هواداران نظرات باکونین در ابز نزدیکی هایی وجود داشت و در عین حال مخرج مشترک هر دو دسته قطعاً نظرات پرودون بود.
ما دیدیم که واحد کارگری ساختار بین حرفه ای است که در مکانی شکل می گیرد و «شامل همه کارگران مشاغل مختلف می گردد. در آن اموری که کارگران بدان علاقه مند هستند، بررسی می گردد.» دوپائپه می گفت که این واحد «نوعی از کمون» است و باکونین نامش را «واحد مرکزی» گذاشت.
دوپائپه نام نهادی را که «انجمن های مقاومت» را در خود جای می دهد شورای فدرال گذاشت و باکونین همین نهاد را محلی برای به هم پیوستن «واحدهای شغلی» کارگران دانست که همانا اتحادیه ها یا سندیکاهای کارگری هستند. واحدهای شغلی کارگرانی را متشکل می کند که دارای یک شغل هستند. واحدهای شغلی به کارگران می آموزند که «در مورد منافع خود بحث کنند، بهای فروش و هزینه های تولید را مشخص نمایند تا بتوانند توانایی های خود را بسنجند. انجمن های مقاومت محلی برای سازماندهی کار آینده هستند.» دوپائپه سپس افزود که انجمن های مقاومت به کارگاه های تعاونی تبدیل خواهند گردید.
دوپائپه مجموعه نهادهایی را که طبقه ی کارگر خود تشکیل داده بود از نظر گذراند که از جمله این ها بودند: شرکت های تعاونی مصرف که جای بازرگانی کنونی را می گیرند، صندوق های همیاری تأمین اجتماعی و پس انداز که جایگزین شرکت های بیمه می گردند، شورای عمومی بین المللی روابط بین کشورها را تنظیم می کند و دیگر جایی برای دیپلمات ها و جنگ ها نخواهد بود.
کارگرانی که در کنگره بروکسل گردهم آمدند خواستار «آموزش کامل» شدند که دربرگیرنده ی آموزش حرفه ای و در عین حال علوم گوناگون باشد. این خواسته ی کارگران از آن لحاظ مطرح شد که انسان در صورتی می تواند رشد و تعالی پیدا کند که علاوه بر کار به مسائل مختلف نیز آگاه باشد. پس از این که کارگران چنین خواستی را مطرح کردند، باکونین مطلبی در نشریه برابری نوشت و از «آموزش کامل» دفاع کرد.
دوپائپه می گفت که واحدها در فدراسیون ها به یک دیگر مرتبط می شوند. این ارتباط منطقه ای و کشوری خواهد بود. فدراسیون ها دربرگیرنده ی گروه هایی خواهند بود که واحدها تشکیل می دهند و در عین حال گروه هایی را در بطن خود خواهند داشت که دربرگیرنده ی پیکره های مختلف شغلی خواهند بود، چنین گروه هایی در کمون ها نیز موجود خواهند بود. در چنین حالتی می توان کار را در کمون ها و در سطح تمام یک کشور سازماندهی نمود.
«ما اکنون بر این گمانیم که ابز در بطن خود تمام نهادهای جامعه ی آینده را دارد. در هر کمونی می توان واحدی از انترناسیونال داشت و این چنین جامعه ی آینده را پی ریزی نمود و جامعه ی کهن را فروپاشاند.»
دوپائپه کار دیگری به جز تعریف لغو دولت نمی کند. باکونین نیز همین تلاش را پی می گیرد و این پرسش که کدامیک دنبال روی دیگری بوده است مطرح نیست. آنارشیسم باکونین برخاسته از نظرات فدرالیست پرودون است که او توانست از فعالیت های کارگران سوئیسی، در مدت اقامتش در این کشور، استنتاج کند. نظراتی که باکونین و دوپائپه در مورد تشکل یابی پرولتاریا برای سازماندهی جامعه ی آزاد ارائه کردند در دورانی مطرح شدند که چنین خواستی جست و جو می شد.
اکنون می توان گفت که لنین به نوعی نشان داد که باکونین و دوپائپه حق داشتند. ما خوب می دانیم که بلشویک ها در ابتدا با نهادهای «طبیعی» که در دوران عروج مبارزات کارگران در شکل شوراها تجلی یافتند، مخالف بودند. به همین دلیل بود که بلشویک ها در انقلاب ١٩٠۵ خواستار انحلال شوراها شدند چرا که آن ها را مخل حرکت حزب خود ارزیابی می کردند. کمیته ی حزبی پتروگراد حتا ضرب الاجلی با این مضمون صادر کرد که «شورای نمایندگان و کارگران نمی تواند به حیات خود به عنوان سازمان سیاسی ادامه دهد و سوسیال دمکرات ها باید از آن خارج گردند چرا که با توجه به محتوای آن، این شورا به گسترش جنبش سوسیال دمکرات آسیب می رساند.»
زمانی که لنین به روسیه بازگشت، بلشویک ها وادار شدند به اهمیت شوراهای کارگری، که خودجوش تشکیل شده بودند، تن دردهند به طوری که فعالان اروپایی گمان کردند که بلشویک ها آنارشیست شده اند. لنین در تزهای آوریل سیاست هایی را به حزب تحمیل کرد که تا پیش از نگارش آن ها به کلی در مقابل سیاست هایش بود. از این پس می باید کارگران را مسلح کرد، شعار تمام قدرت به شوراها مطرح شد و علیه پارلمانتاریسم موضع گیری گردید. نزدیک ترین هواداران لنین به این تغییر سیاست ها با دیدی انتقادی می اندیشیدند. یکی از همکاران قدیمی لنین و عضو پیشین کمیته مرکزی که گلدبرگ نام داشت پس از خوانش تزهای آوریل لنین نوشت:«جای خالی آنارشیست بزرگ، باکونین دوباره پر شده است. آن چه ما در تزهای آوریل می خوانیم نفی کامل دکترین سوسیال دمکرات و کلیت نظریه ی مارکسیسم علمی است. این تزها بهترین تبلیغی است که می توان برای آنارشیسم کرد.» (به نقل از کتاب لنین نوشته ی دیوید شوب، صفحه ١۷٣)
لنین خوب فهمیده بود که ساختار تشکیلاتی محرک مردم همان است که آنان را با مسائل مبارزاتی مستقیماً درگیر می کند و این ساختار نیز چیزی به جز شوراها و کمیته های کارخانه نبود. اگر بلشویک ها در این مقطع از سیاستی خلدست مارکسیستی دنبال روی می کردند در بهترین حالت به جناح رادیکال چپ پارلمانی تبدیل می شدند. کامنف موضع لنین را در تزهای آوریل نپذیرفتنی دانست چرا که به زعم او «انقلاب بورژوا دمکراتیک با این موضع گیری خاتمه یافته تلقی می گردد و انقلاب فوراً به انقلاب سوسیالیستی تحول می یابد.»
نهمین شرط از بیست و یک شرط عضویت در انترناسیونال سوسیالیست چند سال بعدتر نیز در عمل درستی نظرات باکونین را به نوعی نشان داد. این شرط به هر حزب کمونیستی توصیه می کرد که در سازمان های توده ای طبقاتی کارگری سلول هایی تشکیل دهند تا با «فعالیتی آگاهانه و پیگیر اتحادیه ها (سندیکاها) را کمونیست» نمایند. چنین بود که مثلاً در فرانسه در سال های ۲۵ – ١٩۲۴ سلول های حزب کمونیست در کارخانه ها تشکیل شدند و این حزب با این اقدام بلشویکی شد. این در حالی بود که تا پیش از آن نهاد پایه ای حزب واحدهای شهری بودند که مشغول تبلیغات برای شرکت در انتخابات و فعالیت پارلمانی بودند. حزب بلشویکی شده ی کمونیست فرانسه با پی ریزی سلول های کارگری در کارخانه، بی آن که مبارزات پارلمانی را رها کند، تصمیم گرفت به جایی پای بگذارد که «دو طبقه ی اصلی» جامعه سرمایه داری حضور دارند.
ژاک دوکلو (دبیر اول حزب کمونیست فرانسه بین ١٩۵٣ – ١٩۵٠) در صفحه ی ۵ جزوه ای با عنوان به عضو جدید نوشت:«کارخانه مرکز اعصاب جامعه مدرن است و در کانون مبارزه طبقاتی قرار دارد. به همین جهت برای تو که کمونیست هستی کارخانه باید مرکز فعالیت های کمونیستی باشد.»
پی یر سمار (یکی دیگر از رهبران حزب کمونیست فرانسه) پیش از دوکلو در کنگره ی پنجم که در شهر لیل برپا شد، گفت:«واحدهای شهری کمی از کارفرمایان دور بودند. اما سلول هایی که در کارخانه ها تشکیل می شوند بسیار نزدیک تر هستند.» سلول های کارگری که «نیروی پایه ای تشکیلات حزب» ارزیابی شدند فقط به این جهت تشکیل نشدند که انتخابات گرایی انترناسیونال دوم و جناح مارکسیستی ابز را کمرنگ کنند، بلکه به این جهت هم بود که سدی در برابر سندیکالیسم انقلابی ایجاد نمایند که از بطن نظرات باکونینی انترناسیونال اول بیرون آمده بود. باید هر طور می شد جلوی خودسازمانیابی کارگری را در اتحادیه ها یا سندیکاهای انقلابی می گرفت.
سومین کنگره ی حزب کمونیست فرانسه در سال ١٩۲۴ تشکیل سلول های کارگری را در کارخانه ها محتمل دانست. پی یر مونات که خود عضو حزب بود شدیداً علیه چنین احتمالی موضع گیری کرد چرا که معتقد بود در چنین صورتی سندیکا زیر فرمان حزب قرار می گیرد. (مونات، کارگر چاپخانه در سال ١٩۲٣ به حزب کمونیست پیوست، اما سال بعد از آن به علت دفاع پیگیر از سندیکالیسم انقلابی از حزب اخراج شد. توضیح مترجم) حزب پس از این کنگره مدام علیه گرایشی که در اعضای پایه ای وجود داشت که خواستار تقدم فعالیت در سندیکا بود، موضع گیری کرد. مثلاً در صفحه ی ٣ کتابی با عنوان زندگی حزب در اکتبر ١٩۶۶ می خوانیم:«این نظر که سندیکا به تنهایی برای مبارزات کارگری کافی است بارها محکوم شده است چرا که به نقش حزب در کارخانه خسارت زیادی وارد می کند.»
پس ما می بینیم که مارکسیست ها سال ها وقت گذاشتند تا در اواسط دهه ی بیست سده ی بیستم میلادی دریابند که بر اساس اصل باکونینی باید در محل استثمار، یعنی در کارخانه به مبارزه با آن پرداخت. کارخانه گرانیگاه مبارزه و جایی است که ساختار پایه ای تشکل کارگری به وجود می آید.
نظر باکونین را خلاصه کنیم:
یکم: روش و شکل تشکل زحمتکشان نتیجه ی تاریخ هستند و از عمل و تجربه ی روزمره مبارزات زاده می شوند. همه ی طبقات بالنده در زمانی که زیر سیطره ی طبقات میرنده بودند، شکل دهی به تشکلات خود را آغاز کرده اند.
دوم: شکل تشکیلاتی بورژوازی شهروندان را فقط در چارچوب های پارلمانتاریستی به رسمیت می شناسد و آنان را افرادی ایزوله می پندارد. چنین است که قدرت واقعی که همانا قدرت کنترل وسایل تولید است در دست صاحبان آن باقی می ماند.
سوم: سازمان طبقاتی زحمتکشان دربرگیرنده ی شهروندان نیست، شامل تولیدکنندگان است، حال هر نامی می توان به این سازمان داد: سندیکا، شورای کارگری، کمیته کارخانه. ساختار چنین سازمانی طبقاتی باقی می ماند.
چهارم: اصلی که این سازمان بر رویش بنا می گردد فدرالیسم است.
گذار از جامعه ی استثمارگر به جامعه ی بی استثمار نمی تواند همانند تغییر یک جامعه ی استثمارگر به دیگری باشد. باکونین این درس مهم را با واکاوی مارکسی انقلاب فرانسه به جای گذاشت. باکونین در کتابش با عنوان نوشته ها علیه مارکس در سال ١٨۷۲ نوشت:«همه انقلاب های تاریخ، حتا انقلاب کبیر فرانسه، با تمام شکوهی که داشتند محصول مبارزه بین طبقاتی بوده اند که می خواسته اند ابزار امتیازاتی را که دولت در اختیارشان می گذارد در دستان خود حفظ کنند و لذا به مبارزه ای برای تسلط بر و استثمار توده ها منجر شدند.» سپس باکونین می افزاید که دولت شکل ویژه ی سازماندهی است که طبقات استثمارگر بر می گزینند و از آن جا نتیجه می گیرد که طبقه ی کارگر نمی تواند از این شکل ویژه برای گذار به جامعه ی بی استثمار استفاده کند. با این پیش فرض است که باید مفهوم لغو یا نابودی دولت درک گردد. پرواضح است که مفهوم لغو دولت این نیست که هیچ سازماندهی دیگری جایش را نگیرد، بلکه منظور این است که دولت در هر شکلی که بگیرد لزوماً و قطعاً به دولتی استثمارگر و بورژوایی تبدیل می گردد. پس اگرتشکل زحمتکشان می خواهد جامعه ای نوین بسازد و طرحی نو بریزد، نمی تواند هدفش را «فتح» قدرت یا دولت در نظر بگیرد. باکونین در نامه ای به رفقای فدراسیون واحدهای بین المللی ژورا و در بخشی که مسئله برنامه را مطرح می کند، می نویسد:«شیوه و ماهیت سازماندهی طبقه ی کارگر نمی تواند به ماهیت هدفش وابستگی نداشته باشد.»
شاید چنین سازماندهی طبقاتی کارگری تاکنون وجود نداشته است، اما دلیلی نیز برای «اختراع» آن نیست. چنین سازمانی اتوپیا، به این معنا که باید در ذهن روشنفکران به وجود آمده باشد، نیست. این سازماندهی از فعالیت واقعی روزمره طبقه ی کارگر بیرون می آید. چنین است که تجربه ی طبقه ی کارگر چنین سازمانی را در شکل های نطفه ای می آفریند تا به سوی جامعه آزاد و بی استثمار گام بردارد. تمام هم و غم باکونین در واپسین سال های زندگی اش و در زمانی که «آنارشیست» شد، فعالیت در این جهت بود. توضیحات باکونین در باره ی آگاهی کارگری و سازمان زحمتکشان نتیجه ی ذهنیات او نبود، بازتاب مشاهداتش در صحنه ی مبارزه و زندگی و کار کارگران در محیط هایی بود که او حضور پیدا کرده بود.
عروج جنبش های اجتماعی در سراسر اروپا موجب گردید که انجمن بین المللی زحمتکشان (ابز یا انترناسیونال اول) چنان گسترشی پیدا کند که تا آن زمان بی سابقه بود. هر چند دولت ها این جنبش های اجتماعی را شدیداً سرکوب کردند، اما ابز به پشتیبانی از آن ها ادامه داد و به آن ها دامن زد. درست در این مقطع بود که باکونین عناصر نظریه اش را برای تشکل یابی یا سازماندهی زحمتکشان با مشاهدات میدانی پروراند. باکونین حتا گفت که هدفی به جز «بازتاب اندیشه ها و سخنان» کارگران ندارد.
زمانی که باکونین از اتحاد برای صلح و آزادی بیرون آمد، دیگر اصول عمومی اندیشه ی سیاسی اش پخته و روشن شده بودند. با این حال اصل بزرگی در آن ها غایب بود و آن هم دیدگاهی برای راهکارها و راهبرد تشکیلاتی جنبش کارگری بود. این نقیصه با مشاهدات او از فعالیت های کارگری زمان خودش برطرف شد و او توانست اصول عمومی برای سازمانیابی طبقه ی کارگر را در نوشته هایش ارائه کند.
«واحدهای شغلی» و «واحدهای مرکزی»
باکونین در پاریس با نظرات پرودون در مورد فدرالیسم که ستون فقرات فعالیت های عملی آنارشیسم را تشکیل می دهد، آشنا شد. پرودون خود می گفت که فدرالیسم در زمانی که او دور و برش شروع به قلمفرسایی کرد، مقوله ی جدیدی است. بی جهت نیست که این واژه در نوشته های مختلف او منظرهای گوناگونی دارد. در آن زمان واژه ی فدرالیسم با توجه به آن چه از انقلاب کبیر فرانسه به جای مانده بود، باری تحقیرآمیز داشت به طوری که تشتت و انشعاب را می رساند. فدرالیسم برای ژاکوبینیست های تمرکزگرا به معنای تخریب وحدت و اقتدار ملی بود. آنان بر این باور بودند که اقتدار ملی نمی تواند بدون تمرکزگرایی سیاسی به وجود بیاید. آیا شگفت آور است که بعداً مارکس هم همین نظر را داشت؟ ژاکوبینیست ها که رقبای پرودون بودند، او را پس از شکست انقلاب ١٨۴٨ ناسزاگویانه، «فدرالیست» می نامیدند. اما وی وقعی بدانان نگذاشت و برعکس فدرالیسم را به پرچمی برای ابراز نظراتش تبدیل کرد.
باکونین بین سه نظریه پرداز آنارشیسم به مسئله ی فدرالیسم پرداخت بی آن که مانند آنان نقشی اولیه در آن داشته باشد. منظور همان انجمن بین المللی زحمتکشان است که باکونین سال ها پس از بنیان گذاری به آن پیوست. باکونین تا پیوستنش به این تشکل فقط شناختی نظری از فدرالیسم داشت و آن را هم با خوانش آثار پرودون به دست آورده بود.
ساختاری که انترناسیونال اول داشت تفاوتی با یک انجمن کارگری از نوع سندیکایی نداشت. یک شورای عمومی وظیفه داشت که «انجمن های مختلف کارگری را با یک دیگر چنان در ارتباط قرار دهد که کارگران هر کشور بتوانند دائماً در جریان جنبش های هم طبقه ای هایشان در کشورهای دیگر قرار بگیرند.» این جمله دارای اهمیت به سزایی است، چرا که در همین جا بود که اختلافات هواداران نظرات مارکس و طرفداران نظرات باکونین در ابز برجسته شدند. اختلاف آنان بر سر نقش شورای عمومی آغاز شد. چنین بود که مارکسی ها خواهان تمرکزگرایی و باکونینی ها طرفدار فدرالیسم شدند.
باکونین به واحدهای بین الملل در سوئیس توجه کرد. او فقط مشاهداتش را به رشته ی تحریر درآورد بی آن که چیزی از خود ابداع نماید، اما از همین جا به یک نظریه ی واقعی سازماندهی دست یافت. از نوشته های گوناگون باکونین در رابطه با سازماندهی طبقه ی کارگر چنین برمی آید که او آن را به شکل دو ساختار مکمل هم می بیند، یکی عمودی و صنعتی و دیگری افقی و بین حرفه ای.
کارگران در ساختار افقی نخست گرد هم می آیند و متشکل می شوند «نه بر اساس نظر خاصی بلکه بر پایه ی ملزوماتی که شغل مشترکشان دارد.» وی در کتاب اعتراض به الیانس می نویسد:«واقعیت اقتصادی یک صنعت خاص با شرایط ویژه ای که دارد و با توجه به روشی که سرمایه برای بهره برداری از آن برمی گزیند بین کارگران همبستگی را به وجود می آورد که برخاسته از وضعیتشان در آن شاخه ی صنعتی و رنج هایشان است. همین هاست که بن و پایه ی واقعی وحدتشان را تشکیل می دهد. نظری که از درون این واقعیت برمی خیزد پس از توضیح و تبیین چنین مشاهده ای صورت می گیرد.»
واحدهای شغلی برای گسترش خود راه طبیعی را می پیمایند، آن ها از حرکت آغاز می کنند تا به نظر برسند. باکونین بر این نکته پافشاری می کند که افراد اندکی حاضراند به نظرات تجریدی تن دردهند. بورژواها و پرولترها بیش از هر چیز به واقعیات تکیه می کنند. باکونین می گفت برای این که پرولتاریا به ابز توجه نماید باید نظراتی عمومی را ارائه کرد که «در پیوند واقعی و زنده با رنج هایش» باشند.
باکونین آلام روزمره کارگران را از منظر مشخصشان معرفی و تأکید می کند که آن ها ویژه هستند و علل کلی و دائمی دارند. اما توده کارگر که وادار شده است با رنج امروز را به فردا برساند و «به زحمت فراغتی می یابد که به آینده بیاندیشد» دردهایش را می شناسد چرا که دقیقاً و منحصراً با آنها درگیر است و هیچ گاه به عمومیت آن نظر نمی افکند.
برای این که بتوان پرولتاریا را حساس کرد باید همواره با او «نه از دردهای عمومی طبقه ی کارگر جهانی، بلکه از رنج های روزمره اش» سخن گفت. باکونین در اعتراض به الیانس می نویسد:«باید با کارگر از شغل مشخصی که دارد و وضعیتش در محلی که کار و زندگی می کند، سخن گفت. باید از سختی و ساعات طولانی کار روزانه حرف زد. باید بر ناچیزی دستمزدها انگشت گذاشت. باید دشمنی کارفرما را با کارگر برجسته کرد. باید گرانی نان و بنشن را توضیح داد و باید روشن کرد که چرا کارگر نمی تواند با ثمره ی کارش به راحتی نیازهای خانواده اش را تأمین نماید.»
باید به کارگران راهکارهای بهبود وضعیتشان را پیشنهاد کرد بی آن که در همان آغاز از روش های انقلابی سخن گفت. چرا که احتمال دارد با توجه به پیشداوری های مذهبی و سیاسی چنین روش هایی را نپذیرند. باکونین در همان نوشته، می افزاید:«پیشنهاد روش هایی که طبیعی هستند و از تجربه ی روزمره کارگران می آیند موجب می شود که آنان ردشان نکنند.»
آگاهی انقلابی خودبه خود و خودجوش نیست. این نظر باکونین با بدفهمی های فراوانی مواجه گردید. باکونین بر این باور بود که آگاهی انقلابی کارگران پله به پله و در پیوند با تجربیات روزمره اشان حاصل می گردد. برای این که کارگر بتواند به چنین آگاهی انقلابی برسد، باید بتواند بار سنگین پیشداوری های سیاسی و مذهبی را ازسر باز کند. نمی توان به ضرب و زور کارگر را انقلابی کرد. آموزش می خواهد، آموزشی برآمده از آن چه او زیسته است و در پیوند با دیگر زحمتکشانی که پیشتر متشکل شده اند.
ارتباط کارگر تازه به میدان مبارزه آمده به او می آموزد که همبستگی موجود میان کارگران همکار در مشاغل دیگر نیز وجود دارد و می تواند در میان کارگران تمام یک محل نیز وجود داشته باشد. باکونین می نویسد:«همبستگی بین کارگران مشاغل مختلف به ضرورت تبدیل شده است، چرا که کارفرمایان بخش های مختلف نیز با یکدیگر پیوند دارند.»
همبستگی عملی بین کارگران نخستین گام به سوی دستیابی به آگاهی طبقاتی است. هرگاه این اصل پدید آید، دیگر اصول نیز گسترشی طبیعی و لازم خواهند داشت چرا که از «تجربه ی زنده و پررنج مبارزه ای خواهند آمد که هر روز گسترده تر، ژرف تر و بی باک تر می گردد.»
بسیار بودند کسانی که خواستند اختلافات هواداران مارکس از یک سو و طرفداران باکونین را از سوی دیگر در ابز به عنوان اختلافات فردی توضیح دهند و حتا بگویند که کارگران آگاه تر همچون در آلمان و انگلستان از مارکس دفاع می کنند و بقیه از باکونین. حتا گفته شد که کارگرانی که در صنایع بزرگ کار می کنند با مارکس همسویی دارند و کارگران کارگاه ها و شرکت های کوچک به باکونین نزدیک تراند. البته مسئله اصلاً چنین نبود. موضوع عبارت از این بود که کارگران چگونه می توانند برای بهبود وضعیت خود دست به مبارزه بزنند؟ آیا آنان باید به پارلمانتاریسم چشم بدوزند یا نه؟ تبیین ها و توصیه های نظری، تشکیلاتی و راهبردی هر کدام از این دو اندیشمند دور و بر این مقوله می چرخید.
باکونین در اعتراض به الیانس می نویسد:«کارگر هر چند هم آگاه و آماده نباشد، زمانی که در جریان مبارزه قرار می گیرد خودبه خود انقلابی، آنارشیست و خداناباور می گردد بی آن که خودش متوجه بشود که چگونه شده است.»
واحدهای شغلی در نگاه باکونین ساختارهایی هستند که در محل کار به وجود می آیند و نه گروه هایی که فقط به خود و منافع شغل خود می اندیشند. این واحدهای شغلی توانایی آموزش عملی به همه ی اعضای خود را دارند. فقط آنها هستند که می توانند ابز را به تشکلی توده ای تبدیل نمایند. باکونین می افزاید:«بدون چنین تشکلی پیروزی انقلاب اجتماعی هرگز ممکن نخواهد شد.»
