سیرک انتخابات ریاست جمهوری فرانسه پایان یافت

هفتم ماه مه ۲٠١۷ دور دوم انتخابات ریاست جمهوری فرانسه برپا شد و امانوئل ماکرون ۳۹ ساله هشتمین رئیس جمهور، جمهوری پنجم فرانسه شد که شارل دوگل در سال ١۹۵۸ پی ریخت.
رسانه ها اعلام کردند که ماکرون با ۶۶ % انتخابات را در برابر مارین لوپن برد. درصدها معمولاً غلط انداز هستند، چرا که اگر به ارقام نگاه بیاندازیم. نتیجه چنین خواهد بود: ۴۷۵۶۸۵۸۸ نفر نام خود را به نام رأی دهنده در وزارت کشور ثبت کرده و دارای کارت انتخابات هستند. گفته می شود که تا نه و نیم میلیون نفر یا اصلاً ثبت نشده اند یا کارت شرکت در انتخابات ندارند. در دور دوم ١۲١٠١۴١۶ نفر در انتخابات شرکت نکردند که از سال ١۹۶٩ بدین سو بی سابقه بوده است. ۳٠١۹٧٢۴ رأی سفید دادند که این هم بی سابقه بوده است. دقیقاً ١٠۴٩۵٢٣ نیز آرائشان پوچ بود و حساب نمی شوند. برای مثال اگر کسی به برگه رأی کلمه یا چیز دیگری بیافزاید رأیش پوچ می شود و بسیاری این کار را قصداً می کنند.
اگر درصد آرای ماکرون و لوپن را به کل واجدان حق رأی در نظر بگیریم، اولی ۶۳ / ۴٣ % و دومی ۳۸/ ۲۲ % در دور دوم کسب کردند. با همین روش اولی با ١۹ / ١۸ % (۸۶۵۶۳۴۶ نفر) و دومی با ١۴ / ١۶ % (٧۶٧٨۴۹١ نفر) از دور اول روز ۲٣ آوریل گذاشتند و ۹ نامزد دیگر را ناکام کردند. نخستین نتیجه گیری خامی که می توان از این ارقام گرفت این است که نظم نمایندگی یا پارلمانی در کشوری که خود را مهد دمکراسی می داند، اجازه می دهد که فردی با کسب کمی بیش از هشت میلیون و نیم آرا بر سرنوشت شصت و هفت میلیون نفر حکومت کند و فرمان براند.
فرانسه که پنجمین قدرت اقتصادی جهان سرمایه داری ست در بحران های زیادی غوطه ور است. ١٠% جمعیت فعال آن بیکار است. صدها هزار نفر بی خانمان هستند. دست کم ۳۲۳ نفر بی خانمان در سال ۲٠١۶ عمدتاً به علت سرمای زمستان در خیابان ها درگذشتند. لااقل چهار میلیون نفر در مسکن های نامناسب زندگی می کنند. در حالی که دولت بیش از ١١ میلیون متر مربع خانه، دفتر کار و غیره در اختیار دارد که خالی هستند و در بخش خصوصی بیش از ٣ میلیون متر مربع ساختمان ساخته شده برای محل کار فقط در پاریس و حومه اش بی مصرف افتاده است. این ها همه در حالی ست که بیش از ۹ میلیون نفر، با توجه به استاندارهای سرمایه داری، زیر خط فقر قرار دارند و پدیده نوین این است که شاغلین بسیاری در این زمره هستند چرا که حتا بخور و نمیر هم دستمزد نمی گیرند. دخالت دولت های مختلف فرانسه در کشورهای گوناگون آفریقا و خاورمیانه، برای تأمین منافع سرمایه داران، مردم این کشور را در معرض حملات تروریست های اسلام گرا قرار داده است. اکنون به طور متوسط هر روز یک کارخانه یا کارگاه تعطیل می شوند یا به کشورهای با دستمزد پایین تر منتقل می گردند. برای مثال کارگران ویرپول در طی دو هفته ی میان دو دور انتخابات ریاست جمهوری در اعتصاب و اعتراض بودند چرا که کارفرمایان می خواهند کارخانه را از شهر امی ین فرانسه به لهستان منتقل کنند و ٢٩٠ کارگر را بیکار نمایند. این در حالی ست که دولت سوسیالیست فرانسوا اولاند، در چارچوب پشتیبانی از سرمایه داران، میلیون ها یورو به صاحبان این شرکت کمک کرده بود، آن هم به این بهانه که مشاغل را حفظ کند. غیرصنعتی شدن فرانسه چنان است که اکنون ۲۲ % جمعیت فعال در بخش صنعت، ۳ % در بخش کشاورزی و بقیه در بخش خدمات به کار مشغولند.
پنج دهه است که دو حزب سوسیالیست و جمهوریخواهان نوبتی قدرت را در دست گرفته اند. از آن جایی که این دو حزب در برنامه و عمل تفاوت و اختلاف زیادی ندارند و همواره در خدمت قدرتمندان و ثروتمندان بوده اند با بی اعتمادی و گاهی بی تفاوتی مردم به این احزاب روبه رو شده اند، هر چند که اولی خود را چپ و دومی راست ارزیابی می کنند. گویی سرمایه داران به خوبی به این امر توجه کردند و در غیاب آلترناتیو واقعی و بی افقی سیاسی مردم، فردی را از آستین بیرون آوردند که خود را نه چپ و نه راست اعلام کرد و این کسی نبود جز ماکرون.
به جلو راندن ماکرون برای سرمایه داران زیاد مشکل نبود. نه میلیاردر فرانسوی که صاحب هزاران روزنامه و هفته نامه و نشریه، ده ها شبکه ی تلویزیونی، رادیویی و تارنمای اینترنی «جریان اصلی»، چندین اتاق اندیشه و غیره هستند در عرض فقط یک سال پیش از انتخابات در خدمت ماکرون قرار گرفتند. برای مثال شبکه ی BFMTV که نخستین شبکه اخبار فرانسه از نوع CNN است در چهار ماه پیش از انتخابات ۴۲۶ دقیقه از سخنرانی های ماکرون را پخش کرد، در حالی که این رقم در مجموع به ۴۴٠ دقیقه برای همه چهار نفری رسید که در دور اول انتخابات در پشت وی قرار گرفتند. شش نفر نامزد دیگر هم تقریباً بی نصیب ماندند چرا که همین شبکه ی خبری آنان را «نامزدان کوچک» می نامید.
اما همین ماکرون که همچون کالایی با روش های اصیل بازاریابی به جلو انداخته شد از آسمان به زمین فرود نیامد و دارای سابقه ای است. او از سال ۲٠٠۶ تا سه سال عضو حزب سوسیالیست بود. سپس به بانک روتشیلد رفت و صدها هزار یورو درآمد کسب کرد. دولت پیشین دست راستی رئیس جمهور سارکوزی از گزارش کمیسیونی با عضویت ماکرون، استفاده نمود تا بسیاری از اصلاحات نئولیبرالی را انجام دهد. رئیس جمهور بعدی که اولاند از حزب سوسیالیست باشد، ماکرون را در اوایل سال ۲٠١۲ منشی کاخ الیزه کرد و برای اولین بار نامش در صحنه عمومی مطرح شد. او از اواسط سال ۲٠١۴ وزیر اقتصاد دولت والس، نخست وزیر اولاند، شد. ماکرون ٣٠ سپتامبر ۲٠١۶ از وزارت اقتصاد استعفا داد تا هم از حزب سوسیالیست فاصله بیش تر بگیرد و هم اعلام کند که خواهان لیبرالیزه کردن بیشتر اقتصاد فرانسه است و از این لحاظ با دولت اختلاف دارد. او روز ۶ آوریل ۲٠١۶ انجمنی را به نام «در حرکت» ثبت کرد که هدف خود را «نوسازی زندگی سیاسی» اعلام نمود. اشخاص می توانستند با یک کلیک در تارنمای این انجمن عضو شوند. ماکرون با انتخابش به عنوان رئیس جمهور در روز ٧ مه ۲٠١٧ ریاست این انجمن را آن چنان که مرسوم است، ترک کرد و این انجمن به حزب «جمهوری در حرکت» تبدیل و ثبت شد. گفته شد که این انجمن و سپس حزب دویست و هشتاد هزار عضو (کلیکی) دارد.
بسیاری از چهره های حزب سوسیالیست پشت سر ماکرون صف کشیدند. می توان به شهردار سابق پاریس برتران دولانوئه یا شهردار کنونی لیون، ژرار کولون اشاره کرد. اما آنان تنها نبودند. فرانسوا بایرو، رهبر سانتریست های راست از حزب مودم، آلن مادلن وزیر دست راستی بین سال های ١٩٨۶ تا ۹۵، روبر ئو دبیر ملی حزب کمونیست فرانسه از ١٩٩۴ تا ۲٠٠١ و سپس رهبر این حزب تا سال ۲٠٠۳ و دانیل کوهن – بندیت از رهبران جنبش دانشجویی ماه مه ١٩۶٨ که در سال های اخیر با سبزها (اکولوژیست ها) همکاری می کرد از جمله دیگر کسانی هستند که از نامزدی ماکرون حمایت کرده و فعالانه در کارزار انتخاباتی اش شرکت نمودند. والس نخست وزیر پیشین نیز ترجیح داد از همان دور اول مانند دولانوئه از ماکرون حمایت نماید و نه از بنوآ آمون که نامزد رسمی حزب سوسیالیست بود و در دور اول با ٣۶ / ۶ % آراء نفر پنجم و حذف شد.
شاید بسیاری از کسانی که کارزار انتخاباتی ماکرون را پی گرفتند شگفت زده شدند که او چگونه توانست به سکوی نخست برسد. ماکرون روزی خود را سوسیالیست اعلام کرد و چند روز بعد در دیدار با شخصیت دست راستی به نام فیلیپ دوویلیه اعلام نمود که هرگز سوسیالیست نبوده است. در جریان کارزار انتخاباتی به الجزایر رفت و در مصاحبه ای با یکی از تلویزیون های این کشور، فرانسه را مسئول «جنایت علیه بشریت» دورانی اعلام کرد که الجزایر مستعمره بود و دربازگشت از گفته ی خود ابراز پشیمانی کرد. در روزهای پیش از دور اول، مردم گویان، مستعمره ی فرانسه در شمال برزیل، دست به اعتصاب عمومی و اعتراض زدند و ماکرون اعلام کرد که باید به مشکلات این «جزیره» رسیدگی کرد. این در حالی ست که گویان جزیره نیست!
ماکرون که به لطف رسانه های جریان اصلی نوآور معرفی شده است برنامه ای به جز تشدید اصلاحات لیبرال ندارد. در حالی که جنبش کارگری فرانسه سال گذشته ماه ها علیه اصلاح قانون کار توسط مریم الخمری به پا خواست، ماکرون گفته است که قانون کار را باید بیش تر اصلاح کرد تا بتوان دست سرمایه داران را گشوده تر کرد. او دیگر زحمت والس را به خود نخواهد داد که با استفاده از بند ۴٩ تبصره ۳ قانون اساسی بدون رأی پارلمان این قانون کارگرستیزانه را تصویب کرد. ماکرون قول داده است که آن را با امضای فرمان اصلاح خواهد نمود. در حالی که اکثریت مردم فرانسه به شدت به اتحادیه اروپا بدبین شده اند و بسیاری خواهان خروج از آن هستند، ماکرون می خواهد بیش از گذشته دستورهای کمیسیون اروپا را به اجرا بگذارد. هفت نامزد دور اول نزدیک به ۵٠ % آرا را در حالی به خود اختصاص دادند که آشکارا علیه اتحادیه اروپا موضع دارند. ماکرون علیه بیکاران موضع گرفته و گفته است که از این پس هر بیکاری که پذیرفتن دو شغل را حتا بسیار دور از خانه اش رد کند با قطع مستمری بیکاری و حذف از فهرست بیکاران مواجه خواهد شد. ماکرون برای اتمیزه کردن بیش تر زحمتکشان به آنان توصیه می کند که خودشان برای خود کار راه بیاندازند و شرکت نوپا (start-up) درست کنند! وی به جوانان توصیه کرده است که از میلیاردر شدن نهراسند و در این راه تلاش نمایند! ماکرون همچنین می خواهد ساعات هفتگی کار را که ۳۵ است دستکاری کند و به کارفرمایان اجازه دهد که بیش از آن از کارگران بیگاری بکشند. او به کارفرمایان قول داده است که هزینه های تأمین اجتماعی را که باید بپردازند کم تر خواهد کرد. وی به بهانه مبارزه با کسری بودجه بیمه های اجتماعی می خواهد وزن بیمه های خصوصی را بیش تر کند و روشن است که زحمتکشانی که دستمزد حداقل می گیرند نخواهند توانست آن را بپردازند و از درمان و معالجه خود بازمی مانند. ثروتمندان همیشه به تقلب در سیستم تأمین اجتماعی اشاره می کنند. ارقام می گویند که این تقلب حدود یک صد و پنجاه میلیون یورو در سال است. این در حالی است که همان ثروتمندان سالی هشتاد میلیارد یورو تقلب می کنند و با خارج کردن سرمایه ها و ارسالشان به بهشت های مالی از پرداخت مالیات فرار می کنند. ماکرون و امثال او چنین واقعیتی را «بهینه سازی مالی» می نامند.
عده ای دیگر نیز پیروزی ماکرون را در این می بینند که رقیب او در دور دوم مارین لوپن از حزب راست افراطی یا فاشیست «جبهه ملی» بوده است. در این شکی نیست که جبهه ملی گروهی فاشیستی و نژادپرست است. اما پیشروی این حزب بی دلیل نیست. زمانی که دولت های راست و چپ هر سال بیش از سال پیش سطح زندگی مردم را با اصلاحات لیبرالی پایین می آورند، زمانی که بیکاری و فقر بیداد می کنند، زمانی که آلترناتیوی مترقی و افقی امیدآفرین خود نشان نمی دهد، راست افراطی جلو می افتد و به نام دفاع از مردم خودی، کارگر فرانسوی را به جان کارگر مهاجر می اندازد، از تروریسم اسلامی سود می برد و خواهان بیرون ریختن مسلمانان از فرانسه می شود، علت بیکاری را تعداد زیاد مهاجران می داند و در نهایت از سرمایه داری ملی در برابر سرمایه داری جهانی شده و اروپایی دفاع می کند. از سوی دیگر حزب سوسیالیست نزدیک به سی سال است که دست به ریسک بزرگی می زند و با پیش انداختن جبهه ملی، تلاش می کند رقیب راست خود را تضعیف نماید. رسانه های بزرگ، تریبون ها متعددی در اختیار جبهه ملی قرار می دهند تا او بتواند وظایف نژادپرستانه و مهاجرستیزانه خود را برای ایجاد جو ترس و وحشت در صحنه سیاسی جامعه ایفا کند. به عبارت دیگر از سی سال پیش جبهه ملی مترسکی شده است تا دو جناح راست و چپ بورژوازی فرانسه، متشکل در حزب سوسیالیست و جمهوریخواهان، بتوانند قدرت را در دست خود حفظ نمایند. چرا که آن ها هربار که جبهه ملی بر درهای قدرت می کوبد از مردم می خواهند که در برابرش با رأی دادن به آن ها سد ایجاد نمایند. اما این بار دقیقاً اوضاع مانند گذشته نبود. هر دو حزب سنتی در همان دور اول حذف شدند. هامون از حزب سوسیالیست به علت بی اعتباری و بی آبرویی این حزب در افکار عمومی به ویژه با توجه به دوران پنج سال اخیر ریاست جمهوری فرانسوا اولاند ناکام ماند. فرانسوا فی یون از جمهوریخواهان حذف شد، چرا که افشاگری نشریه مستقل «کانار انشنه» معلوم کرد که همسرش بی آن که کاری ارائه داده باشد دستیار او در مجلس ملی فرانسه بوده و بی جهت حدود یک میلیون یورو به جیب زده است. خوشبختانه هنوز به اندازه انگشتان یک دست چند نشریه مستقل مانند این نشریه فکاهی وجود دارد که یکصدمین سال انتشار خود را پشت سر گذاشت. رسانه های بزرگ دست به ریسک بزرگ دیگری زدند و در بین دو دور به جای افشای خطر به قدرت رسیدن جبهه ملی علیه ژان – لوک ملانشون که نامزد «فرانسه سرکش» بود و بخت زیادی برای به دور دوم رسیدن داشت به پا خواستند. به عبارت دیگر آن ها به خوبی نشان دادند که سرمایه داران بیش از آن که از جناح راست افراطی خود هراس داشته باشند از جناح چپ رادیکال خویش می ترسند!
هنگامی که در سال ۲٠٠۲ جبهه ملی برای نخستین بار به دور دوم انتخابات ریاست جمهوری رسید، ولوله ای در جامعه به پا شد و همه گروه های سیاسی، حتا فدراسیون آنارشیست که سنتاً تمام انتخابات ها را تحریم می کند، خواستار رأی دادن به ژاک شیراک شدند و او نیز با بیش از هشتاد درصد برنده شد. در راهپیمایی اول ماه مه فقط در پاریس بیش از یک میلیون نفر به خیابان ها آمدند و علیه جبهه ملی و نامزدش ژان- ماری لوپن شعار دادند. در سال ۲٠١۷، پانزده سال پس از ادامه ی سیاست های لیبرالی که به نفوذ بیش تر فاشیسم انجامیده است، وضعیت به کلی تغییر کرد. هر چند مارین لوپن نزدیک به دوبرابر پدرش در دور اول رأی آورد، حتا «فرانسه سرکش» از مردم دعوت نکرد برای جلوگیری از لوپن به ماکرون رأی بدهند. این جریان، علیرغم فشار رسانه های جریان اصلی و سران چپ و راست، از هوادارانش در تارنمای خود نظرخواهی کرد. نزدیک به سیصد هزار نفر در این نظرخواهی شرکت کردند. شصت و پنج درصدشان تصمیم گرفتند یا انتخابات را تحریم کنند یا رأی سفید بدهند و بقیه گفتند که برای ممانعت از انتخاب لوپن به ماکرون رأی خواهند داد. در راهپیمایی اول ماه مه پاریس حدود سی هزار نفر شرکت داشتند و باندرول ها نشان می داد که دو دستگی بین شرکت کنندگان وجود دارد. عده ای خواهان رأی به ماکرون در مقابله با لوپن بودند و عده ای نیز خواهان نه ماکرون و نه لوپن بلکه تحریم انتخابات در دور دوم بودند. این در حالی بود که تقریباً همه سران احزاب راست و چپ از جمله حزب کمونیست فرانسه خواهان رأی به ماکرون شدند. این حزب که عملاً مضمحل شده است برای دومین بار از معرفی نامزد برای انتخابات ریاست جمهوری بازماند و هم در سال ۲٠١۲ و هم امسال در دور اول از ژان- لوک ملانشون پشتیبانی نمود.
در راهپیمایی اول ماه مه امسال همگان شاهد صف مستقلی از «جبهه اجتماعی» بودند. این جمع را مجموعه ای از چند سندیکای کنفدراسیون عمومی کار(CGT) و چند سندیکای همبسته، متحد و دمکراتیک (SUD) و سندیکای آنارشیستی کنفدراسیون ملی کار(CNT)، سندیکای دانشجویی UNEF و غیره تشکیل دادند. جبهه اجتماعی روز ۲۲ آوریل، یک روز مانده به دور اول انتخابات، با حضور دوهزار نفر در پاریس راهپیمایی کرد و اعلام نمود که رئیس جمهور هر کس بشود، تنها راه مبارزه طبقاتی است. روز اول ماه مه نیز صف مستقل خود را شرکت داد و با شعار نه طاعون و نه وبا علیه لوپن و ماکرون موضع گیری کرد و خواستار تحریم انتخابات شد. جبهه اجتماعی روز ۸ مه، یک روز پس از دور دوم انتخابات، سومین تظاهرات خود را در پاریس انجام داد و تعداد شرکت کنندگان خود را نسبت به تظاهرات روز پیش از دور اول سه برابر کرد. این تظاهرات با شعارهایی همچون ماکرون استعفا، ماکرون رئیس جمهور کارفرمایان و سرمایه داری گندیده، اولین اخطار را به ماکرون داد و در ضمن بسیاری را نگران کرد. برای مثال یکی از سران جمهوریخواهان و وزیر سابق سارکوزی به نام بریس هورتفو در مصاحبه ای اعلام کرد که این اولین باری است که یک روز پس از انتخابات علیه رئیس جمهور جدید تظاهرات می شود. می توان اضافه کرد که این اولین باری است که یک رئیس جمهور در جمهوری پنجم برای دومین بار پیاپی خود را نامزد نمی کند چرا که از نفرت مردم از خودش آگاه است. این اولین باری است که در میتینگ های انتخاباتی نامزدانی همچون فی یون و لوپن زد و خورد و درگیری میان موافقان و مخالفان صورت می گیرد. این اولین باری است که دو نامزد دو جناح اصلی حکومتی در دور اول حذف می شوند. این اولین باری است که رکورد تحریم انتخابات در دور دوم پس از نزدیک به پنجاه سال شکسته می شود و این اولین باری ست که نظم سرمایه داری فرانسه موفق می شود عروسکی به نام امانوئل ماکرون را به ریاست جمهوری برساند بی آن که لحظه ای در آسایش و آرامش به سر برد.
قدرتمداران چنین پیش بینی کرده اند که انتخابات پارلمانی فوراً پس از انتخابات ریاست جمهوری برپا شود. دو ماه دیگر انتخابات مجلس برگذار می شود و از هم اکنون زد و بندها شروع شده است. جالب اینجاست که در یک نظرسنجی پس از پایان انتخابات ۶١ % مردم اعلام کرده اند که خواهان اکثریت یافتن ماکرون در پارلمان نیستند!
جامعه فرانسه در ماه های آینده با توجه به سیاست های ماکرون قطبی تر شد و شاهد رویدادهای دیگری خواهد بود که نشان نه فقط از بحران عمیق اقتصادی آن، بلکه سیاسی و اجتماعی اش خواهد داشت. با توجه به آن چه در بالا آمد انتخابات اخیر ریاست جمهوری بیش تر به یک سیرک مضحک تبدیل شد و به بحران سیاسی دامن زد. اگر ماکرون در مجلس به اکثریت نرسد بحران ژرف تر خواهد شد. حکومت از هم اکنون از دور سوم که همگان آن را دور اجتماعی می نامند ابراز نگرانی می کند.
نادر تیف
١٠ / ۵ / ۲٠١۷ – ۲٠ / ٢ / ١۳٩۶

