به یاد یروانت آبراهامیان، آنارشیست ارمنی که ملیّت ایرانی داشت


مادر یروانت می گفت که در زمستان متولد شده است، اما تاریخش دقیقاً مشخص نیست، حوالی سال ١٩٠٠ میلادی. او ارمنی بود و ملیّت ایرانی داشت. اما سال های درازی را در بلغارستان گذارند و علیه رژیم سلطنتی آن مبارزه کرد. به همین دلیل رفقایش به وی لقب بلغار داده بودند. یروانت را در بلغارستان دستگیر کردند. او از زندان فرار کرد و سال ١٩۳٠ به فرانسه آمد. وی روابط تنگاتنگی به ویژه با ولین (Voline) و مخنو (Makhno) و آنارشیست های اسپانیا، ایتالیا، فرانسه و روسیه داشت. یروانت به پنج زبان تسلط کامل داشت، لذا مترجم ملاقات ولین و گاندی و رومن رولان شد.
یروانت پس از جنگ جهانی دوم یک چاپخانه را به صورت تعاونی کارگری راه اندازی کرد. نام این چاپخانه «کندوی کارگری» و دقیقاً در شماره ۳ خیابان مونمورانسی، منطقه سوم پاریس بود. اعلامیه ها، آفیش ها، نشریه ها، جزوه ها و کتاب های فراوانی از آنارشیست های فرانسوی، بلغار و اسپانیایی در آن منتشر شدند. قرار بود در دوران دیکتاتوری فرانکو پول قلابی، برای ضربه زدن به اقتصاد، در زیرزمین «کندوی کارگری» چاپ و پخش شود. اما این پروژه بی نتیجه رها شد.
آندره برنار در مورد یروانت آبراهامیان می گوید:«زمانی که من او را برای نخستین بار در دهه شصت دیدم، مردی لاغر با موهای نیمه کوتاه جوگندمی به عقب شانه شده بود. او باهوش و مهربان بود.»
یروانت آبراهامیان در بهار ١٩۷٢ در یکی از شهرهای حومه پاریس، پره سن ژروه، درگذشت. سفارت شاهنشاهی ایران در پاریس به محض اطلاع از مرگ یروانت، خواستار ضبط چاپخانه «کندوی کارگری» شد. اما دختر یروانت، تانیا اعلام کرد که حاضر است آن را به آتش بکشد تا دست سفارت را قطع کند. جالب اینجاست که سفارت با عنوان این که یروانت مسلمان نبوده است، از خواسته ی خود عقب نشینی کرد! «کندوی کارگری» سرانجام در سال ١٩٨٠ آتش گرفت و سوخت.
منبع:
Nécrologie in Frente Libertario, Paris, n°21, juin 1972 // Article d’André Bernard in « Un Paris révolutionnaire », Ed. L’Esprit frappeur, 2001

Advertisements

سوسیالیسمی که دمکراتیک نباشد، سوسیالیسم دولتی ست!

مطلبی به قلم آقای آرش کمانگر با عنوان «سوسیالیسمی که دمکراتیک نباشد، سوسیالیسم نیست!» روز ٢۴ آذر گذشته در تارنمای «اخبار روز» منتشر شد.
نوشته ای که می خوانید بر آن است تا تلاش کند با استفاده از تناقض ها و جعل های تاریخی نوشته آقای کمانگر نشان دهد که بر خلاف عنوانی که وی برای مقاله اش انتخاب نموده است و علی رغم ادعایش جهت مبارزه برای سوسیالیسم دمکراتیک، راهکارهایش، در صورت تحقق، راهی ست که رفته شد و به بن بست رسید.
مطلب آقای کمانگر در برخورد به تصمیم اخیر هیئت اجرائی راه کارگر برای افزودن واژه دمکراسی در کنار شعار «زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم» نوشته شده است. قصد این نیست که وارد جدل های عقیم تشکلاتی شد که در زندگی روزمره نقش چندانی ندارند و تصمیماتشان تغییری در آن ایجاد نمی کند. لذا نقد به کمانگر با چشم پوشی کامل از مناقشات دو جناح راه کارگر پیش می رود.
آقای کمانگر در همان سطور نخست مطلب، گربه را دَم حجله می کُشد و می نویسد: «ما می دانیم که «آزادی» از جنس حقوق Right است و دمکراسی از جنس قدرت و حکومت Might می باشد.» او در اینجا نه فقط این دو مقوله را عمداً، اما به ناحق، از یکدیگر جدا می کند، بلکه بر این که دمکراسی از جنس قدرت و نه هر قدرتی، قدرت حکومتی ست، تأکید می کند. او واژه حکومت را به قدرت چسبانده است، زیرا حتا اگر شده در ضمیر ناخودآگاهش می داند که می توان قدرتی داشت که تن به حکومتی ندهد و این دو لازم و ملزوم نیستند. به عبارت دیگر کمانگر به مخاطبش می گوید: شما برای آزادی مبارزه کنید، چون حق است و باید برایش هزینه داد و حق گرفتنی ست، اما دمکراسی را به حکومت واگذار کنید زیرا «ما می دانیم». کی، چه کسی؟
کمانگر پایین تر برای این که باز هم القاء کند که آزادی و دمکراسی از دو جنس مختلف هستند، می نویسد:«اما دمکراسی بر خلاف آزادی، مفهومی عام نیست، بلکه خاص است و دارای انواع و اشکال گوناگون می باشد.» توجه کنیم: «دمکراسی بر خلاف آزادی». آیا بهتر نبود کمانگر توضیح می داد که دمکراسی چگونه می تواند بدون آزادی وجود داشته باشد؟ کجا آزادی هست و دمکراسی نیست و بالعکس؟
کمانگر می نویسد:«برای اعتقاد به آزادی های فردی و سیاسی شما لازم نیست حتماً از ایدئولوژی و مناسبات اقتصادی – اجتماعی معینی دفاع کنید و یا حتماً به طبقه معینی تعلق داشته باشید.» او آنگاه پافشاری می کند:«…برای دفاع و یا اعتقاد به این آزادی ها حتماً لازم نیست سوسیالیست و کمونیست باشید.» من برخلاف کمانگرِ مارکسیست بر این باورم که از قضا برای دفاع پیگیر از آزادی های فردی و سیاسی، چه رسد به جامعه ای که به برابری اقتصادی می رسد که آن را دمکراسی اقتصادی یا خودمدیریتی می دانم، باید به این موضوع طبقاتی نگاه کرد. درست است که دولت های غربی مانند آمریکا، فرانسه یا انگلستان به آزادی های فردی گردن می گذارند، اما همینان آزادی های سیاسی را تا جایی محترم می شمرند که به چارچوب های این دولت ها و به ویژه طبقات فرادستی که آنان نمایندگی می کنند خدشه ای وارد ننمایند. اگر جز این بود همین دولت ها این همه نیروی ضدشورش نداشتند و زندان را به عنوان یکی از بازوان نهاد دولت برمی چیدند؛ یا به استثناء فرانسه، هیچ پیوندی با دین و روحانیت نداشتند. نیروی اعمال قهر و خشونت، زندان و دین از دولت ها جدایی ناپذیرند و به قول ماکس وبر «دولت انحصاری ست برای استفاده قانونی از خشونت.»
برای پرداختن به این موضوع کافی ست به مثالی از درون متن کمانگر نگاه کرد: کمون پاریس. ابتداء اشاره کنیم که کمانگر مانند بسیاری از مارکسیست ها کمون را «اولین حکومت کارگری» می نامد. کمون پاریس مانند تولد مسیح یا غدیرخم نیست که سینه به سینه نقل شده و مملو از افسانه باشد. اسناد کمون پاریس ضبط و ثبت شده و در دسترس همگان است. نه کمانگر و نه هیچ کس دیگری نمی تواند حتا یک مورد از این اسناد نشان دهد که در آن کنشگرانش نامی از دولت یا حکومت برده باشند.
کمون پاریس کوتاه اما پربار زیست، چرا که تصمیمات زیادی را در همان هفتاد و دو روز حیاتش گرفت، ولی هرگز آن ها را به نام حکومت یا دولت کمون و غیره امضاء نکرد. کمون وزیر و وکیل نداشت، یک دمکراسی مستقیم بود. شورشیان کمون، کموناردها، روز ۲۶ مارس ١٨٧١ شورایی با نود عضو انتخاب کردند و نامش را «کمون پاریس» گذاشتند و هدفش را اتفاقاً مبارزه با دولتی گذاشتند که در ورسای مستقر شده بود. نمایندگان این شورا در هر لحظه قابل عزل بودند. هر عضو دارای یک وظیفه مشخص (mandat impératif) بود و حق نداشت فرای آن عمل کند. در همان زمان کمون های دیگری در فرانسه شکل گرفتند: مارسی، لیون، ناربون، تولوز، سن اتین و گرونوبل. اگر کمون پاریس دولت یا حکومتی تمرکزگرا بود، باید به کمون های دیگر دستور و رهنمودهایی می داد، اما این اتفاق هرگز رخ نداد، چرا که کمون پاریس چنین رسالتی نداشت. یکی از ویژگی های کمون پاریس تعدد و تکثر آراء بود. در آن عده ای خود را نئوژاکوبینیست، برخی بلانکسیت، کسانی انقلابی رادیکال و بخشی سوسیالیست ضددولتی هوادار نظرات پی یر – ژوزف پرودون می دانستند. اما آیا کمون پاریس به این دلیل با یورش ورسای نشینان روبه رو شد؟ آیا آدولف تی یر فقط به این دلیل توانست در «هفته ی خونین»، – بین ۲١ تا ٢۸ مه ١۸٧١ – بیست تا سی هزار کمونارد را قتل عام کند و آن را شکست دهد؟ خیر به این دلایل نبود. به این دلیل بود که کمون خواهان آزادی های بیشتری بود، از جمله جدایی دین از عرصه ی عمومی؛ مطالبه ای که بورژوازی فرانسه سال ١۹٠۵ پذیرفت و قانونی اش کرد. کمون خواهان اداره ی تمام مراکز تولیدی توسط تولیدکنندگان بود و آغازی بود بر دمکراسی در عرصه ی اقتصادی که به آن خودمدیریتی می گوییم؛ مطالبه ای که بورژوازی هرگز زیر بارش نرفت و نخواهد رفت. اگر کارگران پاریس پیش نمی افتادند، نه تی یر به ورسای فراری می شد و نه کمونی در پاریس برای بسط آزادی های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی شکل می گرفت. آقای کمانگر نمی تواند به ما ثابت کند که این آزادی ها می توانند مستقل از هم پیش روند و وجود داشته باشند و آنگاه آن را دمکراسی جا بزند. این طبقات فرودست هستند که می توانند آن ها را در چارچوب یک دمکراسی مستقیم در سندیکاهای کارگری و شوراهای محلی پیش ببرند نه طبقات فرادست. پس آزادی هم طبقاتی ست و زمانی می تواند بی حد و حصر و بی قید و شرط باشد که فرودستان بر فرادستان غلبه کرده باشند و طبقات محو گردند. البته این روندی طولانی ست و یک شبه رخ نخواهد داد. یکی از ملزوماتش ساختن نهادهای فردا در جهان امروز با شکیبایی و طمئنینه است.