باکونین سپس می گوید که واحدهای مرکزی همان تشکلی هستند که هیچ صنعت خاصی را نمایندگی نمی کنند «چرا که دربرگیرنده ی آگاه ترین کارگران همه ی صنایعی هستند که در آنها گرد هم آمده اند.» می توان در زبان امروزی آن ها را ساختارهای بین حرفه ای نامید که نشانگر آن چه هستند که انترناسیونال نامیده می شد. وظیفه ی واحدهای مرکزی تلاش و فعالیت برای رهایی کارگران همه کشورها و نه فقط این صنعت و آن کشور است. واحدهای مرکزی کانون های فعالی هستند که در آنها «نظر رهایی کارگران همه کشورها تبلیغ و متمرکز می شود و گسترش می یابد.» کسی به عنوان کارگر این یا آن شغل وارد آن ها نمی شود بلکه به عنوان زحمتکش به طور کلی .
در واحدهای شغلی فعالیت از حرکت آغاز می شود تا به نظر رسید، اما در واحدهای مرکزی نظرات پخته می شوند تا حرکتی پویاتر برنامه ریزی گردد. باکونین یادآوری می کند که اگر در ابز فقط واحدهای مرکزی وجود می داشتند، این تشکل بین المللی به چنین نیروی عظیمی تبدیل نمی گردید و تبدیل به «آکادمی های کارگری» می شد که در آنها تا ابد در مورد مسائل اجتماعی فقط بحث صورت می گرفت بی آن که کوچک ترین امکان اجرائی به وجود بیاید.
اگر فقط واحدهای مرکزی وجود می داشتند شاید فقط می شد «شورش های مردمی» راه انداخت یا در بهترین حالت آگاه ترین و مصمم ترین کارگران را در آنها گرد آورد بی آن که توده های وسیع کارگری به آنها بپیوندند. لذا باکونین تأکید می کند که جنبش سرنگونی نظم سیاسی و اجتماعی حاضر به شرکت میلیون ها نفر نیازمند است.
واحدهای مرکزی نقشی سیاسی دارند. این واحدها در مناطق جغرافیایی به وجود می آیند و زحمتکشان را بدون توجه به شغلشان متشکل می کنند تا بتوانند به واحدهای شغلی چشم انداز مبارزاتی فرای هر شرکت و کارخانه بدهند. واحدهای مرکزی به تمام زحمتکشان امکان می دهند تا از وضعیت یکدیگر مطلع گردند و در صورت لزوم به همبستگی میان خود شکل بدهند. طبیعی است که مسائل مختلف در واحدهای مرکزی به بحث و بررسی گذاشته می شوند. واحدهای مرکزی کانونی برای سازماندهی و تشکل یابی زحمتکشان است.
باکونین می گوید که کانون اصلی تاریخچه ی واحدهای مرکزی از لندن می آید. این ها به ابز رخصت دادند تا گسترش یابد، آن هم با رفتن به جایی که توده های کارگر «در زندگی روزمره با مشاغل تخصصی مختلف» مشغول به کار بودند. مخاطبان بنیان گذاران واحدهای مرکزی کارگرانی بودند که کمابیش بر اساس ضرورت شغل مشترکشان در هر صنعت به خصوص متشکل بودند. این بنیان گذاران فقط در این جهت تلاش نمودند که «در مقابل هر شغلی واحد مرکزی آن تأسیس گردد.» چنین بود که واحدهای مرکزی که همه جا روح و جان ابز را نمایندگی می کردند به تشکلاتی واقعی و قدرتمند تبدیل شدند.
واحد مرکزی و سپس سازمان عمومی واحدهای مرکزی در سطح بین المللی ساختاری است که به تشکل یابی کارگری جهتی ژرف می دهد و کارگرانی که به آن می پیوندند دارای چشم اندازی گسترده می شوند. واحد مرکزی پرولتاریا را به عنوان طبقه سازماندهی می کند و در عمل به اصل همبستگی و دفاع از منافع طبقاتی زحمتکشان تأکید می نماید.
واحد شغلی زحمتکشان را پیرامون شغلی که دراین بخش و آن بخش صنعتی دارند دربرمی گیرد و واحد مرکزی وظیفه اش تشکل آنان بر پایه آگاهی اشان است.
باکونین بر ارتباط دو روند شکل دهی به واحدهای شغلی و مرکزی پافشاری می کند و می افزاید که سنتز این دو به طبقه ی کارگر اجازه می دهد جایگزینی برای دولت پیدا کند. این در حالی است که در جامعه ی بورژوایی ساختارهای عمودی (تولیدی) و افقی (تصمیم گیرنده، سیاسی) از یک دیگر جدا هستند و این موجب فرمانبری دومی ها از اولی ها می شود، در حالی که در کمونیسم دولتی این ساختارها کاملاً یکی و متمرکز می شوند و موجب اطاعت هر دو از مرکز می گردند، باکونین خواستار مکمل بودن آن ها است که به شکل فدرالیست تحقق می یابد. در این نوع از فدرالیسم هر بخش تولیدی در چارچوب وظایفی که بر عهده می گیرد خودمختار و تصمیم گیرنده است و امکان قدرت گیری مرکز منتفی است چرا که همین خودمختاری مرکز را فاقد ماده ای می کند که بتواند اعمال اتوریته کند. در این نوع از فدرالیسم ضمانت هایی علیه حرکات تمرکزگرا وجود خواهد داشت چرا که اصل همبستگی ساختارها به وجود خواهد آمد. چنین است که باکونین «آنارشیسم» یا به عبارت دیگر «سوسیالیسم انقلابی» را تعریف می کند. واضح است که نباید این سوسیالیسم انقلابی را با جنبشی که در روسیه به همین نام به وجود آمد اشتباه گرفت.
برخی گمان می کنند که واحدهای مرکزی هنگامی که موفق به ایجاد سازمانی قدرتمند می شوند باید منحل گردند و فقط واحدهای شغلی باقی بمانند. باکونین می گوید که این اشتباه بزرگی است. چرا که «وظیفه ی ابز فقط چارچوبی اقتصادی و مادی ندارد و در عین حال به همان اندازه سیاسی هم هست.»
باکونین سازمان توده ای زحمتکشان را فقط سازمانی اقتصادی نمی بیند و تأکید می کند که اگر واحدهای مرکزی ابز در مسائل سیاسی دخالت نکنند، زحمتکشان نخواهند توانست برای به سرانجام رساندن فعالیت های خود ابزاری در دست داشته باشند. درست است که واحدهای مرکزی در ابتدا زحمتکشان را بر پایه ی منافع فوری اشان گردهم می آورند، اما همین واحدها باید بتوانند در باره ی سیاستی که آنان را به سوی رهایی می برد بحث نمایند و آن را بررسی و تهیه کنند. آیا دیگر جایی می ماند تا باکونین را به بی تفاوتی به مسائل سیاسی متهم کرد؟
باکونین نظراتش را به شیوه ای روشن در مقالاتی که در نشریه های کارگری زمان خودش منتشر می شدند، مطرح کرد. مارکس هرگز به شکلی همه جانبه و مدلل نظرات باکونین را رد نکرد. او فقط خود را به جدل قلمی راضی کرد. مارکس خوب می دانست که باکونین چه می گوید. مارکس در نامه ای به پل لافارگ به تاریخ ١۹ آوریل ١٨۷٠ باکونین را «خر» توصیف می کند که نقش طبقه ی کارگر را تشکل در سندیکاها می داند که می توانند روزی با یاری ابز دولت های موجود را نابود کنند. البته آن چه مارکس به لافارگ در مورد نظر باکونین برای تشکل یابی کارگری و برچیدن بساط دولت نوشت، درست بود، هر چند خیلی خلاصه بود.
اقلیت های انقلابی
باکونین در جامعه شناسی طبقات اجتماعی وامدار پرودون است. پرودون پیش از تشکیل انترناسیونال در متنی با عنوان توانایی سیاسی طبقات کارگر به نوعی وصیت نامه ی سیاسی اش را به رشته تحریر درآورد. متن او شگفت آورانه وضعیت جنبش کارگری آن زمان را توضیح می دهد. او در این متن شرایط توانمند شدن سیاسی پرولتاریا را برمی شمارد و می افزاید که آن ها هنوز تحقق نیافته اند. می توان مسائلی را که پرودون در متن پیش گفته نوشت به شرح زیر خلاصه کرد:
یکم: طبقه ی کارگر با توجه به روابطش با جامعه و دولت به نقش خود آگاهی یافته است. این طبقه می داند که موجودی جمعی، آدابی و آزاد است و از طبقه ی بورژوا جداست.
دوم: طبقه ی کارگر در مورد طبقه اش نظر دارد و قوانین، اوضاع و قواعد هستی خود را می شناسد.
سوم: طبقه ی کارگر هنوز برای سازماندهی جامعه ای که می خواهد بسازد که منتج از فعالیت های خودش باشد آمادگی ندارد. او هنوز توانایی آفرینش سازمانی را که بتواند به رهایی اش بیانجامد ندارد.
اقدام پرولتری به اوضاع گسترش واقعی اش بستگی دارد. اشکال و راهبرد مبارزه به این گسترش واقعی و به مناسبات طبقه ی کارگر با دیگر طبقات وابسته است.
باکونین در نوشته ها علیه مارکس و اعتراض علیه الیانس به سهم خود برآمد جنبش کارگری را در دیالکتیکی با سه حرکت واکاوی می کند:
یکم: پرولتاریا با درک واقعی و زنده از رنج های خود به آگاهی طبقاتی می رسد.
دوم: پرولتاریا در فعالیت متشکل علیه سرمایه خودآموزی می کند و به کارگران از این راه مستقیماً نشان می دهد که نیازمند تشکلی قدرتمند برای رسیدن به پیروزی است.
سوم: پرولتاریا در بحث سیاسی آزاد در سازمانش و در تجربه ی مبارزاتی ابتدا به وحدت واقعی اقتصادی می گراید و سپس لزوماً یگانگی سیاسی می یابد.
باکونین بر این باور بود که طبقه ی کارگر هنوز به مرحله ای نرسیده است که از یک اقلیت انقلابی چشم پوشی کند. علت چند دستگی پرولتاریا زبان ها، فرهنگ ها و درجات متفاوت رشد و همچنین پیش داوری های سیاسی و مذهبی است. ابز می تواند ابزاری جایگزین نشدنی برای وحدت پرولتاریا باشد. باکونین با این دید با تدوین یک برنامه ی سیاسی اجباری در ابز مخالفت ورزید. او بر این گمان بود که تجربه ی مبارزات و همبستگی کارگری خودبه خود به وحدت پرولتاریا می انجامد و نه این که برنامه ای از بالا تحمیل گردد. وی تأکید می کرد که تا زمانی که چنین وحدت طبیعی به وقوع نپیوندد، آگاه ترین بخش پرولتاریا و روشنفکرانی که به او پیوسته اند می توانند خود را برای تسریع روند وحدت متشکل نمایند.
«خطائی بزرگ تر از این نیست که از یک طبقه، یک نهاد یا یک فرد خواسته شود که بیش از توانش کاری انجام دهد. چنین خطائی آن ها را دلسرد و سرخورده می کند یا می کشد. ابز دستاوردهای زیادی در زمانی اندک داشته است. طبقه ی کارگر را هر روز برای مبارزه ی اقتصادی متشکل می کند و خواهد کرد. آیا این دلیلی است برای این که امیدوار بود که انترناسیونال ابزاری برای مبارزه ی سیاسی هم هست؟» (نوشته ها علیه مارکس – صفحه ١٨٣)
فراموش نکنیم که منظور باکونین از مبارزه ی سیاسی، مبارزه ی انتخاباتی پارلمانتاریستی بود. او تلاش فراوانی کرد که ابز را نتوان به بازیچه ای سیاسی تبدیل کرد. البته این بدان معنا نبود که انترناسیونال باید به سیاست بی اعتنایی می کرد.
با این حال، اصول عمومی که باکونین مطرح کرد در آن لحظه با ظرفیت های واقعی ابز برای عمل انقلابی همخوانی نداشت. ابز فقط آغازی برای تشکل زحمتکشان در فرای مرزهای دولتی و جهان بورژوایی بود. ابز «نخستین جوانه های تشکل وحدت پرولتاریا برای آینده» بود. باکونین می دانست که ابز نخواهد توانست نهادی چنان توانا باشد که انقلاب را سازماندهی و رهبری کند. «انترناسیونال عناصر سازمان انقلابی را آماده می کند، اما خود انقلاب نمی کند.» انترناسیونال مبارزه ی عمومی و قانونی کارگران را سازماندهی می کند. تبلیغ تئوریک نظرات سوسیالیستی را انجام می دهد. ابز نهادی مناسب و لازم برای سازماندهی انقلاب است، «اما هنوز سازمان انقلاب نیست.» ابز زحمتکشان را صرف نظر از نظرات و مذاهبشان متشکل می کند به شرطی که آنان اصل همبستگی کارگری را علیه استثمارگران پذیرفته باشند. پرودون می گفت که پذیرش اصل همبستگی کارگری به تنهایی قادر است جدائی رادیکال طبقات را پدید آورد، اما برای جهت گیری انقلابی پرولتاریا کافی نیست.
تردیدهای باکونین در رابطه با ظرفیت های ابز برای هدایت پرولتاریا به سوی انقلاب منجر به طرح مسئله ای با این مضمون شد که آیا چنین وضعیت مشخصی برآمده از کمبود تجربه ی تاریخی طبقه ی کارگر در آن دوران بود یا این که مختص سازمانی همچون انترناسیونال است؟
سازمانی که اقلیتی انقلابی و متشکل را دربرگیرد ضروری بود. با این حال پرسش دیگری نیز نیازمند پاسخ بود. چگونه سازمان فعالان انقلابی باید روابط خود را با سازماندهی توده ای تنظیم نماید؟ روشن است که یک سازمان انقلابی باید جایی وجود داشته باشد. باکونین بر این باور بود که چنین سازمان انقلابی نباید وظیفه ی خود را کنترل سازمان توده ای قرار دهد، بلکه باید در درون خود سازمان توده ای را به دربرگیری کل جامعه سوق دهد. یادآوری کنیم که در سال ١٨٧٠ شکل چنین سازمانی هنوز کشف نشده بود و شاید هنوز هم نشده باشد. امروز نباید به این پرسش با دید آن دوران پاسخ داد، چرا که اکنون طبقه ی کارگر بیش از یک سده تجربه در انبان خود دارد.
اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی در سال ١٨۶٨ در آخرین روز دومین کنگره لیگ برای صلح و آزادی پی ریزی شد. باکونین از این تشکل دمکرات های انقلابی جدا شد. او روز ٢٢ دسامبر ١٨۶٨ در نامه ای به مارکس نوشت:«من هوادار تو هستم و افتخار می کنم.» چنین است که باکونین اعتراف می کند که با بیست سال تأخیر نسبت به مارکس به مبارزه طبقاتی می پیوندد. البته باکونین قصد داشت با شیرین زبانی مارکس را به پذیرفتن اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی در ابز متقاعد نماید…اما مارکس نپذیرفت. با این حال نمی توان شک کرد که باکونین به نقش آفرینی مهم مارکس در ابز واقف نبود. باکونین علیرغم اختلافات ژرفی که با مارکس داشت همیشه با دیدی طبقاتی به راهکارهای مهم که باید در ابز انتخاب می شد نگاه می کرد، چرا که در مناظرات این تشکل بین المللی گرایش های مختلف سیاسی وجود داشت. باکونین به ژرفای اختلافات خود با مارکس آگاه بود، اما زمان ابراز عمومی آن ها را عمداً عقب می انداخت.
باکونین در نامه ای به توماس گونزالز موراگو که با دو اسپانیایی دیگر به نام لورنزو و مورا شاخه ی مادرید ابز را بینان گذاری کرده بودند، دیدگاه خود را به روشنی در رابطه با اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی مطرح کرد. در این نامه که روز ٢١ مه ١٨٧٢ نوشته شده است، این اتحاد «مکمل لازم ابز» معرفی گردیده است. اتحاد و ابز هدفی مشترک دارند اما راه های متفاوتی را دنبال می کنند. باکونین تأکید می کند که «ابز توده های کارگر را گرد هم می آورد. کارگرانی که شغل های گوناگون دارند و از کشورهای مختلف هستند در تنی بزرگ و فشرده به نام ابز گردهم می آیند.» وظیفه ی اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی «نشان دادن راه انقلابی به این توده های عظیم کارگر» است.
«برنامه های ابز و اتحاد بی آن که ضد هم باشند نمایانگر درجات مختلف گستردگی آن هاست. برنامه انترناسیونال اگر جدی باشد می تواند به جوانه ها و فقط به جوانه های برنامه اتحاد پیوند داشته باشد. برنامه ی اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی دربرگیرنده ی هدف نهائی ابز است.»
شاید ما به این بیاندیشیم که الگوی سوسیال – دمکرات تقسیم کار بین مبارزه ی سیاسی که مختص حزب است و مبارزه ی اقتصادی که به اتحادیه یا سندیکا واگذار می گردد در این جا نیز تکرار شده است. به ویژه این که باکونین در نامه ی پیش گفته تأکید می کند:«ابز نباید دکترین خاصی را تحمیل کند. اگر بنیان گذاران ابز چنین می کردند، تشکلی به این وسعت نمی شد و فقط انجمن کوچک یا فرقه ای می شد و به اردوی بزرگ پرولتاریا جهانی علیه طبقات مسلط و استثمارگر تبدیل نمی گردید.» ما قطعاً چنین رابطه ای را می بینیم، اما با این حال تفاوت بسیار عمیقی نیز وجود دارد. این تقسیم کار همیشگی و دائمی نیست. هدف سوسیال – دمکراسی تسخیر قدرت سیاسی با حزب و حفظ و تداوم این تقسیم کار است در حالی که فعالیت اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی این بود که سازمان طبقاتی قدرت اجتماعی را بگیرد.
نامه باکونین به موراگو اهمیت فراوانی دارد، چرا که خطاب به فعالی مطمئن و عضوی از اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی ارسال شده است و نویسنده به روشنی نظراتش را منعکس کرده است. باکونین این نامه را چند ماه پیش از اخراجش از ابز می نویسد. البته باکونین در همان زمان نیز می دانست که مارکس در لندن دارد دسیسه ی اخراج او و دوستانش را می چیند. باکونین گویی در همین زمان است که تمام تلاش خود را می کند تا وحدت اساسی ابز بر پایه ی ملزومات عملی حفظ گردد و نگذارد که یکپارچگی آن خدشه دار گردد.
هراس باکونین از خطری که ابز را تهدید می کند در بخشی دیگر از نامه به موراگو هویدا می گردد. باکونین در این بخش به تنش بین انگلیسیان، آمریکاییان و آلمانیان از سویی و فرانسویان، بلژیکیان، اسپانیاییان، ایتالیاییان و اسلاویان از سوی دیگر اشاره می کند. او می پرسد:«آیا باید دو انترناسیونال داشت؟ یکی برای کشورهای ژرمانی و دیگری اسلاوی – لاتینی ؟» سپس پاسخ می دهد که چنین حالتی پیروزی برای بورژوازی خواهد بود. آن گاه پرسش دیگری مطرح می کند:«آیا امکانی وجود دارد تا برنامه ی مارکسی را با برنامه ی ما آشتی داد؟» پاسخ به این پرسش منفی است. و سرانجام پرسش سوم:«آیا باید هر گونه که شده وحدت ابز حفظ گردد؟» جواب این سئوال نیز نه است.
باکونین سپس می نویسد که باید وحدت ابز آن جایی جست و جو گردد که وجود دارد. این وحدت در نظریات سیاسی و فلسفی نیست، این وحدت در عزم پرولتاریای کشورهایی است که برای رهایی مادی و اقتصادی خود به همبستگی واقف شده است. این وحدت را باید در زمین مبارزه ی اقتصادی و عملی روزمره ی کار جست که سرمایه استثمار می کند.
همبستگی واقعی اعضای ابز یگانه نقطه ای است که وحدت آن را ضمانت می کند. بقیه نکات پایه ای نیستند. باکونین تأکید می کرد که در مناظرات کنگره های ابز مسائلی از قبیل «آموزش کامل، لغو دولت یا رهایی کارگران از شر دولت، رهایی زنان، مالکیت جمعی، برچیدن حق ارث، خداناباوری، ماتریالیسم و خداگرایی» مطرح می شوند و همه مهم و جالب هستند چرا که به بالا بردن آگاهی ذهنی و روحی پرولتاریا یاری می رسانند. اما همو بر این موضوع پای می فشرد که هیچ کنگره ی ابز نباید برای همه ی اعضایش دستورالعمل واحدی را برای هر موضوعی صادر کند و آن را تحمیل نماید. باکونین نوشت:«امروز (سال ١٨٧٢) وضعیت تغییر کرده است. جنگ فرانسه و پروس، کمون پاریس و یکپارچه شدن آلمان رخ داده اند. تسلط مارکس و هوادرانش بر دستگاه ابز دیگر کسی را تکان نمی دهد. سازماندهی مبارزه بین المللی، اقتصادی، عملی و روزمره جهان کار علیه سرمایه باید یگانه هدف روشن و تنها قانون اجباری و عالی ابز باشد.»
باکونین چهار ماه پیش از اخراجش از ابز بیش از پیش بر همبستگی که زحمتکشان را متحد می کند پافشاری می کرد و می گفت که این همبستگی «کاملاً از گرایش های سیاسی و فلسفی که توده های کارگر کشورهای گوناگون دنبال می کنند مستقل است. اگر مثلاً کارگران آلمان تصمیم گرفتند اعتصاب و علیه بورژوازی قیام کنند، شما نباید از آنان بپرسید که آیا به خدا اعتقاد دارند یا نه، آیا خواهان نابودی دولت هستند یا نه؟ شما باید با توانی که دارید از جنبششان پشتیبانی کنید چرا که زحمتکشانی هستند که علیه استثمار خود به پا خواسته اند.»
بررسی سازمان اقلیت انقلابی در زمان مارکس و باکونین را نباید با عینک جناح چپ سوسیال – دمکراسی یعنی بلشویسم در آغاز سده ی بیستم میلادی دید. نباید فراموش کرد که در آن زمان هنوز جدایی مارکسیسم انقلابی از انترناسیونال دوم رخ نداده بود. همچنین باید به یاد داشت که مارکسیسم زمان خود مارکس اساساً پارلمانی بود.
تلاش هایی در دهه ی ١٨۷٠ – ١٨۶٠ برای تشکیل سازمانی انقلابی شد که نتیجه نداد. هیچکس راه حلی پیدا نکرد. باکونین نمی دانست که آیا چنین سازمانی باید علنی باشد یا مخفی، البته این موضوع از آن جایی ناشی می شد که سازمان های کارگری در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و بلژیک غیرقانونی اعلام شده بودند. سازمان های مخفی وجود داشتند، اما فقط شبکه هایی بودند برای ارتباط بین فعالان خود و ادعای رهبری پرولتاریای بین المللی را نمی کردند. هدف اصلی این بود که فعالان پرکار و باعزم سازماندهی شوند تا از دورن آنان کادرهایی پرورش یابند که بتوانند در صورت لزوم مهر خود را بر یک سازمان توده ای بکوبند.
باکونین مسئله ی سازمان انقلابیان و روابطش را با توده ها مطرح کرد. او این مسئله را در مخالفت با راهبرد سیاسی مارکس که انتخاباتی و پارلمانتاریستی بود، بیان نمود. جانشینان مارکس عمداً فراموش می کنند که در انقلاب ١٨۴٨ آلمان سازمانی انقلابی به نام اتحادیه کمونیست ها وجود داشت که مارکس و انگلس منحل کردند.
مسئله ی سازمان انقلابیان در آن دوره تازه مطرح شد و نظری در مورد راه و چاره برای آن نبود. لنین بعدها با یقین های خودش این مسئله را مطرح کرد و به خیال خود حلش کرد.
جالب است به این نکته توجه شود که سی سال پس از باکونین، سوسیال – دمکراسی آلمان نقد لنینی می شود و به پایه گذاری بلشویسم می انجامد. باکونین تا زمانی که زنده بود نتوانست پاسخی برای مسئله ی سازمان انقلابیان پیدا کند و امروز ما می دانیم که پاسخ لنین نتیجه ای فاجعه بار در پی آورد.
هر چند باکونین پاسخی نیافت اما او پایه های نظریه ی سازمان انقلابی پرولتاریا را ریخت. نه خوانش ساده نگرانه ی رقیبان وی و نه برخوردهای برخی از کسانی که خود را حتا با باکونین در یک سمت و سو می بینند نتوانستند از اهمیت آن بکاهند.
تعریفی که باکونین از سازمان انقلابی پرولتاریا کرد در واقع تعریفی بود که بعدها آنارکوسندیکالیسم نامیده شد. اما تعریف باکونین خود ادامه ی نظر پرودون بود که می خواست دمکراسی پایه ریزی شده بر رای گیری عمومی را با دمکراسی صنعتی جایگزین کند. در حزب بلشویک جناحی به نام اپوزیسیون کارگری وجود داشت که الکساندرا کولونتای و شلیاپنیکوف از نمایندگانش بودند که این دید را مطرح می کردند. بی جهت نبود که لنین آنان را به «آنارکوسندیکالیسم» متهم کرد.