کمون های خودگردان در سوریه جنگ زده

نشریه آنارشیستی Fifth Estate که از سال ١۹۶۵ منتشر می شود در شماره ٣٩۷ زمستان ۲٠١۷ مطلبی از لیلا الشامی منتشر کرده است که در رابطه با تجربه کمون های خودگردان در سوریه است. عمر عزیز نقشی برجسته در ایجاد شوراهای محلی داشت. برای اطلاع بیشتر در مورد وی می توان به مطلب «زندگی، فعالیت و مرگ عمر عزیز» به این نشانی بازگشت: http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=56187
پیش از خواندن برگردان مقاله ی لیلا الشامی به این نکته اشاره کنیم که داریا در حومه ی غربی دمشق و حدود ده کیلومتری کاخ ریاست جمهوری بشار اسد قرار دارد. رژیم اسد در اوت ۲٠١۶ با بمباران های پیاپی آن را پس گرفت و ضربه ی سختی به انقلاب زد، چرا که داریا به نمادی از آن تبدیل شده بود. داریا پنج سال پیش تر از چنگال رژیم آزاد شده بود. با توجه به این که پی نوشت های مقاله به فارسی موجود نیستند، می توان به اصل آن در این نشانی مراجعه کرد: https://www.fifthestate.org/archive/397-winter-2017/the-legacy-of-omar-aziz
و اکنون مقاله لیلا الشامی.
«انقلاب رویدادی استثنائی است که تاریخ جامعه و بشریت را دگرگون می کند. انقلاب برشی در زمان و مکان ایجاد می کند که انسان ها بین دو دوره قرار دارند: دوره قدرت و دوره خود انقلاب. انقلاب در صورتی پیروز می شود که بتواند استقلال زمان خود را حفظ کند تا بتوان وارد مکان تازه ای شد.» عمر عزیز(١)
هنگامی که عمر عزیز در سال ۲٠١١ به سوریه بازگشت شصت سالی از عمرش می گذشت. او در یک شرکت فن آوری اطلاعات در عربستان سعودی کار می کرد. اما تصمیم گرفت به سوریه بازگردد و در خیزش علیه دیکتاتوری چهار دهه ای خاندان اسد شرکت کند. عزیز و فعالان دیگری ابتدا به کمک رسانی انسان دوستانه به خانواده های آواره شده ی حومه دمشق همت گماردند. زمانی که عمر عزیز به سوریه بازگشت، تظاهرات زیر باران گلوله ها و غرش تانک های رژیم اسد در جریان بودند، اما وی معتقد بود که اعتراضات مردم به تنهایی نمی توانند به سلطه ی رژیم پایان دهند و باید فعالیت انقلابی تمام عرصه های زندگی را دربرگیرد.
عمر عزیز روز ۲٠ نوامبر ۲٠١۲ دستگیر شد و در فوریه ۲٠١۳ در زندان درگذشت. او در همین دوره ی کوتاه بر نظر خودگردانی محلی پای فشرد و از همبستگی، همکاری و همیاری به عنوان وسایلی برای رهایی مردم از خودکامگی دولت تأکید کرد. هشت ماه از تظاهرات مسالمت آمیز می گذشت و معترضان هنوز زیر یوغ دولت بودند. عمر عزیز در این زمان نوشت:«جنبش انقلابی از فعالیت های انسانی روزمره هنوز جداست… گویی بین فعالیت های روزمره و فعالیت های انقلابی تقسیم کاری صورت گرفته است.» او سپس به خطر«غیبت ارتباط بین عرصه ی زندگی روزمره و خود انقلاب» اشاره کرد. (۲)
عزیز برای مقابله با این خطر از تشکیل شوراهای محلی دفاع می کرد. شوراهای محلی دارای اعضای داوطلبی هستند که در زمینه های مختلفی تجربه دارند، برای مثال: یافتن خانه های ایمن برای آوارگان یا همبستگی با زندانیان برای پشتیبانی از خانواده هایشان. عزیز همچنین بر این باور بود که نقش شوراها باید برانگیختن همبستگی و همکاری با تشکیل مجامعی باشد که در آن ها خود مردم راه حل مشکلاتشان را بیابند و بتوانند با شوراهای مناطق دیگر مرتبط شوند.
عمر عزیز هماهنگی مقاومت علیه خلع مالکیت از زمین های شهرها و حومه ها و اخراج ساکنان آن ها را که رژیم انجام می داد از وظایف شوراها می دانست. رژیم می خواست با این خلع مالکیت ها مناطق مسکونی امن برای حامیان و افسران ارتش خود یا برای مراکز بازرگانی ایجاد کند تا ثروتمندان بتوانند در آرامش سرمایه گذاری نمایند.
عزیز چند ماه بعد مطلب دیگری منتشر کرد، چرا که وضعیت در سوریه شتاب آمیز تغییر نمود.(۳) رژیم اسد با سرکوب شدید جنبش اعتراضی موجب شد که انقلاب مسلحانه گردد و معترضان به تدریج برای دفاع از خود مسلح گردند. در این زمان بود که تکه های گوناگونی از کشور از حیطه ی کنترل رژیم خارج شدند. خیزش مردمی فرهنگ خودسازماندهی را برای اموری همچون پخش سبدهای خوار و بار یا تبدیل خانه ها به بیمارستان صحرایی بیدار کرد و این برای عمر عزیز بسیار جالب بود. وی می گفت که چنین فرهنگی «روحیه مقاومت مردم سوریه علیه خشونت رژیم، کشتارهای سازماندهی شده آن و نابودی گروه های شکل گرفته» را نشان می دهد. عزیز در مقاله پیش گفته اشاره می کرد که فعالان چگونه کمیته های هماهنگی را از همان اول انقلاب تشکیل دادند تا بتوان ارتباط با رسانه ها را شکل داد، اخبار فعالیت ها را منتشر نمود، آزار و اذیت های رژیم را افشا کرد و حتا کمک های اولیه و اورژانس پزشکی را سامان داد. او بر این باور بود که این روندها به مردم اجازه می دهند تا گریبان خود را از سلطه ی دولت رها کنند و راه برای تغییرات ژرف تر در روابط اجتماعی و نظام ارزش ها هموار گردد.
یکی از دوستان عمر عزیز به نام محمد سامی الکیّال می گوید:«عمر عزیز خواهان برش کامل از دولت بود تا بتوان به آزادی جمعی رسید بی آن که نیازی به تغییر رژیم یا جایگزینی قدرتی با قدرت دیگری باشد. عزیز می گفت که جوامع مردمی قادرند آزادی خود را مستقل از تسلسل قدرت سیاسی به دست آورند.»(۴) عزیز همچنین بر این نکته تأکید می کرد که لحظه ی انقلاب زمانی است که مردم باید خودگردانی اشان را اعلام نمایند و فوراً برنامه آلترناتیو را مطرح کنند. او در این هنگام بار دیگر بر تشکیل شوراهای محلی تأکید کرد و گفت که فعالیت هایی همچون کمک های اولیه، کمیته های پزشکی و فعالیت های آموزشی نباید فراموش گردند. وی تصور می کرد که می توان انقلاب اجتماعی را با سازماندهی تدریجی کمون های خودگردان و خود مدیریت در سطح سوریه انجام داد در صورتی که بتوان این کمون ها را با شبکه ای از همکاری و همیاری مستقل از دولت مرتبط کرد.
عمر عزیز موفق شد پیش از دستگیری چهار شورای محلی را در محله های مردمی دمشق سازماندهی نماید. یکی از آن ها در حومه ای قرار داشت که داریا نام دارد و منطقه ای کشاورزی است. داریا دارای تاریخ مقاومت مسالمت آمیز با ریشه های مذهبی است که به پیش از انقلاب بازمی گردد.(۵) فعالان داریا با توجه به نظرات یک محقق اسلامی لیبرال به نام جودت سعید نافرمانی مدنی را تبلیغ می کردند، خواهان دمکراسی بودند و از حقوق زنان و اقلیت ها دفاع می نمودند.
زنان و مردان جوان داریا کارزارهایی علیه فساد دولتی برپا می کردند، علیه یورش اسرائیل به اردوگاه پناهندگان جنین در سال ۲٠٠۲ اعتراض می نمودند و برضد حمله ی آمریکا به عراق در سال ۲٠٠۳ تظاهرات می کردند. اعتراض به اشغال عراق بی اجازه ی دولت پلیسی اسد برپا شد و چندین نفر دستگیر و زندانی گردیدند.
جوانان داریا (چه مسلمان و چه مسیحی) به محضی که انقلاب ۲٠١١ آغاز شد به خیابان ها آمدند و خواستار سرنگونی رژیم و استقرار دمکراسی شدند. آنان در برابر سربازانی که برای سرکوب فرستاده می شدند، به نشانه ی مسالمت گل در دست می گرفتند. با این حال بسیاری دستگیر، زندانی و شکنجه شدند. رژیم در اوت ۲٠١۲ دست به اقدامی وحشتناک زد و صدها، زن و مرد و کودک را قتل عام کرد. اما این قتل عام عزم مردم را جزم تر کرد. ساکنان داریا سه ماه پس از این قتل عام مسلح شدند و نیروهای رژیم را از شهر بیرون ریختند. شهر دیگر در دست ساکنانش بود و کمون داریا پی ریزی شده بود.
روز ١۷ اکتبر ۲٠١۲ شورای شهر تشکیل گردید و برای اداره ی امور شهر نخست تصمیم گرفت که به آوارگان و زخمیان امدادرسانی کند. شورای شهر داریا ١۲٠ عضو داشت که مسئولان اجرائی را هر شش ماه برمی گزیدند. نمایندگان و سخنگویان در انتخابات عمومی گزینش می شدند. انتخابات داریا نخستین انتخابات آزاد در سوریه پس از چندین دهه بودند. شورا برای خدمات فوری همچون آب و برق برای ٨٠٠٠ ساکن باقی مانده دست به اقدام زد. پیش از انقلاب ٨٠٠٠٠ نفر در داریا زندگی می کردند. شورا سپس به پخش غذا دست زد و به کشت زمین ها برای خودکفایی کشاورزی اقدام نمود تا بتوان محصولاتشان را بین ساکنان تقسیم کرد. شورا همچنین مدیریت سه مدرسه ی ابتدائی را به دست گرفت، این در حالی بود که ساختارهای دیگر آموزشی با بمباران های رژیم نابود شده بودند. شورا در اقدامی دیگر یگانه سرویس پزشکی شهر را در چارچوب یک بیمارستان صحرایی سامان داد تا بیماران و زخمیان معالجه شوند. تیپی از ارتش آزاد سوریه زیر نظر شورای داریا از خودگردانی کمون دفاع می کرد.
داریا به آنتی تز رژیم تبدیل شده بود. ساکنان آن با استفاده از توان خود فضایی برای آزادی و دمکراسی ساخته بودند. گروهی از زنان در کنار شورای شهر گروهی به نام «زنان آزاد داریا» تشکیل دادند و به سازماندهی تظاهرات و امدادرسانی انسان دوستانه دست زدند. این زنان سپس نشریه ای به نام «عنب بلدی» منتشر کردند که هدفش مقابله با رسانه های انحصاری رژیم و همچنین مقاومت مسالمت آمیز علیه فرقه گرایی و خشونت آن بود. فعالان دیگری تصمیم گرفتند کتابخانه ای زیرزمین درست کنند تا مردم بتوانند در امنیت بخوانند، گفت و گو کنند و یاد بگیرند. و سرانجام نقاشی به نام ابومالک الشامی روی دیوارهای خراب شده ی شهر تصاویر امیدبخش می کشید.
رژیم در نوامبر ۲٠١۲ تصمیم گرفت با محاصره شهر مردم را به گرسنگی بکشد، لذا از ورود غذا و وسایل پزشکی به شهر جلوگیری می کرد. تک تیراندازان رژیم اسد کسانی را که برای برداشت به مزارع پیرامون شهر می رفتند، می کشتند. گازهای سمی، بمب ناپالم و بیش از ۹٠٠٠ بشکه انفجاری روی داریا ریخته شدند. شورای شهر از سازمان های انسان دوست و جامعه بین المللی خواست تا به وعده های خود عمل کنند تا محاصره ی شهر و حمله ی رژیم پایان یابد. در یکی از اطلاعیه های آن می خوانیم:«ما را مجازات می کنند چرا که جرأت کردیم مسالمت آمیز برای آزادی و حرمت خود به پا خیزیم.» و در ادامه:«در داریا نه سازمان بنیادگرا همچون داعش وجود دارد و نه جبهه النصره. آنانی که اسلحه به دست از محله های داریا دفاع می کنند در همین جا ساکن هستند. آنان ما را از گزند حکومتی محافظت می کنند که ما را شکنجه، با گاز مسموم یا بمباران می کند.»(۶) زنان و کودکان داریا تظاهرات کردند، از آن ها فیلم برداری نمودند و در اینترنت پخش کردند تا سکوت جهان علیه سرکوب های رژیم اسد را به چالش بکشند. وضعیت در تابستان ۲٠١۶ بدتر شد. توافق آمریکا و اردن برای جلوگیری از ارسال سلاح، «جبهه جنوب» را که از نیروهای لائیک و دمکراتیک ارتش آزاد سوریه تشکیل شده بود خنثا کرد و در عمل به نیروهای نظامی اسد یاری رساند تا حملات خود را علیه داریا بیش تر کنند.(۸) آمریکا به جبهه جنوب فشار آورد تا توان نظامی خود را بیش از نیروهای رژیم، علیه گروه های افراطی اسلامی متمرکز کند و این در حالی بود که این نیروها حضور محدودی در جنوب داشتند. آخرین بیمارستان داریا تخریب شد و زمین های کشاورزی که یگانه منبع غذایی بودند ضبط یا به آتش کشیده شدند. مقاومت در داریا با دریافت معدودی سلاح و بدون هیچ کمک خورد و خوراک چهار سال علیه رژیم اسد و حامیان امپریالیستش پابرجا ماند. نیروهای رژیم اسد سرانجام روز ۲۵ اوت ۲٠١۶ داریا را تسخیر کردند. همه ساکنان، مسلح و غیرمسلح، از شهر اخراج شدند. مردم غیرمسلح را به شهر حرجله بردند که در کنترل کامل رژیم قرار دارد. بسیاری از آنان در زندان های رژیم هستند. نیروهای رژیم پیروزی خود را در خرابه های شهر جشن گرفتند، شهری که خالی از سکنه شده بود.
عمر عزیز به اندازه کافی زندگی نکرد تا دستاوردهای بی نظیر کمون داریا را ببیند. وی همچنین تجربه های مشابه خودگردانی را که کمابیش با موفقیت همراه بودند مشاهده نکرد. «شوراهای محلی» ماهیت ایدئولوژیک ندارند، تجربیات عملی هستند. هدف نخست آن ها ادامه خدمات عمومی در مناطقی است که دولت حضور ندارد. این شوراها اغلب مستقل از هر گونه گرایش سیاسی یا مذهبی هستند و نیرو و توان خود را بر خدمات اولیه و تأمین غذا می گذارند. تجربه شوراهای محلی بر فرهنگ مختص خودشان پایه ریزی می شود و با پیشروی، آلترناتیو واقعی ضددولتی را به دست می دهند. آن ها بدین جهت دارای ابعادی آزادمنش (لیبرتر) هستند.
در مارس ۲٠١۶ تعداد شوراهای محلی ۳٩۵ تخمین زده می شد که در شهرها، روستاها و محلات شهری تشکیل شده بودند و نیمی از آن ها در حلب و ادلیب بودند.(۷) این تخمین به پیش از دخالت نظامی روسیه برای دفاع از رژیم سوریه برمی گردد. دخالت نظامی روسیه منجر به از دست دادن بسیاری از مناطق آزادشده گردید و اهالی آن ها را در خطر بزرگی قرار داد. در حالی که این سطور در سپتامبر ۲٠١۶ نوشته می شوند بسیاری از محلات انقلابی در حوالی پایتخت به شدت در معرض حملات رژیم هستند که راهبرد «یا زانو بزن یا از گرسنگی بمیر» را عملی می کند. همین وضعیت در الوایر، آخرین محله ی انقلابی حمص و همچنین سی صد هزار ساکن منطقه ی آزادشده حلب شرقی به چشم می خورد که محاصره شده اند.(حلب شرقی سه ماه بعد پس از بمباران های مشترک روسیه و سوریه به دست نیروهای رژیم اسد افتاد.)
لیلا الشامی
سپتامبر ۲٠١۶
برگردان :نادر تیف
فوریه ۲٠١۷

چه می توان از سوگواری مارکسیست های ایرانی برای فیدل کاسترو آموخت؟

مرگ «فرمانده» فیدل کاستروی نود ساله روز ۲۵ نوامبر ۲٠١۶ فرصتی به گروه های مختلف مارکسیست ایرانی داد تا با صدور اطلاعیه و نگارش مقاله نظر خود را درباره او که رسماً نزدیک به پنج دهه رهبر بی چون  و چرای کوبا بود، اعلام کنند.

جالب این جاست که این فقط گروهی همچون حزب توده ایران نبود که به سوگواری مرگ کاسترو نشست، بلکه مائویست های سابق و کنونی و همه ی گروه های طیف «فدایی» که بالغ بر هفت دسته هستند با واژه های متفاوت مرگ کاسترو را دست مایه ی تعریف و تمجید از وی و دستاوردهای «رهبری»اش نمودند. هر چند این گروه ها چندین دهه است که در خارج از ایران فعالیت می کنند، هر چند برخی از این گروه ها حتا در خارج حضوری عمدتاً مجازی دارند و فعالیت هایشان به صفحات فیس بوکی و اینترنتی محدود می شوند، اما از آن جایی که همگی خود را مدافع آزادی و برابری می دانند و برای آینده مردم ایران برنامه می نویسند، جا دارد که در رابطه با مرگ کاسترو ادعاهایشان راستی آزمایی شود و اشتراکات و افتراقات موضع گیری هایشان در قد و قواره ی یک مقاله بررسی گردد تا بتوان تلاش کرد پاسخی کوتاه به عنوان آن داد.

در طیف «فدایی» دو گروهی که نام سازمان چریک های فدایی خلق ایران را یدک می کشند اما در واقع دو گروه متفاوت هستند (جناح های حسین زُهَری و مهدی سامع)، چریکهای فدایی خلق ایران، سازمان اتحاد فداییان کمونیست، سازمان فداییان (اقلیت)، سازمان اتحاد فداییان خلق ایران و سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) را داریم. واژه «رفیق» کاسترو فقط در اعلامیه های گروه های سامع و زهری مانند حزب توده و سازمان فداییان (اکثریت) به چشم می خورد.

مائویست هایی همچون حزب کمونیست کارگری ایران، دو جناح حزب کمونیست کارگری – حکمتیست، حزب کار ایران (توفان) و حزب کمونیست ایران از جمله گروه های دیگر هستند که در رابطه با مرگ کاسترو موضع گیری کرده اند. در میان این دو طیف بد نیست به دو جناح سازمان راه کارگر نیز اشاره شود.