آرش کمانگر می نویسد:«جنبش سوسیالیستی علیرغم نقش پررنگ اش در مبارزه برای آزادی های فردی و اجتماعی، متأسفانه هر گاه به قدرت رسید به بهانه های مختلف اقدام به زیرپا گذاشتن این آزادی ها به ویژه آزادی بی قید و شرط بیان و تشکل نموده است.» ما پیشتر دریافتیم که هر گاه کمانگر از قدرت سخن می گوید، مقصودش قدرت حکومتی ست و لاغیر. اما اصل قضیه در گزاره فوق این نیست. می توان «تأسف» کمانگر را از زیرپا گذاشتن آزادی ها در دولت های سوسیالیستی سابق پذیرفت، اما نمی توان قبول کرد که کمانگر چرایی اش را مسکوت بگذارد و بدتر از آن پس از چندین سطر قلم فرسایی در ستایش «دمکراسی شورایی – مشارکتی» بنویسد:«طبعاً ما در کنار این کمون ها و کمیته ها و شوراهایی که در محیط کار شکل می گیرند و نیز شوراهای منتخب در روستاها و شهرها و استان ها به یک مجلس شورایی و یا کنگره عالی شوراهای سراسر کشور نیز نیاز داریم تا هم قوانین و سیاست های کلان در کشور را تعیین کنند و هم دولت هایی را به شکل ادواری و هر زمان قابل عزل تعیین کنند.»
باید از کمانگر و همه مارکسیست ها پرسید چرا دولت های سوسیالیستی، صرف نظر از اختلاف نظرهایی که داشتند، همگی توتالیتر و ضدآزادی بودند؟ چرا در چین، کوبا، کره شمالی یا ویتنام همین امروز فقط حزب کمونیست حاکم است و حرف اول و آخر را می زند؟ چرا استبداد سیاسی در این کشورها ملموس و واقعی ست؟ کمانگر باید خوب به یاد داشته باشد که تشکلاتی مانند راه کارگر، حزب توده و مجموعه تشکلات طیف فدائیان از بدو تأسیسشان تا فروپاشی بلوک شرق یا بی قید و شرط یا با انتقاد از آن دفاع می کردند. دیگر جریاناتی هم که حتا شوروی را سوسیالیست – امپریالیست می دانستند هرگز نفس وجودی «دولت» سوسیالیستی را زیر علامت سئوال نمی بردند و طرفه آن که امروز هم نمی برند. اما آیا کسان یا اندیشه ورزانی بودند که پیش از تمام فجایع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی که در مجموعه کشورهای بلوک شرق اتفاق افتاد، آنها را پیش بینی کردند؟ یا بسیار پیشتر از بقیه علیه دیکتاتوری بلشویکی – کمونیستی بیدارباش دادند؟ بله، بودند. چند مثال. باکونین که چهل و یک سال پیش از انقلاب اکتبر درگذشت، نوشت:«مارکسیست ها مدعی اند که دیکتاتوری – البته دیکتاتوری خودشان – اجازه می دهد تا خواست های مردم تحقق پیدا کند. پاسخ ما این است که دیکتاتوری همیشه گرایش به تداوم دارد و منجر به بردگی مردمی می شود که آن را می پذیرند. آزادی فقط می تواند از آزادی بیاید، یعنی از شورش مردم زحمتکش و از تشکل آزادانه اشان.» آیا وقتی پی یر ژوزف پرودن نوشت:«دولت مدرن را طبقه ای سلطه جو کنترل می کند که آزادی، برابری و خودمختاری نیروهای اجتماعی را تهدید می کند»، اشتباه می کرد؟ آیا این سخن میگل ابنسور یاوه است که «دولت نهادی بوروکراتیک است که از پایگاه اجتماعی خود مستقل می شود»؟ در همان دوران انقلاب نیز کسی مانند رودولف روکر، آنارکوسندیکالیست آلمانی در نامه ای نوشت که در روسیه «نظم خودکامه» جدیدی به وجود آمده که در آن «لنین و تروتسکی مانند روبسپیر و سن ژوست عمل می کنند تا در قدرت بمانند؛ آنان این کار را با قربانی کردن انقلابیون واقعی پیش می برند» و راهی که می روند به شکل گیری «ارتجاع نوینی در روسیه» می انجامد. در آن سوی جهان، در شیلی، نشریه ی آنارشیستی منتشر می شد به نام El Mercurio de Santiago که در مطلبی با اشاره به انقلاب اکتبر نوشت:«این انقلاب به زودی با دیکتاتوری پرولتاریا خفه خواهد شد، دیکتاتوری که در واقع دیکتاتوری حزب بلشویک است.»
باری، هر چند کمانگر اکنون برای آزادی کشی و بی عدالتی دولت های سوسیالیستی ابراز تأسف می کند، اما باز هم همان نسخه را می پیچید، به جز این که آن را در زرورق جدیدی بسته بندی می کند. در جایی به ستایش از «خودگردانی زاپاتیست ها در چیاپاس مکزیک» و «خودحکومتی دمکراتیک و شورایی در منطقه روژاوا در سوریه» می پردازد و سپس فوراً با دفاع از شوراها در «جریان انقلاب آتی ایران» در عین حال از پارلمان که او نام پرطمطراق «کنگره عالی شوراهای سراسر کشور» را بر آن می گذارد، دفاع می کند و بدتر از همه خواهان تشکیل «دولت» دیگری می شود. کمانگر تعارف هم ندارد و می گوید که این پارلمان است که باید «سیاست های کلان» کشور را تعیین کند و در ضمن «دولت هایی را به شکل ادواری و هر زمان قابل عزل تعیین کنند.» از همین جمله دم خروس دفاعش از شوراها نمایان می گردد.
کمانگر البته در جای دیگری نوشته:«حقیقت این است که کمونیست های واقعی از دوره مارکس و انگلس تا اکنون هیچگاه توهمی به پارلمانتاریسم بورژوایی نداشته اند.» این یکی دیگر از جعلیات نوشته کمانگر است و جا دارد با توجه به این که از کمون پاریس و دیکتاتوری پرولتاریا سخن رفت، کمی این موضوع را باز کنیم.
انگلس در پیشگفتاری که به مناسبت بیستمین سالگرد کمون پاریس بر کتاب جنگ داخلی مارکس می نویسد می گوید که بورژواها از واژه های دیکتاتوری پرولتاریا به لرزه افتاده اند و می خواهند بدانند که دیکتاتوری پرولتاریا چیست؟ انگلس پاسخ می دهد:«به کمون پاریس نگاه کنید، این یک دیکتاتوری پرولتاریا بود.» البته این برداشت شخصی و نظر انگلس است. همان گونه که پیشتر آمد، کموناردها دارای گرایش های مختلفی بودند، به طوری که گاهی جلساتشان با داد و بیداد و برخوردهای شدید نظری آغاز و پایان می یافت. آنان هرگز نگفتند که می خواهند دیکتاتوری پرولتاریا برپا کنند. کموناردها با سرکوب خونبار بورژوازی شکست خوردند، اما نشان دادند که از نظر تشکیلاتی دارای اصول بی همتایی اند، چنان که اجازه می دادند هر گرایشی با حفظ دیدگاهش در کمون فعالیت نماید. سازماندهی کموناردی یک سازماندهی متکثر بود و به همین جهت به آنان فدرالی می گفتند. در گورستان پرلاشز پاریس دیواری وجود دارد که رویش نوشته شده است «دیوار فدره ها» یا فدرالیست ها. روز ٢٨ مه ١٨٧١ صد و چهل و هفت کمونارد را پای این دیوار تیرباران و اجسادشان را در گور دسته جمعی در پای همان دیوار دفن کردند. هر سال در این روز تشکلات آنارشیستی مراسمی به یاد آنان برگزار می کنند. در اسناد کمون اثری از واژه ی دیکتاتوری نیست، اما واژه ی پرولتاریا بارها و بارها در اعلامیه ها و دیگر اسناد کمون به کار رفته است. اما همین واژه در مفهوم مارکسی یا مارکسیستی اش استفاده نشده است. برای مثال در یک اطلاعیه کموناردها که امضای اعضای کمیته ملی رستگاری را دارد مخاطبان سربازانی هستند که دشمنان طبقاتی کمون در ورسای گردمی آورند و امضاء کنندگان آنان را پرولتر خطاب می کنند و از آنان می خواهند که به عنوان هم طبقه ای های کموناردها، فریب نخورند. اما مارکس در نقد برنامه ی گوتا و ارفورت که در همان سال یعنی بیست سال پس از کمون و در سال ١٨٩١ منتشر شد می نویسد:«حزب ما و طبقه ی کارگر نمی توانند خارج از چارچوب جمهوری دمکراتیک به قدرت برسند. جمهوری دمکراتیک شکل مشخص دیکتاتوری پرولتاریاست.» جالب این جاست که او فوراً می گوید که چنین شکلی از جمهوری دمکراتیک را انقلاب کبیر فرانسه نشان داده است که این تعریف با توجه به جمله ی معترضه اش در رابطه با الگوی جمهوری دمکراتیک با تعریف دیگر از دیکتاتوری پرولتاریا که در مانیفست حزب کمونیست ارائه می گردد، همخوانی بیش تری دارد. در این اثر دیکتاتوری پرولتاریا مترادف با یک جمهوری دمکراتیک ژاکوبینی ست. ژاکوبینیسم هم چیزی نبود به جز یک جمهوری تمرکزگرا و یگانگی و غیرقابل تقسیم بودن جمهوری در چارچوب دمکراسی پارلمانی.
از همه این ها گذشته، فرض کنیم که فردا معجره ای رخ دهد و همین جمهوری اسلامی نظارت استصوابی را حذف کند و به همگان اجازه دهد تا در انتخابات های گوناگون آزادانه شرکت کنند؛ آیا کمانگر و بقیه مارکسیست ها برای اعلام نامزدی صف نخواهند کشید؟ کدام حزب کمونیستی را می شناسید که در صد سال گذشته در انتخابات پارلمانی، آنجایی که مقدور بوده، شرکت نکرده باشد؟ میخائیل باکونین در کتاب جنگ فرانسه و آلمان و انقلاب اجتماعی در فرانسه که در جلد هفتم مجموعه آثارش آمده، چنین نوشت:«رأی گیری عمومی در جامعه ای که مردمش، توده زحمتکشان، از نظر اقتصادی تحت سلطه یک اقلیت دارنده ی مالکیت و سرمایه است، هرگز چیزی به جز انتخابات فریبنده، ضددمکراتیک و کاملاً ضد نیازها، غرایض و مطالبات واقعی همان مردم نخواهد بود؛ گیریم که این رأی گیری عمومی مستقل ترین و آزادترین هم باشد یا در توازن سیاسی چنین به نظر برسد.»
فروپاشی بلوک شرق و شکست دولت های سوسیالیستی اکنون مارکسیست های امثال آرش کمانگر را به دفاع از شوراها و سندیکاهای کارگری مستقل واداشته است. اما دگم ها بدانان اجازه نمی دهد که از یکی به نعل و یکی به میخ زدن دست بردارند و به ما توضیح دهند که رابطه «دولت» مطلوبشان با شوراها چیست؟ اگر این «دولت» فرمانبر شوراهای محلی ست که کارشان اعمال دمکراسی مستقیم سیاسی و سندیکاهای کارگری ست که وظیفه اشان اعمال دمکراسی اقتصادی یا خودمدیریتی ست، دیگر چه لزومی دارد که وجود داشته باشد؟ و اگر این رابطه معکوس است و شوراها و سندیکاهای کارگری باید گوش به فرمان دولت و پارلمان، با هر نامی و از جمله «کنگره عالی شوراهای سراسر کشور» باشند که تکرار فاجعه شکست دولت های سوسیالیستی سابقاً موجود خواهد بود.
آقای آرش کمانگر باید سرانجام به این پرسش روزی پاسخ دهد که برای چگونه سوسیالیسمی مبارزه می کند، سوسیالیسم از پایین و ضددولتی یا سوسیالیسم از بالا و ضددمکراتیک؟
نادر تیف
٢۸ / ۹ / ١۳٩۶ – ١۹ / ١٢ / ٢٠١٧