* بورس های کار: این نهادهای کارگری یکی از ویژگی های جنبش سندیکایی در فرانسه است که تاریخچه اشان به پیش از ١٩١۴ برمی گردد. پیش از ایجاد بورس های کار، کارگران فقط در ساختارهای عمودی فدراسیون های مشاغل صنعتی متشکل بودند که هدفشان ایجاد همبستگی کارگری در یکایک این مشاغل در سطح کشوری و پیشبرد مبارزاتشان بود. بورس های کارگری به سندیکالیسم فرانسه بُعد دومی داد تا بتوانند نهادی افقی و منطقه ای داشته باشند و کارگران مشاغل گوناگون را به یکدیگر نزدیک و مرتبط نمایند. کارگران توانستند با بورس های کار در منطقه های مشخص جغرافیایی نهاد طبقاتی دیگری داشته باشند تا بتوانند اهداف خود را برای تغییر جامعه دنبال نمایند.
می دانیم که کنفدراسیون عمومی کار یا ث . ژ. ت. در فرانسه که امروز، در سال ۲٠١۶، همچنان بزرگترین سندیکای کارگری این کشور است در آغاز تأسیس گرایش های آنارشیستی داشت و سپس با دخالت های بیجای حزب کمونیست فرانسه بلشویکی شد. دنبال روی جنبش اتحادیه ای یا سندیکایی کارگری از احزاب سیاسی، با هر ایدئولوژی، همیشه برای آنها زیان بار بوده و خواهد بود. آیا این یکی از دلایلی نیست که تعداد اعضای ث. ژ. ت. را از بیش از چهار میلیون نفر به کمی بیش از نیم میلیون تن رسانده است؟
فرنان پلوتیه که از سال ١٨٩۵ تا زمان مرگش در سال ١٩٠١ دبیراول ث . ژ. ت. و آشکارا آنارشیست بود از جمله کسانی است که به تأسیس بورس های کار دامن زد. بورس های کار نه فقط محلی برای همبستگی کارگری در بُعدی فراشغلی و محلی بودند بلکه فعالیت های فراوان دیگری و از جمله آموزش به کارگران داشتند. (توضیح مترجم)