آن چه بیش از همه در نوشته ها به چشم می خورد سیستم تأمین اجتماعی در کوباست. آقای محمدرضا شالگونی، رهبر یکی از دو جناح راه کارگر در این زمینه می نویسد:«ارزشمندترین دست آورد انقلاب و نظم سیاسی – اجتماعی کوبا (که علیرغم شکست عمومی الگوی سوسیالیسم قرن بیستم) همچنان الهام بخش مانده، سیستم تأمین اجتماعی است.» در این جا می بینیم که نویسنده به شیوه ای زیرکانه این سیستم تأمین اجتماعی را نه فقط دست آورد انقلاب کوبا که نظم سیاسی – اجتماعی آن قرار می دهد. او در هیچ کجای نوشته به این موضوع اشاره نمی کند که انقلاب کوبا فقط ماحصل مبارزات کاسترو و همفکرانش نبود، بلکه در این انقلاب مانند دیگر انقلاب های جهان افرادی با تفکرات گوناگون شرکت داشتند که اتفاقاً یکی از مشهورترین آنان کامیلو سینفوئگوس بود که به همراه کاسترو و چه گوارا به جنبش ۲۶ ژوئیه پیوست. او که یک آنارشیست بود به طرز «مشکوکی» پس از آن که کاسترو قدرت را قبضه کرد مُرد یا شاید خودکشی شد!

شالگونی در بخش دیگری از نوشته اش ادعا می کند که یکی دیگر از دست آوردهای «دولت انقلابی»، که مانند جمهوری اسلامی درکنارهم گذاشتن اسم و صفتی متضاد است، همانا مقابله با نابرابری ها نژادی در کوبا بوده است. ظاهراً او نمی داند که سیاه پوستان و دو رگه ها در میان جمعیت یازده میلیونی کوبا دارای اکثریت هستند، اما تعدادشان در عالی ترین نهادهای دولت و دفتر سیاسی حزب کمونیست کوبا، که یگانه حزب مجاز است، از انگشتان یک دست فراتر نمی رود. با این حال واقعیت این است که سیاهان و دو رگه ها در زمینه ی موسیقی و تحصیلات عالی امکانات کافی برای بروز و ظهور دارند و در آن ها خوش می درخشند. البته این بدان معنا نیست که بتوان دولت کوبا را نژادپرست توصیف کرد.

مسئله دیگری که در نوشته های گروه های مارکسیست ایرانی بارها مطرح شده است سیستم آموزش و پرورش کوباست. برای مثال کمیته مرکزی سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران که اطلاعیه اش را با واژه های «یاد این انقلابی بزرگ گرامی باد» به پایان می برد به رایگانی آموزش و پرورش و همچنین بهداشت اشاره می کند. هیئت سیاسی – اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) نیز در اطلاعیه گرامیداشت کاسترو بر همین موضوع انگشت تأکید می گذارد. کمیته مرکزی سازمان راه کارگر ضمن اشاره به رایگانی آموزش و پرورش در کوبا نکته ی دیگری به نام برچیدن بیسوادی را یادآوری می کند. چریکهای فدایی خلق ایران که همچنان مبارزه مسلحانه را «هم تاکتیک و هم استراتژی» می دانند و آن را «تنها راه رسیدن به آزادی» تبلیغ می کنند در اطلاعیه اشان می نویسند:«امروز به طور مثال ما می بینیم در کوبا آموزش رایگان تا سطح تحصیلات عالی و از جمله آموزش های عالی یک حق شهروندی شمرده می شود و برای تحقق این حق دولت کوبا در مقایسه با دیگر کشورها در جهان، بخش قابل توجهی از تولید ناخالص داخلی خود را صرف آموزش و پرورش شهروندان کوبایی می کند.» ای کاش چریکهای فدایی خلق ایران به خواننده اطلاع می دادند که این «بخش قابل توجه» چه اندازه از بودجه ی سرمایه داری دولتی کوبا را در خود می گنجاند هر چند اطلاعیه اشان با شعارهای نابود باد نظام سرمایه داری در سراسر جهان و زنده باد انقلاب و زنده باد کمونیسم پایان می یابد!

حزب کمونیست کارگری ایران حزبی است که خود را بسیار مدرن و امروزی می داند به طوری که با توجه به بار منفی که رهبر و رهبر معظم پیدا کرده از واژه «لیدر» برای توصیف رهبر خود استفاده می کند. گویی واژه ی لیدر قبح کمتری از هم معنای فارسی خود دارد. باری،  آقای حمید تقوایی «لیدر» حزب کمونیست کارگری نوشته است:«حکومت کوبا به دنیا نشان داد که حتا تحت فشار شدیدترین تحریم های اقتصادی می توان به دست آوردهایی در زمینه ریشه کن کردن بی سوادی، کاهش مرگ و میر میان کودکان، درمان، بهداشت، تحصیل رایگان و تأمین بسیاری از خدمات اجتماعی دست یافت که حتا دولت های رفاه در کشورهای غربی قادر به تحقق آن ها نیستند.» از آن جایی که لیدر درها را برای تمجید از حکومت کوبا باز کرد، طبیعی بود که آقای کاظم نیکخواه، که در سلسله مراتب حزبی پایین تر از لیدر قرار دارد، در گفت و گو با نشریه حزب به همین نکات مجدداً تأکید کند. البته تقوایی و نیکخواه همچون تمام مارکسیست ها به دگم های خود پایبندند و فراموش نکرده اند که بنیانگذار حزب، منصور حکمت پیش از درگذشتش از کوبا به نام کشوری نام برده بود که «نسیمی از سوسیالیسم» در آن وزیدن گرفت.

حزب کمونیست ایران در نوشته ای با عنوان «درگذشت فیدل کاسترو و تبلیغات رسانه های سرمایه داری» مانند اکثر گروه های دیگر که در بالا ذکر شدند به سیستم تأمین اجتماعی اشاره کرده و در پایان نوشته است که «یاد و خاطره کاسترو و همرزمش چه گوارا برای همیشه به عنوان نماد مبارزه و انقلاب علیه قدرت های سرمایه داری زنده خواهد ماند و در تاریخ مبارزه طبقاتی ثبت خواهد شد.»

خانم سگولن رویال، وزیر محیط زیست فرانسه روز ۴ دسامبر ۲٠١۶ به عنوان نماینده دولت کنونی در مراسم تدفین خاکسترهای فیدل کاسترو در شهر سانتیاگوی کوبا شرکت کرد. او گفت ادعا می شود که در کوبا زندانی سیاسی وجود دارد، اما کسی قادر نیست فهرستی از نامشان منتشر کند. این گفته ی او جنجالی در رسانه ها به پا کرد و مخالفان سیاست های کوبا علیه اش موضع گیری کردند. اما هدف از مطرح کردن نام سگولن رویال، شرکتش در مراسم تدفین کاسترو و سخنانش این است که به گروه های مارکسیست ایرانی یادآوری گردد که اگر آن ها سیستم تأمین اجتماعی، مبارزه با بیسوادی یا نژادپرستی را این همه بزرگ می کنند و آن را لااقل «نسیمی از وزیدن سوسیالیسم» می دانند از این پس باید نه فقط از کوبا که از فرانسه هم، صرف از نظر از این که کدام جناح راست یا چپ بورژوازی قدرت را در دست دارد، حمایت و پشتیبانی کنند. در فرانسه مدت هاست که بیسوادی برچیده شده است. بر اساس قوانین این کشور هر گونه گفتار و کردار نژادپرستانه و انسان هراسانه جرم محسوب می گردد و قابل پیگرد قضایی است. گفتار و کردار انسان هراسانه به آن هایی گفته می شود که علیه همجنسگرایان باشند، این در حالی ست که در کوبا دگرباشان جنسی همواره با سرکوب روبه رو بوده اند. در فرانسه بهداشت و درمان رایگان است و همه ی افراد جامعه حق معالجه و استفاده از داروهای مورد نیازشان را دارند در حالی که در کوبا مراجعه به پزشک رایگان است نه داروها. نگارنده این سطور اخیراً سفری به کوبا داشت و گواهی می کند که در داروخانه ای در هاوانا به دارویی علیه سرطان برخورد که بیش از پنچ هزار پزوتای کوبا بهایش بود در حالی که حداقل دستمزد دویست و حداکثر آن هشتصد بود.

اخیراً با توجه به ورشکستگی دولت های چپ و راست که نوبتی و پس از سیرک های انتخاباتی قدرت را به دست می گیرند، بیمارستان ها و درمانگاه های فرانسه اجازه ی معالجه ی پولی کسانی را که در خارج از فرانسه زندگی می کنند، گرفته اند. اما همین موضوع موجب شده است که بخشی از جامعه علیه این تصمیم موضع گیری کند و بیم خود را از گسترش چنین سیاستی به بقیه اعلام نماید.

اگر کسی در نوشته های گروه های مارکسیست ایرانی به دنبال انتقاد هر چند جزیی به رژیم کاستریست است لزومی ندارد وقتش را با خواندن ادبیات حزب توده ی ایران تلف کند. حزب توده ایران را می توان پیگیرترین گروه مارکسیست در حفظ سنت های هفتاد و چند ساله اش دانست. این حزب تا آخرین لحظه ای که اتحاد جماهیر شوروی فرونپاشیده بود و پرچم سرخ منقوش به داس و چکش و ستاره با پرچم سه رنگ پیش از انقلاب ١۹١٧ جایگزین نشده بود این کشور را بهشت برین سوسیالیسم معرفی می کرد. حزب توده ایران در رابطه با کوبا هم چنین می کند. «نامه ی مردم» در شماره ی ١٠١٣ که تاریخ ۸ آذر ١٣٩۵ را دارد می نویسد:«یادگار رفیق فیدل و یاران او، کشور و ملت آزاد کوباست که خودش درباره ی توسعه و تحکیم سوسیالیسم و ادای سهم در به وجود آوردن دنیایی فارغ از استثمار و ستم و تبعیض تصمیم می گیرد.» معلوم نیست منظور نویسنده مقاله نامه مردم از«ملت آزاد» چیست؟ آن چه من از آزادی در کوبا دیدم این بود که فقط روزنامه ی گرانما، ارگان حزب کمونیست کوبا در خیابان ها فروخته می شود. مردمی که در فقر مطلق روزگار می گذرانند قادر به خریداری کارت های گران بها برای اتصال به اینترنت نیستند که دارای سرعتی فوق العاده پایین است. یک کوبایی به من گفت که دولت مأموران شهرداری را برای مبارزه با بیماری های واگیردار که از آب و هوای مردابی و طبیعی کوبا می آیند به خانه ها می فرستد تا آن ها با دود کروزن ضدعفونی شوند، اما اغلب اتفاق می افتد که چند روز بعد آتش نشانان به این خانه یا آن خانه فرستاده می شوند تا همه ی سیم ها به جز برق و تلفن را که مأموران به اصطلاح شهرداری دیده اند، قطع کنند. منظور او این بود که بیش تر مأموران شهرداری که برای ضدعفونی کردن خانه ها می آیند خبرچین دولت هم هستند و سیم های دیگر، به جز برق و تلفن که قطع می شوند، سیم های تلویزیون های ماهواره ای اند که کوباییان حق ندارند نگاه کنند. در کوبا نه فقط یگانه حزب مجاز حزب کمونیست است بلکه یگانه اتحادیه مجاز کارگری نیز CTC یا کانون زحمتکشان کوباست که در واقع مانند خانه کارگر و شورای اسلامی کار در ایران بله قربان گوی دولت است. این هم در حالی است که جنبش سندیکایی قدرتمندی از اوایل سده ی بیستم میلادی در کوبا وجود داشت. رژیم کاسترو پس از گرفتن قدرت با ایجاد اتحادیه ی واحد همه ی اتحادیه های مستقل کارگری را یا برچید یا ممنوع کرد. این رژیم همچنین فوراً کارگران آنارکو- سندیکالیست را از CTC اخراج نمود.

آقای محمدرضا شالگونی در نوشته اش با عنوان «فیدل کاسترو، کسی که تا آخرین نفس به عدالت اجتماعی وفادار ماند» می نویسد که نظام سیاسی کوبا «ضعف بزرگی»  داشت که نبود دمکراسی و آزادی بود وسپس فوراً اضافه می کند «دشمنی امپریالیسم آمریکا» این نظام را به سوی نظام تک حزبی راند. پس ما اکنون می دانیم که نبود آزادی و دمکراسی تنها ضعف است و در ثانی این دشمن است که نظام کوبا را ضعیف می کند و قدرت حاکم چاره ای ندارد که به این ضعف تن دردهد. کسی هم در این شش دهه پیدا نشده که دست کم چند لیوان آب پرتقال به این رژیم بدهد تا ضعفش مرتفع گردد! البته خود فیدل کاسترو بیش از شالگونی جدی بود و زمانی در پاسخ به یک روزنامه نگار خارجی گفته بود که اگر در کوبا فقط یک حزب وجود دارد علت این است که نظام تک حزبی در این کشور سُنت است!

شالگونی در بخش دیگری از مقاله اش می نویسد که رابطه کوبا با جمهوری اسلامی ایران «اشتباهی» از مجموعه اشتباهات کاسترو بوده است. اشتباه معمولاً در یک لحظه صورت می گیرد و تکرار نمی شود. اشتباهی که سی و هفت سال ادامه دارد، دیگر اشتباه نیست و سیاست است و باید از این جنبه واکاوی گردد. جناح دیگر راه کارگر موضوع رابطه کوبا با جمهوری اسلامی را نه اشتباه که «کج فهمی بزرگ» دولت کوبا نه فقط از الفاظ ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی که دیکتاتورهای دیگر نظیر صدام حسین و معمر قذافی ارزیابی می کند. چریکهای فدایی خلق ایران که کماکان قاطعانه از مبارزه مسلحانه دفاع می کنند می نویسند که کسانی که روابط دولت کوبا با جمهوری اسلامی ایران را «بزرگ» می کنند، قصدشان «ساختن چهره ای کاملاً منفی» از فیدل کاستروست و می خواهند با این کار انقلاب کوبا و کمونیست ها را تخطئه کنند.

حزب کار ایران (توفان) به فیدل کاسترو تنها از این جنبه خرده می گیرد که از نظرات «رفیق استالین» دور شد و به «جبهه ضداستالینی ورویزیونیستی خروشچف» نزدیک! با این حال این حزب که همچنان همه ساله مراسم جشن و شادی برای تولد استالین برپا می کند و مجلس عزا برای مرگش، فیدل کاسترو را مبارزی برای دفاع از «تمامیت ارضی» کوبا می داند. مسئله تمامیت ارضی برای حزب توفان چنان مهم است که حتا در نظر دارد در صورت حمله نظامی آمریکا به ایران برای دفاع از تمامیت ارضی خاک پاک میهن در کنار جمهور اسلامی بجنگد. اما حزب کمونیست کارگری ایران مخالف حزب کار ایران (توفان) است، چرا که آقای کاظم نیکخواه در مصاحبه با نشریه حزبی اش می گوید:«نباید کاسترو و کاستریست ها را در صف ناسیونالیست ها قرار داد.» شاید نیکخواه فراموش کرده است که کاسترو زمانی شعار «یا مرگ یا میهن» را سر می داد.

سازمان فداییان (اقلیت) در نشریه کار در مقاله ای با عنوان «فیدل کاسترو، چهره ماندگار تاریخ» کمی دست و دل بازتر از حزب کار است و می نویسد:«گرچه فیدل کاسترو و چه گوارا هر دو به درجات مختلف از انحرافاتی که اردوگاه سوسیالیستی شوروی درگیر آن بود، آگاهی داشتند و تلاش می کردند با آن ها مرزبندی کنند و فاصله بگیرند، اما جبر شرایط انقلاب کوبا در جزیره ای از جهات مختلف در محاصره امپریالیسم، سرانجام راهی برای آن باقی نگذاشت که وارد مدار و الگوی سوسیالیسم روسیه شود.» چنین است که نویسنده مقاله فقط با استفاده از یک واژه – جبر – مسئله ای اساسی را در یک جمله حل و فصل می کند. این دیگر ایجاز نیست، معجزه است! البته این بار نخستی نیست که سازمان اقلیت با «جبر» تاریخی مسائل را در جمله ای کوتاه توضیح می دهد و تبیین می کند.

رژیم کاستریست به مراتب از گروه های مارکسیست ایرانی پیگیرتر و جدی تر بود و هست و برای حفظ قدرت مطلقه اش دست به هر کاری زده است. از همان ابتدایی که رژیم کاستریست تصمیم گرفت خود را در بلوک شرق حل کند هر اقدامی که بود در این زمینه کرد. این چنین بود که مشاورانی از شوروی، آلمان شرقی و چکسلواکی به کوبا آمدند تا دولت و اقتصاد آن را سر و سامان دهند. سیستم تأمین اجتماعی که گروه های مارکسیست ایرانی این همه به آن علاقه مند هستند را یک پزشک چکسلواک به نام فرانتیزک کریگل سامان داد. او به سازمان دادن دانشکده ی پزشکی نیز بسیار کمک کرد. اما چرا عکس های او از موزه انقلاب کوبا برداشته شد؟ به این دلیل ساده که در اوت ١۹۶۸، کاسترو بی چون و چرا از له کردن بهار پراگ با تانک های برژنف، رهبر وقت شوروی، پشتیبانی کرد و کریگل جزو کمونیست های چکسلواکی بود که از اصلاحات الکساندر دوبچک حمایت کرده بود.

بررسی نوشته ها و اعلامیه های گروه های مارکسیست ایران در تبعید را با خبری پایان دهیم که در تارنمای اخبار روز ١٠ آذر ١٣٩۵ منتشر شد. این خبر مبنی بر این بود که آقای ناصر زرافشان به همراه عده ای دیگر از دوستداران با دسته های گل سرخ در سفارت کوبا در تهران حضور پیدا کرده اند و او پس از سفیر کوبا سخنرانی کرده است. از سخنان او خبری منتشر نشده است، اما با توجه به آن چه گروه های متفاوت مارکسیست ایرانی در خارج منتشر کردند می توان رئوس آن را حدس زد. تارنمای محمود احمدی نژاد هم متن کامل پنج صفحه ای را که او در وصف فیدل کاسترو با حضور در اقامتگاه سفیر کوبا نوشته است به صورت متن و عکس منتشر کرد. او در پایان متنش برای فیدل کاسترو «آمرزش» مسئلت کرد. به جز احمدی نژاد چهار تن از انصارش هم متن را امضا کرده و یکی نوشته است:«جاودان باد روح بلند آقای فیدل کاسترو رهبر فقید کوبا».

راستی آزمایی گروه های مارکسیست ایرانی را که از افق های متفاوتی هستند می توان در این جا پایان داد. بر ما معلوم شد که سوسیالیسم، عدالت اجتماعی و برابری که آن ها در تارنماها، رادیوها و تلویزیون ها و دیگر امکاناتی که دارند تبلیغ می کنند می توان در سیستم تأمین اجتماعی، ریشه کنی بی سوادی، مبارزه با نژادپرستی و یکی دو مورد دیگر خلاصه کرد. بنابراین سوسیالیسم آن ها سوسیالیسم سر و دم بریده ای است که می توان حتا در چارچوب دولتی مانند دولت فرانسه عملی کرد. اگر برخی از این گروه ها نبود آزادی و دمکراسی در کوبا را می پذیرند اما آن را «ضعف» می نامند که تقصیرش هم به گردن دشمن خارجی ست می توان انتظار داشت که به فرض محال اگر همینان در ایران به قدرت برسند آش همان خواهد بود که در کوبا هست و در دیگر کشورهای بلوک شرق بود. چرا که پس از هر انقلاب یا تغییر ریشه ای قطعاً عوامل دورنی و بیرونی علیه آن به پا خواهند خاست و اگر قرار باشد شوراهای مردمی و کارگری جایشان را به این دولت و آن حزب واگذار کنند یا آن ها جایشان را بگیرند، همانطور که بلشویک ها در روسیه چنین کردند، ما نباید انتظار داشته باشیم که خبری از آزادی خواهد بود.

گروه های مارکسیست ایرانی تلاش می کنند سیاست خارجی رژیم کاستریست را لااقل در مورد ایران «اشتباه» جا بزنند تا نپذیرند که سیاست خارجی هر دولتی ادامه سیاست داخلی آن است. اگر این رژیم سی و هفت سال است از رژیم جنایتکار اسلامی ایران حمایت می کند، این فقط یک اشتباه نیست، بلکه ادامه سیاست داخلی اش است که نه عدالت اجتماعی برای مردم به ارمغان آورده و نه آزادی سیاسی. از سوی دیگر حمایت رژیم کاستریست از جمهوری اسلامی نشان می دهد که تبلیغات مارکسیست ها در رابطه با انترناسیونالیسم پوچ است، چرا که حزب کمونیست کوبا ترجیح می دهد با دولت هایی مانند جمهوری اسلامی روابط بسیار مستحکم داشته باشد تا این که لااقل علیه سرکوب هایی که این رژیم بر اعضای حزب برادر، حزب توده، روا داشته است برخیزد.