سیرک انتخابات ریاست جمهوری فرانسه پایان یافت

هفتم ماه مه ۲٠١۷ دور دوم انتخابات ریاست جمهوری فرانسه برپا شد و امانوئل ماکرون ۳۹ ساله هشتمین رئیس جمهور، جمهوری پنجم فرانسه شد که شارل دوگل در سال ١۹۵۸ پی ریخت.
رسانه ها اعلام کردند که ماکرون با ۶۶ % انتخابات را در برابر مارین لوپن برد. درصدها معمولاً غلط انداز هستند، چرا که اگر به ارقام نگاه بیاندازیم. نتیجه چنین خواهد بود: ۴۷۵۶۸۵۸۸ نفر نام خود را به نام رأی دهنده در وزارت کشور ثبت کرده و دارای کارت انتخابات هستند. گفته می شود که تا نه و نیم میلیون نفر یا اصلاً ثبت نشده اند یا کارت شرکت در انتخابات ندارند. در دور دوم ١۲١٠١۴١۶ نفر در انتخابات شرکت نکردند که از سال ١۹۶٩ بدین سو بی سابقه بوده است. ۳٠١۹٧٢۴ رأی سفید دادند که این هم بی سابقه بوده است. دقیقاً ١٠۴٩۵٢٣ نیز آرائشان پوچ بود و حساب نمی شوند. برای مثال اگر کسی به برگه رأی کلمه یا چیز دیگری بیافزاید رأیش پوچ می شود و بسیاری این کار را قصداً می کنند.
اگر درصد آرای ماکرون و لوپن را به کل واجدان حق رأی در نظر بگیریم، اولی ۶۳ / ۴٣ % و دومی ۳۸/ ۲۲ % در دور دوم کسب کردند. با همین روش اولی با ١۹ / ١۸ % (۸۶۵۶۳۴۶ نفر) و دومی با ١۴ / ١۶ % (٧۶٧٨۴۹١ نفر) از دور اول روز ۲٣ آوریل گذاشتند و ۹ نامزد دیگر را ناکام کردند. نخستین نتیجه گیری خامی که می توان از این ارقام گرفت این است که نظم نمایندگی یا پارلمانی در کشوری که خود را مهد دمکراسی می داند، اجازه می دهد که فردی با کسب کمی بیش از هشت میلیون و نیم آرا بر سرنوشت شصت و هفت میلیون نفر حکومت کند و فرمان براند.
فرانسه که پنجمین قدرت اقتصادی جهان سرمایه داری ست در بحران های زیادی غوطه ور است. ١٠% جمعیت فعال آن بیکار است. صدها هزار نفر بی خانمان هستند. دست کم ۳۲۳ نفر بی خانمان در سال ۲٠١۶ عمدتاً به علت سرمای زمستان در خیابان ها درگذشتند. لااقل چهار میلیون نفر در مسکن های نامناسب زندگی می کنند. در حالی که دولت بیش از ١١ میلیون متر مربع خانه، دفتر کار و غیره در اختیار دارد که خالی هستند و در بخش خصوصی بیش از ٣ میلیون متر مربع ساختمان ساخته شده برای محل کار فقط در پاریس و حومه اش بی مصرف افتاده است. این ها همه در حالی ست که بیش از ۹ میلیون نفر، با توجه به استاندارهای سرمایه داری، زیر خط فقر قرار دارند و پدیده نوین این است که شاغلین بسیاری در این زمره هستند چرا که حتا بخور و نمیر هم دستمزد نمی گیرند. دخالت دولت های مختلف فرانسه در کشورهای گوناگون آفریقا و خاورمیانه، برای تأمین منافع سرمایه داران، مردم این کشور را در معرض حملات تروریست های اسلام گرا قرار داده است. اکنون به طور متوسط هر روز یک کارخانه یا کارگاه تعطیل می شوند یا به کشورهای با دستمزد پایین تر منتقل می گردند. برای مثال کارگران ویرپول در طی دو هفته ی میان دو دور انتخابات ریاست جمهوری در اعتصاب و اعتراض بودند چرا که کارفرمایان می خواهند کارخانه را از شهر امی ین فرانسه به لهستان منتقل کنند و ٢٩٠ کارگر را بیکار نمایند. این در حالی ست که دولت سوسیالیست فرانسوا اولاند، در چارچوب پشتیبانی از سرمایه داران، میلیون ها یورو به صاحبان این شرکت کمک کرده بود، آن هم به این بهانه که مشاغل را حفظ کند. غیرصنعتی شدن فرانسه چنان است که اکنون ۲۲ % جمعیت فعال در بخش صنعت، ۳ % در بخش کشاورزی و بقیه در بخش خدمات به کار مشغولند.
پنج دهه است که دو حزب سوسیالیست و جمهوریخواهان نوبتی قدرت را در دست گرفته اند. از آن جایی که این دو حزب در برنامه و عمل تفاوت و اختلاف زیادی ندارند و همواره در خدمت قدرتمندان و ثروتمندان بوده اند با بی اعتمادی و گاهی بی تفاوتی مردم به این احزاب روبه رو شده اند، هر چند که اولی خود را چپ و دومی راست ارزیابی می کنند. گویی سرمایه داران به خوبی به این امر توجه کردند و در غیاب آلترناتیو واقعی و بی افقی سیاسی مردم، فردی را از آستین بیرون آوردند که خود را نه چپ و نه راست اعلام کرد و این کسی نبود جز ماکرون.
به جلو راندن ماکرون برای سرمایه داران زیاد مشکل نبود. نه میلیاردر فرانسوی که صاحب هزاران روزنامه و هفته نامه و نشریه، ده ها شبکه ی تلویزیونی، رادیویی و تارنمای اینترنی «جریان اصلی»، چندین اتاق اندیشه و غیره هستند در عرض فقط یک سال پیش از انتخابات در خدمت ماکرون قرار گرفتند. برای مثال شبکه ی BFMTV که نخستین شبکه اخبار فرانسه از نوع CNN است در چهار ماه پیش از انتخابات ۴۲۶ دقیقه از سخنرانی های ماکرون را پخش کرد، در حالی که این رقم در مجموع به ۴۴٠ دقیقه برای همه چهار نفری رسید که در دور اول انتخابات در پشت وی قرار گرفتند. شش نفر نامزد دیگر هم تقریباً بی نصیب ماندند چرا که همین شبکه ی خبری آنان را «نامزدان کوچک» می نامید.
اما همین ماکرون که همچون کالایی با روش های اصیل بازاریابی به جلو انداخته شد از آسمان به زمین فرود نیامد و دارای سابقه ای است. او از سال ۲٠٠۶ تا سه سال عضو حزب سوسیالیست بود. سپس به بانک روتشیلد رفت و صدها هزار یورو درآمد کسب کرد. دولت پیشین دست راستی رئیس جمهور سارکوزی از گزارش کمیسیونی با عضویت ماکرون، استفاده نمود تا بسیاری از اصلاحات نئولیبرالی را انجام دهد. رئیس جمهور بعدی که اولاند از حزب سوسیالیست باشد، ماکرون را در اوایل سال ۲٠١۲ منشی کاخ الیزه کرد و برای اولین بار نامش در صحنه عمومی مطرح شد. او از اواسط سال ۲٠١۴ وزیر اقتصاد دولت والس، نخست وزیر اولاند، شد. ماکرون ٣٠ سپتامبر ۲٠١۶ از وزارت اقتصاد استعفا داد تا هم از حزب سوسیالیست فاصله بیش تر بگیرد و هم اعلام کند که خواهان لیبرالیزه کردن بیشتر اقتصاد فرانسه است و از این لحاظ با دولت اختلاف دارد. او روز ۶ آوریل ۲٠١۶ انجمنی را به نام «در حرکت» ثبت کرد که هدف خود را «نوسازی زندگی سیاسی» اعلام نمود. اشخاص می توانستند با یک کلیک در تارنمای این انجمن عضو شوند. ماکرون با انتخابش به عنوان رئیس جمهور در روز ٧ مه ۲٠١٧ ریاست این انجمن را آن چنان که مرسوم است، ترک کرد و این انجمن به حزب «جمهوری در حرکت» تبدیل و ثبت شد. گفته شد که این انجمن و سپس حزب دویست و هشتاد هزار عضو (کلیکی) دارد.
بسیاری از چهره های حزب سوسیالیست پشت سر ماکرون صف کشیدند. می توان به شهردار سابق پاریس برتران دولانوئه یا شهردار کنونی لیون، ژرار کولون اشاره کرد. اما آنان تنها نبودند. فرانسوا بایرو، رهبر سانتریست های راست از حزب مودم، آلن مادلن وزیر دست راستی بین سال های ١٩٨۶ تا ۹۵، روبر ئو دبیر ملی حزب کمونیست فرانسه از ١٩٩۴ تا ۲٠٠١ و سپس رهبر این حزب تا سال ۲٠٠۳ و دانیل کوهن – بندیت از رهبران جنبش دانشجویی ماه مه ١٩۶٨ که در سال های اخیر با سبزها (اکولوژیست ها) همکاری می کرد از جمله دیگر کسانی هستند که از نامزدی ماکرون حمایت کرده و فعالانه در کارزار انتخاباتی اش شرکت نمودند. والس نخست وزیر پیشین نیز ترجیح داد از همان دور اول مانند دولانوئه از ماکرون حمایت نماید و نه از بنوآ آمون که نامزد رسمی حزب سوسیالیست بود و در دور اول با ٣۶ / ۶ % آراء نفر پنجم و حذف شد.
شاید بسیاری از کسانی که کارزار انتخاباتی ماکرون را پی گرفتند شگفت زده شدند که او چگونه توانست به سکوی نخست برسد. ماکرون روزی خود را سوسیالیست اعلام کرد و چند روز بعد در دیدار با شخصیت دست راستی به نام فیلیپ دوویلیه اعلام نمود که هرگز سوسیالیست نبوده است. در جریان کارزار انتخاباتی به الجزایر رفت و در مصاحبه ای با یکی از تلویزیون های این کشور، فرانسه را مسئول «جنایت علیه بشریت» دورانی اعلام کرد که الجزایر مستعمره بود و دربازگشت از گفته ی خود ابراز پشیمانی کرد. در روزهای پیش از دور اول، مردم گویان، مستعمره ی فرانسه در شمال برزیل، دست به اعتصاب عمومی و اعتراض زدند و ماکرون اعلام کرد که باید به مشکلات این «جزیره» رسیدگی کرد. این در حالی ست که گویان جزیره نیست!
ماکرون که به لطف رسانه های جریان اصلی نوآور معرفی شده است برنامه ای به جز تشدید اصلاحات لیبرال ندارد. در حالی که جنبش کارگری فرانسه سال گذشته ماه ها علیه اصلاح قانون کار توسط مریم الخمری به پا خواست، ماکرون گفته است که قانون کار را باید بیش تر اصلاح کرد تا بتوان دست سرمایه داران را گشوده تر کرد. او دیگر زحمت والس را به خود نخواهد داد که با استفاده از بند ۴٩ تبصره ۳ قانون اساسی بدون رأی پارلمان این قانون کارگرستیزانه را تصویب کرد. ماکرون قول داده است که آن را با امضای فرمان اصلاح خواهد نمود. در حالی که اکثریت مردم فرانسه به شدت به اتحادیه اروپا بدبین شده اند و بسیاری خواهان خروج از آن هستند، ماکرون می خواهد بیش از گذشته دستورهای کمیسیون اروپا را به اجرا بگذارد. هفت نامزد دور اول نزدیک به ۵٠ % آرا را در حالی به خود اختصاص دادند که آشکارا علیه اتحادیه اروپا موضع دارند. ماکرون علیه بیکاران موضع گرفته و گفته است که از این پس هر بیکاری که پذیرفتن دو شغل را حتا بسیار دور از خانه اش رد کند با قطع مستمری بیکاری و حذف از فهرست بیکاران مواجه خواهد شد. ماکرون برای اتمیزه کردن بیش تر زحمتکشان به آنان توصیه می کند که خودشان برای خود کار راه بیاندازند و شرکت نوپا (start-up) درست کنند! وی به جوانان توصیه کرده است که از میلیاردر شدن نهراسند و در این راه تلاش نمایند! ماکرون همچنین می خواهد ساعات هفتگی کار را که ۳۵ است دستکاری کند و به کارفرمایان اجازه دهد که بیش از آن از کارگران بیگاری بکشند. او به کارفرمایان قول داده است که هزینه های تأمین اجتماعی را که باید بپردازند کم تر خواهد کرد. وی به بهانه مبارزه با کسری بودجه بیمه های اجتماعی می خواهد وزن بیمه های خصوصی را بیش تر کند و روشن است که زحمتکشانی که دستمزد حداقل می گیرند نخواهند توانست آن را بپردازند و از درمان و معالجه خود بازمی مانند. ثروتمندان همیشه به تقلب در سیستم تأمین اجتماعی اشاره می کنند. ارقام می گویند که این تقلب حدود یک صد و پنجاه میلیون یورو در سال است. این در حالی است که همان ثروتمندان سالی هشتاد میلیارد یورو تقلب می کنند و با خارج کردن سرمایه ها و ارسالشان به بهشت های مالی از پرداخت مالیات فرار می کنند. ماکرون و امثال او چنین واقعیتی را «بهینه سازی مالی» می نامند.
عده ای دیگر نیز پیروزی ماکرون را در این می بینند که رقیب او در دور دوم مارین لوپن از حزب راست افراطی یا فاشیست «جبهه ملی» بوده است. در این شکی نیست که جبهه ملی گروهی فاشیستی و نژادپرست است. اما پیشروی این حزب بی دلیل نیست. زمانی که دولت های راست و چپ هر سال بیش از سال پیش سطح زندگی مردم را با اصلاحات لیبرالی پایین می آورند، زمانی که بیکاری و فقر بیداد می کنند، زمانی که آلترناتیوی مترقی و افقی امیدآفرین خود نشان نمی دهد، راست افراطی جلو می افتد و به نام دفاع از مردم خودی، کارگر فرانسوی را به جان کارگر مهاجر می اندازد، از تروریسم اسلامی سود می برد و خواهان بیرون ریختن مسلمانان از فرانسه می شود، علت بیکاری را تعداد زیاد مهاجران می داند و در نهایت از سرمایه داری ملی در برابر سرمایه داری جهانی شده و اروپایی دفاع می کند. از سوی دیگر حزب سوسیالیست نزدیک به سی سال است که دست به ریسک بزرگی می زند و با پیش انداختن جبهه ملی، تلاش می کند رقیب راست خود را تضعیف نماید. رسانه های بزرگ، تریبون ها متعددی در اختیار جبهه ملی قرار می دهند تا او بتواند وظایف نژادپرستانه و مهاجرستیزانه خود را برای ایجاد جو ترس و وحشت در صحنه سیاسی جامعه ایفا کند. به عبارت دیگر از سی سال پیش جبهه ملی مترسکی شده است تا دو جناح راست و چپ بورژوازی فرانسه، متشکل در حزب سوسیالیست و جمهوریخواهان، بتوانند قدرت را در دست خود حفظ نمایند. چرا که آن ها هربار که جبهه ملی بر درهای قدرت می کوبد از مردم می خواهند که در برابرش با رأی دادن به آن ها سد ایجاد نمایند. اما این بار دقیقاً اوضاع مانند گذشته نبود. هر دو حزب سنتی در همان دور اول حذف شدند. هامون از حزب سوسیالیست به علت بی اعتباری و بی آبرویی این حزب در افکار عمومی به ویژه با توجه به دوران پنج سال اخیر ریاست جمهوری فرانسوا اولاند ناکام ماند. فرانسوا فی یون از جمهوریخواهان حذف شد، چرا که افشاگری نشریه مستقل «کانار انشنه» معلوم کرد که همسرش بی آن که کاری ارائه داده باشد دستیار او در مجلس ملی فرانسه بوده و بی جهت حدود یک میلیون یورو به جیب زده است. خوشبختانه هنوز به اندازه انگشتان یک دست چند نشریه مستقل مانند این نشریه فکاهی وجود دارد که یکصدمین سال انتشار خود را پشت سر گذاشت. رسانه های بزرگ دست به ریسک بزرگ دیگری زدند و در بین دو دور به جای افشای خطر به قدرت رسیدن جبهه ملی علیه ژان – لوک ملانشون که نامزد «فرانسه سرکش» بود و بخت زیادی برای به دور دوم رسیدن داشت به پا خواستند. به عبارت دیگر آن ها به خوبی نشان دادند که سرمایه داران بیش از آن که از جناح راست افراطی خود هراس داشته باشند از جناح چپ رادیکال خویش می ترسند!
هنگامی که در سال ۲٠٠۲ جبهه ملی برای نخستین بار به دور دوم انتخابات ریاست جمهوری رسید، ولوله ای در جامعه به پا شد و همه گروه های سیاسی، حتا فدراسیون آنارشیست که سنتاً تمام انتخابات ها را تحریم می کند، خواستار رأی دادن به ژاک شیراک شدند و او نیز با بیش از هشتاد درصد برنده شد. در راهپیمایی اول ماه مه فقط در پاریس بیش از یک میلیون نفر به خیابان ها آمدند و علیه جبهه ملی و نامزدش ژان- ماری لوپن شعار دادند. در سال ۲٠١۷، پانزده سال پس از ادامه ی سیاست های لیبرالی که به نفوذ بیش تر فاشیسم انجامیده است، وضعیت به کلی تغییر کرد. هر چند مارین لوپن نزدیک به دوبرابر پدرش در دور اول رأی آورد، حتا «فرانسه سرکش» از مردم دعوت نکرد برای جلوگیری از لوپن به ماکرون رأی بدهند. این جریان، علیرغم فشار رسانه های جریان اصلی و سران چپ و راست، از هوادارانش در تارنمای خود نظرخواهی کرد. نزدیک به سیصد هزار نفر در این نظرخواهی شرکت کردند. شصت و پنج درصدشان تصمیم گرفتند یا انتخابات را تحریم کنند یا رأی سفید بدهند و بقیه گفتند که برای ممانعت از انتخاب لوپن به ماکرون رأی خواهند داد. در راهپیمایی اول ماه مه پاریس حدود سی هزار نفر شرکت داشتند و باندرول ها نشان می داد که دو دستگی بین شرکت کنندگان وجود دارد. عده ای خواهان رأی به ماکرون در مقابله با لوپن بودند و عده ای نیز خواهان نه ماکرون و نه لوپن بلکه تحریم انتخابات در دور دوم بودند. این در حالی بود که تقریباً همه سران احزاب راست و چپ از جمله حزب کمونیست فرانسه خواهان رأی به ماکرون شدند. این حزب که عملاً مضمحل شده است برای دومین بار از معرفی نامزد برای انتخابات ریاست جمهوری بازماند و هم در سال ۲٠١۲ و هم امسال در دور اول از ژان- لوک ملانشون پشتیبانی نمود.
در راهپیمایی اول ماه مه امسال همگان شاهد صف مستقلی از «جبهه اجتماعی» بودند. این جمع را مجموعه ای از چند سندیکای کنفدراسیون عمومی کار(CGT) و چند سندیکای همبسته، متحد و دمکراتیک (SUD) و سندیکای آنارشیستی کنفدراسیون ملی کار(CNT)، سندیکای دانشجویی UNEF و غیره تشکیل دادند. جبهه اجتماعی روز ۲۲ آوریل، یک روز مانده به دور اول انتخابات، با حضور دوهزار نفر در پاریس راهپیمایی کرد و اعلام نمود که رئیس جمهور هر کس بشود، تنها راه مبارزه طبقاتی است. روز اول ماه مه نیز صف مستقل خود را شرکت داد و با شعار نه طاعون و نه وبا علیه لوپن و ماکرون موضع گیری کرد و خواستار تحریم انتخابات شد. جبهه اجتماعی روز ۸ مه، یک روز پس از دور دوم انتخابات، سومین تظاهرات خود را در پاریس انجام داد و تعداد شرکت کنندگان خود را نسبت به تظاهرات روز پیش از دور اول سه برابر کرد. این تظاهرات با شعارهایی همچون ماکرون استعفا، ماکرون رئیس جمهور کارفرمایان و سرمایه داری گندیده، اولین اخطار را به ماکرون داد و در ضمن بسیاری را نگران کرد. برای مثال یکی از سران جمهوریخواهان و وزیر سابق سارکوزی به نام بریس هورتفو در مصاحبه ای اعلام کرد که این اولین باری است که یک روز پس از انتخابات علیه رئیس جمهور جدید تظاهرات می شود. می توان اضافه کرد که این اولین باری است که یک رئیس جمهور در جمهوری پنجم برای دومین بار پیاپی خود را نامزد نمی کند چرا که از نفرت مردم از خودش آگاه است. این اولین باری است که در میتینگ های انتخاباتی نامزدانی همچون فی یون و لوپن زد و خورد و درگیری میان موافقان و مخالفان صورت می گیرد. این اولین باری است که دو نامزد دو جناح اصلی حکومتی در دور اول حذف می شوند. این اولین باری است که رکورد تحریم انتخابات در دور دوم پس از نزدیک به پنجاه سال شکسته می شود و این اولین باری ست که نظم سرمایه داری فرانسه موفق می شود عروسکی به نام امانوئل ماکرون را به ریاست جمهوری برساند بی آن که لحظه ای در آسایش و آرامش به سر برد.
قدرتمداران چنین پیش بینی کرده اند که انتخابات پارلمانی فوراً پس از انتخابات ریاست جمهوری برپا شود. دو ماه دیگر انتخابات مجلس برگذار می شود و از هم اکنون زد و بندها شروع شده است. جالب اینجاست که در یک نظرسنجی پس از پایان انتخابات ۶١ % مردم اعلام کرده اند که خواهان اکثریت یافتن ماکرون در پارلمان نیستند!
جامعه فرانسه در ماه های آینده با توجه به سیاست های ماکرون قطبی تر شد و شاهد رویدادهای دیگری خواهد بود که نشان نه فقط از بحران عمیق اقتصادی آن، بلکه سیاسی و اجتماعی اش خواهد داشت. با توجه به آن چه در بالا آمد انتخابات اخیر ریاست جمهوری بیش تر به یک سیرک مضحک تبدیل شد و به بحران سیاسی دامن زد. اگر ماکرون در مجلس به اکثریت نرسد بحران ژرف تر خواهد شد. حکومت از هم اکنون از دور سوم که همگان آن را دور اجتماعی می نامند ابراز نگرانی می کند.
نادر تیف
١٠ / ۵ / ۲٠١۷ – ۲٠ / ٢ / ١۳٩۶