** رنه برتیه – René Berthier – یک پژوهشگر آزادمنش، فعال آنارشیست و آنارکوسندیکالیست در فرانسه است. او در سال ١٩۴۶ متولد شد.
برتیه در سال ١٩۶۷ – ١٩۶۶، زمانی که در دانشگاه کان دانشجو بود با جنبش آنارشیستی آشنا شد. او سپس برای ادامه ی تحصیل به سوربون آمد، اما با توجه به قطع شدن بورسش از آن بازماند. برتیه یک شغل پاره وقت پیدا کرد و به عضویت اتحادیه ی کارگران پاره وقت پاریس در CFDT درآمد. وی در سال های ١۹۷١ – ١۹٧٠ نایب دبیر این سندیکا شد.
برتیه بین سال های ١۹۶٩ تا ١۹۷٢ به عضویت مرکز جامعه شناسی آزادمنش درآمد که مسئولیتش بر عهده ی گاستون لووال (Gaston Leval) بود. او در این دوره پایه های شناخت نظری خود را تحکیم کرد.
برتیه در سال های دهه ی ٧٠ میلادی به پی ریزی اتحاد سندیکالیستی انقلابی و آنارکوسندیکالیستی (ASRAS) یاری رساند. این تشکل در سال ١۹۸١ خود را منحل کرد.
برتیه در سال ١۹٧٢ به عضویت اتحادیه کتاب ث. ژ. ت. (CGT) درآمد. او پس از پایان خدمت سربازی درسال ١۹۷٣ کارگر چاپخانه ای به نام ژورژ لانگ شد که در آن ١۸٠٠ نفر کار می کردند. برتیه موفق شد همزمان با کار در چاپخانه، تحصیلاتش را در دانشگاه سوربون پاریس به پایان برساند.
برتیه در طی پانزده سال نمایندگی های مختلف کارگران چاپخانه را برعهده داشت. او بین سال های ١۹۹٧ تا ۲٠٠٣ نایب دبیر اتحادیه مصححان ث.ژ.ت.، عضو دفتر کمیته ی بین اتحادیه ای چاپ و کتاب پاریس و دو سال عضو دفتر فدرال فدراسیون کتاب اتحادیه ث.ژ.ت. بوده است.
رنه برتیه در سال ١۹٨۴ به گروهی از فدراسیون آنارشیست پیوست و تا امروز نیز در این تشکل آنارشیستی فرانسوی فعالیت می کند. برتیه در سال های ١۹۸۵ – ١۹۸۴ جزو کمیته ی بنیان گذاران پشتیبانی از معدنچیان اعتصابی انگلستان بود. او مدتی از مجریان برنامه های رادیو لیبرتر (آزادمنش)، رادیوی فدراسیون آنارشیست بود که همچنان روی موج اف. ام. در پاریس و از طریق اینترنت برای جهان پخش می شود. برتیه همچنین یکی از بنیان گذاران کمیته ی هماهنگی علیه محاصره ی اقتصادی مردم عراق بود و در سال ١۹۹٣ به دبیراولی آن رسید. برتیه هم اکنون عضو انجمن عدالت و صلح برای فلسطین است.
رنه برتیه که اکنون یک کارگر بازنشسته است، بیش تر وقت خود را صرف نوشتن متون نظری و تاریخی می کند که از فعالیت عملی او برآمده است. او بر این باور است که جنبش آنارشیستی باید با مفاهیم کهنه قطع رابطه نماید و راهبردهای جدیدی را اتخاذ نماید تا بتواند تأثیرگذاری گسترده داشته باشد.