گروه های مارکسیست ایرانی بیش از حد محاصره اقتصادی آمریکا علیه کوبا را بزرگ می کنند. چرا که هر چند کوبا در این محاصره بود و بیش ترین رنجش هم نصیب مردم شد و نه دولت، بلوک شرق به ویژه شوروی، آلمان شرقی، چکسلواکی و حتا چین از کوبا هر گونه حمایت مادی و اقتصادی را کرد و این آخری هنوز هم می کند. در ثانی اگر سوسیالیسم در یک کشور اجراشدنی ست دیگر چه لزومی دارد که چشم به راه امپریالیست ها و آن هم هارترین شان که آمریکا باشد، بود؟

اکنون رژیم کاستریست قصد دارد که سرمایه داری دولتی حاکم بر این کشور را با الهام از مدل چین به سرمایه داری خصوصی تبدیل کند. به همین دلیل شرکت فرانسوی پرنو – ریکار که در سال ۲٠١۵ نزدیک به ٩ میلیارد یورو گردش مالی داشته است نوشابه معروف الکلی کوبا را که رام نام دارد و از نیشکر گرفته می شود به بازارها ارائه می دهد. توزیع سیگار برگ کوبا به دست شرکت های اروپایی افتاده است. شرکت های اسپانیایی جای پای محکمی در توریسم کوبا باز کرده اند و چه بسا در آینده نزدیک با توجه به آشتی با آمریکا و بازگشایی سفارتش در هاوانا کازینوهای آنان هم به این جزیره بازگردند.

فیدل کاسترو ۲۵ نوامبر گذشته مرد اما انقلاب کوبا که با جانفشانی ها و از خود گذشتگی های فراوانی همراه بود سال ها پیش از او مرده بود و همو نقش مهمی در مرگ انقلاب داشت. این موضوع را برخی در همان دوران تشخیص داده بودند. از جمله آنان می توان به گاستون لووال، کارگر آنارشیستی اشاره کرد که عمر کاری اش را در فلزکاری، ساختمان و سپس چاپخانه گذراند و بین سال های ١۸٩۵ تا ١٩۷٨ زیست. گاستون لووال در شماره ی ۷١ نشریه لوموند لیبرتر، ارگان فدراسیون آنارشیست (فرانسه) که در ماه ژوئن ١٩۶١ منتشر شد، یعنی فقط دو سال پس از قبضه قدرت توسط کاسترو نوشت:

[چرا] باید پذیرفت که همه روزنامه ها که به رژیم تمامیت خواه جدید گردن نمی گذارند تعطیل گردند؟ آزار و اذیت کسانی که از آزادی، حق تجمع، حق تشکل و حق آزادی اندیشه دفاع می کنند با بستن مراکز فرهنگی آزاد و هجوم به اتحادیه ها و تعاونی های واقعی به خطر افتاده است… حزب کمونیست اکنون با مشاوره هایی که از «تکنسین» های روس، چکسلواک، چینی و آلمانی شرقی می گیرد بر همه چیز مستولی شده است…ما [آنارشیست ها] می گوییم که سرمایه داری دولتی از سرمایه داری خصوصی بدتر است، چرا که علاوه بر استثمار، آزادی را نیز می کشد و امکان هر گونه دفاعی را می گیرد… خلع مالکیت از سرمایه داران خصوصی و زمینداران بزرگ کافی نیست. مسلح کردن مردم به تنهایی به استقرار سوسیالیسم نمی انجامد. این هم کافی نیست که مردم را پشت سر خود داشت. پرون مردم آرژانتین را پشت سر خود داشت و هنوز هم دارد. هر عوام فریبی می تواند مردم را پشت سر خود ردیف کند. آن چه باید دانست این است که او مردم را به کجا می برد. در حال حاضر مردم کوبا را به سوی یک حکومت تمامیت خواه می برند و ما نمی پذیریم که این راه به سوی آزادی انسان پایان یابد.

چه می توان بیش از این به نوشته ی گاستون لووال افزود؟

 

نادر تیف

١۷ آذر ١٣٩۵- ۷ دسامبر ۲٠١۶

تظاهرات میلیونی ١۴ ژوئن پاریس در تاریخ جنبش کارگری ثبت خواهد شد

بیش از سه ماه است که جنبش کارگری فرانسه وارد مبارزه ای بی سابقه علیه تعرض گسترده نظم سرمایه داری علیه دستاوردهای خود شده است.
دولت حزب سوسیالیست فرانسه حدود چهار ماه پیش لایحه ای را به نام «قانون کار» یا الخمری (وزیر کنونی کار) ارائه داد. این قانون که در بیش از پانصد صفحه تهیه شده است بنیان قانون کار موجود را کاملاً به نفع کارفرمایان و سرمایه داران تغییر خواهد داد. هر چند در قانون کار موجود نیز در بیش از سی صد مورد دست و بال سرمایه دار برای اخراج کارگر، به کار واداشتن بیش تر او و غیره موجود است، اما همین قانون دارای بندهای فراوانی است که بخشی از حقوق کارگران را به یمن مبارزاتشان در بیش از یک سده تأمین می کند. اکنون رئیس جمهور فرانسوا اولاند، نخست وزیر مانوئل والس و وزیر کار مریم الخمری می خواهند همین بندها را نیز از قانون کار حذف کنند و وضعیت کاری زحمتکشان را به قرن نوزدهم میلادی عقب ببرند. البته این سه نفر در این کارزار تنها نیستند. کارفرمایان و اتحادیه اشان که «مدف» نام دارد، مجموعه ی رسانه های بزرگ فرانسه که در دست ۹ میلیاردر هستند، اتحادیه های زرد همچون ث. اف. د. ت. (کنفدراسیون دمکراتیک زحمتکشان فرانسه)، تعدادی اتاق اندیشه، حزب جمهوری خواهان (اپوزیسیون) و غیره در یک صف واحد قرار گرفته اند و هیچ ترفندی را برای تصویب قانون مذکور از نظر دور نمی کنند. آقای رئیس جمهور کارگران اعتصابگر و تظاهرکننده را اقلیتی ناچیز می داند. پی یر گاتاز، رئیس سندیکای کارفرمایان، ث. ژ. ت. (کنفدراسیون عمومی کار) را بی سروپا می نامد. هفته نامه هایی همچون لوپوآن دو دشمن فرانسه را داعش و ث. ژ. ت. تحلیل می کند. تلویزیون های خبری همچون ب. اف. ام. ت. و. کارگران مبارز را عقب مانده جلوه می دهد و یکی از سخنگویان حزب جمهوری خواهان می پندارد که ث. ژ. ت. دیوانه شده است!
هر چند کنسرت کرکننده ی دولت – کارفرمایان – رسانه های بزرگ – اتاق های اندیشه – اپوزیسیون اصلی کنونی در چارچوب حزب جمهوری خواهان در یک همنوازی بی سابقه شب و روز علیه معترضان ساز می زنند، اما نتوانستند پس از سه ماه افکار عمومی را به سمت خود بکشانند و بر اساس نظرسنجی هایی که خود اینان می کنند بیش از ۷٠ % مردم خواهان بازپس گیری لایحه موسوم به «قانون کار» هستند.
جنبش اعتراضی علیه قانون کار ابتدا با تظاهرات و اعتصابات یک روزه در ماه مارس ۲٠١۶ آغاز شد. اعتصابات در یک ماه اخیر بیش از پیش گسترده شدند و دیگر یک روزه نبودند. ترس و وحشت دولت و کارفرمایان زمانی بیش تر شد که شش پالایشگاه از هشت پالایشگاه نفتی که فرانسه دارد وارد اعتصاب نامحدود شدند. کارگران راه آهن و قطارهای شهری از روز نهم ژوئن وارد اعتصاب نامحدود شدند. کارگران برق با روشی خاص وارد اعتصاب شدند، آنان تولید برق را کم کردند و بهای آن را برای دو میلیون خانواده پایین آوردند. کارگران برق در حرکتی نمادین به یکی از ویلاهای پی یر گاتاز، رئیس مدف، سندیکای کارفرمایان، رفتند و نه فقط برق آن را قطع کردند، بلکه کنتورش را از جا درآوردند! اعتصاب چند روزه ی رفتگران در پاریس و بلوکه کردن مراکزی که زباله ها را می سوزانند، این شهر را با مشکلات فراوانی رو به رو کرد. اعتصاب کارگران بارانداز در شمال و جنوب ترخیص و بارگیری کشتی ها را به شدت مختل کرده است.
جنگ دولت، کارفرمایان و رسانه ها علیه مبارزات جاری فقط در تبلیغاتشان خلاصه نشد. زمانی که کارگران نفتگر اعتصاب نامحدود خود را اعلام نمودند، دولت اعلام کرد که فرانسه دارای مخازن استراتژیک سوخت است که می توانند برای صد و پانزده روز بنزین و گازوئیل به پمپ بنزین ها بفرستند. شرکت نفتی توتال از سویی اعلام کرد که در آینده برای سرمایه گذاری در فرانسه بیش تر سخت گیری خواهد کرد و از سوی دیگر به دولت اعلام کرد که به جای سی صد تانکر سوخت رسانی نه صد عدد از این کامیون ها را در اختیار می گذارد، این در حالی بود که ناگهان تعداد زیادی کامیون تانکر با شماره های غیرفرانسوی پیرامون پمپ بنزین ها دیده شدند. خلاصه این که دولت حزب سوسیالیست با یاری شرکت نفتی توتال که جزو شش شرکت بزرگ نفتی جهان است توانست تا حدودی اعتصاب کارگران نفت را بشکند. شهرداری پاریس نیز که اکنون در دست حزب سوسیالیست است اعلام کرد که از شرکت های خصوصی خواسته است که زباله ها را جمع آوری کنند.
قانون کار الخمری با استفاده از ماده چهل و نهم و بند سه قانون اساسی فرانسه از پارلمان گذشت. این ماده قانون اساسی به دولت اجازه می دهد تا قانونی را بدون رأی گیری از وکلای مجلس بگذراند. دولت مانوئل والس به این بند قانون اساسی متوسل شد چرا که می دانست که علیرغم اکثریت سوسیالیست در پارلمان کنونی دست کم چهل نفر از نمایندگان حزب خودش قرار گذاشته اند که رأی منفی به این قانون بدهند. این در حالی بود که در سال ۲٠٠۶، فرانسوا اولاند که در اپوزیسیون بود همین بند قانون اساسی را ضددمکراتیک نامیده بود! این قانون برای بررسی روز سیزدهم ژوئن به مجلس سنا رفت. از آن جایی که مجلس سنا دارای اکثریتی دست راستی است، اعلام شده است که سناتورها قصد دارند این قانون را بیش از آن چه هست علیه کارگران بنویسند! چنین بود که روز سه شنبه ١۴ ژوئن ۲٠١۶ برای نخستین بار در سه ماه اخیر اتحادیه های کارگری تصمیم گرفتند تظاهرات ملی در پاریس برپا کنند. لذا کارگران از شهرهای گوناگون به پاریس آمدند. تظاهرات که از میدان ایتالیای پاریس آغاز شد در مسیری طولانی با شرکت بیش از یک میلیون نفر می خواست خود را به میدان انولید برساند، اما پلیس پیشاپیش میدان مقصد را کاملاً محاصره کرده و بسته بود. در پایان تظاهرات عده ای از کارگران بارانداز که از شهرهای جنوبی فرانسه آمده بودند با پلیس درگیر شدند. متأسفانه یکی از گلوله های گاز اشک آور که پلیس به سمت تظاهرکنندگان فرستاده مستقیماً به گردن فردی خورده و او در وضعیتی بین مرگ و زندگی است. پلیس چند ساعت پیش تر برای نخستین بار از کامیون های آب پاش استفاده کرد و طبق معمول تعداد زیادی گلوله پلاستیکی نیز شلیک شدند. عده ای از جوانان خمشگین نیز شیشه های چند بانک و مغازه های زنجیزه ای چند ملیتی را شکستند. آنان همچنین ایستگاه های اتوبوس و تابلوهای تبلیغاتی را داغان نمودند.
پیش تر فیلیپ مارتینز، دبیر عمومی ث. ژ. ت. اعلام کرده بود که برخی از شرکت های اتوبوسرانی در شهرستان ها از آوردن کارگران این اتحادیه به پاریس سرباز زده اند، با این حال بیش از شش صد اتوبوس روز ١۴ ژوئن به پاریس آمدند.
هر چند رسانه های بزرگ، دولت، کارفرمایان و اپوزیسیون سیاسی دست راستی بیش از پیش به نقش ث. ژ. ت.، این اتحادیه کارگری صد و بیست ساله، در جنبش کنونی اشاره می کنند، اما در واقع چندین اتحادیه مبارزات کنونی را به پیش می برند. به جز ث. ژ. ت. که نخستین سندیکای فرانسه است، سندیکای کارگری اف. او. (نیروی کارگری)، یک اتحادیه دانشجویی، یک اتحادیه دانش آموزی و یک اتحادیه کارمندان با هم اینترسندیکا تشکیل داده اند. به جز این ها سندیکاهای دیگری از جمله اس. یو. د. (همبستگی) . ث. ان. ت. (سندیکای ملی زحمکشان) فعالانه در جنبش شرکت دارند. برای مثال اس. یو. د. که از ث. ژ. ت. رادیکال تر است دومین سندیکای کارگران راه آهن و قطارهای شهر است و بدون آن امکان راه اندازی اعتصاب در این بخش وجود نداشت. ث. ان. ت. نیز اتحادیه ای آنارکوسندیکالیستی است وفعالانه در تظاهرات ١۴ ژوئن پاریس شرکت کرد. آنارکوسندیکالیست های ث. ان. ت. در بخش هایی همچون ساختمان سازی، کارگران نظافت و بخش رایانه فعال تر است.
تظاهرات یک میلیون نفری روز ١۴ ژوئن در پاریس و به طور کلی جنبش چند ماه اخیر در فرانسه بی شک از این جنبه در تاریخ جنبش کارگری ثبت خواهد شد که برای نخستین بار زمانی که دولتی «چپ» بر سر کار بوده است به این گستردگی جنبش اعتراضی کارگری به راه افتاده است.
رسانه های بزرگ اعلام کرده بودند که تظاهرات ١۴ ژوئن جزو آخرین تلاش های ث. ژ. ت. خواهد بود. اما دفتر مرکزی این سندیکا دو تاریخ ۲٣ و ۲۸ ژوئن آینده را برای اکسیون های گسترده در سطح فرانسه در نظر گرفته است. این در حالی است که همه روزه در گوشه و کنار این کشور اکسیون های متعددی علیه قانون کار الخمری صورت می گیرند.
کارگران برای این که بتوانند در اعتصابات و تظاهرات روزهای آینده شرکت کنند، صندوق اعتصابی به شکل انلاین ترتیب داده اند. این صندوق در طی چند روز بیش از چهارصد هزار یورو جمع آوری کرد. البته اتحادیه ها همیشه مبالغی از حق عضویت هایشان را در صندوق های اعتصاب پس انداز می کنند. کارگر نفتگری هم به خبرنگار تلویزیونی گفت که او همیشه یک ماه دستمزد برای روزهای اعتصاب پس انداز دارد. کارگر دیگری نیز گفت که یک کشاورز به پیکت کارگران نفت آمد و یک هزار کیلو سیب زمینی برایشان آورد تا به خانواده هایشان بدهند!

نادر تیف
پاریس – شامگاه ١۴ ژوئن ۲٠١۶

جنبش «شب ایستادگان» در هفتاد و ششمین روز ماه مارس !