کمون های خودگردان در سوریه جنگ زده

نشریه آنارشیستی Fifth Estate که از سال ١۹۶۵ منتشر می شود در شماره ٣٩۷ زمستان ۲٠١۷ مطلبی از لیلا الشامی منتشر کرده است که در رابطه با تجربه کمون های خودگردان در سوریه است. عمر عزیز نقشی برجسته در ایجاد شوراهای محلی داشت. برای اطلاع بیشتر در مورد وی می توان به مطلب «زندگی، فعالیت و مرگ عمر عزیز» به این نشانی بازگشت: http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=56187
پیش از خواندن برگردان مقاله ی لیلا الشامی به این نکته اشاره کنیم که داریا در حومه ی غربی دمشق و حدود ده کیلومتری کاخ ریاست جمهوری بشار اسد قرار دارد. رژیم اسد در اوت ۲٠١۶ با بمباران های پیاپی آن را پس گرفت و ضربه ی سختی به انقلاب زد، چرا که داریا به نمادی از آن تبدیل شده بود. داریا پنج سال پیش تر از چنگال رژیم آزاد شده بود. با توجه به این که پی نوشت های مقاله به فارسی موجود نیستند، می توان به اصل آن در این نشانی مراجعه کرد: https://www.fifthestate.org/archive/397-winter-2017/the-legacy-of-omar-aziz
و اکنون مقاله لیلا الشامی.
«انقلاب رویدادی استثنائی است که تاریخ جامعه و بشریت را دگرگون می کند. انقلاب برشی در زمان و مکان ایجاد می کند که انسان ها بین دو دوره قرار دارند: دوره قدرت و دوره خود انقلاب. انقلاب در صورتی پیروز می شود که بتواند استقلال زمان خود را حفظ کند تا بتوان وارد مکان تازه ای شد.» عمر عزیز(١)
هنگامی که عمر عزیز در سال ۲٠١١ به سوریه بازگشت شصت سالی از عمرش می گذشت. او در یک شرکت فن آوری اطلاعات در عربستان سعودی کار می کرد. اما تصمیم گرفت به سوریه بازگردد و در خیزش علیه دیکتاتوری چهار دهه ای خاندان اسد شرکت کند. عزیز و فعالان دیگری ابتدا به کمک رسانی انسان دوستانه به خانواده های آواره شده ی حومه دمشق همت گماردند. زمانی که عمر عزیز به سوریه بازگشت، تظاهرات زیر باران گلوله ها و غرش تانک های رژیم اسد در جریان بودند، اما وی معتقد بود که اعتراضات مردم به تنهایی نمی توانند به سلطه ی رژیم پایان دهند و باید فعالیت انقلابی تمام عرصه های زندگی را دربرگیرد.
عمر عزیز روز ۲٠ نوامبر ۲٠١۲ دستگیر شد و در فوریه ۲٠١۳ در زندان درگذشت. او در همین دوره ی کوتاه بر نظر خودگردانی محلی پای فشرد و از همبستگی، همکاری و همیاری به عنوان وسایلی برای رهایی مردم از خودکامگی دولت تأکید کرد. هشت ماه از تظاهرات مسالمت آمیز می گذشت و معترضان هنوز زیر یوغ دولت بودند. عمر عزیز در این زمان نوشت:«جنبش انقلابی از فعالیت های انسانی روزمره هنوز جداست… گویی بین فعالیت های روزمره و فعالیت های انقلابی تقسیم کاری صورت گرفته است.» او سپس به خطر«غیبت ارتباط بین عرصه ی زندگی روزمره و خود انقلاب» اشاره کرد. (۲)
عزیز برای مقابله با این خطر از تشکیل شوراهای محلی دفاع می کرد. شوراهای محلی دارای اعضای داوطلبی هستند که در زمینه های مختلفی تجربه دارند، برای مثال: یافتن خانه های ایمن برای آوارگان یا همبستگی با زندانیان برای پشتیبانی از خانواده هایشان. عزیز همچنین بر این باور بود که نقش شوراها باید برانگیختن همبستگی و همکاری با تشکیل مجامعی باشد که در آن ها خود مردم راه حل مشکلاتشان را بیابند و بتوانند با شوراهای مناطق دیگر مرتبط شوند.
عمر عزیز هماهنگی مقاومت علیه خلع مالکیت از زمین های شهرها و حومه ها و اخراج ساکنان آن ها را که رژیم انجام می داد از وظایف شوراها می دانست. رژیم می خواست با این خلع مالکیت ها مناطق مسکونی امن برای حامیان و افسران ارتش خود یا برای مراکز بازرگانی ایجاد کند تا ثروتمندان بتوانند در آرامش سرمایه گذاری نمایند.
عزیز چند ماه بعد مطلب دیگری منتشر کرد، چرا که وضعیت در سوریه شتاب آمیز تغییر نمود.(۳) رژیم اسد با سرکوب شدید جنبش اعتراضی موجب شد که انقلاب مسلحانه گردد و معترضان به تدریج برای دفاع از خود مسلح گردند. در این زمان بود که تکه های گوناگونی از کشور از حیطه ی کنترل رژیم خارج شدند. خیزش مردمی فرهنگ خودسازماندهی را برای اموری همچون پخش سبدهای خوار و بار یا تبدیل خانه ها به بیمارستان صحرایی بیدار کرد و این برای عمر عزیز بسیار جالب بود. وی می گفت که چنین فرهنگی «روحیه مقاومت مردم سوریه علیه خشونت رژیم، کشتارهای سازماندهی شده آن و نابودی گروه های شکل گرفته» را نشان می دهد. عزیز در مقاله پیش گفته اشاره می کرد که فعالان چگونه کمیته های هماهنگی را از همان اول انقلاب تشکیل دادند تا بتوان ارتباط با رسانه ها را شکل داد، اخبار فعالیت ها را منتشر نمود، آزار و اذیت های رژیم را افشا کرد و حتا کمک های اولیه و اورژانس پزشکی را سامان داد. او بر این باور بود که این روندها به مردم اجازه می دهند تا گریبان خود را از سلطه ی دولت رها کنند و راه برای تغییرات ژرف تر در روابط اجتماعی و نظام ارزش ها هموار گردد.
یکی از دوستان عمر عزیز به نام محمد سامی الکیّال می گوید:«عمر عزیز خواهان برش کامل از دولت بود تا بتوان به آزادی جمعی رسید بی آن که نیازی به تغییر رژیم یا جایگزینی قدرتی با قدرت دیگری باشد. عزیز می گفت که جوامع مردمی قادرند آزادی خود را مستقل از تسلسل قدرت سیاسی به دست آورند.»(۴) عزیز همچنین بر این نکته تأکید می کرد که لحظه ی انقلاب زمانی است که مردم باید خودگردانی اشان را اعلام نمایند و فوراً برنامه آلترناتیو را مطرح کنند. او در این هنگام بار دیگر بر تشکیل شوراهای محلی تأکید کرد و گفت که فعالیت هایی همچون کمک های اولیه، کمیته های پزشکی و فعالیت های آموزشی نباید فراموش گردند. وی تصور می کرد که می توان انقلاب اجتماعی را با سازماندهی تدریجی کمون های خودگردان و خود مدیریت در سطح سوریه انجام داد در صورتی که بتوان این کمون ها را با شبکه ای از همکاری و همیاری مستقل از دولت مرتبط کرد.
عمر عزیز موفق شد پیش از دستگیری چهار شورای محلی را در محله های مردمی دمشق سازماندهی نماید. یکی از آن ها در حومه ای قرار داشت که داریا نام دارد و منطقه ای کشاورزی است. داریا دارای تاریخ مقاومت مسالمت آمیز با ریشه های مذهبی است که به پیش از انقلاب بازمی گردد.(۵) فعالان داریا با توجه به نظرات یک محقق اسلامی لیبرال به نام جودت سعید نافرمانی مدنی را تبلیغ می کردند، خواهان دمکراسی بودند و از حقوق زنان و اقلیت ها دفاع می نمودند.
زنان و مردان جوان داریا کارزارهایی علیه فساد دولتی برپا می کردند، علیه یورش اسرائیل به اردوگاه پناهندگان جنین در سال ۲٠٠۲ اعتراض می نمودند و برضد حمله ی آمریکا به عراق در سال ۲٠٠۳ تظاهرات می کردند. اعتراض به اشغال عراق بی اجازه ی دولت پلیسی اسد برپا شد و چندین نفر دستگیر و زندانی گردیدند.
جوانان داریا (چه مسلمان و چه مسیحی) به محضی که انقلاب ۲٠١١ آغاز شد به خیابان ها آمدند و خواستار سرنگونی رژیم و استقرار دمکراسی شدند. آنان در برابر سربازانی که برای سرکوب فرستاده می شدند، به نشانه ی مسالمت گل در دست می گرفتند. با این حال بسیاری دستگیر، زندانی و شکنجه شدند. رژیم در اوت ۲٠١۲ دست به اقدامی وحشتناک زد و صدها، زن و مرد و کودک را قتل عام کرد. اما این قتل عام عزم مردم را جزم تر کرد. ساکنان داریا سه ماه پس از این قتل عام مسلح شدند و نیروهای رژیم را از شهر بیرون ریختند. شهر دیگر در دست ساکنانش بود و کمون داریا پی ریزی شده بود.
روز ١۷ اکتبر ۲٠١۲ شورای شهر تشکیل گردید و برای اداره ی امور شهر نخست تصمیم گرفت که به آوارگان و زخمیان امدادرسانی کند. شورای شهر داریا ١۲٠ عضو داشت که مسئولان اجرائی را هر شش ماه برمی گزیدند. نمایندگان و سخنگویان در انتخابات عمومی گزینش می شدند. انتخابات داریا نخستین انتخابات آزاد در سوریه پس از چندین دهه بودند. شورا برای خدمات فوری همچون آب و برق برای ٨٠٠٠ ساکن باقی مانده دست به اقدام زد. پیش از انقلاب ٨٠٠٠٠ نفر در داریا زندگی می کردند. شورا سپس به پخش غذا دست زد و به کشت زمین ها برای خودکفایی کشاورزی اقدام نمود تا بتوان محصولاتشان را بین ساکنان تقسیم کرد. شورا همچنین مدیریت سه مدرسه ی ابتدائی را به دست گرفت، این در حالی بود که ساختارهای دیگر آموزشی با بمباران های رژیم نابود شده بودند. شورا در اقدامی دیگر یگانه سرویس پزشکی شهر را در چارچوب یک بیمارستان صحرایی سامان داد تا بیماران و زخمیان معالجه شوند. تیپی از ارتش آزاد سوریه زیر نظر شورای داریا از خودگردانی کمون دفاع می کرد.
داریا به آنتی تز رژیم تبدیل شده بود. ساکنان آن با استفاده از توان خود فضایی برای آزادی و دمکراسی ساخته بودند. گروهی از زنان در کنار شورای شهر گروهی به نام «زنان آزاد داریا» تشکیل دادند و به سازماندهی تظاهرات و امدادرسانی انسان دوستانه دست زدند. این زنان سپس نشریه ای به نام «عنب بلدی» منتشر کردند که هدفش مقابله با رسانه های انحصاری رژیم و همچنین مقاومت مسالمت آمیز علیه فرقه گرایی و خشونت آن بود. فعالان دیگری تصمیم گرفتند کتابخانه ای زیرزمین درست کنند تا مردم بتوانند در امنیت بخوانند، گفت و گو کنند و یاد بگیرند. و سرانجام نقاشی به نام ابومالک الشامی روی دیوارهای خراب شده ی شهر تصاویر امیدبخش می کشید.
رژیم در نوامبر ۲٠١۲ تصمیم گرفت با محاصره شهر مردم را به گرسنگی بکشد، لذا از ورود غذا و وسایل پزشکی به شهر جلوگیری می کرد. تک تیراندازان رژیم اسد کسانی را که برای برداشت به مزارع پیرامون شهر می رفتند، می کشتند. گازهای سمی، بمب ناپالم و بیش از ۹٠٠٠ بشکه انفجاری روی داریا ریخته شدند. شورای شهر از سازمان های انسان دوست و جامعه بین المللی خواست تا به وعده های خود عمل کنند تا محاصره ی شهر و حمله ی رژیم پایان یابد. در یکی از اطلاعیه های آن می خوانیم:«ما را مجازات می کنند چرا که جرأت کردیم مسالمت آمیز برای آزادی و حرمت خود به پا خیزیم.» و در ادامه:«در داریا نه سازمان بنیادگرا همچون داعش وجود دارد و نه جبهه النصره. آنانی که اسلحه به دست از محله های داریا دفاع می کنند در همین جا ساکن هستند. آنان ما را از گزند حکومتی محافظت می کنند که ما را شکنجه، با گاز مسموم یا بمباران می کند.»(۶) زنان و کودکان داریا تظاهرات کردند، از آن ها فیلم برداری نمودند و در اینترنت پخش کردند تا سکوت جهان علیه سرکوب های رژیم اسد را به چالش بکشند. وضعیت در تابستان ۲٠١۶ بدتر شد. توافق آمریکا و اردن برای جلوگیری از ارسال سلاح، «جبهه جنوب» را که از نیروهای لائیک و دمکراتیک ارتش آزاد سوریه تشکیل شده بود خنثا کرد و در عمل به نیروهای نظامی اسد یاری رساند تا حملات خود را علیه داریا بیش تر کنند.(۸) آمریکا به جبهه جنوب فشار آورد تا توان نظامی خود را بیش از نیروهای رژیم، علیه گروه های افراطی اسلامی متمرکز کند و این در حالی بود که این نیروها حضور محدودی در جنوب داشتند. آخرین بیمارستان داریا تخریب شد و زمین های کشاورزی که یگانه منبع غذایی بودند ضبط یا به آتش کشیده شدند. مقاومت در داریا با دریافت معدودی سلاح و بدون هیچ کمک خورد و خوراک چهار سال علیه رژیم اسد و حامیان امپریالیستش پابرجا ماند. نیروهای رژیم اسد سرانجام روز ۲۵ اوت ۲٠١۶ داریا را تسخیر کردند. همه ساکنان، مسلح و غیرمسلح، از شهر اخراج شدند. مردم غیرمسلح را به شهر حرجله بردند که در کنترل کامل رژیم قرار دارد. بسیاری از آنان در زندان های رژیم هستند. نیروهای رژیم پیروزی خود را در خرابه های شهر جشن گرفتند، شهری که خالی از سکنه شده بود.
عمر عزیز به اندازه کافی زندگی نکرد تا دستاوردهای بی نظیر کمون داریا را ببیند. وی همچنین تجربه های مشابه خودگردانی را که کمابیش با موفقیت همراه بودند مشاهده نکرد. «شوراهای محلی» ماهیت ایدئولوژیک ندارند، تجربیات عملی هستند. هدف نخست آن ها ادامه خدمات عمومی در مناطقی است که دولت حضور ندارد. این شوراها اغلب مستقل از هر گونه گرایش سیاسی یا مذهبی هستند و نیرو و توان خود را بر خدمات اولیه و تأمین غذا می گذارند. تجربه شوراهای محلی بر فرهنگ مختص خودشان پایه ریزی می شود و با پیشروی، آلترناتیو واقعی ضددولتی را به دست می دهند. آن ها بدین جهت دارای ابعادی آزادمنش (لیبرتر) هستند.
در مارس ۲٠١۶ تعداد شوراهای محلی ۳٩۵ تخمین زده می شد که در شهرها، روستاها و محلات شهری تشکیل شده بودند و نیمی از آن ها در حلب و ادلیب بودند.(۷) این تخمین به پیش از دخالت نظامی روسیه برای دفاع از رژیم سوریه برمی گردد. دخالت نظامی روسیه منجر به از دست دادن بسیاری از مناطق آزادشده گردید و اهالی آن ها را در خطر بزرگی قرار داد. در حالی که این سطور در سپتامبر ۲٠١۶ نوشته می شوند بسیاری از محلات انقلابی در حوالی پایتخت به شدت در معرض حملات رژیم هستند که راهبرد «یا زانو بزن یا از گرسنگی بمیر» را عملی می کند. همین وضعیت در الوایر، آخرین محله ی انقلابی حمص و همچنین سی صد هزار ساکن منطقه ی آزادشده حلب شرقی به چشم می خورد که محاصره شده اند.(حلب شرقی سه ماه بعد پس از بمباران های مشترک روسیه و سوریه به دست نیروهای رژیم اسد افتاد.)
لیلا الشامی
سپتامبر ۲٠١۶
برگردان :نادر تیف
فوریه ۲٠١۷