آثار رنه برتیه:
باکونین سیاسی: انقلاب و ضدانقلاب در اروپای مرکزی – ۲۴٠ صفحه – سال ١۹۹١
غرب و جنگ علیه اعراب: بررسی جنگ خلیج و نظم نوین جهانی – ١٨۷ صفحه – سال ١۹۹۴
یوگسلاوی سابق، نظم جهانی و فاشیسم محلی – ١۹۲ صفحه – سال ١۹۹۶
اکتبر ١۹١٧، ترمیدور انقلاب روسیه – ۲۲١ صفحه – سال ١۹۹٧
اسرائیل – فلسطین: جهانی سازی و خرده ملی گرایی ها – نایاب – سال ١۹۹٨
فلسطین، پای دیوار – سال ۲٠٠٨
بحث هایی درباره ی انقلاب آلمان ١۹۲۳ – ١۹١٨ – ١٨١ صفحه – سال ۲٠٠۹
چادری روی مبارزات زنان – ۶٨ صفحه – سال ۲٠٠۹
تجربه ی «اتحاد سندیکایی» و نقد منشور آمی أن – سال ۲٠٠۹
مطالعات پرودونی، جلد اول، اقتصاد سیاسی – ١۹۲ صفحه – سال ۲٠٠۹
آنارکو سندیکالیسم و سازماندهی طبقه ی کارگر – ١۹۶ صفحه – سال ۲٠١٠
مطالعات پرودونی، جلد دوم، مالکیت – سال ۲٠١۳
کروپوتکین و جنگ بزرگ – سال ۲٠١۵