واکاوی جنبشی که جاری و ساری است، بی شک تلاش آسانی نیست. جنبش «شب ایستادگان» که از شب سی و یک مارس ۲٠١۶ در پاریس آغاز شد، از جمله ی چنین جنبش هایی است. پس بهتر است در ابتدا توضیحاتی درباره ی شکل گیری این جنبش به خوانندگان فارسی زبان داده شود و سپس نظری ذهنی به این جنبش داشت.
فرانسوا اولاند از حزب سوسیالیست در ماه مه سال ۲٠١۲ توانست در دومین دور انتخابات ریاست جمهوری فرانسه، رقیب خود، نیکولا سارکوزی را شکست دهد و جایش را برای پنج سال در کاخ الیزه بگیرد. سارکوزی که برای دومین بار نامزد ریاست جمهوری بود چنان مورد نفرت عمومی مردم و رأی دهندگان بود که به هر حال بخت بسیار اندکی برای پیروزی در بازی انتخاباتی داشت. با این حال اولاند به روش همیشگی سیاست مداران حرفه ای وعده های فراوانی به مردم داد و شاید بتوان گفت که با اظهار یک جمله، کفه ی ترازوی انتخاباتی را به سود خود سنگین نمود. وی در بزرگترین همایش پیش از انتخاباتی با تأکید بر این که سوسیالیست است گفت:«من فقط یک دشمن دارم و آن هم جهان مالی (فاینانس) است.»
سارکوزی در طی پنج سال ریاست جمهوری با وضع قوانین فوق لیبرالی چنان به دست آوردهای جنبش کارگری تاخت که حتا زردترین اتحادیه ها نیز به شکلی بی سابقه در دوران رقابت های انتخاباتی علیه او موضع گیری کردند. اما فرانسوا اولاند که دیگر در خیابان شانزالیزه جا خوش کرده بود نه فقط قوانین او را برنچید بلکه با وضع چند قانون دیگر پا را از او هم فراتر گذاشت. این دو قانون که به نام دو وزیرش قانون ماکرون و قانون الخمری – به ترتیب وزیر اقتصاد و کار – نامگذاری شده اند با واکنش های تندی از سوی جامعه و به ویژه جنبش کارگری روبه رو شدند. اما دولت فعلی که ریاستش بر عهده ی مانوئل والس است، و صد البته در هماهنگی با اولاند، هر دو قانون را با استفاده از اصل چهل و نه – سه قانون اساسی، اصل چهل و نهم، بند سوم، تصویب کرد. به عبارت دیگر این بند قانون اساسی جمهوری فرانسه به دولت اجازه می دهد که قانونی را بدون جر و بحث های همیشگی پارلمانی و وراجی های وکلای مجلس و بی رأی آنان به تصویب برساند. والس و اولاند می دانستند که در مجلس کنونی دارای اکثریت هستند، اما این را هم می دانستند که دست کم چهل تن از وکلای حزب سوسیالیست قصد دارند به قانون الخمری رأی مثبت ندهند. لذا تصمیم گرفتند اصل پیش گفته ی قانون اساسی را به اجرا بگذارند، اصلی که فرانسوا اولاند در سال ۲٠٠۶، زمانی که در اپوزیسیون بود، غیردمکراتیک نامیده بود!
پیش از آن که والس و اولاند برای شتاب در خدمت به جهان مالی، قانون کار الخمری را به تصویب برسانند و این گونه بسیاری از دست آوردهای جنبش کارگری را که در طی بیش از یک سده به دست آمده اند، یک جا بازپس بگیرند، اعتراضات فراوانی رخ دادند که از آن جمله اعتراضات و تظاهرات گسترده روز سی و یک مارس ۲٠١۶ در سراسر فرانسه بودند. در پایان این تظاهرات عده ای از تظاهرکنندگان تصمیم گرفتند که در پایان برخلاف گذشته به خانه هایشان برنگردند و به اعتراض شبانه در خیابان ها با اشغال میدان های اصلی شهرها یا حتا روستاها ادامه دهند. از آن جایی که این پیشنهاد با استقبالی گسترده و گرم مواجه شد، همان فعالان تصمیم گرفتند تا نام جنبش خود را جنبش شب ایستادگان بگذارند. آنان همچنین تصمیم گرفتند که برخی سنت های انقلابی فرانسه را زنده کنند. اگر در انقلاب بزرگ ١۷٨۹، انقلابیان تاریخ مذهبی و نام ماه ها را هم تغییر دادند، برای شب ایستادگان ماه مارس دیگر سی و یک روزه نیست و همچنان ادامه خواهد داشت. لذا روز پانزدهم ماه مه ۲٠١۶ برابر با هفتاد و ششمین روز ماه مارس جنبش شب ایستادگان بود!
هفتادوششمین روز ماه مارس ویژگی خود را داشت چرا که در این روز، بر اساس آن چه در میدان جمهوری پاریس اعلام شد، در بیش از سیصد شهر جهان و از جمله یک صد و پنجاه شهر فرانسه جنبش شب ایستادگان، جنبش گلوبال ایستادگان یا جهان ایستادگان را سازماندهی نمود. انتخاب روز پانزده مه در پیوند با پنجمین سال جنبش خشمگینان اسپانیا انتخاب شده بود و همگان شاهد بودند که در اسپانیا تظاهرات گسترده ای برپا شد.
پیش از پرداختن بیش تر به جنبش شب ایستادگان یادآوری نکته ای خالی از لطف نیست. جنبش شب ایستادگان بخشی از جنبش وسیع تر اعتراض علیه قانون کار الخمری است. اگر جنبش کارگری هدف خود را لغو قانون کار الخمری قرار داده است، جنبش شب ایستادگان می خواهد فرای لغو این قانون برود. به هر حال کل این جنبش در نوع خود منحصر به فرد است، چرا که به جرأت می توان گفت که برای نخستین بار در طی چهار دهه ی اخیر یک جنبش اجتماعی وسیع در حالی شکل می گیرد که دولت در دست سوسیال – دمکرات هاست. تجربه چهار دهه گذشته در فرانسه نشان می دهد که هر زمان سوسیال – دمکرات ها قدرت را در دست داشته اند، جنبش های اجتماعی و مطالباتی در فترت فرو رفته اند، چرا که آنان همچنان در برخی از اتحادیه های کارگری دارای نفوذ فراوانی هستند، نفوذی که مسلماً به ضرر کارگران تمام می شود.
جنبش شب ایستادگان از همان آغاز پیدایش خود را وارد مباحثی کرد که بخشی از آن ها همچون حصارهایی علیه خودش عمل کردند. واقعیت این است که بخش زیادی از مردم تمایل فراوانی برای مبارزه دارند، اما با توجه به ورشکستگی سیاسی احزاب و گروه های سنتی اعتمادی به آن ها ندارند. دو حزب سوسیالیست و جمهوریخواهان که نوبتی قدرت را با ابزار انتخاباتی می گیرند به نسبت کل جامعه اعضای اندکی دارند که از نیم میلیون نفر هم درنمی گذرند. برخی از احزاب دیگر مانند حزب کمونیست یا گروه های کوچک تروتسکیست با توجه به فروپاشی بلوک شرق و ورشکستگی ایدئولوژیک به طور بی سابقه ای فعالان خود را از دست داده اند و حتا در چارچوب های مورد علاقه ی پارلمانی که دارند شکست خورده اند. بیش تر اتحادیه های کارگری نیز که مجموع اعضایشان از مجموع اعضای احزاب به مراتب بیش تر است با بحران های خود و از جمله بوروکراسی درونی روبه رو هستند. همین واقعیات است که گفت و گوهای نخستین در جنبش شب ایستادگان را به آن جایی کشاند که نخواهند هیچگونه ارتباطی را با فعالان سیاسی و کارگری بپذیرند. زمانی هم که بخشی از فعالان جنبش شب ایستادگان تصمیم گرفتند برای تظاهرات روز اول ماه مه به سوی اتحادیه های کارگری مبارزتر بروند، موفقیت کمی به دست آوردند. تراژدی دیگر جنبش اجتماعی کنونی به ویژه در آن است که بی اعتمادی عمومی به احزاب و سندیکاها اصل تشکل یابی را به خودی خود زیر علامت سئوال برده است. هر چند وسایل نوین ارتباطی همچون اینترنت و شبکه های اجتماعی جایی مهم در پیشبرد امر مبارزاتی پیدا کرده اند، اما مسلماً هرگز نخواهند توانست جای مبارزه ی عملی و میدانی را بگیرند. برای مثال زنی به نام کارولین دوهاس که خود عضو حزب سوسیالیست است موفق شد طوماری اینترنتی را به امضای بیش از یک میلیون و چهارصد هزار نفر برساند که عملاً تأثیری در تغییر موضع قدرتمداران نگذاشت. جنبش شب ایستادگان توانست فوراً از طریق اینترنت رسانه های خود را از جمله یک رادیو، یک تلویزیون و چندین سایت راه اندازی کند، اما اگر صدها هزاران نفر در خیابان ها و میدان ها حضور پیدا نمی کردند، همین رسانه ها هیچ گونه نفعی برای جنبش نمی داشت.
هر چند جنبش شب ایستادگان در ابتدا فاقد هر گونه ساختاری بود، اما اندک اندک توانست به نوعی خود را سازماندهی کند. در حال حاضر این جنبش در پاریس دارای هشتاد کمیسیون مختلف است. این جنبش خود را دارای رهبر و حتا سخن گو نمی داند و فعالیت در چارچوب کمیسیون ها بر اساس علاقه افراد صورت می گیرد و تلاش می شود که مسئولیت گیری ها به صورت دوره ای باشد. هر کس یا گروهی از افراد که به موضوعی خاص علاقه مند هستند می توانند بدون هیچ محدودیتی کمیسیون خود را تشکیل دهند و از دیگران برای شرکت در آن ها دعوت به عمل آورند. هر روز در گوشه ای از میدان جمهوری کمیسیون های مختلفی تشکیل جلسه می دهند و هر کس که مایل است می تواند رشته سخن را به دست بگیرد و مسائل و نظراتش را بیان کند. برای مثال روز ١۵ مه کمیسیون هایی از قبیل کمیسیون آموزش و پرورش، کمیسیون آموزش توده ای، کمیسیون وکلای دادگستری، کمیسیون بی خانمان ها، کمیسیون تغییر قانون اساسی و حتا کمیسیون کر و لال ها در میدان حضور داشته و تشکیل جلسه دادند. در ضمن فعالیت های جانبی نیز شکل گرفته است مانند کتابخانه ایستاده که با پرنسیپی ساده عمل می کند، هر کس می تواند یک کتاب از کتابخانه بردارد به شرطی که یک کتاب یا بیشتر به کتابخانه بدهد تا دیگران از آن ها استفاده کنند. به جز این ها میزهای کتابی از انتشاراتی آنارشیستی در میدان برپا بود و در گوشه هایی دیگر میزی از حزب کمونیست فرانسه و همچنین میزی از حزب توده ی ایران به چشم می خورد. کنسرت رپی به مناسبت روز جهان ایستادگان صورت گرفت. پیش از آن هم ده ها نوازنده موسیقی کلاسیک نواختند. در چادری غذاهایی مهیا شده بود و بهای آن آزاد بود، بدین معنا که هر کس هر چه می خواست پرداخت می کرد، اما هر کس باید ظروف غذای خود را می شست.
شیوه ی فعالیت کمیسیون ها را می توان با نگاهی به کمیسیون بین المللی دریافت. فعالان این کمیسیون روز ١۵ مه در مجمع مردمی روزانه گفتند که کمیسیون خود را دو روز پس از آغاز جنبش تشکیل داده اند. اعضای کمیسیون بین المللی میزبان بیش از دویست و پنجاه نفر از کشورهای مختلف بوده اند که برای گفت و گو و تبادل نظر به پاریس آمده اند. کمیسیون بین المللی در گفت و گو با فعالان کشورهای مختلف به این نتیجه رسیده اند که باید بحث ها حول چهار محور پیش ببرند: آلترناتیوهای جامعه موجود، مقاومت هایی که می شود سازمان داد، مطالبات و ارتباطات. آنان همچنین به این نتیجه رسیده اند که فعالیت هایشان باید خودگردان و کاملاً افقی باشد و اشغال میدان ها در کشورها نقطه اشتراک جنبش در سطح بین المللی باشد. کمیسیون بین المللی در پایان کار خود در روز جهان ایستادگان به درخواست کارگرانی که در گرجستان در اعتصاب هستند عکسی از مجمع مردمی روز گرفت و برای آنان ارسال نمود. سپس از طریق تلفن با اسپانیا، انگلستان، ایتالیا، بلژیک و آلمان و تجمعات روز آن ها ارتباط و گفت و گو برقرار شد. فعالان کمیسیون گفتند که هدفشان را برگزاری تجمعات جهان ایستادگان هر پانزده روز یا هر سی روز یک بار گذاشته اند. پس از پایان گزارش فعالان کمیسیون بین المللی مجمع عمومی عادی روزانه کار خود را آغاز کرد. در این مجمع عمومی روزانه هر فردی که بخواهد می تواند در مورد موضوعی که مهم می داند صحبت کند و بقیه نیز می توانند موافقت یا مخالفت خود را اعلام کنند.
جنبش شب ایستادگان در حالی به فعالیت های خود ادامه می دهد که تاکنون چندین بار با حملات وحشیانه نیروهای پلیس روبه رو شده است. نیروهای پلیس که گاهی از گلوله های پلاستیکی و گاز اشک آور و غیره استفاده کرده اند بیش از پیش میدان بزرگ جمهوری پاریس را زیر کنترل خود گرفته اند. فرمانداری پاریس به بهانه های مختلف ساعات تجمعات شبانه را کوتاه کرده است. نیروهای راست و راست افراطی به شدت علیه جنبش شب ایستادگان موضع گیری کرده اند. ساکوزی، رئیس جمهور سابق گستاخی را به آن جا کشاند که در سخنرانی خود گفت:«کسانی که در جنبش شب ایستادگان شرکت می کنند، بی مغز هستند.» البته او زمانی که با اعتراض گسترده مواجه شد گفت که منظورش این بوده که نظراتشان بی پایه است! یکی دیگر از هم حزبی ها سارکوزی آشکارا خواستار ممنوعیت تجمعات شب ایستادگان شده است. سخنگوی جبهه ملی – حزب نئوفاشیست – که اکنون برای قدرت خیزهای بلندی برمی دارد، فعالان جنبش شب ایستادگان را «فاشیست» خوانده است! با این حال بر اساس نظرسنجی های صورت گرفته شصت درصد مردم از جنبش شب ایستادگان حمایت می کنند و هفتاد درصد خواهان بازپس گیری قانون الخمری شده اند.
جنبش شب ایستادگان در چنین شرایطی متولد شد. این جنبش توانسته است تاکنون برخی از اصول مانند عدم پذیرش تمرکز و رهبریت و افقیت مبارزه را در میان فعالان جا بیاندازد. جنبش آشکارا اعلام کرده است که قصد ندارد شخصیتی مانند تسیپراس در یونان به وجود بیاورد یا مانند پودموس در اسپانیا وارد بازی های انتخاباتی موجود بشود. با این حال این جنبش با تناقضات فراوانی روبه رو است و تاکنون موفق نشده است انسجامی نه در نظرات و نه در شکل ادامه ی فعالیتش به دست آورد و همین می تواند آن را به سوی کم رنگ شدن و خاموشی ببرد. با این حال در بدترین حالت این جنبش می تواند نوید بخش مبارزات گسترده ضدسرمایه داری و ساختن جامعه ای به جز جهنم موجود برای آینده باشد.
نادر تیف
١۷ / ۵ / ۲٠١۶
پی نوشت: برای اطلاعات بیشتر سایت جنبش شب ایستادگان به زبان های مختلف:
nuitdebout.fr

طبقه ی کارگر و تشکل یابی از دیدگاه باکونین

(ترجمه ای به مناسبت اول ماه مه ۲٠١۶)