چه می توان از سوگواری مارکسیست های ایرانی برای فیدل کاسترو آموخت؟

مرگ «فرمانده» فیدل کاستروی نود ساله روز ۲۵ نوامبر ۲٠١۶ فرصتی به گروه های مختلف مارکسیست ایرانی داد تا با صدور اطلاعیه و نگارش مقاله نظر خود را درباره او که رسماً نزدیک به پنج دهه رهبر بی چون  و چرای کوبا بود، اعلام کنند.

جالب این جاست که این فقط گروهی همچون حزب توده ایران نبود که به سوگواری مرگ کاسترو نشست، بلکه مائویست های سابق و کنونی و همه ی گروه های طیف «فدایی» که بالغ بر هفت دسته هستند با واژه های متفاوت مرگ کاسترو را دست مایه ی تعریف و تمجید از وی و دستاوردهای «رهبری»اش نمودند. هر چند این گروه ها چندین دهه است که در خارج از ایران فعالیت می کنند، هر چند برخی از این گروه ها حتا در خارج حضوری عمدتاً مجازی دارند و فعالیت هایشان به صفحات فیس بوکی و اینترنتی محدود می شوند، اما از آن جایی که همگی خود را مدافع آزادی و برابری می دانند و برای آینده مردم ایران برنامه می نویسند، جا دارد که در رابطه با مرگ کاسترو ادعاهایشان راستی آزمایی شود و اشتراکات و افتراقات موضع گیری هایشان در قد و قواره ی یک مقاله بررسی گردد تا بتوان تلاش کرد پاسخی کوتاه به عنوان آن داد.

در طیف «فدایی» دو گروهی که نام سازمان چریک های فدایی خلق ایران را یدک می کشند اما در واقع دو گروه متفاوت هستند (جناح های حسین زُهَری و مهدی سامع)، چریکهای فدایی خلق ایران، سازمان اتحاد فداییان کمونیست، سازمان فداییان (اقلیت)، سازمان اتحاد فداییان خلق ایران و سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) را داریم. واژه «رفیق» کاسترو فقط در اعلامیه های گروه های سامع و زهری مانند حزب توده و سازمان فداییان (اکثریت) به چشم می خورد.

مائویست هایی همچون حزب کمونیست کارگری ایران، دو جناح حزب کمونیست کارگری – حکمتیست، حزب کار ایران (توفان) و حزب کمونیست ایران از جمله گروه های دیگر هستند که در رابطه با مرگ کاسترو موضع گیری کرده اند. در میان این دو طیف بد نیست به دو جناح سازمان راه کارگر نیز اشاره شود.

آن چه بیش از همه در نوشته ها به چشم می خورد سیستم تأمین اجتماعی در کوباست. آقای محمدرضا شالگونی، رهبر یکی از دو جناح راه کارگر در این زمینه می نویسد:«ارزشمندترین دست آورد انقلاب و نظم سیاسی – اجتماعی کوبا (که علیرغم شکست عمومی الگوی سوسیالیسم قرن بیستم) همچنان الهام بخش مانده، سیستم تأمین اجتماعی است.» در این جا می بینیم که نویسنده به شیوه ای زیرکانه این سیستم تأمین اجتماعی را نه فقط دست آورد انقلاب کوبا که نظم سیاسی – اجتماعی آن قرار می دهد. او در هیچ کجای نوشته به این موضوع اشاره نمی کند که انقلاب کوبا فقط ماحصل مبارزات کاسترو و همفکرانش نبود، بلکه در این انقلاب مانند دیگر انقلاب های جهان افرادی با تفکرات گوناگون شرکت داشتند که اتفاقاً یکی از مشهورترین آنان کامیلو سینفوئگوس بود که به همراه کاسترو و چه گوارا به جنبش ۲۶ ژوئیه پیوست. او که یک آنارشیست بود به طرز «مشکوکی» پس از آن که کاسترو قدرت را قبضه کرد مُرد یا شاید خودکشی شد!

شالگونی در بخش دیگری از نوشته اش ادعا می کند که یکی دیگر از دست آوردهای «دولت انقلابی»، که مانند جمهوری اسلامی درکنارهم گذاشتن اسم و صفتی متضاد است، همانا مقابله با نابرابری ها نژادی در کوبا بوده است. ظاهراً او نمی داند که سیاه پوستان و دو رگه ها در میان جمعیت یازده میلیونی کوبا دارای اکثریت هستند، اما تعدادشان در عالی ترین نهادهای دولت و دفتر سیاسی حزب کمونیست کوبا، که یگانه حزب مجاز است، از انگشتان یک دست فراتر نمی رود. با این حال واقعیت این است که سیاهان و دو رگه ها در زمینه ی موسیقی و تحصیلات عالی امکانات کافی برای بروز و ظهور دارند و در آن ها خوش می درخشند. البته این بدان معنا نیست که بتوان دولت کوبا را نژادپرست توصیف کرد.

مسئله دیگری که در نوشته های گروه های مارکسیست ایرانی بارها مطرح شده است سیستم آموزش و پرورش کوباست. برای مثال کمیته مرکزی سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران که اطلاعیه اش را با واژه های «یاد این انقلابی بزرگ گرامی باد» به پایان می برد به رایگانی آموزش و پرورش و همچنین بهداشت اشاره می کند. هیئت سیاسی – اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) نیز در اطلاعیه گرامیداشت کاسترو بر همین موضوع انگشت تأکید می گذارد. کمیته مرکزی سازمان راه کارگر ضمن اشاره به رایگانی آموزش و پرورش در کوبا نکته ی دیگری به نام برچیدن بیسوادی را یادآوری می کند. چریکهای فدایی خلق ایران که همچنان مبارزه مسلحانه را «هم تاکتیک و هم استراتژی» می دانند و آن را «تنها راه رسیدن به آزادی» تبلیغ می کنند در اطلاعیه اشان می نویسند:«امروز به طور مثال ما می بینیم در کوبا آموزش رایگان تا سطح تحصیلات عالی و از جمله آموزش های عالی یک حق شهروندی شمرده می شود و برای تحقق این حق دولت کوبا در مقایسه با دیگر کشورها در جهان، بخش قابل توجهی از تولید ناخالص داخلی خود را صرف آموزش و پرورش شهروندان کوبایی می کند.» ای کاش چریکهای فدایی خلق ایران به خواننده اطلاع می دادند که این «بخش قابل توجه» چه اندازه از بودجه ی سرمایه داری دولتی کوبا را در خود می گنجاند هر چند اطلاعیه اشان با شعارهای نابود باد نظام سرمایه داری در سراسر جهان و زنده باد انقلاب و زنده باد کمونیسم پایان می یابد!

حزب کمونیست کارگری ایران حزبی است که خود را بسیار مدرن و امروزی می داند به طوری که با توجه به بار منفی که رهبر و رهبر معظم پیدا کرده از واژه «لیدر» برای توصیف رهبر خود استفاده می کند. گویی واژه ی لیدر قبح کمتری از هم معنای فارسی خود دارد. باری،  آقای حمید تقوایی «لیدر» حزب کمونیست کارگری نوشته است:«حکومت کوبا به دنیا نشان داد که حتا تحت فشار شدیدترین تحریم های اقتصادی می توان به دست آوردهایی در زمینه ریشه کن کردن بی سوادی، کاهش مرگ و میر میان کودکان، درمان، بهداشت، تحصیل رایگان و تأمین بسیاری از خدمات اجتماعی دست یافت که حتا دولت های رفاه در کشورهای غربی قادر به تحقق آن ها نیستند.» از آن جایی که لیدر درها را برای تمجید از حکومت کوبا باز کرد، طبیعی بود که آقای کاظم نیکخواه، که در سلسله مراتب حزبی پایین تر از لیدر قرار دارد، در گفت و گو با نشریه حزب به همین نکات مجدداً تأکید کند. البته تقوایی و نیکخواه همچون تمام مارکسیست ها به دگم های خود پایبندند و فراموش نکرده اند که بنیانگذار حزب، منصور حکمت پیش از درگذشتش از کوبا به نام کشوری نام برده بود که «نسیمی از سوسیالیسم» در آن وزیدن گرفت.

حزب کمونیست ایران در نوشته ای با عنوان «درگذشت فیدل کاسترو و تبلیغات رسانه های سرمایه داری» مانند اکثر گروه های دیگر که در بالا ذکر شدند به سیستم تأمین اجتماعی اشاره کرده و در پایان نوشته است که «یاد و خاطره کاسترو و همرزمش چه گوارا برای همیشه به عنوان نماد مبارزه و انقلاب علیه قدرت های سرمایه داری زنده خواهد ماند و در تاریخ مبارزه طبقاتی ثبت خواهد شد.»

خانم سگولن رویال، وزیر محیط زیست فرانسه روز ۴ دسامبر ۲٠١۶ به عنوان نماینده دولت کنونی در مراسم تدفین خاکسترهای فیدل کاسترو در شهر سانتیاگوی کوبا شرکت کرد. او گفت ادعا می شود که در کوبا زندانی سیاسی وجود دارد، اما کسی قادر نیست فهرستی از نامشان منتشر کند. این گفته ی او جنجالی در رسانه ها به پا کرد و مخالفان سیاست های کوبا علیه اش موضع گیری کردند. اما هدف از مطرح کردن نام سگولن رویال، شرکتش در مراسم تدفین کاسترو و سخنانش این است که به گروه های مارکسیست ایرانی یادآوری گردد که اگر آن ها سیستم تأمین اجتماعی، مبارزه با بیسوادی یا نژادپرستی را این همه بزرگ می کنند و آن را لااقل «نسیمی از وزیدن سوسیالیسم» می دانند از این پس باید نه فقط از کوبا که از فرانسه هم، صرف از نظر از این که کدام جناح راست یا چپ بورژوازی قدرت را در دست دارد، حمایت و پشتیبانی کنند. در فرانسه مدت هاست که بیسوادی برچیده شده است. بر اساس قوانین این کشور هر گونه گفتار و کردار نژادپرستانه و انسان هراسانه جرم محسوب می گردد و قابل پیگرد قضایی است. گفتار و کردار انسان هراسانه به آن هایی گفته می شود که علیه همجنسگرایان باشند، این در حالی ست که در کوبا دگرباشان جنسی همواره با سرکوب روبه رو بوده اند. در فرانسه بهداشت و درمان رایگان است و همه ی افراد جامعه حق معالجه و استفاده از داروهای مورد نیازشان را دارند در حالی که در کوبا مراجعه به پزشک رایگان است نه داروها. نگارنده این سطور اخیراً سفری به کوبا داشت و گواهی می کند که در داروخانه ای در هاوانا به دارویی علیه سرطان برخورد که بیش از پنچ هزار پزوتای کوبا بهایش بود در حالی که حداقل دستمزد دویست و حداکثر آن هشتصد بود.