به بهانه ی آغاز سال تحصیلی نگاهی به تعلیم و تربیت آنارشیستی

«آنارشی عالی ترین بیان نظم است»

نمی شد مقاله ی کوتاهی در مورد تعلیم و تربیت از منظر آزادمنشانه یا آنارشیستی نوشت بی آن که یادی از ژاک – الیزه رکلو نکرد. رکلو جغرافی دان و نظریه پرداز آنارشیسم بود که ١۵ مارس ١۸٣٠ در فرانسه متولد شد و ۴ ژوئیه ١۹٠۵ در بلژیک درگذشت. در کمون پاریس فعالانه شرکت کرد. عضو انترناسیونال اول بود و پس از اخراج میخائیل باکونین از این انترناسیونال با فشار مارکس و طرفدارانش، رکلو نیز به فدراسیون آنارشیستی ژوراسی پیوست. رکلو از پیشگامان «جغرافیای اجتماعی»، «جغرافیای سیاسی» و «جغرافی تاریخ» بود و آثارش در این موارد همچنان در دانشگاه های معتبر جهان مد نظر جغرافی دانان قرار دارد و تدریس می گردد. اما آن چه از رکلو کمتر گفته می شود نظراتش در زمینه ی پداگوژی یا علم تعلیم و تربیت است. او جمله ی آغازگر این مقاله را در سخنرانی اش به مناسبت آغاز سال تحصیلی در دانشگاه جدید بروکسل، روز ۲۲ اکتبر ١٨٩۵، بیان کرد.
آنارشیسم ایدئولوژی نیست و می خواهد متدولوژی یا روش مندی باشد که بتوان با آن جامعه را با اصل آزادی و برابری انسان ها، بی آن که یکی بر دیگری ارجح شمرده شود، اداره کرد. آنارشیست ها در مبارزاتشان مانند دیگر فعالان سیاسی با مشکلات زیادی مواجه می گردند، شکست می خورند، دست به عقب نشینی می زنند، دوباره قد راست می کنند و به راه می افتند، اما هرگز بر سر آزادی و برابری چانه زنی نمی کنند و آن ها را کامل و تمام عیار می خواهند و حاضر نیستند هیچ نوعی از دیکتاتوری را، حتا به شرط پوچ و بی معنای موقتی و گذرا بودن، بپذیرند.
هیچ جامعه یا حتا مجموعه ی کوچکی را نمی توان بی نظم و برنامه اداره کرد، اما نظم و برنامه ی آنارشیستی از کتاب های صرف نظری، کمیته های مرکزی احزاب، چند مغز متفکر و پیشروان خودخوانده بیرون نمی آید و ماحصل تجربیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جوامع بشری است. روشن است که آموزش و پرورش یا تعلیم و تربیت کودکان در جامعه ی آنارشیستی دارای اهمیت زیادی است و نمی توان از آن چشم پوشید.
رکلو می گفت:«مدارس امروز، چه آن هایی که با اصول دینی اداره می شوند و چه آن هایی که با اصول لائیک، همچون شمشیر علیه انسان های آزاد عمل می کنند. مدارس دینی و لائیک جلوگیری از تربیت کودکان آزاداندیش را منحصر به خود کرده اند.» پروژه ی اداره ی جامعه آنارشیستی در جنبه ی آموزشی و پرورشی اش هم بر اساس آزادی آموزش و هم بر اساس آموزش آزادی پی ریزی می گردد، چنان که بتوان انسانی تربیت کرد که خود آزادانه بیاندیشد و سپس عمل کند. چرا که فقط انسان هایی که آزاداندیش باشند می توانند برابری واقعی را برقرار نمایند و آزادی متعهد و همبستگی عملی را به واقعیت بدل کنند. در جوامع کنونی، چه آن جایی که تیغ دین بر کلیت آموزش و پرورش زخم می زند و چه آن جایی که ظاهراً مدارس لائیک هستند، تعلیم و تربیت کودکان برای خودرهایی آنان نیست، بلکه آنان را برای به خدمت گرفتن در جامعه ای آموزش می دهند که سراپا پوشیده از نابرابری، بی عدالتی و آزادی کشی هاست. کودکان در پداگوژی آزادمنشانه از همان ابتداء با روحیه ای منتقد آموزش می بینند و آزادی چنان بی حد و حصر خواهد بود که کودکان و نوجوانان اختیار نفی آموزش و پرورش خود را و جداشدن از آن را نیز داشته باشند. دیگر حتا واژه ی شاگرد که باید سراپا گوش استاد باشد در چنین وضعیتی از معنا تهی می گردد و یادگیرنده ی آزاد جایگزینش می گردد. اصل آزادی یگانه اصلی است که می تواند توان های یادگیری فکری و یدی و اجتماعی افراد را رها کند. مدارس دینی و لائیک – مثال های ایران و فرانسه – اختلافات فراوانی با هم دارند، اما هر دو نوع مدام در پی آن هستند که شاگردان (و نه یادگیرندگان آزاد) را یک شکل و همفکر بار آورند تا بتوانند از آن ها در نظم های خشن و نابرابر خود استفاده کنند. نقد نظم های آموزشی در این مدارس محلی از اعراب ندارند، چه رسد به نفی و دور انداختن آن ها و جایگزینی اشان با نظمی نو و نوآور. کروپوتکین، نظریه پرداز آنارشیست روسی (١٩۲١ – ١٨۴۲ میلادی) می گفت:«آیا شما نمی بینید که نظم آموزشی شما به دردنخور است چرا که وزیری می آید و روش های آموزشی اش را به هشت میلیون دانش آموز تحمیل می کند که هر کدامشان توانایی های ویژه ی خود را دارند؟ مدرسه ی شما به دانشگاه بی فکری تبدیل می شود همان گونه که زندان های شما به دانشگاه فراگیری بزه های گوناگون تبدیل می گردند.»
هر چند آموزش آزادمنش طبعاً دربرگیرنده ی داد و دهش با افراد حرفه ای و نهادهای یاددهنده است، اما خود را به آنان و آن ها محدود نمی کند. امر آموزش و پرورش فقط در محلی به نام دبستان و دبیرستان صورت نمی گیرد و کل جامعه محلی برای آموزش و پرورش خواهد بود. آموزش و پرورش آزادمنش یا آنارشیستی امری برای تمام جامعه خواهد بود. یاددهندگان در چنین حالتی مدعی به دست گرفتن و به سرانجام رساندن روند طولانی آموزش و پرورش نخواهند بود. مکان ها و جاهای آموزش و پرورش باید متعدد و چندگانه باشند. واضح است که در نقطه های متفاوت بازیگران گوناگونی نقشی در آموزش و پرورش خواهند داشت. اما زمانی که روند آموزش و پرورش کودکان آغاز می شود، مثلاً از پنج سالگی، آن گاه به هر کس که می خواهد نقشی در این روند داشته باشد، ابزار و امکانات لازم داده می شود. در چنین حالتی ست که یاددهنده در مدرسه، در کارگاه، در تفریح گاه یا هر محل دیگری نقشش به آسان کننده ی روند آموزش و پرورش تبدیل می گردد.
پداگوژی آزادمنش نظریه ای نیست که از ناکجاآباد سربرآورده باشد. بدین معنا که نابغه یا نوابغی نشسته و برنامه ای آموزشی برای میلیون ها و ده ها میلیون کودک و نوجوان تهیه و تدارک دیده باشند . پداگوژی آزادمنش مدام نظریه پردازی می گردد و از عمل های متکثر و گوناگون بیرون می جهد. نظر با عمل محک می خورد، یا می ماند یا جایش را به نظری نوآورانه تر و پیشرفته تر می دهد. پداگوژی آزادمنش یا آنارشیستی دارای سابقه ی تاریخی طولانی است. این پداگوژی با اصول خود یگانه است اما با اعمال خود و مکان هایش متکثر و چندگونه است.
فرانسوا رابله، نویسنده ی انسان دوست رنسانس فرانسوی که در پایان سده ی پانزدهم و آغاز شانزدهم می زیست را می توان نخستین اندیشمند آموزش آزادمنش تصور کرد. رابله بر این باور بود که آموزش انسان های اجتماعی در محیطی میسر است که از حداکثر اجبارها رهایی یافته باشند. شارل فوریه که مارکس و انگلس سوسیالیست تخیلی معرفی می کردند، دیگر اندیشمند آموزش آزادمنش است. همو بود که آموزش کامل را پیشنهاد می کرد. فوریه بود که می گفت تا آموزش کامل نباشد، یعنی یدی و فکری نباشد، نمی توان از آموزش سخن گفت. فوریه آموزش را روند و عملی با مسئولیت عمومی می دانست. می گفت که آموزش نباید مصنوعاً از زندگی اجتماعی جدا گردد و تولید لازم برای زندگی اقتصادی را در نظر نگیرد. چنین آموزشی باید اجتماعی باشد بی آن که زیر قید و بندهای جامعه قرار بگیرد. پرودون که تأثیرات فراوانی بر آثار به ویژه اقتصادی مارکس گذاشت نیز بر این باور بود که مدرسه نمی تواند از زندگی روزمره و کارگاه ها جدا باشد. او زوج آموزش و تولید را جداناپذیر توصیف می کرد. برای پرودون آموزش کامل و چندگانه ی تولیدکنندگان می تواند استقلال آن ها را از زائده ای به نام دولت به ارمغان آورد.
فرنان پلوتیه، کارگر و از بنیان گذاران سندیکالیسم انقلابی که بعدها به آنارکوسندیکالیسم معروف شد از جمله کسانی است که بسیار در باره ی آموزش کامل و آزاد سخن گفت و به این نکته می اندیشید که یادگیری را چگونه می توان با نیاز اجتماعی پیوند داد به طوری که کودکان بعدها به تولیدکنندگان رقیب یکدیگر تبدیل نشوند و در کارگاه ها استثمار نگردند. پلوتیه مسئله ی آموزش و پرورش را جزئی از مسئولیت های مهم سندیکاها می دانست . پلوتیه می گفت که قدرت های سیاسی و مذهبی از آموزش و پرورش سوء استفاده می کنند تا بتوانند کودکان را مطیع نظم نابرابر و آزادی کش موجود نمایند و امر رهایی انسان ها را مدام به تأخیر بیاندازند. به همین جهت است که پلوتیه می گفت که سندیکاها باید در آموزش و پرورش کودکان مداخله کنند تا بتوان قدرت دولتی و نفوذ دینی را برکند. پلوتیه بر این باور بود که سندیکا ابزار طبیعی برای رهایی طبقه ی کارگر است.
روند آموزش آزادمنش بنا را بر آن می نهد که یادگیرنده به تدریج خود در سازماندهی و ساماندهی به آن چه مایل است فراگیرد شرکت کند، لذا آموزش خود سازنده ی آنارشیسم است، چرا که چنین آموزش و تربیتی راه فرد را برای تبدیل شدن به انسانی خودگردان که می خواهد بر دانش خویش بیافزاید تا خود را بازشناسد و آزادی خود را به دست آورد، هموار می کند. آموزش آزادمنش امکان ایجاد فضائی را فراهم می آورد که تک تک یادگیرندگان بتوانند از لحاظ اجتماعی و حرفه ای رشد کنند و استعدادهایشان شکوفا گردد و گسترش یابد. آموزش آزادمنش می خواهد افراد آزادانه بیاندیشند و عمل کنند و قادر باشند بحثی نقادانه در رابطه با انتخاب های خودشان ارائه دهند، از این جاست که پروژه ی آموزش و پرورش آنارشیستی از انبار کردن صرف دانستنی ها فراتر می رود و به فرد یادگیرنده پیشنهاد می کند تا آن چه را فراگرفته است به بوته ی نقد بسپارد.
آموزش آزادگرا پداگوژی یا علم تعلیم و تربیتی است که نمی خواهد کودک و سپس نوجوانی بسازد که خود را معتقد و مؤمن به آنارشیسم معرفی کند یا بداند. هدف این نوع از آموزش آن است که هر فرد بتواند با تحلیل و اندیشه ی خودش بخشی از آنارشی را بسازد یا آن را توسعه دهد. در آموزش آزادمنش هر چند شناخت پدیده ها چشم پوشیدنی نیست، اما هدف غائی هم نیست. نتیجه ی آموزش فرد نباید سری مملو از دانش ها و شناخت های گوناگون باشد، بلکه باید فرد را با توجه به تأثیرات بیرونی به ابزار خودسازی و خودرهایی مجهز و مسلح کند. کودک می تواند در آزادی و در احترام به آزادی دیگران رشد کند. جیمز گیوم بر این باور بود که کودکان قادرند خود بازی ها و بحث های خود را سازماندهی کنند و حتا برای پیش بردن امور خود کسانی را از میان خویش برگزینند و اختلافاتشان را حل نمایند. گیوم می گفت که فقط در چنین صورتی است که کودکان می توانند برای زندگی اجتماعی به درستی تربیت شوند و مسئولیت پذیر و پویا گردند. گیوم همچنین می گفت که اگر به کودکان امکان انتخاب آزاد آموزگارانشان داده شود، دیگر آموزش برایشان امری دهشتناک نخواهد بود و به جان دل به معلم و دوستشان گوش فراخواهند داد.
پروژه ی آموزشی آزادگرا بنا را بر زیر علامت سئوال بردن زوج دانش و قدرت در نظام های آموزشی تاکنونی می گذارد، به همین جهت است که این پروژه مزاحمت فراوانی برای دولت پرستان و قدرت دوستان ایجاد می کند. قدرت آموزشی نباید در اختیار یاددهنده که در دست تمام یادگیرندگان باشد. دانستنی ها نتیجه ی انبار کردن طوطی وار متون گوناگون نیستند، بلکه محصول کار فردی اجتماعی شده یا عمل جمعی هستند. در نظم آموزشی آنارشیستی یاددهنده مأمور القای برنامه های آکادمیک نیستند که با دستورها و فرمان های از بالا آمده آن ها را منتقل می کنند، آنان فقط دریافت دانستنی ها را در پیوند با تمایلات یادگیرنده تسهیل می کنند.
در پروژه ی آموزش آزاد منش، یاددهنده به تدریج با کمک به یادگیری مرکزیتش را از دست می دهد و به یادگیرندگان امکان می دهد تا خود پاسخ هایشان را یا در تجربه یا در جلسات با دیگر یادگیرندگان یا در کتاب ها پیدا کنند و در نادر مواردی مستقیماً آن را از یاددهنده بگیرند. شعار پایه ای آنارشیست ها که از زبان اگوست بلانکی بیرون آمد در اینجا نیز تبلور می یابد : نه خدا (که دانای کل است) و نه رهبر (که توانای کل است).
در مطلبی دیگر تلاش خواهم کرد تا چند تجربه ی موفق و شکست خورده ی آموزش و پرورش آزادمنش را منعکس نمایم.

نادر تیف

۲١ / سپتامبر / ۲٠١۵ – ٣٠ / شهریور / ١٣۹۴

چند نقل قول از میخائیل باکونین

آزادی دیگران، آزادی مرا به بی نهایت سوق می دهد.

من معشوق متعصب آزادی هستم، چرا که یگانه ابزاری است که با آن شعور، شأن و خوشبختی انسان ها توسعه می یابد؛ اما نه آن آزادی رسمی، محدود و صوری دولت ها که آزادی عده ای برای به بردگی کشیدن همه است.

من زمانی آزاد هستم که همه ی زنان و مردان پیرامونم آزاد باشند.

مارکسیست ها ادعا می کنند که دیکتاتوری اشان، و فقط دیکتاتوری ایشان، نمایانگر اراده ی توده ها ست. پاسخ ما این است: هیچ دیکتاتوری وجود ندارد که نخواهد ادامه پیدا کند، لذا به بردگی توده ها تبدیل می گردد.

من از کمونیسم متنفرم، چرا که آزادی را نفی می کند و من نمی توانم تصور کنم که چیزی انسانی بدون آزادی وجود داشته باشد. شما یک انقلابی رادیکال را انتخاب کنید و او را بر سراسر روسیه حاکم نمایید و قدرت کاملی به او بدهید… خواهید دید که یک سال هم طول نخواهد کشید که او بدتر از تزار خواهد شد.

یک نواختی مرگ است، گونه گونی زندگی است.

آزادی بی سوسیالیسم، امتیازجویی و بی عدالتی است؛ سوسیالیسم بی آزادی، بردگی و خشونت است.

لذت تخریب، لذتی سازنده است.

قدرت را نباید گرفت، باید نابودش کرد.

تا زمانی که برابری اقتصادی و اجتماعی وجود نداشته باشد، برابری سیاسی دروغ خواهد بود.

انقلاب نباید برای نابودی دولتی باشد، باید برای نابودی دولت باشد.

کسی که می خواهد خدا را بدون توهم بچگانه بپرستد، باید از آزادی و انسانیت خود صرف نظر کند.

خدا نمی تواند نه خوب و نه بد، نه دادگر و نه بیدادگر باشد. خدا نمی تواند چیزی بخواهد یا چیزی را مستقر کند، چرا که خدا هیچ است و فقط با اعتقاد دینی همه چیز می شود.

اگر خدا واقعاً وجود داشت، در این صورت باید نابودش می کرد.