نویسنده : رنه برتیه (**René Berthier)
برگردان : نادر تیف

دشمن اصلی طبقه ی کارگر استثمار سرمایه داری است. باکونین بر این باور بود که امروز دولت با هر شکلی که دارد و با عطف توجه به قدرت سرکوبگرش ضامن همین استثمار است. وی سپس می افزاید که پرولتاریا باید «تمام نیروی خودش را» برای «متشکل شدن علیه بورژوازی و دولت» گردآوری کند.
باکونین همچنین معتقد بود که میان هدف و وسایل رسیدن به آن رابطه ای مستقیم و لازم وجود دارد. لذا باید اشکال و ماهیت هدف دقیقاً بررسی گردد. مارکس گفته بود که دستورالعملی برای انقلاب ندارد. باکونین می دانست که در این مورد با مارکس و سوسیال دمکرات ها اختلاف نظر دارد. او در کتابی به نام نوشته ها علیه مارکس که در جلد سوم مجموعه آثارش موجود است، چنین نوشت:«برنامه ی سیاسی، فرای جملات کلی، باید دقیقاً مشخص نماید که چه بر جای نهادهایی می گذارد که می خواهد سرنگون یا اصلاح کند.»
پرولتاریا و تشکل
باکونین به این نکته به خوبی توجه کرد که شکل های فعالیت و سازماندهی پیشنهادی مارکسیست های آلمانی با اهدافشان همخوانی دارد. آنان خواهان تشکیل دولت جمهوری خواه ملی و به زعم خودشان خلقی بودند. بی جهت نیست که مارکسیست های آلمانی وادار شدند با بورژوازی پیشرو متحد گردند. گروه های مختلف واحدهای انجمن بین المللی زحمتکشان (انترناسیونال اول، از این پس ابز) در زوریخ برنامه ی دمکرات های سوسیالیست آلمان را پذیرفتند و به قول باکونین به «ابزاری در دست رادیکالیسم بورژوایی» تبدیل شدند.
باکونین در نوشته ها علیه مارکس مثالی از وکیلی به نام امبرنی می آورد. او که عضو حزب رادیکال و ابز بود در «برابر شهروندان بورژوا به نیابت از ابز متعهد شد که در سال جاری (سال ١٨۷۲) هیچ اعتصابی رخ نخواهد داد.» جیمز گیوم هم یادآوری می کند که امبرنی نامزد عضویت در شورای بزرگ ابز بود و از کمیته ی محلی آن خواسته بود تا کارگران را برای رأی به وی بسیج کند. این در حالی بود که کارگران ساختمان می خواستند علیه کارفرمایان برای کاهش دستمزدها اعتصاب راه بیاندازند. فدراسیون ژوراسی علیه معامله ای که امبرنی پیشنهاد کرده بود، موضع گیری کرد. کروپوتکین در آن زمان در ژنو بود. او نیز در کتاب دور و بر یک زندگی نوشت:«اوتین به من گفت که راه اندازی اعتصاب در وضعیت کنونی برای انتخاب امبرنی فاجعه بار خواهد بود.» باکونین در نامه ای به «همراهان فدراسیون ژوراسی» در فوریه و مارس ١٨۷۲ نوشت:«هر بار که انجمن های کارگری با سیاست های بورژوایی همراهی می کنند به ضررشان تمام می شود و آنان را به ابزار بورژواها تبدیل می کند.»
باکونین در نامه ای دیگر که در شماره ی ۸ نشریه آزادی چاپ بروکسل روز ١ اکتبر ١۸۷۲ منتشر شد، نوشت که راهبرد پارلمانتاریستی سوسیال دمکراسی آلمانی منجر به عقد «پیمان سیاسی تازه بین بورژوازی رادیکال یا آن چه چنین نامگذاری شده است و اقلیت هوشمند و محترم پرولتاریای شهرها…» می گردد.
نظر کلی باکونین بر این اساس قرار داشت که تشکل زحمتکشان در شکلی که می گیرد نمی تواند با الگوی تشکلات جامعه بورژوایی همخوانی داشته باشد و باید بر اساس التزامات درونی مبارزه ی کارگری باشد که می خواهد جامعه ای دیگر بسازد. وی بر این باور است که شیوه ی سازماندهی پرولتاریا را اشکال ویژه ی مبارزاتش در محل کار تعیین می کند. واحد پایه ای سازمان زحمتکشان در کارخانه، یعنی در جایی است که استثمار می شوند. واحدهای مبارزاتی کارگری در کارخانه ها افقی (یا اگر خواسته شود جغرافیایی) گسترش می یابد و عمودی هر بخش صنعتی را دربرمی گیرد. مارکس و انگلس هیچ فرصتی را برای تمسخر باکونین از دست ندادند و وی را متهم به بی اعتنایی به سیاست کردند. چرا که به نظر آنان شیوه ای که باکونین پیشنهاد می کرد کارگران را کاملاً از هر چشم انداز پارلمانتاریستی دور می نمود. پارلمانتاریسم یگانه ی شیوه ی مبارزاتی سیاسی برای مارکس و انگلس بود. البته انگلس کاملاً به کنه نظر باکونین پی برده و آن را خوب فهمیده بود. انگلس در نامه ای به تئودور کونو به تاریخ ۲۴ ژانویه ١۸۷۲ نوشت:«انترناسیونال باکونین برای مبارزه ی سیاسی نیست، بلکه می خواهد به محض برچیدن دولت قدیمی، تا آن جایی که ممکن است به ایده آل باکونینیست برای جامعه ی آینده نزدیک گردد.»
انگلس به درستی نظر باکونین را خلاصه کرد، نظری که بعدها به آنارکوسندیکالیسم شهرت یافت. اگر ملغمه ی همیشگی مبنی بر این که باکونین به مبارزه ی سیاسی اهمیت نمی دهد چرا که مخالف پارلمانتاریسم است را به کناری بگذاریم، او چیز دیگری به جز آن چه در پی می آید، نمی گوید:
– سازماندهی زحمتکشان باید به شیوه ای صورت بگیرد که تا حد امکان به جامعه ای نزدیک باشد که طبقه ی کارگر می خواهد بسازد؛
– سازماندهی طبقاتی زحمتکشان که وسیله ای در مبارزه علیه سرمایه داری است الگویی برای سازماندهی جامعه ای است که پس از سرنگونی بورژوازی به وجود می آید. در همین جاست که باید بن مایه ی «نابودی دولت» درک گردد. نابودی دولت چیز دیگری نیست به جز جایگزینی سازمان طبقاتی بورژوایی با سازمان طبقاتی پرولتاریا.
این سازمان طبقاتی پرولتاریا افراد را به عنوان زحمتکش ابتدا در محل کار و سپس در ساختاری بین حرفه ای متشکل می کند. چنین ساختار دوگانه ای بر اساس الگوی فدراتیو به شکل افقی و عمودی تا سطح ملی و بین المللی گسترش می یابد.
خلاصه این که سازمان طبقاتی زحمتکشان که در دوران استیلای سرمایه داری ابزار مبارزاتی است، در عین حال الگوی سازمان سیاسی جامعه پس از انقلاب است. این است نظر پایه ای باکونین که بعدها نام آنارکوسندیکالیسم می گیرد و زمانی که ساختار افقی یا جغرافیایی ( بورس های کار*) با ساختار حرفه ای کارگران (سندیکاها یا اتحادیه ها) ادغام می گردند. نظریه پردازان مارکسیست همگی چنین شکل تشکل کارگری را رد کردند به جز پانکوک که نوشت:«مبارزه طبقاتی انقلابی پرولتاریا علیه بورژوازی از به دست گرفتن دستگاه تولید و در نتیجه تولید اجتماعی جدا نیست. شکل تشکل طبقاتی در این مبارزه در عین حال شکلی است که روند جدید تولید خواهد داشت. (پانکوک، شوراهای کارگری، صفحه ۲۷٣).
باکونین بر این باور بود که کارگران در مبارزه روزمره خود تشکیل طبقه می دهند، لذا شکل سازماندهی اشان نیز باید با این لزوم همخوان باشد. این در حالی است که مارکس تشکیل احزاب سیاسی ملی را برای گرفتن قدرت پارلمانی پیشنهاد می کرد. باکونین می گوید که در این جاست که ما راه خود را از سوسیال دمکراسی آلمان جدا می کنیم:«اهدافی که ما دنبال می کنیم اختلاف زیادی با سوسیال دمکراسی آلمان دارد، لذا ما به توده های کارگر تشکلی اساساً متفاوت پیشنهاد می کنیم.»(به رفقای فدراسیون واحدهای بین المللی ژورا، مجموعه آثار، جلد سوم، صفحه ۷۴).
نظر باکونین «اختراع» وی نبود، چرا که این نقل قول تاریخ سال ١۸۷۲ را دارد، اما ما آن را در متن کوتاهی از سزار دوپائپه پیدا می کنیم که مورخ ١۸۶۹ و عنوانش «نهادهای کنونی ابز از زوایه آینده اشان» است. دوپائپه، انقلابی بلژیکی بر این باور بود که تشکلات پرولتری که در زیر حاکمیت بورژوازی شکل می گیرند، نمایانگر سازماندهی جامعه پس از سرنگونی آن هستند. دوپائپه نوشت:«ما می خواهیم نشان دهیم که ابز نمونه جامعه آینده را نشان می دهد و نهادهایش با اصلاحاتی که خواهند داشت نظم اجتماعی آینده را شکل می دهند.» فراموش نکنیم که فعالان بلژیکی با آلیانس مخالفت ورزیدند، هر چند پشتیبانی خویش را با برنامه اش اعلام کرده بودند. لذا میان آنان و هواداران نظرات باکونین در ابز نزدیکی هایی وجود داشت و در عین حال مخرج مشترک هر دو دسته قطعاً نظرات پرودون بود.
ما دیدیم که واحد کارگری ساختار بین حرفه ای است که در مکانی شکل می گیرد و «شامل همه کارگران مشاغل مختلف می گردد. در آن اموری که کارگران بدان علاقه مند هستند، بررسی می گردد.» دوپائپه می گفت که این واحد «نوعی از کمون» است و باکونین نامش را «واحد مرکزی» گذاشت.
دوپائپه نام نهادی را که «انجمن های مقاومت» را در خود جای می دهد شورای فدرال گذاشت و باکونین همین نهاد را محلی برای به هم پیوستن «واحدهای شغلی» کارگران دانست که همانا اتحادیه ها یا سندیکاهای کارگری هستند. واحدهای شغلی کارگرانی را متشکل می کند که دارای یک شغل هستند. واحدهای شغلی به کارگران می آموزند که «در مورد منافع خود بحث کنند، بهای فروش و هزینه های تولید را مشخص نمایند تا بتوانند توانایی های خود را بسنجند. انجمن های مقاومت محلی برای سازماندهی کار آینده هستند.» دوپائپه سپس افزود که انجمن های مقاومت به کارگاه های تعاونی تبدیل خواهند گردید.
دوپائپه مجموعه نهادهایی را که طبقه ی کارگر خود تشکیل داده بود از نظر گذراند که از جمله این ها بودند: شرکت های تعاونی مصرف که جای بازرگانی کنونی را می گیرند، صندوق های همیاری تأمین اجتماعی و پس انداز که جایگزین شرکت های بیمه می گردند، شورای عمومی بین المللی روابط بین کشورها را تنظیم می کند و دیگر جایی برای دیپلمات ها و جنگ ها نخواهد بود.
کارگرانی که در کنگره بروکسل گردهم آمدند خواستار «آموزش کامل» شدند که دربرگیرنده ی آموزش حرفه ای و در عین حال علوم گوناگون باشد. این خواسته ی کارگران از آن لحاظ مطرح شد که انسان در صورتی می تواند رشد و تعالی پیدا کند که علاوه بر کار به مسائل مختلف نیز آگاه باشد. پس از این که کارگران چنین خواستی را مطرح کردند، باکونین مطلبی در نشریه برابری نوشت و از «آموزش کامل» دفاع کرد.
دوپائپه می گفت که واحدها در فدراسیون ها به یک دیگر مرتبط می شوند. این ارتباط منطقه ای و کشوری خواهد بود. فدراسیون ها دربرگیرنده ی گروه هایی خواهند بود که واحدها تشکیل می دهند و در عین حال گروه هایی را در بطن خود خواهند داشت که دربرگیرنده ی پیکره های مختلف شغلی خواهند بود، چنین گروه هایی در کمون ها نیز موجود خواهند بود. در چنین حالتی می توان کار را در کمون ها و در سطح تمام یک کشور سازماندهی نمود.
«ما اکنون بر این گمانیم که ابز در بطن خود تمام نهادهای جامعه ی آینده را دارد. در هر کمونی می توان واحدی از انترناسیونال داشت و این چنین جامعه ی آینده را پی ریزی نمود و جامعه ی کهن را فروپاشاند.»
دوپائپه کار دیگری به جز تعریف لغو دولت نمی کند. باکونین نیز همین تلاش را پی می گیرد و این پرسش که کدامیک دنبال روی دیگری بوده است مطرح نیست. آنارشیسم باکونین برخاسته از نظرات فدرالیست پرودون است که او توانست از فعالیت های کارگران سوئیسی، در مدت اقامتش در این کشور، استنتاج کند. نظراتی که باکونین و دوپائپه در مورد تشکل یابی پرولتاریا برای سازماندهی جامعه ی آزاد ارائه کردند در دورانی مطرح شدند که چنین خواستی جست و جو می شد.
اکنون می توان گفت که لنین به نوعی نشان داد که باکونین و دوپائپه حق داشتند. ما خوب می دانیم که بلشویک ها در ابتدا با نهادهای «طبیعی» که در دوران عروج مبارزات کارگران در شکل شوراها تجلی یافتند، مخالف بودند. به همین دلیل بود که بلشویک ها در انقلاب ١٩٠۵ خواستار انحلال شوراها شدند چرا که آن ها را مخل حرکت حزب خود ارزیابی می کردند. کمیته ی حزبی پتروگراد حتا ضرب الاجلی با این مضمون صادر کرد که «شورای نمایندگان و کارگران نمی تواند به حیات خود به عنوان سازمان سیاسی ادامه دهد و سوسیال دمکرات ها باید از آن خارج گردند چرا که با توجه به محتوای آن، این شورا به گسترش جنبش سوسیال دمکرات آسیب می رساند.»
زمانی که لنین به روسیه بازگشت، بلشویک ها وادار شدند به اهمیت شوراهای کارگری، که خودجوش تشکیل شده بودند، تن دردهند به طوری که فعالان اروپایی گمان کردند که بلشویک ها آنارشیست شده اند. لنین در تزهای آوریل سیاست هایی را به حزب تحمیل کرد که تا پیش از نگارش آن ها به کلی در مقابل سیاست هایش بود. از این پس می باید کارگران را مسلح کرد، شعار تمام قدرت به شوراها مطرح شد و علیه پارلمانتاریسم موضع گیری گردید. نزدیک ترین هواداران لنین به این تغییر سیاست ها با دیدی انتقادی می اندیشیدند. یکی از همکاران قدیمی لنین و عضو پیشین کمیته مرکزی که گلدبرگ نام داشت پس از خوانش تزهای آوریل لنین نوشت:«جای خالی آنارشیست بزرگ، باکونین دوباره پر شده است. آن چه ما در تزهای آوریل می خوانیم نفی کامل دکترین سوسیال دمکرات و کلیت نظریه ی مارکسیسم علمی است. این تزها بهترین تبلیغی است که می توان برای آنارشیسم کرد.» (به نقل از کتاب لنین نوشته ی دیوید شوب، صفحه ١۷٣)
لنین خوب فهمیده بود که ساختار تشکیلاتی محرک مردم همان است که آنان را با مسائل مبارزاتی مستقیماً درگیر می کند و این ساختار نیز چیزی به جز شوراها و کمیته های کارخانه نبود. اگر بلشویک ها در این مقطع از سیاستی خلدست مارکسیستی دنبال روی می کردند در بهترین حالت به جناح رادیکال چپ پارلمانی تبدیل می شدند. کامنف موضع لنین را در تزهای آوریل نپذیرفتنی دانست چرا که به زعم او «انقلاب بورژوا دمکراتیک با این موضع گیری خاتمه یافته تلقی می گردد و انقلاب فوراً به انقلاب سوسیالیستی تحول می یابد.»
نهمین شرط از بیست و یک شرط عضویت در انترناسیونال سوسیالیست چند سال بعدتر نیز در عمل درستی نظرات باکونین را به نوعی نشان داد. این شرط به هر حزب کمونیستی توصیه می کرد که در سازمان های توده ای طبقاتی کارگری سلول هایی تشکیل دهند تا با «فعالیتی آگاهانه و پیگیر اتحادیه ها (سندیکاها) را کمونیست» نمایند. چنین بود که مثلاً در فرانسه در سال های ۲۵ – ١٩۲۴ سلول های حزب کمونیست در کارخانه ها تشکیل شدند و این حزب با این اقدام بلشویکی شد. این در حالی بود که تا پیش از آن نهاد پایه ای حزب واحدهای شهری بودند که مشغول تبلیغات برای شرکت در انتخابات و فعالیت پارلمانی بودند. حزب بلشویکی شده ی کمونیست فرانسه با پی ریزی سلول های کارگری در کارخانه، بی آن که مبارزات پارلمانی را رها کند، تصمیم گرفت به جایی پای بگذارد که «دو طبقه ی اصلی» جامعه سرمایه داری حضور دارند.
ژاک دوکلو (دبیر اول حزب کمونیست فرانسه بین ١٩۵٣ – ١٩۵٠) در صفحه ی ۵ جزوه ای با عنوان به عضو جدید نوشت:«کارخانه مرکز اعصاب جامعه مدرن است و در کانون مبارزه طبقاتی قرار دارد. به همین جهت برای تو که کمونیست هستی کارخانه باید مرکز فعالیت های کمونیستی باشد.»
پی یر سمار (یکی دیگر از رهبران حزب کمونیست فرانسه) پیش از دوکلو در کنگره ی پنجم که در شهر لیل برپا شد، گفت:«واحدهای شهری کمی از کارفرمایان دور بودند. اما سلول هایی که در کارخانه ها تشکیل می شوند بسیار نزدیک تر هستند.» سلول های کارگری که «نیروی پایه ای تشکیلات حزب» ارزیابی شدند فقط به این جهت تشکیل نشدند که انتخابات گرایی انترناسیونال دوم و جناح مارکسیستی ابز را کمرنگ کنند، بلکه به این جهت هم بود که سدی در برابر سندیکالیسم انقلابی ایجاد نمایند که از بطن نظرات باکونینی انترناسیونال اول بیرون آمده بود. باید هر طور می شد جلوی خودسازمانیابی کارگری را در اتحادیه ها یا سندیکاهای انقلابی می گرفت.
سومین کنگره ی حزب کمونیست فرانسه در سال ١٩۲۴ تشکیل سلول های کارگری را در کارخانه ها محتمل دانست. پی یر مونات که خود عضو حزب بود شدیداً علیه چنین احتمالی موضع گیری کرد چرا که معتقد بود در چنین صورتی سندیکا زیر فرمان حزب قرار می گیرد. (مونات، کارگر چاپخانه در سال ١٩۲٣ به حزب کمونیست پیوست، اما سال بعد از آن به علت دفاع پیگیر از سندیکالیسم انقلابی از حزب اخراج شد. توضیح مترجم) حزب پس از این کنگره مدام علیه گرایشی که در اعضای پایه ای وجود داشت که خواستار تقدم فعالیت در سندیکا بود، موضع گیری کرد. مثلاً در صفحه ی ٣ کتابی با عنوان زندگی حزب در اکتبر ١٩۶۶ می خوانیم:«این نظر که سندیکا به تنهایی برای مبارزات کارگری کافی است بارها محکوم شده است چرا که به نقش حزب در کارخانه خسارت زیادی وارد می کند.»
پس ما می بینیم که مارکسیست ها سال ها وقت گذاشتند تا در اواسط دهه ی بیست سده ی بیستم میلادی دریابند که بر اساس اصل باکونینی باید در محل استثمار، یعنی در کارخانه به مبارزه با آن پرداخت. کارخانه گرانیگاه مبارزه و جایی است که ساختار پایه ای تشکل کارگری به وجود می آید.
نظر باکونین را خلاصه کنیم:
یکم: روش و شکل تشکل زحمتکشان نتیجه ی تاریخ هستند و از عمل و تجربه ی روزمره مبارزات زاده می شوند. همه ی طبقات بالنده در زمانی که زیر سیطره ی طبقات میرنده بودند، شکل دهی به تشکلات خود را آغاز کرده اند.
دوم: شکل تشکیلاتی بورژوازی شهروندان را فقط در چارچوب های پارلمانتاریستی به رسمیت می شناسد و آنان را افرادی ایزوله می پندارد. چنین است که قدرت واقعی که همانا قدرت کنترل وسایل تولید است در دست صاحبان آن باقی می ماند.
سوم: سازمان طبقاتی زحمتکشان دربرگیرنده ی شهروندان نیست، شامل تولیدکنندگان است، حال هر نامی می توان به این سازمان داد: سندیکا، شورای کارگری، کمیته کارخانه. ساختار چنین سازمانی طبقاتی باقی می ماند.
چهارم: اصلی که این سازمان بر رویش بنا می گردد فدرالیسم است.
گذار از جامعه ی استثمارگر به جامعه ی بی استثمار نمی تواند همانند تغییر یک جامعه ی استثمارگر به دیگری باشد. باکونین این درس مهم را با واکاوی مارکسی انقلاب فرانسه به جای گذاشت. باکونین در کتابش با عنوان نوشته ها علیه مارکس در سال ١٨۷۲ نوشت:«همه انقلاب های تاریخ، حتا انقلاب کبیر فرانسه، با تمام شکوهی که داشتند محصول مبارزه بین طبقاتی بوده اند که می خواسته اند ابزار امتیازاتی را که دولت در اختیارشان می گذارد در دستان خود حفظ کنند و لذا به مبارزه ای برای تسلط بر و استثمار توده ها منجر شدند.» سپس باکونین می افزاید که دولت شکل ویژه ی سازماندهی است که طبقات استثمارگر بر می گزینند و از آن جا نتیجه می گیرد که طبقه ی کارگر نمی تواند از این شکل ویژه برای گذار به جامعه ی بی استثمار استفاده کند. با این پیش فرض است که باید مفهوم لغو یا نابودی دولت درک گردد. پرواضح است که مفهوم لغو دولت این نیست که هیچ سازماندهی دیگری جایش را نگیرد، بلکه منظور این است که دولت در هر شکلی که بگیرد لزوماً و قطعاً به دولتی استثمارگر و بورژوایی تبدیل می گردد. پس اگرتشکل زحمتکشان می خواهد جامعه ای نوین بسازد و طرحی نو بریزد، نمی تواند هدفش را «فتح» قدرت یا دولت در نظر بگیرد. باکونین در نامه ای به رفقای فدراسیون واحدهای بین المللی ژورا و در بخشی که مسئله برنامه را مطرح می کند، می نویسد:«شیوه و ماهیت سازماندهی طبقه ی کارگر نمی تواند به ماهیت هدفش وابستگی نداشته باشد.»
شاید چنین سازماندهی طبقاتی کارگری تاکنون وجود نداشته است، اما دلیلی نیز برای «اختراع» آن نیست. چنین سازمانی اتوپیا، به این معنا که باید در ذهن روشنفکران به وجود آمده باشد، نیست. این سازماندهی از فعالیت واقعی روزمره طبقه ی کارگر بیرون می آید. چنین است که تجربه ی طبقه ی کارگر چنین سازمانی را در شکل های نطفه ای می آفریند تا به سوی جامعه آزاد و بی استثمار گام بردارد. تمام هم و غم باکونین در واپسین سال های زندگی اش و در زمانی که «آنارشیست» شد، فعالیت در این جهت بود. توضیحات باکونین در باره ی آگاهی کارگری و سازمان زحمتکشان نتیجه ی ذهنیات او نبود، بازتاب مشاهداتش در صحنه ی مبارزه و زندگی و کار کارگران در محیط هایی بود که او حضور پیدا کرده بود.
عروج جنبش های اجتماعی در سراسر اروپا موجب گردید که انجمن بین المللی زحمتکشان (ابز یا انترناسیونال اول) چنان گسترشی پیدا کند که تا آن زمان بی سابقه بود. هر چند دولت ها این جنبش های اجتماعی را شدیداً سرکوب کردند، اما ابز به پشتیبانی از آن ها ادامه داد و به آن ها دامن زد. درست در این مقطع بود که باکونین عناصر نظریه اش را برای تشکل یابی یا سازماندهی زحمتکشان با مشاهدات میدانی پروراند. باکونین حتا گفت که هدفی به جز «بازتاب اندیشه ها و سخنان» کارگران ندارد.
زمانی که باکونین از اتحاد برای صلح و آزادی بیرون آمد، دیگر اصول عمومی اندیشه ی سیاسی اش پخته و روشن شده بودند. با این حال اصل بزرگی در آن ها غایب بود و آن هم دیدگاهی برای راهکارها و راهبرد تشکیلاتی جنبش کارگری بود. این نقیصه با مشاهدات او از فعالیت های کارگری زمان خودش برطرف شد و او توانست اصول عمومی برای سازمانیابی طبقه ی کارگر را در نوشته هایش ارائه کند.
«واحدهای شغلی» و «واحدهای مرکزی»
باکونین در پاریس با نظرات پرودون در مورد فدرالیسم که ستون فقرات فعالیت های عملی آنارشیسم را تشکیل می دهد، آشنا شد. پرودون خود می گفت که فدرالیسم در زمانی که او دور و برش شروع به قلمفرسایی کرد، مقوله ی جدیدی است. بی جهت نیست که این واژه در نوشته های مختلف او منظرهای گوناگونی دارد. در آن زمان واژه ی فدرالیسم با توجه به آن چه از انقلاب کبیر فرانسه به جای مانده بود، باری تحقیرآمیز داشت به طوری که تشتت و انشعاب را می رساند. فدرالیسم برای ژاکوبینیست های تمرکزگرا به معنای تخریب وحدت و اقتدار ملی بود. آنان بر این باور بودند که اقتدار ملی نمی تواند بدون تمرکزگرایی سیاسی به وجود بیاید. آیا شگفت آور است که بعداً مارکس هم همین نظر را داشت؟ ژاکوبینیست ها که رقبای پرودون بودند، او را پس از شکست انقلاب ١٨۴٨ ناسزاگویانه، «فدرالیست» می نامیدند. اما وی وقعی بدانان نگذاشت و برعکس فدرالیسم را به پرچمی برای ابراز نظراتش تبدیل کرد.
باکونین بین سه نظریه پرداز آنارشیسم به مسئله ی فدرالیسم پرداخت بی آن که مانند آنان نقشی اولیه در آن داشته باشد. منظور همان انجمن بین المللی زحمتکشان است که باکونین سال ها پس از بنیان گذاری به آن پیوست. باکونین تا پیوستنش به این تشکل فقط شناختی نظری از فدرالیسم داشت و آن را هم با خوانش آثار پرودون به دست آورده بود.
ساختاری که انترناسیونال اول داشت تفاوتی با یک انجمن کارگری از نوع سندیکایی نداشت. یک شورای عمومی وظیفه داشت که «انجمن های مختلف کارگری را با یک دیگر چنان در ارتباط قرار دهد که کارگران هر کشور بتوانند دائماً در جریان جنبش های هم طبقه ای هایشان در کشورهای دیگر قرار بگیرند.» این جمله دارای اهمیت به سزایی است، چرا که در همین جا بود که اختلافات هواداران نظرات مارکس و طرفداران نظرات باکونین در ابز برجسته شدند. اختلاف آنان بر سر نقش شورای عمومی آغاز شد. چنین بود که مارکسی ها خواهان تمرکزگرایی و باکونینی ها طرفدار فدرالیسم شدند.
باکونین به واحدهای بین الملل در سوئیس توجه کرد. او فقط مشاهداتش را به رشته ی تحریر درآورد بی آن که چیزی از خود ابداع نماید، اما از همین جا به یک نظریه ی واقعی سازماندهی دست یافت. از نوشته های گوناگون باکونین در رابطه با سازماندهی طبقه ی کارگر چنین برمی آید که او آن را به شکل دو ساختار مکمل هم می بیند، یکی عمودی و صنعتی و دیگری افقی و بین حرفه ای.
کارگران در ساختار افقی نخست گرد هم می آیند و متشکل می شوند «نه بر اساس نظر خاصی بلکه بر پایه ی ملزوماتی که شغل مشترکشان دارد.» وی در کتاب اعتراض به الیانس می نویسد:«واقعیت اقتصادی یک صنعت خاص با شرایط ویژه ای که دارد و با توجه به روشی که سرمایه برای بهره برداری از آن برمی گزیند بین کارگران همبستگی را به وجود می آورد که برخاسته از وضعیتشان در آن شاخه ی صنعتی و رنج هایشان است. همین هاست که بن و پایه ی واقعی وحدتشان را تشکیل می دهد. نظری که از درون این واقعیت برمی خیزد پس از توضیح و تبیین چنین مشاهده ای صورت می گیرد.»
واحدهای شغلی برای گسترش خود راه طبیعی را می پیمایند، آن ها از حرکت آغاز می کنند تا به نظر برسند. باکونین بر این نکته پافشاری می کند که افراد اندکی حاضراند به نظرات تجریدی تن دردهند. بورژواها و پرولترها بیش از هر چیز به واقعیات تکیه می کنند. باکونین می گفت برای این که پرولتاریا به ابز توجه نماید باید نظراتی عمومی را ارائه کرد که «در پیوند واقعی و زنده با رنج هایش» باشند.
باکونین آلام روزمره کارگران را از منظر مشخصشان معرفی و تأکید می کند که آن ها ویژه هستند و علل کلی و دائمی دارند. اما توده کارگر که وادار شده است با رنج امروز را به فردا برساند و «به زحمت فراغتی می یابد که به آینده بیاندیشد» دردهایش را می شناسد چرا که دقیقاً و منحصراً با آنها درگیر است و هیچ گاه به عمومیت آن نظر نمی افکند.
برای این که بتوان پرولتاریا را حساس کرد باید همواره با او «نه از دردهای عمومی طبقه ی کارگر جهانی، بلکه از رنج های روزمره اش» سخن گفت. باکونین در اعتراض به الیانس می نویسد:«باید با کارگر از شغل مشخصی که دارد و وضعیتش در محلی که کار و زندگی می کند، سخن گفت. باید از سختی و ساعات طولانی کار روزانه حرف زد. باید بر ناچیزی دستمزدها انگشت گذاشت. باید دشمنی کارفرما را با کارگر برجسته کرد. باید گرانی نان و بنشن را توضیح داد و باید روشن کرد که چرا کارگر نمی تواند با ثمره ی کارش به راحتی نیازهای خانواده اش را تأمین نماید.»
باید به کارگران راهکارهای بهبود وضعیتشان را پیشنهاد کرد بی آن که در همان آغاز از روش های انقلابی سخن گفت. چرا که احتمال دارد با توجه به پیشداوری های مذهبی و سیاسی چنین روش هایی را نپذیرند. باکونین در همان نوشته، می افزاید:«پیشنهاد روش هایی که طبیعی هستند و از تجربه ی روزمره کارگران می آیند موجب می شود که آنان ردشان نکنند.»
آگاهی انقلابی خودبه خود و خودجوش نیست. این نظر باکونین با بدفهمی های فراوانی مواجه گردید. باکونین بر این باور بود که آگاهی انقلابی کارگران پله به پله و در پیوند با تجربیات روزمره اشان حاصل می گردد. برای این که کارگر بتواند به چنین آگاهی انقلابی برسد، باید بتواند بار سنگین پیشداوری های سیاسی و مذهبی را ازسر باز کند. نمی توان به ضرب و زور کارگر را انقلابی کرد. آموزش می خواهد، آموزشی برآمده از آن چه او زیسته است و در پیوند با دیگر زحمتکشانی که پیشتر متشکل شده اند.
ارتباط کارگر تازه به میدان مبارزه آمده به او می آموزد که همبستگی موجود میان کارگران همکار در مشاغل دیگر نیز وجود دارد و می تواند در میان کارگران تمام یک محل نیز وجود داشته باشد. باکونین می نویسد:«همبستگی بین کارگران مشاغل مختلف به ضرورت تبدیل شده است، چرا که کارفرمایان بخش های مختلف نیز با یکدیگر پیوند دارند.»
همبستگی عملی بین کارگران نخستین گام به سوی دستیابی به آگاهی طبقاتی است. هرگاه این اصل پدید آید، دیگر اصول نیز گسترشی طبیعی و لازم خواهند داشت چرا که از «تجربه ی زنده و پررنج مبارزه ای خواهند آمد که هر روز گسترده تر، ژرف تر و بی باک تر می گردد.»
بسیار بودند کسانی که خواستند اختلافات هواداران مارکس از یک سو و طرفداران باکونین را از سوی دیگر در ابز به عنوان اختلافات فردی توضیح دهند و حتا بگویند که کارگران آگاه تر همچون در آلمان و انگلستان از مارکس دفاع می کنند و بقیه از باکونین. حتا گفته شد که کارگرانی که در صنایع بزرگ کار می کنند با مارکس همسویی دارند و کارگران کارگاه ها و شرکت های کوچک به باکونین نزدیک تراند. البته مسئله اصلاً چنین نبود. موضوع عبارت از این بود که کارگران چگونه می توانند برای بهبود وضعیت خود دست به مبارزه بزنند؟ آیا آنان باید به پارلمانتاریسم چشم بدوزند یا نه؟ تبیین ها و توصیه های نظری، تشکیلاتی و راهبردی هر کدام از این دو اندیشمند دور و بر این مقوله می چرخید.
باکونین در اعتراض به الیانس می نویسد:«کارگر هر چند هم آگاه و آماده نباشد، زمانی که در جریان مبارزه قرار می گیرد خودبه خود انقلابی، آنارشیست و خداناباور می گردد بی آن که خودش متوجه بشود که چگونه شده است.»
واحدهای شغلی در نگاه باکونین ساختارهایی هستند که در محل کار به وجود می آیند و نه گروه هایی که فقط به خود و منافع شغل خود می اندیشند. این واحدهای شغلی توانایی آموزش عملی به همه ی اعضای خود را دارند. فقط آنها هستند که می توانند ابز را به تشکلی توده ای تبدیل نمایند. باکونین می افزاید:«بدون چنین تشکلی پیروزی انقلاب اجتماعی هرگز ممکن نخواهد شد.»
باکونین سپس می گوید که واحدهای مرکزی همان تشکلی هستند که هیچ صنعت خاصی را نمایندگی نمی کنند «چرا که دربرگیرنده ی آگاه ترین کارگران همه ی صنایعی هستند که در آنها گرد هم آمده اند.» می توان در زبان امروزی آن ها را ساختارهای بین حرفه ای نامید که نشانگر آن چه هستند که انترناسیونال نامیده می شد. وظیفه ی واحدهای مرکزی تلاش و فعالیت برای رهایی کارگران همه کشورها و نه فقط این صنعت و آن کشور است. واحدهای مرکزی کانون های فعالی هستند که در آنها «نظر رهایی کارگران همه کشورها تبلیغ و متمرکز می شود و گسترش می یابد.» کسی به عنوان کارگر این یا آن شغل وارد آن ها نمی شود بلکه به عنوان زحمتکش به طور کلی .
در واحدهای شغلی فعالیت از حرکت آغاز می شود تا به نظر رسید، اما در واحدهای مرکزی نظرات پخته می شوند تا حرکتی پویاتر برنامه ریزی گردد. باکونین یادآوری می کند که اگر در ابز فقط واحدهای مرکزی وجود می داشتند، این تشکل بین المللی به چنین نیروی عظیمی تبدیل نمی گردید و تبدیل به «آکادمی های کارگری» می شد که در آنها تا ابد در مورد مسائل اجتماعی فقط بحث صورت می گرفت بی آن که کوچک ترین امکان اجرائی به وجود بیاید.
اگر فقط واحدهای مرکزی وجود می داشتند شاید فقط می شد «شورش های مردمی» راه انداخت یا در بهترین حالت آگاه ترین و مصمم ترین کارگران را در آنها گرد آورد بی آن که توده های وسیع کارگری به آنها بپیوندند. لذا باکونین تأکید می کند که جنبش سرنگونی نظم سیاسی و اجتماعی حاضر به شرکت میلیون ها نفر نیازمند است.
واحدهای مرکزی نقشی سیاسی دارند. این واحدها در مناطق جغرافیایی به وجود می آیند و زحمتکشان را بدون توجه به شغلشان متشکل می کنند تا بتوانند به واحدهای شغلی چشم انداز مبارزاتی فرای هر شرکت و کارخانه بدهند. واحدهای مرکزی به تمام زحمتکشان امکان می دهند تا از وضعیت یکدیگر مطلع گردند و در صورت لزوم به همبستگی میان خود شکل بدهند. طبیعی است که مسائل مختلف در واحدهای مرکزی به بحث و بررسی گذاشته می شوند. واحدهای مرکزی کانونی برای سازماندهی و تشکل یابی زحمتکشان است.
باکونین می گوید که کانون اصلی تاریخچه ی واحدهای مرکزی از لندن می آید. این ها به ابز رخصت دادند تا گسترش یابد، آن هم با رفتن به جایی که توده های کارگر «در زندگی روزمره با مشاغل تخصصی مختلف» مشغول به کار بودند. مخاطبان بنیان گذاران واحدهای مرکزی کارگرانی بودند که کمابیش بر اساس ضرورت شغل مشترکشان در هر صنعت به خصوص متشکل بودند. این بنیان گذاران فقط در این جهت تلاش نمودند که «در مقابل هر شغلی واحد مرکزی آن تأسیس گردد.» چنین بود که واحدهای مرکزی که همه جا روح و جان ابز را نمایندگی می کردند به تشکلاتی واقعی و قدرتمند تبدیل شدند.
واحد مرکزی و سپس سازمان عمومی واحدهای مرکزی در سطح بین المللی ساختاری است که به تشکل یابی کارگری جهتی ژرف می دهد و کارگرانی که به آن می پیوندند دارای چشم اندازی گسترده می شوند. واحد مرکزی پرولتاریا را به عنوان طبقه سازماندهی می کند و در عمل به اصل همبستگی و دفاع از منافع طبقاتی زحمتکشان تأکید می نماید.
واحد شغلی زحمتکشان را پیرامون شغلی که دراین بخش و آن بخش صنعتی دارند دربرمی گیرد و واحد مرکزی وظیفه اش تشکل آنان بر پایه آگاهی اشان است.
باکونین بر ارتباط دو روند شکل دهی به واحدهای شغلی و مرکزی پافشاری می کند و می افزاید که سنتز این دو به طبقه ی کارگر اجازه می دهد جایگزینی برای دولت پیدا کند. این در حالی است که در جامعه ی بورژوایی ساختارهای عمودی (تولیدی) و افقی (تصمیم گیرنده، سیاسی) از یک دیگر جدا هستند و این موجب فرمانبری دومی ها از اولی ها می شود، در حالی که در کمونیسم دولتی این ساختارها کاملاً یکی و متمرکز می شوند و موجب اطاعت هر دو از مرکز می گردند، باکونین خواستار مکمل بودن آن ها است که به شکل فدرالیست تحقق می یابد. در این نوع از فدرالیسم هر بخش تولیدی در چارچوب وظایفی که بر عهده می گیرد خودمختار و تصمیم گیرنده است و امکان قدرت گیری مرکز منتفی است چرا که همین خودمختاری مرکز را فاقد ماده ای می کند که بتواند اعمال اتوریته کند. در این نوع از فدرالیسم ضمانت هایی علیه حرکات تمرکزگرا وجود خواهد داشت چرا که اصل همبستگی ساختارها به وجود خواهد آمد. چنین است که باکونین «آنارشیسم» یا به عبارت دیگر «سوسیالیسم انقلابی» را تعریف می کند. واضح است که نباید این سوسیالیسم انقلابی را با جنبشی که در روسیه به همین نام به وجود آمد اشتباه گرفت.
برخی گمان می کنند که واحدهای مرکزی هنگامی که موفق به ایجاد سازمانی قدرتمند می شوند باید منحل گردند و فقط واحدهای شغلی باقی بمانند. باکونین می گوید که این اشتباه بزرگی است. چرا که «وظیفه ی ابز فقط چارچوبی اقتصادی و مادی ندارد و در عین حال به همان اندازه سیاسی هم هست.»
باکونین سازمان توده ای زحمتکشان را فقط سازمانی اقتصادی نمی بیند و تأکید می کند که اگر واحدهای مرکزی ابز در مسائل سیاسی دخالت نکنند، زحمتکشان نخواهند توانست برای به سرانجام رساندن فعالیت های خود ابزاری در دست داشته باشند. درست است که واحدهای مرکزی در ابتدا زحمتکشان را بر پایه ی منافع فوری اشان گردهم می آورند، اما همین واحدها باید بتوانند در باره ی سیاستی که آنان را به سوی رهایی می برد بحث نمایند و آن را بررسی و تهیه کنند. آیا دیگر جایی می ماند تا باکونین را به بی تفاوتی به مسائل سیاسی متهم کرد؟
باکونین نظراتش را به شیوه ای روشن در مقالاتی که در نشریه های کارگری زمان خودش منتشر می شدند، مطرح کرد. مارکس هرگز به شکلی همه جانبه و مدلل نظرات باکونین را رد نکرد. او فقط خود را به جدل قلمی راضی کرد. مارکس خوب می دانست که باکونین چه می گوید. مارکس در نامه ای به پل لافارگ به تاریخ ١۹ آوریل ١٨۷٠ باکونین را «خر» توصیف می کند که نقش طبقه ی کارگر را تشکل در سندیکاها می داند که می توانند روزی با یاری ابز دولت های موجود را نابود کنند. البته آن چه مارکس به لافارگ در مورد نظر باکونین برای تشکل یابی کارگری و برچیدن بساط دولت نوشت، درست بود، هر چند خیلی خلاصه بود.
اقلیت های انقلابی
باکونین در جامعه شناسی طبقات اجتماعی وامدار پرودون است. پرودون پیش از تشکیل انترناسیونال در متنی با عنوان توانایی سیاسی طبقات کارگر به نوعی وصیت نامه ی سیاسی اش را به رشته تحریر درآورد. متن او شگفت آورانه وضعیت جنبش کارگری آن زمان را توضیح می دهد. او در این متن شرایط توانمند شدن سیاسی پرولتاریا را برمی شمارد و می افزاید که آن ها هنوز تحقق نیافته اند. می توان مسائلی را که پرودون در متن پیش گفته نوشت به شرح زیر خلاصه کرد:
یکم: طبقه ی کارگر با توجه به روابطش با جامعه و دولت به نقش خود آگاهی یافته است. این طبقه می داند که موجودی جمعی، آدابی و آزاد است و از طبقه ی بورژوا جداست.
دوم: طبقه ی کارگر در مورد طبقه اش نظر دارد و قوانین، اوضاع و قواعد هستی خود را می شناسد.
سوم: طبقه ی کارگر هنوز برای سازماندهی جامعه ای که می خواهد بسازد که منتج از فعالیت های خودش باشد آمادگی ندارد. او هنوز توانایی آفرینش سازمانی را که بتواند به رهایی اش بیانجامد ندارد.
اقدام پرولتری به اوضاع گسترش واقعی اش بستگی دارد. اشکال و راهبرد مبارزه به این گسترش واقعی و به مناسبات طبقه ی کارگر با دیگر طبقات وابسته است.
باکونین در نوشته ها علیه مارکس و اعتراض علیه الیانس به سهم خود برآمد جنبش کارگری را در دیالکتیکی با سه حرکت واکاوی می کند:
یکم: پرولتاریا با درک واقعی و زنده از رنج های خود به آگاهی طبقاتی می رسد.
دوم: پرولتاریا در فعالیت متشکل علیه سرمایه خودآموزی می کند و به کارگران از این راه مستقیماً نشان می دهد که نیازمند تشکلی قدرتمند برای رسیدن به پیروزی است.
سوم: پرولتاریا در بحث سیاسی آزاد در سازمانش و در تجربه ی مبارزاتی ابتدا به وحدت واقعی اقتصادی می گراید و سپس لزوماً یگانگی سیاسی می یابد.
باکونین بر این باور بود که طبقه ی کارگر هنوز به مرحله ای نرسیده است که از یک اقلیت انقلابی چشم پوشی کند. علت چند دستگی پرولتاریا زبان ها، فرهنگ ها و درجات متفاوت رشد و همچنین پیش داوری های سیاسی و مذهبی است. ابز می تواند ابزاری جایگزین نشدنی برای وحدت پرولتاریا باشد. باکونین با این دید با تدوین یک برنامه ی سیاسی اجباری در ابز مخالفت ورزید. او بر این گمان بود که تجربه ی مبارزات و همبستگی کارگری خودبه خود به وحدت پرولتاریا می انجامد و نه این که برنامه ای از بالا تحمیل گردد. وی تأکید می کرد که تا زمانی که چنین وحدت طبیعی به وقوع نپیوندد، آگاه ترین بخش پرولتاریا و روشنفکرانی که به او پیوسته اند می توانند خود را برای تسریع روند وحدت متشکل نمایند.
«خطائی بزرگ تر از این نیست که از یک طبقه، یک نهاد یا یک فرد خواسته شود که بیش از توانش کاری انجام دهد. چنین خطائی آن ها را دلسرد و سرخورده می کند یا می کشد. ابز دستاوردهای زیادی در زمانی اندک داشته است. طبقه ی کارگر را هر روز برای مبارزه ی اقتصادی متشکل می کند و خواهد کرد. آیا این دلیلی است برای این که امیدوار بود که انترناسیونال ابزاری برای مبارزه ی سیاسی هم هست؟» (نوشته ها علیه مارکس – صفحه ١٨٣)
فراموش نکنیم که منظور باکونین از مبارزه ی سیاسی، مبارزه ی انتخاباتی پارلمانتاریستی بود. او تلاش فراوانی کرد که ابز را نتوان به بازیچه ای سیاسی تبدیل کرد. البته این بدان معنا نبود که انترناسیونال باید به سیاست بی اعتنایی می کرد.
با این حال، اصول عمومی که باکونین مطرح کرد در آن لحظه با ظرفیت های واقعی ابز برای عمل انقلابی همخوانی نداشت. ابز فقط آغازی برای تشکل زحمتکشان در فرای مرزهای دولتی و جهان بورژوایی بود. ابز «نخستین جوانه های تشکل وحدت پرولتاریا برای آینده» بود. باکونین می دانست که ابز نخواهد توانست نهادی چنان توانا باشد که انقلاب را سازماندهی و رهبری کند. «انترناسیونال عناصر سازمان انقلابی را آماده می کند، اما خود انقلاب نمی کند.» انترناسیونال مبارزه ی عمومی و قانونی کارگران را سازماندهی می کند. تبلیغ تئوریک نظرات سوسیالیستی را انجام می دهد. ابز نهادی مناسب و لازم برای سازماندهی انقلاب است، «اما هنوز سازمان انقلاب نیست.» ابز زحمتکشان را صرف نظر از نظرات و مذاهبشان متشکل می کند به شرطی که آنان اصل همبستگی کارگری را علیه استثمارگران پذیرفته باشند. پرودون می گفت که پذیرش اصل همبستگی کارگری به تنهایی قادر است جدائی رادیکال طبقات را پدید آورد، اما برای جهت گیری انقلابی پرولتاریا کافی نیست.
تردیدهای باکونین در رابطه با ظرفیت های ابز برای هدایت پرولتاریا به سوی انقلاب منجر به طرح مسئله ای با این مضمون شد که آیا چنین وضعیت مشخصی برآمده از کمبود تجربه ی تاریخی طبقه ی کارگر در آن دوران بود یا این که مختص سازمانی همچون انترناسیونال است؟
سازمانی که اقلیتی انقلابی و متشکل را دربرگیرد ضروری بود. با این حال پرسش دیگری نیز نیازمند پاسخ بود. چگونه سازمان فعالان انقلابی باید روابط خود را با سازماندهی توده ای تنظیم نماید؟ روشن است که یک سازمان انقلابی باید جایی وجود داشته باشد. باکونین بر این باور بود که چنین سازمان انقلابی نباید وظیفه ی خود را کنترل سازمان توده ای قرار دهد، بلکه باید در درون خود سازمان توده ای را به دربرگیری کل جامعه سوق دهد. یادآوری کنیم که در سال ١٨٧٠ شکل چنین سازمانی هنوز کشف نشده بود و شاید هنوز هم نشده باشد. امروز نباید به این پرسش با دید آن دوران پاسخ داد، چرا که اکنون طبقه ی کارگر بیش از یک سده تجربه در انبان خود دارد.
اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی در سال ١٨۶٨ در آخرین روز دومین کنگره لیگ برای صلح و آزادی پی ریزی شد. باکونین از این تشکل دمکرات های انقلابی جدا شد. او روز ٢٢ دسامبر ١٨۶٨ در نامه ای به مارکس نوشت:«من هوادار تو هستم و افتخار می کنم.» چنین است که باکونین اعتراف می کند که با بیست سال تأخیر نسبت به مارکس به مبارزه طبقاتی می پیوندد. البته باکونین قصد داشت با شیرین زبانی مارکس را به پذیرفتن اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی در ابز متقاعد نماید…اما مارکس نپذیرفت. با این حال نمی توان شک کرد که باکونین به نقش آفرینی مهم مارکس در ابز واقف نبود. باکونین علیرغم اختلافات ژرفی که با مارکس داشت همیشه با دیدی طبقاتی به راهکارهای مهم که باید در ابز انتخاب می شد نگاه می کرد، چرا که در مناظرات این تشکل بین المللی گرایش های مختلف سیاسی وجود داشت. باکونین به ژرفای اختلافات خود با مارکس آگاه بود، اما زمان ابراز عمومی آن ها را عمداً عقب می انداخت.
باکونین در نامه ای به توماس گونزالز موراگو که با دو اسپانیایی دیگر به نام لورنزو و مورا شاخه ی مادرید ابز را بینان گذاری کرده بودند، دیدگاه خود را به روشنی در رابطه با اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی مطرح کرد. در این نامه که روز ٢١ مه ١٨٧٢ نوشته شده است، این اتحاد «مکمل لازم ابز» معرفی گردیده است. اتحاد و ابز هدفی مشترک دارند اما راه های متفاوتی را دنبال می کنند. باکونین تأکید می کند که «ابز توده های کارگر را گرد هم می آورد. کارگرانی که شغل های گوناگون دارند و از کشورهای مختلف هستند در تنی بزرگ و فشرده به نام ابز گردهم می آیند.» وظیفه ی اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی «نشان دادن راه انقلابی به این توده های عظیم کارگر» است.
«برنامه های ابز و اتحاد بی آن که ضد هم باشند نمایانگر درجات مختلف گستردگی آن هاست. برنامه انترناسیونال اگر جدی باشد می تواند به جوانه ها و فقط به جوانه های برنامه اتحاد پیوند داشته باشد. برنامه ی اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی دربرگیرنده ی هدف نهائی ابز است.»
شاید ما به این بیاندیشیم که الگوی سوسیال – دمکرات تقسیم کار بین مبارزه ی سیاسی که مختص حزب است و مبارزه ی اقتصادی که به اتحادیه یا سندیکا واگذار می گردد در این جا نیز تکرار شده است. به ویژه این که باکونین در نامه ی پیش گفته تأکید می کند:«ابز نباید دکترین خاصی را تحمیل کند. اگر بنیان گذاران ابز چنین می کردند، تشکلی به این وسعت نمی شد و فقط انجمن کوچک یا فرقه ای می شد و به اردوی بزرگ پرولتاریا جهانی علیه طبقات مسلط و استثمارگر تبدیل نمی گردید.» ما قطعاً چنین رابطه ای را می بینیم، اما با این حال تفاوت بسیار عمیقی نیز وجود دارد. این تقسیم کار همیشگی و دائمی نیست. هدف سوسیال – دمکراسی تسخیر قدرت سیاسی با حزب و حفظ و تداوم این تقسیم کار است در حالی که فعالیت اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی این بود که سازمان طبقاتی قدرت اجتماعی را بگیرد.
نامه باکونین به موراگو اهمیت فراوانی دارد، چرا که خطاب به فعالی مطمئن و عضوی از اتحاد بین المللی برای دمکراسی سوسیالیستی ارسال شده است و نویسنده به روشنی نظراتش را منعکس کرده است. باکونین این نامه را چند ماه پیش از اخراجش از ابز می نویسد. البته باکونین در همان زمان نیز می دانست که مارکس در لندن دارد دسیسه ی اخراج او و دوستانش را می چیند. باکونین گویی در همین زمان است که تمام تلاش خود را می کند تا وحدت اساسی ابز بر پایه ی ملزومات عملی حفظ گردد و نگذارد که یکپارچگی آن خدشه دار گردد.
هراس باکونین از خطری که ابز را تهدید می کند در بخشی دیگر از نامه به موراگو هویدا می گردد. باکونین در این بخش به تنش بین انگلیسیان، آمریکاییان و آلمانیان از سویی و فرانسویان، بلژیکیان، اسپانیاییان، ایتالیاییان و اسلاویان از سوی دیگر اشاره می کند. او می پرسد:«آیا باید دو انترناسیونال داشت؟ یکی برای کشورهای ژرمانی و دیگری اسلاوی – لاتینی ؟» سپس پاسخ می دهد که چنین حالتی پیروزی برای بورژوازی خواهد بود. آن گاه پرسش دیگری مطرح می کند:«آیا امکانی وجود دارد تا برنامه ی مارکسی را با برنامه ی ما آشتی داد؟» پاسخ به این پرسش منفی است. و سرانجام پرسش سوم:«آیا باید هر گونه که شده وحدت ابز حفظ گردد؟» جواب این سئوال نیز نه است.
باکونین سپس می نویسد که باید وحدت ابز آن جایی جست و جو گردد که وجود دارد. این وحدت در نظریات سیاسی و فلسفی نیست، این وحدت در عزم پرولتاریای کشورهایی است که برای رهایی مادی و اقتصادی خود به همبستگی واقف شده است. این وحدت را باید در زمین مبارزه ی اقتصادی و عملی روزمره ی کار جست که سرمایه استثمار می کند.
همبستگی واقعی اعضای ابز یگانه نقطه ای است که وحدت آن را ضمانت می کند. بقیه نکات پایه ای نیستند. باکونین تأکید می کرد که در مناظرات کنگره های ابز مسائلی از قبیل «آموزش کامل، لغو دولت یا رهایی کارگران از شر دولت، رهایی زنان، مالکیت جمعی، برچیدن حق ارث، خداناباوری، ماتریالیسم و خداگرایی» مطرح می شوند و همه مهم و جالب هستند چرا که به بالا بردن آگاهی ذهنی و روحی پرولتاریا یاری می رسانند. اما همو بر این موضوع پای می فشرد که هیچ کنگره ی ابز نباید برای همه ی اعضایش دستورالعمل واحدی را برای هر موضوعی صادر کند و آن را تحمیل نماید. باکونین نوشت:«امروز (سال ١٨٧٢) وضعیت تغییر کرده است. جنگ فرانسه و پروس، کمون پاریس و یکپارچه شدن آلمان رخ داده اند. تسلط مارکس و هوادرانش بر دستگاه ابز دیگر کسی را تکان نمی دهد. سازماندهی مبارزه بین المللی، اقتصادی، عملی و روزمره جهان کار علیه سرمایه باید یگانه هدف روشن و تنها قانون اجباری و عالی ابز باشد.»
باکونین چهار ماه پیش از اخراجش از ابز بیش از پیش بر همبستگی که زحمتکشان را متحد می کند پافشاری می کرد و می گفت که این همبستگی «کاملاً از گرایش های سیاسی و فلسفی که توده های کارگر کشورهای گوناگون دنبال می کنند مستقل است. اگر مثلاً کارگران آلمان تصمیم گرفتند اعتصاب و علیه بورژوازی قیام کنند، شما نباید از آنان بپرسید که آیا به خدا اعتقاد دارند یا نه، آیا خواهان نابودی دولت هستند یا نه؟ شما باید با توانی که دارید از جنبششان پشتیبانی کنید چرا که زحمتکشانی هستند که علیه استثمار خود به پا خواسته اند.»
بررسی سازمان اقلیت انقلابی در زمان مارکس و باکونین را نباید با عینک جناح چپ سوسیال – دمکراسی یعنی بلشویسم در آغاز سده ی بیستم میلادی دید. نباید فراموش کرد که در آن زمان هنوز جدایی مارکسیسم انقلابی از انترناسیونال دوم رخ نداده بود. همچنین باید به یاد داشت که مارکسیسم زمان خود مارکس اساساً پارلمانی بود.
تلاش هایی در دهه ی ١٨۷٠ – ١٨۶٠ برای تشکیل سازمانی انقلابی شد که نتیجه نداد. هیچکس راه حلی پیدا نکرد. باکونین نمی دانست که آیا چنین سازمانی باید علنی باشد یا مخفی، البته این موضوع از آن جایی ناشی می شد که سازمان های کارگری در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و بلژیک غیرقانونی اعلام شده بودند. سازمان های مخفی وجود داشتند، اما فقط شبکه هایی بودند برای ارتباط بین فعالان خود و ادعای رهبری پرولتاریای بین المللی را نمی کردند. هدف اصلی این بود که فعالان پرکار و باعزم سازماندهی شوند تا از دورن آنان کادرهایی پرورش یابند که بتوانند در صورت لزوم مهر خود را بر یک سازمان توده ای بکوبند.
باکونین مسئله ی سازمان انقلابیان و روابطش را با توده ها مطرح کرد. او این مسئله را در مخالفت با راهبرد سیاسی مارکس که انتخاباتی و پارلمانتاریستی بود، بیان نمود. جانشینان مارکس عمداً فراموش می کنند که در انقلاب ١٨۴٨ آلمان سازمانی انقلابی به نام اتحادیه کمونیست ها وجود داشت که مارکس و انگلس منحل کردند.
مسئله ی سازمان انقلابیان در آن دوره تازه مطرح شد و نظری در مورد راه و چاره برای آن نبود. لنین بعدها با یقین های خودش این مسئله را مطرح کرد و به خیال خود حلش کرد.
جالب است به این نکته توجه شود که سی سال پس از باکونین، سوسیال – دمکراسی آلمان نقد لنینی می شود و به پایه گذاری بلشویسم می انجامد. باکونین تا زمانی که زنده بود نتوانست پاسخی برای مسئله ی سازمان انقلابیان پیدا کند و امروز ما می دانیم که پاسخ لنین نتیجه ای فاجعه بار در پی آورد.
هر چند باکونین پاسخی نیافت اما او پایه های نظریه ی سازمان انقلابی پرولتاریا را ریخت. نه خوانش ساده نگرانه ی رقیبان وی و نه برخوردهای برخی از کسانی که خود را حتا با باکونین در یک سمت و سو می بینند نتوانستند از اهمیت آن بکاهند.
تعریفی که باکونین از سازمان انقلابی پرولتاریا کرد در واقع تعریفی بود که بعدها آنارکوسندیکالیسم نامیده شد. اما تعریف باکونین خود ادامه ی نظر پرودون بود که می خواست دمکراسی پایه ریزی شده بر رای گیری عمومی را با دمکراسی صنعتی جایگزین کند. در حزب بلشویک جناحی به نام اپوزیسیون کارگری وجود داشت که الکساندرا کولونتای و شلیاپنیکوف از نمایندگانش بودند که این دید را مطرح می کردند. بی جهت نبود که لنین آنان را به «آنارکوسندیکالیسم» متهم کرد.