اخیراً با توجه به ورشکستگی دولت های چپ و راست که نوبتی و پس از سیرک های انتخاباتی قدرت را به دست می گیرند، بیمارستان ها و درمانگاه های فرانسه اجازه ی معالجه ی پولی کسانی را که در خارج از فرانسه زندگی می کنند، گرفته اند. اما همین موضوع موجب شده است که بخشی از جامعه علیه این تصمیم موضع گیری کند و بیم خود را از گسترش چنین سیاستی به بقیه اعلام نماید.

اگر کسی در نوشته های گروه های مارکسیست ایرانی به دنبال انتقاد هر چند جزیی به رژیم کاستریست است لزومی ندارد وقتش را با خواندن ادبیات حزب توده ی ایران تلف کند. حزب توده ایران را می توان پیگیرترین گروه مارکسیست در حفظ سنت های هفتاد و چند ساله اش دانست. این حزب تا آخرین لحظه ای که اتحاد جماهیر شوروی فرونپاشیده بود و پرچم سرخ منقوش به داس و چکش و ستاره با پرچم سه رنگ پیش از انقلاب ١۹١٧ جایگزین نشده بود این کشور را بهشت برین سوسیالیسم معرفی می کرد. حزب توده ایران در رابطه با کوبا هم چنین می کند. «نامه ی مردم» در شماره ی ١٠١٣ که تاریخ ۸ آذر ١٣٩۵ را دارد می نویسد:«یادگار رفیق فیدل و یاران او، کشور و ملت آزاد کوباست که خودش درباره ی توسعه و تحکیم سوسیالیسم و ادای سهم در به وجود آوردن دنیایی فارغ از استثمار و ستم و تبعیض تصمیم می گیرد.» معلوم نیست منظور نویسنده مقاله نامه مردم از«ملت آزاد» چیست؟ آن چه من از آزادی در کوبا دیدم این بود که فقط روزنامه ی گرانما، ارگان حزب کمونیست کوبا در خیابان ها فروخته می شود. مردمی که در فقر مطلق روزگار می گذرانند قادر به خریداری کارت های گران بها برای اتصال به اینترنت نیستند که دارای سرعتی فوق العاده پایین است. یک کوبایی به من گفت که دولت مأموران شهرداری را برای مبارزه با بیماری های واگیردار که از آب و هوای مردابی و طبیعی کوبا می آیند به خانه ها می فرستد تا آن ها با دود کروزن ضدعفونی شوند، اما اغلب اتفاق می افتد که چند روز بعد آتش نشانان به این خانه یا آن خانه فرستاده می شوند تا همه ی سیم ها به جز برق و تلفن را که مأموران به اصطلاح شهرداری دیده اند، قطع کنند. منظور او این بود که بیش تر مأموران شهرداری که برای ضدعفونی کردن خانه ها می آیند خبرچین دولت هم هستند و سیم های دیگر، به جز برق و تلفن که قطع می شوند، سیم های تلویزیون های ماهواره ای اند که کوباییان حق ندارند نگاه کنند. در کوبا نه فقط یگانه حزب مجاز حزب کمونیست است بلکه یگانه اتحادیه مجاز کارگری نیز CTC یا کانون زحمتکشان کوباست که در واقع مانند خانه کارگر و شورای اسلامی کار در ایران بله قربان گوی دولت است. این هم در حالی است که جنبش سندیکایی قدرتمندی از اوایل سده ی بیستم میلادی در کوبا وجود داشت. رژیم کاسترو پس از گرفتن قدرت با ایجاد اتحادیه ی واحد همه ی اتحادیه های مستقل کارگری را یا برچید یا ممنوع کرد. این رژیم همچنین فوراً کارگران آنارکو- سندیکالیست را از CTC اخراج نمود.

آقای محمدرضا شالگونی در نوشته اش با عنوان «فیدل کاسترو، کسی که تا آخرین نفس به عدالت اجتماعی وفادار ماند» می نویسد که نظام سیاسی کوبا «ضعف بزرگی»  داشت که نبود دمکراسی و آزادی بود وسپس فوراً اضافه می کند «دشمنی امپریالیسم آمریکا» این نظام را به سوی نظام تک حزبی راند. پس ما اکنون می دانیم که نبود آزادی و دمکراسی تنها ضعف است و در ثانی این دشمن است که نظام کوبا را ضعیف می کند و قدرت حاکم چاره ای ندارد که به این ضعف تن دردهد. کسی هم در این شش دهه پیدا نشده که دست کم چند لیوان آب پرتقال به این رژیم بدهد تا ضعفش مرتفع گردد! البته خود فیدل کاسترو بیش از شالگونی جدی بود و زمانی در پاسخ به یک روزنامه نگار خارجی گفته بود که اگر در کوبا فقط یک حزب وجود دارد علت این است که نظام تک حزبی در این کشور سُنت است!

شالگونی در بخش دیگری از مقاله اش می نویسد که رابطه کوبا با جمهوری اسلامی ایران «اشتباهی» از مجموعه اشتباهات کاسترو بوده است. اشتباه معمولاً در یک لحظه صورت می گیرد و تکرار نمی شود. اشتباهی که سی و هفت سال ادامه دارد، دیگر اشتباه نیست و سیاست است و باید از این جنبه واکاوی گردد. جناح دیگر راه کارگر موضوع رابطه کوبا با جمهوری اسلامی را نه اشتباه که «کج فهمی بزرگ» دولت کوبا نه فقط از الفاظ ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی که دیکتاتورهای دیگر نظیر صدام حسین و معمر قذافی ارزیابی می کند. چریکهای فدایی خلق ایران که کماکان قاطعانه از مبارزه مسلحانه دفاع می کنند می نویسند که کسانی که روابط دولت کوبا با جمهوری اسلامی ایران را «بزرگ» می کنند، قصدشان «ساختن چهره ای کاملاً منفی» از فیدل کاستروست و می خواهند با این کار انقلاب کوبا و کمونیست ها را تخطئه کنند.

حزب کار ایران (توفان) به فیدل کاسترو تنها از این جنبه خرده می گیرد که از نظرات «رفیق استالین» دور شد و به «جبهه ضداستالینی ورویزیونیستی خروشچف» نزدیک! با این حال این حزب که همچنان همه ساله مراسم جشن و شادی برای تولد استالین برپا می کند و مجلس عزا برای مرگش، فیدل کاسترو را مبارزی برای دفاع از «تمامیت ارضی» کوبا می داند. مسئله تمامیت ارضی برای حزب توفان چنان مهم است که حتا در نظر دارد در صورت حمله نظامی آمریکا به ایران برای دفاع از تمامیت ارضی خاک پاک میهن در کنار جمهور اسلامی بجنگد. اما حزب کمونیست کارگری ایران مخالف حزب کار ایران (توفان) است، چرا که آقای کاظم نیکخواه در مصاحبه با نشریه حزبی اش می گوید:«نباید کاسترو و کاستریست ها را در صف ناسیونالیست ها قرار داد.» شاید نیکخواه فراموش کرده است که کاسترو زمانی شعار «یا مرگ یا میهن» را سر می داد.

سازمان فداییان (اقلیت) در نشریه کار در مقاله ای با عنوان «فیدل کاسترو، چهره ماندگار تاریخ» کمی دست و دل بازتر از حزب کار است و می نویسد:«گرچه فیدل کاسترو و چه گوارا هر دو به درجات مختلف از انحرافاتی که اردوگاه سوسیالیستی شوروی درگیر آن بود، آگاهی داشتند و تلاش می کردند با آن ها مرزبندی کنند و فاصله بگیرند، اما جبر شرایط انقلاب کوبا در جزیره ای از جهات مختلف در محاصره امپریالیسم، سرانجام راهی برای آن باقی نگذاشت که وارد مدار و الگوی سوسیالیسم روسیه شود.» چنین است که نویسنده مقاله فقط با استفاده از یک واژه – جبر – مسئله ای اساسی را در یک جمله حل و فصل می کند. این دیگر ایجاز نیست، معجزه است! البته این بار نخستی نیست که سازمان اقلیت با «جبر» تاریخی مسائل را در جمله ای کوتاه توضیح می دهد و تبیین می کند.

رژیم کاستریست به مراتب از گروه های مارکسیست ایرانی پیگیرتر و جدی تر بود و هست و برای حفظ قدرت مطلقه اش دست به هر کاری زده است. از همان ابتدایی که رژیم کاستریست تصمیم گرفت خود را در بلوک شرق حل کند هر اقدامی که بود در این زمینه کرد. این چنین بود که مشاورانی از شوروی، آلمان شرقی و چکسلواکی به کوبا آمدند تا دولت و اقتصاد آن را سر و سامان دهند. سیستم تأمین اجتماعی که گروه های مارکسیست ایرانی این همه به آن علاقه مند هستند را یک پزشک چکسلواک به نام فرانتیزک کریگل سامان داد. او به سازمان دادن دانشکده ی پزشکی نیز بسیار کمک کرد. اما چرا عکس های او از موزه انقلاب کوبا برداشته شد؟ به این دلیل ساده که در اوت ١۹۶۸، کاسترو بی چون و چرا از له کردن بهار پراگ با تانک های برژنف، رهبر وقت شوروی، پشتیبانی کرد و کریگل جزو کمونیست های چکسلواکی بود که از اصلاحات الکساندر دوبچک حمایت کرده بود.

بررسی نوشته ها و اعلامیه های گروه های مارکسیست ایران در تبعید را با خبری پایان دهیم که در تارنمای اخبار روز ١٠ آذر ١٣٩۵ منتشر شد. این خبر مبنی بر این بود که آقای ناصر زرافشان به همراه عده ای دیگر از دوستداران با دسته های گل سرخ در سفارت کوبا در تهران حضور پیدا کرده اند و او پس از سفیر کوبا سخنرانی کرده است. از سخنان او خبری منتشر نشده است، اما با توجه به آن چه گروه های متفاوت مارکسیست ایرانی در خارج منتشر کردند می توان رئوس آن را حدس زد. تارنمای محمود احمدی نژاد هم متن کامل پنج صفحه ای را که او در وصف فیدل کاسترو با حضور در اقامتگاه سفیر کوبا نوشته است به صورت متن و عکس منتشر کرد. او در پایان متنش برای فیدل کاسترو «آمرزش» مسئلت کرد. به جز احمدی نژاد چهار تن از انصارش هم متن را امضا کرده و یکی نوشته است:«جاودان باد روح بلند آقای فیدل کاسترو رهبر فقید کوبا».

راستی آزمایی گروه های مارکسیست ایرانی را که از افق های متفاوتی هستند می توان در این جا پایان داد. بر ما معلوم شد که سوسیالیسم، عدالت اجتماعی و برابری که آن ها در تارنماها، رادیوها و تلویزیون ها و دیگر امکاناتی که دارند تبلیغ می کنند می توان در سیستم تأمین اجتماعی، ریشه کنی بی سوادی، مبارزه با نژادپرستی و یکی دو مورد دیگر خلاصه کرد. بنابراین سوسیالیسم آن ها سوسیالیسم سر و دم بریده ای است که می توان حتا در چارچوب دولتی مانند دولت فرانسه عملی کرد. اگر برخی از این گروه ها نبود آزادی و دمکراسی در کوبا را می پذیرند اما آن را «ضعف» می نامند که تقصیرش هم به گردن دشمن خارجی ست می توان انتظار داشت که به فرض محال اگر همینان در ایران به قدرت برسند آش همان خواهد بود که در کوبا هست و در دیگر کشورهای بلوک شرق بود. چرا که پس از هر انقلاب یا تغییر ریشه ای قطعاً عوامل دورنی و بیرونی علیه آن به پا خواهند خاست و اگر قرار باشد شوراهای مردمی و کارگری جایشان را به این دولت و آن حزب واگذار کنند یا آن ها جایشان را بگیرند، همانطور که بلشویک ها در روسیه چنین کردند، ما نباید انتظار داشته باشیم که خبری از آزادی خواهد بود.

گروه های مارکسیست ایرانی تلاش می کنند سیاست خارجی رژیم کاستریست را لااقل در مورد ایران «اشتباه» جا بزنند تا نپذیرند که سیاست خارجی هر دولتی ادامه سیاست داخلی آن است. اگر این رژیم سی و هفت سال است از رژیم جنایتکار اسلامی ایران حمایت می کند، این فقط یک اشتباه نیست، بلکه ادامه سیاست داخلی اش است که نه عدالت اجتماعی برای مردم به ارمغان آورده و نه آزادی سیاسی. از سوی دیگر حمایت رژیم کاستریست از جمهوری اسلامی نشان می دهد که تبلیغات مارکسیست ها در رابطه با انترناسیونالیسم پوچ است، چرا که حزب کمونیست کوبا ترجیح می دهد با دولت هایی مانند جمهوری اسلامی روابط بسیار مستحکم داشته باشد تا این که لااقل علیه سرکوب هایی که این رژیم بر اعضای حزب برادر، حزب توده، روا داشته است برخیزد.

گروه های مارکسیست ایرانی بیش از حد محاصره اقتصادی آمریکا علیه کوبا را بزرگ می کنند. چرا که هر چند کوبا در این محاصره بود و بیش ترین رنجش هم نصیب مردم شد و نه دولت، بلوک شرق به ویژه شوروی، آلمان شرقی، چکسلواکی و حتا چین از کوبا هر گونه حمایت مادی و اقتصادی را کرد و این آخری هنوز هم می کند. در ثانی اگر سوسیالیسم در یک کشور اجراشدنی ست دیگر چه لزومی دارد که چشم به راه امپریالیست ها و آن هم هارترین شان که آمریکا باشد، بود؟

اکنون رژیم کاستریست قصد دارد که سرمایه داری دولتی حاکم بر این کشور را با الهام از مدل چین به سرمایه داری خصوصی تبدیل کند. به همین دلیل شرکت فرانسوی پرنو – ریکار که در سال ۲٠١۵ نزدیک به ٩ میلیارد یورو گردش مالی داشته است نوشابه معروف الکلی کوبا را که رام نام دارد و از نیشکر گرفته می شود به بازارها ارائه می دهد. توزیع سیگار برگ کوبا به دست شرکت های اروپایی افتاده است. شرکت های اسپانیایی جای پای محکمی در توریسم کوبا باز کرده اند و چه بسا در آینده نزدیک با توجه به آشتی با آمریکا و بازگشایی سفارتش در هاوانا کازینوهای آنان هم به این جزیره بازگردند.