سگی را در نظر بگیرید که دم می جنباند و از صاحبش نوازشی التماس می کند، آیا این تصویر انسانی نیست که در برابر خدا سجده می کند؟

منشاء آنارشیستی اول ماه مه، روز بین المللی مبارزات زحمتکشان

سال های دهه ١٨٨٠ میلادی، سال های گسترش مبارزات کارگری در آمریکا بود. این مبارزات در واقع پاسخی بود به آنانی که کارگران robbers barons به معنای «بارون های دزد» می نامیدند. بارون های دزد واندربیلت ها، کارنگی ها، راکفلرها و مورگان ها بودند که با چپاول دسترنج کارگران دست به کار ثروت اندوزی های بزرگ در صنایع و مراکز مالی شده بودند. بارون های دزد هیچ اهمیتی به حقوق کارگری و به طور کلی زندگی اشان نمی دادند.
تاریخ سرمایه داری با بحران هایش عجین و آمیخته است. در همان سال ها نیز بحرانی اقتصادی دامنش را گرفته بود. چنین بود که تشکلات کارگری همچون شوالیه های کار و فدراسیون کار آمریکا اعتصاباتی را سازماندهی کردند. کارگران مهاجر به ویژه آلمانی در این اعتصابات فعالانه شرکت داشتند.
تشکلات کارگری تصمیم گرفتند که اول ماه مه ١٨٨۶ را به روز درخواست هشت ساعت کار روزانه تبدیل نمایند. لذا به اعتصاب عمومی فراخوان دادند. بیش از هشتاد هزار کارگر فقط در شهر شیکاگو دست به اعتصاب زدند. این شهر در آن زمان دارای چندین روزنامه ی سوسیالیستی و انقلابی بود و سندیکاهای کارگری قدرتمندی در آن فعالیت می کردند.
شرکت مک کورمیک تصمیم گرفت تمام کارگران را اخراج کند و جایشان را به غیر اعتصابگران بدهد. روز ٣ مه تجمعی در برابر شرکت برگزار شد. مک کورمیک از پلیس و باندی خصوصی به نام آژانس پینکرتون یاری گرفت و کارگران معترض را به گلوله بست. دو نفر بر خاک افتادند. سه هزار کارگر فردای آن روز در میدان «های مارکت» تجمع کردند. کارگران در سخنرانی های خود به طرح مطالبات و محکومیت خشونت های پلیسی پرداختند. تجمع کارگری هنوز پایان نیافته بود که پلیس تصمیم گرفت به آن یورش آورد. در این لحظات بود که بمبی در میان نیروهای پلیس منفجر شد. جنجال و هیاهویی به پا شد. زمانی که آرامش به میدان «های مارکت» بازگشت جنازه های شش کارگر و هفت مأمور پلیس بر زمین بودند. روزنامه های در خدمت سرمایه داران در فردای تجمع کارگری میدان «های مارکت» علیه سندیکاها و آنارشیست ها دست به قلم فرسایی زدند و مسئول انفجار بمب اعلام کردند. پلیس بیکار ننشسته و با حمله به محافل کارگری انقلابی، هشت کارگر را دستگیر کرد که عبارت بودند از: اسکار نیب، لوئی لینگ، مایکل شوآب، ساموئل فیلدن، اوگوست اسپایز، جرج إنگل، آلبرت پارسونز و آدولف فیشر. نقطه ی مشترک هر هشت تن این بود که آنارشیست بودند و هیچکدام به جز فیلدن و پارسونز در میدان «های مارکت» حضور نداشتند.
دستگاه قضائی آمریکا ماه ژوئن همان سال دادگاه کارگران آنارشیست دربند را برپا کرد. دادستان که جولیوس گرینل نام داشت در دادگاه چنین گفت:«از جمهوری تا آنارشی، گامی بیش فاصله نیست. در این جا فقط آنارشیسم نیست که به محاکمه کشیده می شود بلکه خود قانون هم هست. این هشت مرد به این علت انتخاب شدند که سازمانده هستند. ایشان بیش از هزاران نفری که دنبالشان راه می افتند، گناهکار نیستند. آقایان هیئت منصفه، این مردان را محکوم کنید تا درس عبرتی برای دیگران بشوند، به اعدام محکومشان نمایید تا نهادها و جامعه ی ما را نجات دهید. این شما هستید که تصمیم می گیرید که آیا ما گامی را که گفته شد تا آنارشی خواهیم برداشت یا نه.»
هیئت منصفه به جز نیب، بقیه کارگران را به اعدام محکوم کرد. سال بعد از محاکمه به سال کارزار بین المللی برای نجات هفت کارگر آنارشیست از چوبه های دار تبدیل شد. لوئی لینگ، کارگر ساختمان سقف ساز، بیست و یک ساله، روز ١٠ نوامبر ١٨٨٧ در زندان دست به خودکشی زد و این عمل را به چوبه دار ترجیح داد. همان روز بود که فرماندار اگلسبی حکم اعدام چهار تن از کارگران دربند را تائید کرد. این چهار تن عبارت بودند از: آدولف فیشر، جرج انگل، اگوست اسپایز و آلبرت پارسونز. بیست و چهار ساعت پس از تائید حکم، این چهار کارگر اعدام شدند. بیش از دویست و پنجاه هزار نفر در مراسم تدفین کارگران شرکت جستند.
سال ١٨٩۳ حکم دادگاه مورد تجدید نظر قرار گرفت و به بی گناهی هشت کارگر رأی داده و اعلام شد که دستگاه پلیس و قضائی علیه اشان زد و بند کرده بودند تا بتوانند جنبش آنارشیستی و کارگری را مرعوب نمایند. از اعدام شدگان اعاده ی حیثیت شد و سه زندانی دیگر آزاد شدند.
کارگران اعدامی را در گورستان والدهایم به خاک سپردند، روی سنگی آخرین سخنان اگوست اسپایز چنین حک شده است:«روزی خواهد رسید که سکوت ما بیش از صدایی خواهد بود که امروز شما خفه می کنید.»
در سال ١٨٨٩ کنگره ی بین المللی سوسیالیست که در پاریس برگزار شد تصمیم گرفت که روز اول ماه مه هر سال روز بین المللی مبارزات کارگری باشد.
سیاستمداران رنگارنگ از سال ١٨٨٩ تاکنون با تلاش های متفاوت و با اذن به ماهیت شورشگرانه روز اول ماه مه دست به هر کاری زده اند تا این روز را از گوهر وجودی اش دور و آن را از معنای اصلی اش تهی کنند. برای این سیاستمداران روز اول ماه مه، روز بین المللی مبارزات کارگری نیست، روز «جشن زحمتکشان و تکریم کار است» یا «روز آشتی اجتماعی» است! چنین است که روسیه بلشویکی در سال ١٩٢٠ روز اول ماه مه را روز تعطیل و روز «جشن کار» اعلام کرد. چند سال بعدتر استالینیسم پا را فراتر گذاشت و روز اول ماه مه را روز تولید بیش تر با اختراع ساخانویسم بیان کرد. الکسی ساخانوف کارگر معدنچی بود که ظاهراً موفق شده بود در طی شش ساعت ١٠٢ تُن ذغال سنگ را استخراج کند که چهارده برابر سهمی بود که از معدنچیان دیگر خواسته می شد.
در سال ١٩۳۳، زمانی که آدولف هیتلر موفق شد با آرای صندوق های انتخاباتی پارلمان را به دست بگیرد، اول ماه مه را روز تعطیل اعلام کرد و آن را «جشن کار» نامید. البته هر گونه تظاهراتی ممنوع شد و سندیکاها منحل شدند.
در فرانسه نیز زمانی که آلمان نازی در سال ١٩۴١ اشغالش کرد، وزیر کار تحت فرمانشان اعلام کرد که اول ماه مه روز تعطیل و روز «جشن کار و توافق اجتماعی» است. در سال ١٩۴٧، زمانی که فرانسه از یوغ آلمان هیتلری آزاد شده بود، دولت با فشار جنبش کارگری روز اول ماه مه را در قانون کار به عنوان روز تعطیل با پرداخت دستمزد وارد کرد. با این حال آن را «روز جشن کار» نامگذاری نمود.
اسناد جنبش کارگری ایران اقوال مختلفی برای برگزاری نخستین اول ماه مه به عنوان روز بین المللی مبارزاتی دارد. گفته می شود که شورای مرکزی فدراسیون سندیکای کارگری در سال ١۳٠٠ خورشیدی برای نخستین بار سازمانده اول ماه مه بود. قول دیگری «اتحادیه کارگران چاپخانه ها» را تشکلی می داند که در سال ١۳٠١ برای نخستین بار اول ماه مه را برپا کرد. به هر حال زمان درازی طول نکشید تا کارگران بتوانند روز مبارزاتی بین المللی خود را آزادانه در ایران برپا کنند، چرا که دیکتاتوری رضا خانی در سال ١۳١٠ قانونی را به نام قانون «مقابله با مرام اشتراکی» وضع کرد تا بتواند سدی در برابر فعالیت های کارگری ایجاد نماید. ده سال بعد رضاشاه ساقط شد و پنج سال پس از آن «شورای متحد مرکزی سندیکاهای کارگران و زحمتکشان ایران» در تهران به سازماندهی اول ماه مه دست زد و کامیاب گردید تا بیش از هشتاد هزار نفر را گرد هم آورد. محمدرضا شاه پس از کودتای ٢٨ مرداد ١۳۳٢ پا را از پدرش فراتر گذاشت و ضمن حفظ قانونی که او برای «مقابله با مرام اشتراکی» وضع کرده بود، دستور داد تا همه ی تشکلات کارگری منحل و ممنوع گردند.
بر کسی پوشیده نیست که حزب توده ی ایران دارای نفوذ فراوانی در شورای متحد مرکزی سندیکاهای کارگران و زحمتکشان ایران بود. آیا همین نفوذ و پیوند موجب نشد تا این تشکل نتواند بیش از آن چه که انتظار می رفت در برابر سرکوب های پس از کودتای ١۳۳٢ مقاومت کند؟ آیا این واقعیت ما را به این نکته ی اساسی نمی رساند که وابستگی تشکلات مختص کارگری همچون سندیکاها، شوراها یا کمیته های کارگری به احزاب و سازمان های سیاسی همیشه برای آن ها زیان بار بوده و هست؟
کارگران ایران بین سال های ١۳۳٢ تا ١۳۵٧ عملاً نتوانستند تجمعات و مراسم قابل توجهی برای روز اول ماه مه برپا کنند. جمع ها و محافل کارگری روز اول ماه مه را در قالب های کوچک و میان خود برپا می کردند. در یکی دو سال پس از انقلاب ١۳۵٧ که جمهوری اسلامی هنوز تثبیت نشده بود تا بتواند دیکتاتوری مخوف خود را به جامعه تحمیل کند، ضعف تشکلات سندیکایی و شورایی کارگری موجب شد که آن ها نتوانند تجمعات واقعاً مستقل و بزرگ خود را برپا کنند. احزاب و سازمان های مختلف چپ و به ویژه مارکسیستی در این دوره ی کوتاه با برپایی تجمعاتی برای اول ماه مه، آن ها را به طرح مطالبات سیاسی خود تبدیل می کردند، هر چند گوشه چشمی هم به مطالبات کارگری داشتند. در ایران پس از ١۳۵٧ دیگر خبری از شورای متحد مرکزی سندیکاهای کارگران و زحمتکشان ایران نبود که پیوند تنگاتنگی با حزب توده ی ایران داشت، سازمان های سیاسی و به ویژه سازمان چریک های فدائی خلق ایران، هر یک تشکلات اسمی کارگری را همچون «کارگران پیشرو» راه انداختند که باید بی چون و چرا هوادار این سازمان ها می بودند!
تاریخ معاصر نشان داده است که احزاب و سازمان های سیاسی مختلفی به نام کارگر و طبقه ی کارگر شکل گرفتند، حتا قدرت سیاسی را قبضه نمودند، ولی پس از ده ها سال فروپاشیدند. امروز دیگر نام و نشانی از این تشکلات سیاسی نمانده است. اما تشکلات مختص کارگری هنوز به فعالیت خود ادامه می دهند، نمونه اش ث. ژ. ت. یا کنفدراسیون عمومی کار در فرانسه است که در سال جاری میلادی وارد صدوبیستمین سال تأسیس و فعالیت خود شد. نمونه ی دیگرش ث. ان. ت. یا کنفدراسیون ملی کار در اسپانیا است که در سال ١٩١٠ پایه گذاری شد، هر چند هسته های اولیه اش را کارگران آنارشیست در انجمن بین المللی زحمتکشان یا انترناسیونال اول در سال های ١٨۶٠ میلادی تشکیل می دادند. ث. ان . ت. که نقش فعالی در رویدادهای دهه سی میلادی در اسپانیا داشت تا یک میلیون کارگر را در صفوف خود متشکل کرد.
پرواضح است که جنبش کارگری ایران پس از استقرار جمهوری اسلامی بیش ترین ضرر و زیان را نه از تشکلات سیاسی که فوراً سرکوب شدند که از خود این رژیم دید. جمهوری اسلامی از سویی تشکلات دست ساز همچون خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار را سازمان داد و از سویی دیگر جلوی وجود هر گونه تشکل مستقل کارگری را گرفت. زمانی هم که کارگران دست به ایجاد تشکلات خود می زنند، نه فقط رژیم سرمایه داری اسلامی آن ها را فوراً ممنوع می کند، بلکه فعالانشان را به حبس های درازمدت و مجازات های شنیعی مانند شلاق محکوم می نماید. خمینی به عنوان بنیانگذار این رژیم تلاش فراونی برای لوث جنبش کارگری و مسائل کارگران کرد. او در نخستین اول ماه مه پس از انقلاب، یازده اردیبهشت ١٣۵٨ در پیامی رادیو تلویزیونی چنین گفت:«اختصاص یک روز به کارگران شاید به لحاظ تشریفات و تعظیم باشد، والا هر روز روز کارگری است و کارگران است بلکه عالم از کار و کارگر تشکیل شده است… کار و کارگر در تمام عوالم ماقبل طبیعت و عالم طبیعت و عوالم مابعد الطبیعه، کار و کارگر همه جاست..»
جنبش کارگری ایران در سال های اخیر موفق شده است که علی رغم تمام سرکوب ها و فشارهایی که برضدش وجود دارد دست به ایجاد تشکلات مختص خود همچون سندیکا و اتحادیه بزند. تشکلات مختص دیگر کارگری می توانند شوراها و کمیته های کارخانه باشند. اگر سندیکاها، شوراها و کمیته های کارگری به اصل استقلال خود نه فقط از دولت که از تمامی احزاب و سازمان ها سیاسی، با هر رنگ و ادعائی، رسیده باشند، آن گاه خواهند توانست نه فقط در دوران پیش از انقلاب که پس از انقلاب نیز نقش اساسی و واقعی را در تغییر اوضاع و سپس اداره ی جامعه داشته باشند. تجربیات سده ی بیستم میلادی نشان دادند که انتخابات ها و احزاب سیاسی دشمن خودرهایی کارگران هستند. مطالبات کارگری و مبارزات اجتماعی نباید جای خود را به مبارزات سیاستمداران برای تسخیر قدرت بدهند. این بدان معنا نیست که کارگران و جنبش کارگری نباید در مسائل سیاسی مداخله کند، برعکس کارگران می توانند برخوردی فعال در صحنه ی سیاسی داشته باشند، اما در چارچوب تشکلات مختص خود که سندیکاها، شوراها و کمیته های کارگری هستند. کارگران و زحمتکشان فقط می توانند برای خودرهایی به نیروی عظیم خود تکیه نمایند و نه سیاستمداران مکار و احزاب سیاسی قدرت پرستی که می آیند و می روند. آن ها می آیند و می روند، اما جنبش کارگری پابرجاست، دیروز، امروز و فردا!
نادر تیف
١٠ اردیبهشت ١٣٩۴ – ٣٠ مه ۲٠١۵