* بورس های کار: این نهادهای کارگری یکی از ویژگی های جنبش سندیکایی در فرانسه است که تاریخچه اشان به پیش از ١٩١۴ برمی گردد. پیش از ایجاد بورس های کار، کارگران فقط در ساختارهای عمودی فدراسیون های مشاغل صنعتی متشکل بودند که هدفشان ایجاد همبستگی کارگری در یکایک این مشاغل در سطح کشوری و پیشبرد مبارزاتشان بود. بورس های کارگری به سندیکالیسم فرانسه بُعد دومی داد تا بتوانند نهادی افقی و منطقه ای داشته باشند و کارگران مشاغل گوناگون را به یکدیگر نزدیک و مرتبط نمایند. کارگران توانستند با بورس های کار در منطقه های مشخص جغرافیایی نهاد طبقاتی دیگری داشته باشند تا بتوانند اهداف خود را برای تغییر جامعه دنبال نمایند.
می دانیم که کنفدراسیون عمومی کار یا ث . ژ. ت. در فرانسه که امروز، در سال ۲٠١۶، همچنان بزرگترین سندیکای کارگری این کشور است در آغاز تأسیس گرایش های آنارشیستی داشت و سپس با دخالت های بیجای حزب کمونیست فرانسه بلشویکی شد. دنبال روی جنبش اتحادیه ای یا سندیکایی کارگری از احزاب سیاسی، با هر ایدئولوژی، همیشه برای آنها زیان بار بوده و خواهد بود. آیا این یکی از دلایلی نیست که تعداد اعضای ث. ژ. ت. را از بیش از چهار میلیون نفر به کمی بیش از نیم میلیون تن رسانده است؟
فرنان پلوتیه که از سال ١٨٩۵ تا زمان مرگش در سال ١٩٠١ دبیراول ث . ژ. ت. و آشکارا آنارشیست بود از جمله کسانی است که به تأسیس بورس های کار دامن زد. بورس های کار نه فقط محلی برای همبستگی کارگری در بُعدی فراشغلی و محلی بودند بلکه فعالیت های فراوان دیگری و از جمله آموزش به کارگران داشتند. (توضیح مترجم)