فیدل کاسترو ۲۵ نوامبر گذشته مرد اما انقلاب کوبا که با جانفشانی ها و از خود گذشتگی های فراوانی همراه بود سال ها پیش از او مرده بود و همو نقش مهمی در مرگ انقلاب داشت. این موضوع را برخی در همان دوران تشخیص داده بودند. از جمله آنان می توان به گاستون لووال، کارگر آنارشیستی اشاره کرد که عمر کاری اش را در فلزکاری، ساختمان و سپس چاپخانه گذراند و بین سال های ١۸٩۵ تا ١٩۷٨ زیست. گاستون لووال در شماره ی ۷١ نشریه لوموند لیبرتر، ارگان فدراسیون آنارشیست (فرانسه) که در ماه ژوئن ١٩۶١ منتشر شد، یعنی فقط دو سال پس از قبضه قدرت توسط کاسترو نوشت:

[چرا] باید پذیرفت که همه روزنامه ها که به رژیم تمامیت خواه جدید گردن نمی گذارند تعطیل گردند؟ آزار و اذیت کسانی که از آزادی، حق تجمع، حق تشکل و حق آزادی اندیشه دفاع می کنند با بستن مراکز فرهنگی آزاد و هجوم به اتحادیه ها و تعاونی های واقعی به خطر افتاده است… حزب کمونیست اکنون با مشاوره هایی که از «تکنسین» های روس، چکسلواک، چینی و آلمانی شرقی می گیرد بر همه چیز مستولی شده است…ما [آنارشیست ها] می گوییم که سرمایه داری دولتی از سرمایه داری خصوصی بدتر است، چرا که علاوه بر استثمار، آزادی را نیز می کشد و امکان هر گونه دفاعی را می گیرد… خلع مالکیت از سرمایه داران خصوصی و زمینداران بزرگ کافی نیست. مسلح کردن مردم به تنهایی به استقرار سوسیالیسم نمی انجامد. این هم کافی نیست که مردم را پشت سر خود داشت. پرون مردم آرژانتین را پشت سر خود داشت و هنوز هم دارد. هر عوام فریبی می تواند مردم را پشت سر خود ردیف کند. آن چه باید دانست این است که او مردم را به کجا می برد. در حال حاضر مردم کوبا را به سوی یک حکومت تمامیت خواه می برند و ما نمی پذیریم که این راه به سوی آزادی انسان پایان یابد.

چه می توان بیش از این به نوشته ی گاستون لووال افزود؟

 

نادر تیف

١۷ آذر ١٣٩۵- ۷ دسامبر ۲٠١۶

تظاهرات میلیونی ١۴ ژوئن پاریس در تاریخ جنبش کارگری ثبت خواهد شد

بیش از سه ماه است که جنبش کارگری فرانسه وارد مبارزه ای بی سابقه علیه تعرض گسترده نظم سرمایه داری علیه دستاوردهای خود شده است.
دولت حزب سوسیالیست فرانسه حدود چهار ماه پیش لایحه ای را به نام «قانون کار» یا الخمری (وزیر کنونی کار) ارائه داد. این قانون که در بیش از پانصد صفحه تهیه شده است بنیان قانون کار موجود را کاملاً به نفع کارفرمایان و سرمایه داران تغییر خواهد داد. هر چند در قانون کار موجود نیز در بیش از سی صد مورد دست و بال سرمایه دار برای اخراج کارگر، به کار واداشتن بیش تر او و غیره موجود است، اما همین قانون دارای بندهای فراوانی است که بخشی از حقوق کارگران را به یمن مبارزاتشان در بیش از یک سده تأمین می کند. اکنون رئیس جمهور فرانسوا اولاند، نخست وزیر مانوئل والس و وزیر کار مریم الخمری می خواهند همین بندها را نیز از قانون کار حذف کنند و وضعیت کاری زحمتکشان را به قرن نوزدهم میلادی عقب ببرند. البته این سه نفر در این کارزار تنها نیستند. کارفرمایان و اتحادیه اشان که «مدف» نام دارد، مجموعه ی رسانه های بزرگ فرانسه که در دست ۹ میلیاردر هستند، اتحادیه های زرد همچون ث. اف. د. ت. (کنفدراسیون دمکراتیک زحمتکشان فرانسه)، تعدادی اتاق اندیشه، حزب جمهوری خواهان (اپوزیسیون) و غیره در یک صف واحد قرار گرفته اند و هیچ ترفندی را برای تصویب قانون مذکور از نظر دور نمی کنند. آقای رئیس جمهور کارگران اعتصابگر و تظاهرکننده را اقلیتی ناچیز می داند. پی یر گاتاز، رئیس سندیکای کارفرمایان، ث. ژ. ت. (کنفدراسیون عمومی کار) را بی سروپا می نامد. هفته نامه هایی همچون لوپوآن دو دشمن فرانسه را داعش و ث. ژ. ت. تحلیل می کند. تلویزیون های خبری همچون ب. اف. ام. ت. و. کارگران مبارز را عقب مانده جلوه می دهد و یکی از سخنگویان حزب جمهوری خواهان می پندارد که ث. ژ. ت. دیوانه شده است!
هر چند کنسرت کرکننده ی دولت – کارفرمایان – رسانه های بزرگ – اتاق های اندیشه – اپوزیسیون اصلی کنونی در چارچوب حزب جمهوری خواهان در یک همنوازی بی سابقه شب و روز علیه معترضان ساز می زنند، اما نتوانستند پس از سه ماه افکار عمومی را به سمت خود بکشانند و بر اساس نظرسنجی هایی که خود اینان می کنند بیش از ۷٠ % مردم خواهان بازپس گیری لایحه موسوم به «قانون کار» هستند.
جنبش اعتراضی علیه قانون کار ابتدا با تظاهرات و اعتصابات یک روزه در ماه مارس ۲٠١۶ آغاز شد. اعتصابات در یک ماه اخیر بیش از پیش گسترده شدند و دیگر یک روزه نبودند. ترس و وحشت دولت و کارفرمایان زمانی بیش تر شد که شش پالایشگاه از هشت پالایشگاه نفتی که فرانسه دارد وارد اعتصاب نامحدود شدند. کارگران راه آهن و قطارهای شهری از روز نهم ژوئن وارد اعتصاب نامحدود شدند. کارگران برق با روشی خاص وارد اعتصاب شدند، آنان تولید برق را کم کردند و بهای آن را برای دو میلیون خانواده پایین آوردند. کارگران برق در حرکتی نمادین به یکی از ویلاهای پی یر گاتاز، رئیس مدف، سندیکای کارفرمایان، رفتند و نه فقط برق آن را قطع کردند، بلکه کنتورش را از جا درآوردند! اعتصاب چند روزه ی رفتگران در پاریس و بلوکه کردن مراکزی که زباله ها را می سوزانند، این شهر را با مشکلات فراوانی رو به رو کرد. اعتصاب کارگران بارانداز در شمال و جنوب ترخیص و بارگیری کشتی ها را به شدت مختل کرده است.
جنگ دولت، کارفرمایان و رسانه ها علیه مبارزات جاری فقط در تبلیغاتشان خلاصه نشد. زمانی که کارگران نفتگر اعتصاب نامحدود خود را اعلام نمودند، دولت اعلام کرد که فرانسه دارای مخازن استراتژیک سوخت است که می توانند برای صد و پانزده روز بنزین و گازوئیل به پمپ بنزین ها بفرستند. شرکت نفتی توتال از سویی اعلام کرد که در آینده برای سرمایه گذاری در فرانسه بیش تر سخت گیری خواهد کرد و از سوی دیگر به دولت اعلام کرد که به جای سی صد تانکر سوخت رسانی نه صد عدد از این کامیون ها را در اختیار می گذارد، این در حالی بود که ناگهان تعداد زیادی کامیون تانکر با شماره های غیرفرانسوی پیرامون پمپ بنزین ها دیده شدند. خلاصه این که دولت حزب سوسیالیست با یاری شرکت نفتی توتال که جزو شش شرکت بزرگ نفتی جهان است توانست تا حدودی اعتصاب کارگران نفت را بشکند. شهرداری پاریس نیز که اکنون در دست حزب سوسیالیست است اعلام کرد که از شرکت های خصوصی خواسته است که زباله ها را جمع آوری کنند.
قانون کار الخمری با استفاده از ماده چهل و نهم و بند سه قانون اساسی فرانسه از پارلمان گذشت. این ماده قانون اساسی به دولت اجازه می دهد تا قانونی را بدون رأی گیری از وکلای مجلس بگذراند. دولت مانوئل والس به این بند قانون اساسی متوسل شد چرا که می دانست که علیرغم اکثریت سوسیالیست در پارلمان کنونی دست کم چهل نفر از نمایندگان حزب خودش قرار گذاشته اند که رأی منفی به این قانون بدهند. این در حالی بود که در سال ۲٠٠۶، فرانسوا اولاند که در اپوزیسیون بود همین بند قانون اساسی را ضددمکراتیک نامیده بود! این قانون برای بررسی روز سیزدهم ژوئن به مجلس سنا رفت. از آن جایی که مجلس سنا دارای اکثریتی دست راستی است، اعلام شده است که سناتورها قصد دارند این قانون را بیش از آن چه هست علیه کارگران بنویسند! چنین بود که روز سه شنبه ١۴ ژوئن ۲٠١۶ برای نخستین بار در سه ماه اخیر اتحادیه های کارگری تصمیم گرفتند تظاهرات ملی در پاریس برپا کنند. لذا کارگران از شهرهای گوناگون به پاریس آمدند. تظاهرات که از میدان ایتالیای پاریس آغاز شد در مسیری طولانی با شرکت بیش از یک میلیون نفر می خواست خود را به میدان انولید برساند، اما پلیس پیشاپیش میدان مقصد را کاملاً محاصره کرده و بسته بود. در پایان تظاهرات عده ای از کارگران بارانداز که از شهرهای جنوبی فرانسه آمده بودند با پلیس درگیر شدند. متأسفانه یکی از گلوله های گاز اشک آور که پلیس به سمت تظاهرکنندگان فرستاده مستقیماً به گردن فردی خورده و او در وضعیتی بین مرگ و زندگی است. پلیس چند ساعت پیش تر برای نخستین بار از کامیون های آب پاش استفاده کرد و طبق معمول تعداد زیادی گلوله پلاستیکی نیز شلیک شدند. عده ای از جوانان خمشگین نیز شیشه های چند بانک و مغازه های زنجیزه ای چند ملیتی را شکستند. آنان همچنین ایستگاه های اتوبوس و تابلوهای تبلیغاتی را داغان نمودند.
پیش تر فیلیپ مارتینز، دبیر عمومی ث. ژ. ت. اعلام کرده بود که برخی از شرکت های اتوبوسرانی در شهرستان ها از آوردن کارگران این اتحادیه به پاریس سرباز زده اند، با این حال بیش از شش صد اتوبوس روز ١۴ ژوئن به پاریس آمدند.
هر چند رسانه های بزرگ، دولت، کارفرمایان و اپوزیسیون سیاسی دست راستی بیش از پیش به نقش ث. ژ. ت.، این اتحادیه کارگری صد و بیست ساله، در جنبش کنونی اشاره می کنند، اما در واقع چندین اتحادیه مبارزات کنونی را به پیش می برند. به جز ث. ژ. ت. که نخستین سندیکای فرانسه است، سندیکای کارگری اف. او. (نیروی کارگری)، یک اتحادیه دانشجویی، یک اتحادیه دانش آموزی و یک اتحادیه کارمندان با هم اینترسندیکا تشکیل داده اند. به جز این ها سندیکاهای دیگری از جمله اس. یو. د. (همبستگی) . ث. ان. ت. (سندیکای ملی زحمکشان) فعالانه در جنبش شرکت دارند. برای مثال اس. یو. د. که از ث. ژ. ت. رادیکال تر است دومین سندیکای کارگران راه آهن و قطارهای شهر است و بدون آن امکان راه اندازی اعتصاب در این بخش وجود نداشت. ث. ان. ت. نیز اتحادیه ای آنارکوسندیکالیستی است وفعالانه در تظاهرات ١۴ ژوئن پاریس شرکت کرد. آنارکوسندیکالیست های ث. ان. ت. در بخش هایی همچون ساختمان سازی، کارگران نظافت و بخش رایانه فعال تر است.
تظاهرات یک میلیون نفری روز ١۴ ژوئن در پاریس و به طور کلی جنبش چند ماه اخیر در فرانسه بی شک از این جنبه در تاریخ جنبش کارگری ثبت خواهد شد که برای نخستین بار زمانی که دولتی «چپ» بر سر کار بوده است به این گستردگی جنبش اعتراضی کارگری به راه افتاده است.
رسانه های بزرگ اعلام کرده بودند که تظاهرات ١۴ ژوئن جزو آخرین تلاش های ث. ژ. ت. خواهد بود. اما دفتر مرکزی این سندیکا دو تاریخ ۲٣ و ۲۸ ژوئن آینده را برای اکسیون های گسترده در سطح فرانسه در نظر گرفته است. این در حالی است که همه روزه در گوشه و کنار این کشور اکسیون های متعددی علیه قانون کار الخمری صورت می گیرند.
کارگران برای این که بتوانند در اعتصابات و تظاهرات روزهای آینده شرکت کنند، صندوق اعتصابی به شکل انلاین ترتیب داده اند. این صندوق در طی چند روز بیش از چهارصد هزار یورو جمع آوری کرد. البته اتحادیه ها همیشه مبالغی از حق عضویت هایشان را در صندوق های اعتصاب پس انداز می کنند. کارگر نفتگری هم به خبرنگار تلویزیونی گفت که او همیشه یک ماه دستمزد برای روزهای اعتصاب پس انداز دارد. کارگر دیگری نیز گفت که یک کشاورز به پیکت کارگران نفت آمد و یک هزار کیلو سیب زمینی برایشان آورد تا به خانواده هایشان بدهند!

نادر تیف
پاریس – شامگاه ١۴ ژوئن ۲٠١۶

جنبش «شب ایستادگان» در هفتاد و ششمین روز ماه مارس !