دو خبر مسرت بخش از سازمانیابی جنبش آنارشیستی بین المللی

جنبش بین المللی آنارشیستی در روزهای پایانی مارس ۲٠١۵ شاهد برپایی دو نشست در دو نقطه ی متفاوت جهان بود که هر دو نوید سازمانیابی بیش از پیش آن را می دهند.
نخستین نشست آنارشیست مدیترانه ای روزهای ۲٧ و ۲٨ و ۲٩ مارس در شهر تونس برگزار شد. شرکت کنندگان از کشورهای تونس، الجزایر، اسپانیا، فرانسه، سوئیس، ایتالیا، روسیه سفید (بیلاروس)، آلمان و انگلستان می آمدند. قرار بود نمایندگانی از یونان، مراکش، ترکیه و مصر نیز در این نشست حضور داشته باشند که نتوانستند، اما پیام هایشان در اختیار نشست قرار گرفت. در پایان نشست قرار شد که نوعی «شبکه مبارزاتی» بین تمام حاضران و کسانی که نتوانستند در نشست باشند، شکل بگیرد. نشست آنارشیست مدیترانه ای که با سازماندهی قبلی گفت و گوهای خود را آغاز کرد، در روز نخست اطلاعیه ای صادر کرد که برگردان آن به فارسی در زیر می آید.
ما فعالان کشورهای مختلف مدیترانه امروز در تونس گردهم آمده ایم. ما بر این باوریم که مردم می توانند با تکیه به نیروی خود از چنگال سرمایه داری رهایی یابند. خودرهایی توده ای زمانی تحقق می یابد که خودگردانی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و اتحادیه ای از هر گونه قیمومت و سروری تحقق یابد.
ما، نهادها، جنبش ها و گروه های آزادمنش، آنارشیست و ضداتوریته برای نخستین بار گردهم آمده ایم تا تجربیات مبارزاتی امان را با هم مبادله کنیم و آن ها را نه فقط در اختیار منطقه ی مدیترانه که جهانیان قرار دهیم.
ما در حالی گرد هم آمده ایم که نظم سرمایه داری با تمام امکانات امنیتی، سیاسی، نظامی، فرهنگی و رسانه ای که در اختیار دارد در حال سوء استفاده از برآمد جنبش های اجتماعی و خیزش های مردمی در بیش تر کشورهای مدیترانه است تا بتواند مردم این منطقه از جهان را در قروض و غارت دارایی ها و منابعشان غرق کند و آن ها را در اختیار اقلیت سرمایه داران قرار دهد.
ما در حالی گردهم آمده ایم که در کشورهای مدیترانه پدیده ای به نام تروریسم دینی، فاشیستی و نژادپرستانه سربرآورده است. این پدیده نه فقط مردم این کشورها را به کام مرگ می فرستد، به علاوه برخلاف آن چه می گوید در خدمت سیاست های غارتگرانه ی امپریالیست قرار گرفته است. هر جا این پدیده نمود پیدا می کند، مرگ، ویرانی و ترس از هر گونه تغییر اجتماعی نیز خودنمایی می کند.
ما در حالی گرد هم آمده ایم که خطر استقرار یک دیکتاتوری جدید نظامی و امنیتی در خدمت سرمایه داری در نخستین کشوری که موفق شد با اعتراض اجتماعی خودکامه ای را واژگون کند با پسروی ها متعدد به چشم می خورد. این رویداد تأسف بار پیش تر در کشورهایی مانند الجزایر و مراکش رخ داد، کشورهایی که مردمانش دست به کار جنبش انقلابی شده بودند.
ما در حالی گرد هم آمده ایم که تعدادی از فعالان انقلابی که خواهان آزادی اند در معرض سرکوب، زندان و شکنجه قرار دارند و به بهانه ی «امنیت عمومی»، «منافع عمومی» یا «مبارزه با تروریسم» به ضرب گلوله کشته می شوند.
ما در حالی گردهم آمده ایم که بیش تر مردم زیر سرپرستی و سروری کسانی قرار دارند که خود را پشتیبان «دمکراسی» و «گذار دمکراتیک» جا می زنند و انتخابات گوناگونی را تبلیغ می کنند که مختص باندهایی ست که پول و رسانه و اسلحه دارند و دارای هر گونه گرایش ایدئولوژیک، سیاسی یا فکری که باشند، در نهایت در خدمت نظم سرمایه داری و منافع آن هستند.
ما در حالی گرد هم آمده ایم که راست ها همه جا در جهان بالا می آیند و پسروری، نژادپرستی و تبعیض قومی را نوید می دهند.
در برابر چنین اوضاعی، که از سویی مقاومت و از سوی دیگر سرکوب را نشان می دهد، جنبش ها، سازمان ها، گروه ها و افراد آنارشیست که از ۲٧ تا ۲٩ مارس در تونس گرد هم آمده اند بر موارد زیر پافشاری می کنند:
١) اتحاد نیروهای آزادمنش منطقه ی مدیترانه در برخورد با سیاست های سرکوبگرانه و استثمارگرانه ی دولت ها علیه مردم؛
٢) اتحاد و هماهنگی در برخورد با شکل های متفاوت افراطی گری با هر نامی که می گیرند و از جمله دینی یا قومی، چرا که آن ها اراده ی مردم را برای رهایی از اتوریته و سرمایه داری فلج می کنند.
نشست آنارشیست مدیترانه ای
تونس – ٢٧ مارس ٢٠١۵

نشست دیگر که در واقع نخستین کنگره پس از ماه ها تدارک و گف و گوی مقدماتی بود روزهای ٢١ و ٢٢ مارس ٢٠١۵ در شهر سانتیاگو دو لوس کابایروس واقع در جمهوری دومینیکن برگزار شد. این نشست را دو گروه آنارشیستی به نام کارگاه آزادمنش هاوانا و گروه کیسکیا لیبرتاریا جمهوری دومینیکن سازماندهی کرده بودند و ناظرانی از انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست و گروه پشتیبانی از آزادمنشان و سندیکالیست های مستقل کوبا در آن شرکت کردند. ناظرانی از السالوادور، پورتو ریکو و آمریکا نیز در نشست حضور پیدا کردند.
برگزاری نشست با مشکلات متعددی مواجه شد. مقامات دومینیکن با فشار دولت کوبا از دادن روادید به همه ی فعالان آزادمنش و آنارشیست کوبایی که قرار بود در کنگره شرکت کنند، سرباز زدند.
کنگره قرار بود در خانه ی زنان سانتیاگو دو لوس کابایروس برگزار گردد. اما یکی از مسئولان این مکان که مارکسیست مستبدی است از پلیس و سازمان جاسوسی دومینیکن خواست تا شرکت کنندگان را از محل اخراج کنند. شرکت کنندگان با توجه به این که سالن برگزاری کنگره پیش تر کرایه شده بود و به یمن حضور روزنامه نگاری به عنوان شاهد ماجرا، سرانجام توانستند در محل بمانند و این در حالی بود که در قوانین جمهوری دومینیکن قانونی مبنی بر اخراج فوری آنارشیست های «خارجی» از خاک این کشور وجود دارد.
پیام های گوناگونی از کشورهای مختلف جهان و از جمله مکزیک، کستاریکا، ونزوئلا، هندوراس، کلمبیا، اوروگوئه، آرژانتین، شیلی و غیره به نشست ارسال شدند.
کنگره به فعالان آزادمنش و آنارشیست کوبایی فرصت داد که پس از چندین دهه از وضعیت ایزوله شده ای که در آن بودند، خارج گردند.
نشست مذکور بنیان گذاری فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب را اعلام نمود و فعالان کستاریکا مسئولیت برگزاری کنگره ی آینده را در سال ٢٠١۶ بر عهده گرفتند، چرا که از نظر جغرافیایی برگزاری کنگره در این کشور آسان تر ارزیابی شد.
بیانیه بینان گذاری فدراسیون مذکور به شرح زیر است:

فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب
پس از چندین ماه تدارک، بحث پیش کنگره ای و فراخوان به ایجاد فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب (FACC)، ما فعالان زن و مرد کشورهایی با واقعیات گوناگون در منطقه ی آمریکای مرکزی و کارائیب (به همراه ناظران بین المللی) روزهای ٢١ و ٢٢ مارس در شهر سانتیاگو دو لوس کابایروس واقع در جمهوری دومینیکن گرد هم آمدیم تا نظرات یک دیگر را بشناسیم، از هم شناخت پیدا کنیم و اختلافات و اشتراکاتمان را مطرح کنیم.
ما رضایتمان را از ایجاد فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب (FACC) اعلام می کنیم. این تشکل شبکه ای خواهد بود برای همبستگی و همکاری آنارشیست ها در این منطقه بی آن که توجه ای به مرزهایی شود که سرمایه داری و دولت هایش به ما تحمیل کرده اند. در فدراسیون ما گرایش های مختلفی وجود دارند و تلاش خواهد شد که روابطی بین جمع های مختلف منطقه و مهاجران آن برقرار گردند.
اعضای بینان گذار فدراسیون عبارتند از: کارگاه آزادمنش الفردو لوپز کوبا، گروه کیسکیا لیبرتاریا جمهوری دومینیکن، رفقایی از پورتو ریکو، سان سالوادور، بونر و میامی. گروه های دیگری می خواستند در کنگره ی نخست شرکت کنند که به علت دوری جغرافیایی موفق به این کار نشدند.
فدراسیون بر اصولی همچون اجماع در تصمیم گیری، همبستگی، پذیرش اختلاف بین افراد و جمع ها در نظر و عمل پی ریزی می گردد. فدراسیون برخوردهای منتقدانه و تحقیق در واقعیات دو منطقه ی آمریکای مرکزی و کارائیب را در دستور کار خود قرار می دهد. فدراسیون شامل تشکلاتی است که به صورت افقی فعالیت می کنند. با توجه به تصمیم گیری بر اساس اصل اجماع، شرایط پیوستن به فدراسیون به شرح زیر است:
– هر فرد یا هر جمعی خود را آنارشیست می داند؛
– هر فرد یا هر جمعی به شکلی افقی فعالیت می کند؛
– هر عضو فعال فدراسیون ضامن هر فرد یا هر جمعی می شود که خواستار پیوستن به فدراسیون است؛
– اتفاق آراء برای پیوستن هر فرد یا هر جمعی به فدراسیون لازم است؛
– هر فرد یا هر جمعی که خواهان پیوستن به فدراسیون است حداکثر دوماه به آن فرصت می دهد.
فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب فعلاً فعالیت خود را با تشکیل کمیته ی ارتباطات، کمیته ی مبارزه با سرکوب، کمیته مبارزه با ملی گرایی و کمیته ی ترویج خودگردانی آغاز می کند. شرکت در این کمیته ها کاملاً داوطلبانه است.
بینان گذاری فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب نوید بخش دوران جدیدی در تاریخ جنبش های آنارشیست منطقه است، چرا که پیش از آن هرگز نهادی مانند آن وجود نداشته است که بتواند شرایط تبادل تجربیات و فعالیت های مشترک را به شکلی منتقدانه فراهم آورد.
ما راه آزادی و فعالیت افقی را برگزیده ایم و امیدواریم که رفقای هوادار در هر جایی هستند به ما در راهپیمایی طولانی امان یه سوی ایده آلی بس کهن که مدام تجدید شده است یعنی به سوی آنارشی، یار و یاورمان باشند.
کمیته ی ارتباطات فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب

برگردان به فارسی : نادر تیف
۳١ فروردین ١۳٩۴ – ٢٠ آوریل ٢٠١۵