واکاوی جنبشی که جاری و ساری است، بی شک تلاش آسانی نیست. جنبش «شب ایستادگان» که از شب سی و یک مارس ۲٠١۶ در پاریس آغاز شد، از جمله ی چنین جنبش هایی است. پس بهتر است در ابتدا توضیحاتی درباره ی شکل گیری این جنبش به خوانندگان فارسی زبان داده شود و سپس نظری ذهنی به این جنبش داشت.
فرانسوا اولاند از حزب سوسیالیست در ماه مه سال ۲٠١۲ توانست در دومین دور انتخابات ریاست جمهوری فرانسه، رقیب خود، نیکولا سارکوزی را شکست دهد و جایش را برای پنج سال در کاخ الیزه بگیرد. سارکوزی که برای دومین بار نامزد ریاست جمهوری بود چنان مورد نفرت عمومی مردم و رأی دهندگان بود که به هر حال بخت بسیار اندکی برای پیروزی در بازی انتخاباتی داشت. با این حال اولاند به روش همیشگی سیاست مداران حرفه ای وعده های فراوانی به مردم داد و شاید بتوان گفت که با اظهار یک جمله، کفه ی ترازوی انتخاباتی را به سود خود سنگین نمود. وی در بزرگترین همایش پیش از انتخاباتی با تأکید بر این که سوسیالیست است گفت:«من فقط یک دشمن دارم و آن هم جهان مالی (فاینانس) است.»
سارکوزی در طی پنج سال ریاست جمهوری با وضع قوانین فوق لیبرالی چنان به دست آوردهای جنبش کارگری تاخت که حتا زردترین اتحادیه ها نیز به شکلی بی سابقه در دوران رقابت های انتخاباتی علیه او موضع گیری کردند. اما فرانسوا اولاند که دیگر در خیابان شانزالیزه جا خوش کرده بود نه فقط قوانین او را برنچید بلکه با وضع چند قانون دیگر پا را از او هم فراتر گذاشت. این دو قانون که به نام دو وزیرش قانون ماکرون و قانون الخمری – به ترتیب وزیر اقتصاد و کار – نامگذاری شده اند با واکنش های تندی از سوی جامعه و به ویژه جنبش کارگری روبه رو شدند. اما دولت فعلی که ریاستش بر عهده ی مانوئل والس است، و صد البته در هماهنگی با اولاند، هر دو قانون را با استفاده از اصل چهل و نه – سه قانون اساسی، اصل چهل و نهم، بند سوم، تصویب کرد. به عبارت دیگر این بند قانون اساسی جمهوری فرانسه به دولت اجازه می دهد که قانونی را بدون جر و بحث های همیشگی پارلمانی و وراجی های وکلای مجلس و بی رأی آنان به تصویب برساند. والس و اولاند می دانستند که در مجلس کنونی دارای اکثریت هستند، اما این را هم می دانستند که دست کم چهل تن از وکلای حزب سوسیالیست قصد دارند به قانون الخمری رأی مثبت ندهند. لذا تصمیم گرفتند اصل پیش گفته ی قانون اساسی را به اجرا بگذارند، اصلی که فرانسوا اولاند در سال ۲٠٠۶، زمانی که در اپوزیسیون بود، غیردمکراتیک نامیده بود!
پیش از آن که والس و اولاند برای شتاب در خدمت به جهان مالی، قانون کار الخمری را به تصویب برسانند و این گونه بسیاری از دست آوردهای جنبش کارگری را که در طی بیش از یک سده به دست آمده اند، یک جا بازپس بگیرند، اعتراضات فراوانی رخ دادند که از آن جمله اعتراضات و تظاهرات گسترده روز سی و یک مارس ۲٠١۶ در سراسر فرانسه بودند. در پایان این تظاهرات عده ای از تظاهرکنندگان تصمیم گرفتند که در پایان برخلاف گذشته به خانه هایشان برنگردند و به اعتراض شبانه در خیابان ها با اشغال میدان های اصلی شهرها یا حتا روستاها ادامه دهند. از آن جایی که این پیشنهاد با استقبالی گسترده و گرم مواجه شد، همان فعالان تصمیم گرفتند تا نام جنبش خود را جنبش شب ایستادگان بگذارند. آنان همچنین تصمیم گرفتند که برخی سنت های انقلابی فرانسه را زنده کنند. اگر در انقلاب بزرگ ١۷٨۹، انقلابیان تاریخ مذهبی و نام ماه ها را هم تغییر دادند، برای شب ایستادگان ماه مارس دیگر سی و یک روزه نیست و همچنان ادامه خواهد داشت. لذا روز پانزدهم ماه مه ۲٠١۶ برابر با هفتاد و ششمین روز ماه مارس جنبش شب ایستادگان بود!
هفتادوششمین روز ماه مارس ویژگی خود را داشت چرا که در این روز، بر اساس آن چه در میدان جمهوری پاریس اعلام شد، در بیش از سیصد شهر جهان و از جمله یک صد و پنجاه شهر فرانسه جنبش شب ایستادگان، جنبش گلوبال ایستادگان یا جهان ایستادگان را سازماندهی نمود. انتخاب روز پانزده مه در پیوند با پنجمین سال جنبش خشمگینان اسپانیا انتخاب شده بود و همگان شاهد بودند که در اسپانیا تظاهرات گسترده ای برپا شد.
پیش از پرداختن بیش تر به جنبش شب ایستادگان یادآوری نکته ای خالی از لطف نیست. جنبش شب ایستادگان بخشی از جنبش وسیع تر اعتراض علیه قانون کار الخمری است. اگر جنبش کارگری هدف خود را لغو قانون کار الخمری قرار داده است، جنبش شب ایستادگان می خواهد فرای لغو این قانون برود. به هر حال کل این جنبش در نوع خود منحصر به فرد است، چرا که به جرأت می توان گفت که برای نخستین بار در طی چهار دهه ی اخیر یک جنبش اجتماعی وسیع در حالی شکل می گیرد که دولت در دست سوسیال – دمکرات هاست. تجربه چهار دهه گذشته در فرانسه نشان می دهد که هر زمان سوسیال – دمکرات ها قدرت را در دست داشته اند، جنبش های اجتماعی و مطالباتی در فترت فرو رفته اند، چرا که آنان همچنان در برخی از اتحادیه های کارگری دارای نفوذ فراوانی هستند، نفوذی که مسلماً به ضرر کارگران تمام می شود.
جنبش شب ایستادگان از همان آغاز پیدایش خود را وارد مباحثی کرد که بخشی از آن ها همچون حصارهایی علیه خودش عمل کردند. واقعیت این است که بخش زیادی از مردم تمایل فراوانی برای مبارزه دارند، اما با توجه به ورشکستگی سیاسی احزاب و گروه های سنتی اعتمادی به آن ها ندارند. دو حزب سوسیالیست و جمهوریخواهان که نوبتی قدرت را با ابزار انتخاباتی می گیرند به نسبت کل جامعه اعضای اندکی دارند که از نیم میلیون نفر هم درنمی گذرند. برخی از احزاب دیگر مانند حزب کمونیست یا گروه های کوچک تروتسکیست با توجه به فروپاشی بلوک شرق و ورشکستگی ایدئولوژیک به طور بی سابقه ای فعالان خود را از دست داده اند و حتا در چارچوب های مورد علاقه ی پارلمانی که دارند شکست خورده اند. بیش تر اتحادیه های کارگری نیز که مجموع اعضایشان از مجموع اعضای احزاب به مراتب بیش تر است با بحران های خود و از جمله بوروکراسی درونی روبه رو هستند. همین واقعیات است که گفت و گوهای نخستین در جنبش شب ایستادگان را به آن جایی کشاند که نخواهند هیچگونه ارتباطی را با فعالان سیاسی و کارگری بپذیرند. زمانی هم که بخشی از فعالان جنبش شب ایستادگان تصمیم گرفتند برای تظاهرات روز اول ماه مه به سوی اتحادیه های کارگری مبارزتر بروند، موفقیت کمی به دست آوردند. تراژدی دیگر جنبش اجتماعی کنونی به ویژه در آن است که بی اعتمادی عمومی به احزاب و سندیکاها اصل تشکل یابی را به خودی خود زیر علامت سئوال برده است. هر چند وسایل نوین ارتباطی همچون اینترنت و شبکه های اجتماعی جایی مهم در پیشبرد امر مبارزاتی پیدا کرده اند، اما مسلماً هرگز نخواهند توانست جای مبارزه ی عملی و میدانی را بگیرند. برای مثال زنی به نام کارولین دوهاس که خود عضو حزب سوسیالیست است موفق شد طوماری اینترنتی را به امضای بیش از یک میلیون و چهارصد هزار نفر برساند که عملاً تأثیری در تغییر موضع قدرتمداران نگذاشت. جنبش شب ایستادگان توانست فوراً از طریق اینترنت رسانه های خود را از جمله یک رادیو، یک تلویزیون و چندین سایت راه اندازی کند، اما اگر صدها هزاران نفر در خیابان ها و میدان ها حضور پیدا نمی کردند، همین رسانه ها هیچ گونه نفعی برای جنبش نمی داشت.
هر چند جنبش شب ایستادگان در ابتدا فاقد هر گونه ساختاری بود، اما اندک اندک توانست به نوعی خود را سازماندهی کند. در حال حاضر این جنبش در پاریس دارای هشتاد کمیسیون مختلف است. این جنبش خود را دارای رهبر و حتا سخن گو نمی داند و فعالیت در چارچوب کمیسیون ها بر اساس علاقه افراد صورت می گیرد و تلاش می شود که مسئولیت گیری ها به صورت دوره ای باشد. هر کس یا گروهی از افراد که به موضوعی خاص علاقه مند هستند می توانند بدون هیچ محدودیتی کمیسیون خود را تشکیل دهند و از دیگران برای شرکت در آن ها دعوت به عمل آورند. هر روز در گوشه ای از میدان جمهوری کمیسیون های مختلفی تشکیل جلسه می دهند و هر کس که مایل است می تواند رشته سخن را به دست بگیرد و مسائل و نظراتش را بیان کند. برای مثال روز ١۵ مه کمیسیون هایی از قبیل کمیسیون آموزش و پرورش، کمیسیون آموزش توده ای، کمیسیون وکلای دادگستری، کمیسیون بی خانمان ها، کمیسیون تغییر قانون اساسی و حتا کمیسیون کر و لال ها در میدان حضور داشته و تشکیل جلسه دادند. در ضمن فعالیت های جانبی نیز شکل گرفته است مانند کتابخانه ایستاده که با پرنسیپی ساده عمل می کند، هر کس می تواند یک کتاب از کتابخانه بردارد به شرطی که یک کتاب یا بیشتر به کتابخانه بدهد تا دیگران از آن ها استفاده کنند. به جز این ها میزهای کتابی از انتشاراتی آنارشیستی در میدان برپا بود و در گوشه هایی دیگر میزی از حزب کمونیست فرانسه و همچنین میزی از حزب توده ی ایران به چشم می خورد. کنسرت رپی به مناسبت روز جهان ایستادگان صورت گرفت. پیش از آن هم ده ها نوازنده موسیقی کلاسیک نواختند. در چادری غذاهایی مهیا شده بود و بهای آن آزاد بود، بدین معنا که هر کس هر چه می خواست پرداخت می کرد، اما هر کس باید ظروف غذای خود را می شست.
شیوه ی فعالیت کمیسیون ها را می توان با نگاهی به کمیسیون بین المللی دریافت. فعالان این کمیسیون روز ١۵ مه در مجمع مردمی روزانه گفتند که کمیسیون خود را دو روز پس از آغاز جنبش تشکیل داده اند. اعضای کمیسیون بین المللی میزبان بیش از دویست و پنجاه نفر از کشورهای مختلف بوده اند که برای گفت و گو و تبادل نظر به پاریس آمده اند. کمیسیون بین المللی در گفت و گو با فعالان کشورهای مختلف به این نتیجه رسیده اند که باید بحث ها حول چهار محور پیش ببرند: آلترناتیوهای جامعه موجود، مقاومت هایی که می شود سازمان داد، مطالبات و ارتباطات. آنان همچنین به این نتیجه رسیده اند که فعالیت هایشان باید خودگردان و کاملاً افقی باشد و اشغال میدان ها در کشورها نقطه اشتراک جنبش در سطح بین المللی باشد. کمیسیون بین المللی در پایان کار خود در روز جهان ایستادگان به درخواست کارگرانی که در گرجستان در اعتصاب هستند عکسی از مجمع مردمی روز گرفت و برای آنان ارسال نمود. سپس از طریق تلفن با اسپانیا، انگلستان، ایتالیا، بلژیک و آلمان و تجمعات روز آن ها ارتباط و گفت و گو برقرار شد. فعالان کمیسیون گفتند که هدفشان را برگزاری تجمعات جهان ایستادگان هر پانزده روز یا هر سی روز یک بار گذاشته اند. پس از پایان گزارش فعالان کمیسیون بین المللی مجمع عمومی عادی روزانه کار خود را آغاز کرد. در این مجمع عمومی روزانه هر فردی که بخواهد می تواند در مورد موضوعی که مهم می داند صحبت کند و بقیه نیز می توانند موافقت یا مخالفت خود را اعلام کنند.
جنبش شب ایستادگان در حالی به فعالیت های خود ادامه می دهد که تاکنون چندین بار با حملات وحشیانه نیروهای پلیس روبه رو شده است. نیروهای پلیس که گاهی از گلوله های پلاستیکی و گاز اشک آور و غیره استفاده کرده اند بیش از پیش میدان بزرگ جمهوری پاریس را زیر کنترل خود گرفته اند. فرمانداری پاریس به بهانه های مختلف ساعات تجمعات شبانه را کوتاه کرده است. نیروهای راست و راست افراطی به شدت علیه جنبش شب ایستادگان موضع گیری کرده اند. ساکوزی، رئیس جمهور سابق گستاخی را به آن جا کشاند که در سخنرانی خود گفت:«کسانی که در جنبش شب ایستادگان شرکت می کنند، بی مغز هستند.» البته او زمانی که با اعتراض گسترده مواجه شد گفت که منظورش این بوده که نظراتشان بی پایه است! یکی دیگر از هم حزبی ها سارکوزی آشکارا خواستار ممنوعیت تجمعات شب ایستادگان شده است. سخنگوی جبهه ملی – حزب نئوفاشیست – که اکنون برای قدرت خیزهای بلندی برمی دارد، فعالان جنبش شب ایستادگان را «فاشیست» خوانده است! با این حال بر اساس نظرسنجی های صورت گرفته شصت درصد مردم از جنبش شب ایستادگان حمایت می کنند و هفتاد درصد خواهان بازپس گیری قانون الخمری شده اند.
جنبش شب ایستادگان در چنین شرایطی متولد شد. این جنبش توانسته است تاکنون برخی از اصول مانند عدم پذیرش تمرکز و رهبریت و افقیت مبارزه را در میان فعالان جا بیاندازد. جنبش آشکارا اعلام کرده است که قصد ندارد شخصیتی مانند تسیپراس در یونان به وجود بیاورد یا مانند پودموس در اسپانیا وارد بازی های انتخاباتی موجود بشود. با این حال این جنبش با تناقضات فراوانی روبه رو است و تاکنون موفق نشده است انسجامی نه در نظرات و نه در شکل ادامه ی فعالیتش به دست آورد و همین می تواند آن را به سوی کم رنگ شدن و خاموشی ببرد. با این حال در بدترین حالت این جنبش می تواند نوید بخش مبارزات گسترده ضدسرمایه داری و ساختن جامعه ای به جز جهنم موجود برای آینده باشد.
نادر تیف
١۷ / ۵ / ۲٠١۶
پی نوشت: برای اطلاعات بیشتر سایت جنبش شب ایستادگان به زبان های مختلف:
nuitdebout.fr