** رنه برتیه – René Berthier – یک پژوهشگر آزادمنش، فعال آنارشیست و آنارکوسندیکالیست در فرانسه است. او در سال ١٩۴۶ متولد شد.
برتیه در سال ١٩۶۷ – ١٩۶۶، زمانی که در دانشگاه کان دانشجو بود با جنبش آنارشیستی آشنا شد. او سپس برای ادامه ی تحصیل به سوربون آمد، اما با توجه به قطع شدن بورسش از آن بازماند. برتیه یک شغل پاره وقت پیدا کرد و به عضویت اتحادیه ی کارگران پاره وقت پاریس در CFDT درآمد. وی در سال های ١۹۷١ – ١۹٧٠ نایب دبیر این سندیکا شد.
برتیه بین سال های ١۹۶٩ تا ١۹۷٢ به عضویت مرکز جامعه شناسی آزادمنش درآمد که مسئولیتش بر عهده ی گاستون لووال (Gaston Leval) بود. او در این دوره پایه های شناخت نظری خود را تحکیم کرد.
برتیه در سال های دهه ی ٧٠ میلادی به پی ریزی اتحاد سندیکالیستی انقلابی و آنارکوسندیکالیستی (ASRAS) یاری رساند. این تشکل در سال ١۹۸١ خود را منحل کرد.
برتیه در سال ١۹٧٢ به عضویت اتحادیه کتاب ث. ژ. ت. (CGT) درآمد. او پس از پایان خدمت سربازی درسال ١۹۷٣ کارگر چاپخانه ای به نام ژورژ لانگ شد که در آن ١۸٠٠ نفر کار می کردند. برتیه موفق شد همزمان با کار در چاپخانه، تحصیلاتش را در دانشگاه سوربون پاریس به پایان برساند.
برتیه در طی پانزده سال نمایندگی های مختلف کارگران چاپخانه را برعهده داشت. او بین سال های ١۹۹٧ تا ۲٠٠٣ نایب دبیر اتحادیه مصححان ث.ژ.ت.، عضو دفتر کمیته ی بین اتحادیه ای چاپ و کتاب پاریس و دو سال عضو دفتر فدرال فدراسیون کتاب اتحادیه ث.ژ.ت. بوده است.
رنه برتیه در سال ١۹٨۴ به گروهی از فدراسیون آنارشیست پیوست و تا امروز نیز در این تشکل آنارشیستی فرانسوی فعالیت می کند. برتیه در سال های ١۹۸۵ – ١۹۸۴ جزو کمیته ی بنیان گذاران پشتیبانی از معدنچیان اعتصابی انگلستان بود. او مدتی از مجریان برنامه های رادیو لیبرتر (آزادمنش)، رادیوی فدراسیون آنارشیست بود که همچنان روی موج اف. ام. در پاریس و از طریق اینترنت برای جهان پخش می شود. برتیه همچنین یکی از بنیان گذاران کمیته ی هماهنگی علیه محاصره ی اقتصادی مردم عراق بود و در سال ١۹۹٣ به دبیراولی آن رسید. برتیه هم اکنون عضو انجمن عدالت و صلح برای فلسطین است.
رنه برتیه که اکنون یک کارگر بازنشسته است، بیش تر وقت خود را صرف نوشتن متون نظری و تاریخی می کند که از فعالیت عملی او برآمده است. او بر این باور است که جنبش آنارشیستی باید با مفاهیم کهنه قطع رابطه نماید و راهبردهای جدیدی را اتخاذ نماید تا بتواند تأثیرگذاری گسترده داشته باشد.

آثار رنه برتیه:
باکونین سیاسی: انقلاب و ضدانقلاب در اروپای مرکزی – ۲۴٠ صفحه – سال ١۹۹١
غرب و جنگ علیه اعراب: بررسی جنگ خلیج و نظم نوین جهانی – ١٨۷ صفحه – سال ١۹۹۴
یوگسلاوی سابق، نظم جهانی و فاشیسم محلی – ١۹۲ صفحه – سال ١۹۹۶
اکتبر ١۹١٧، ترمیدور انقلاب روسیه – ۲۲١ صفحه – سال ١۹۹٧
اسرائیل – فلسطین: جهانی سازی و خرده ملی گرایی ها – نایاب – سال ١۹۹٨
فلسطین، پای دیوار – سال ۲٠٠٨
بحث هایی درباره ی انقلاب آلمان ١۹۲۳ – ١۹١٨ – ١٨١ صفحه – سال ۲٠٠۹
چادری روی مبارزات زنان – ۶٨ صفحه – سال ۲٠٠۹
تجربه ی «اتحاد سندیکایی» و نقد منشور آمی أن – سال ۲٠٠۹
مطالعات پرودونی، جلد اول، اقتصاد سیاسی – ١۹۲ صفحه – سال ۲٠٠۹
آنارکو سندیکالیسم و سازماندهی طبقه ی کارگر – ١۹۶ صفحه – سال ۲٠١٠
مطالعات پرودونی، جلد دوم، مالکیت – سال ۲٠١۳
کروپوتکین و جنگ بزرگ – سال ۲٠١۵

به بهانه ی آغاز سال تحصیلی نگاهی به تعلیم و تربیت آنارشیستی

«آنارشی عالی ترین بیان نظم است»

نمی شد مقاله ی کوتاهی در مورد تعلیم و تربیت از منظر آزادمنشانه یا آنارشیستی نوشت بی آن که یادی از ژاک – الیزه رکلو نکرد. رکلو جغرافی دان و نظریه پرداز آنارشیسم بود که ١۵ مارس ١۸٣٠ در فرانسه متولد شد و ۴ ژوئیه ١۹٠۵ در بلژیک درگذشت. در کمون پاریس فعالانه شرکت کرد. عضو انترناسیونال اول بود و پس از اخراج میخائیل باکونین از این انترناسیونال با فشار مارکس و طرفدارانش، رکلو نیز به فدراسیون آنارشیستی ژوراسی پیوست. رکلو از پیشگامان «جغرافیای اجتماعی»، «جغرافیای سیاسی» و «جغرافی تاریخ» بود و آثارش در این موارد همچنان در دانشگاه های معتبر جهان مد نظر جغرافی دانان قرار دارد و تدریس می گردد. اما آن چه از رکلو کمتر گفته می شود نظراتش در زمینه ی پداگوژی یا علم تعلیم و تربیت است. او جمله ی آغازگر این مقاله را در سخنرانی اش به مناسبت آغاز سال تحصیلی در دانشگاه جدید بروکسل، روز ۲۲ اکتبر ١٨٩۵، بیان کرد.
آنارشیسم ایدئولوژی نیست و می خواهد متدولوژی یا روش مندی باشد که بتوان با آن جامعه را با اصل آزادی و برابری انسان ها، بی آن که یکی بر دیگری ارجح شمرده شود، اداره کرد. آنارشیست ها در مبارزاتشان مانند دیگر فعالان سیاسی با مشکلات زیادی مواجه می گردند، شکست می خورند، دست به عقب نشینی می زنند، دوباره قد راست می کنند و به راه می افتند، اما هرگز بر سر آزادی و برابری چانه زنی نمی کنند و آن ها را کامل و تمام عیار می خواهند و حاضر نیستند هیچ نوعی از دیکتاتوری را، حتا به شرط پوچ و بی معنای موقتی و گذرا بودن، بپذیرند.
هیچ جامعه یا حتا مجموعه ی کوچکی را نمی توان بی نظم و برنامه اداره کرد، اما نظم و برنامه ی آنارشیستی از کتاب های صرف نظری، کمیته های مرکزی احزاب، چند مغز متفکر و پیشروان خودخوانده بیرون نمی آید و ماحصل تجربیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جوامع بشری است. روشن است که آموزش و پرورش یا تعلیم و تربیت کودکان در جامعه ی آنارشیستی دارای اهمیت زیادی است و نمی توان از آن چشم پوشید.
رکلو می گفت:«مدارس امروز، چه آن هایی که با اصول دینی اداره می شوند و چه آن هایی که با اصول لائیک، همچون شمشیر علیه انسان های آزاد عمل می کنند. مدارس دینی و لائیک جلوگیری از تربیت کودکان آزاداندیش را منحصر به خود کرده اند.» پروژه ی اداره ی جامعه آنارشیستی در جنبه ی آموزشی و پرورشی اش هم بر اساس آزادی آموزش و هم بر اساس آموزش آزادی پی ریزی می گردد، چنان که بتوان انسانی تربیت کرد که خود آزادانه بیاندیشد و سپس عمل کند. چرا که فقط انسان هایی که آزاداندیش باشند می توانند برابری واقعی را برقرار نمایند و آزادی متعهد و همبستگی عملی را به واقعیت بدل کنند. در جوامع کنونی، چه آن جایی که تیغ دین بر کلیت آموزش و پرورش زخم می زند و چه آن جایی که ظاهراً مدارس لائیک هستند، تعلیم و تربیت کودکان برای خودرهایی آنان نیست، بلکه آنان را برای به خدمت گرفتن در جامعه ای آموزش می دهند که سراپا پوشیده از نابرابری، بی عدالتی و آزادی کشی هاست. کودکان در پداگوژی آزادمنشانه از همان ابتداء با روحیه ای منتقد آموزش می بینند و آزادی چنان بی حد و حصر خواهد بود که کودکان و نوجوانان اختیار نفی آموزش و پرورش خود را و جداشدن از آن را نیز داشته باشند. دیگر حتا واژه ی شاگرد که باید سراپا گوش استاد باشد در چنین وضعیتی از معنا تهی می گردد و یادگیرنده ی آزاد جایگزینش می گردد. اصل آزادی یگانه اصلی است که می تواند توان های یادگیری فکری و یدی و اجتماعی افراد را رها کند. مدارس دینی و لائیک – مثال های ایران و فرانسه – اختلافات فراوانی با هم دارند، اما هر دو نوع مدام در پی آن هستند که شاگردان (و نه یادگیرندگان آزاد) را یک شکل و همفکر بار آورند تا بتوانند از آن ها در نظم های خشن و نابرابر خود استفاده کنند. نقد نظم های آموزشی در این مدارس محلی از اعراب ندارند، چه رسد به نفی و دور انداختن آن ها و جایگزینی اشان با نظمی نو و نوآور. کروپوتکین، نظریه پرداز آنارشیست روسی (١٩۲١ – ١٨۴۲ میلادی) می گفت:«آیا شما نمی بینید که نظم آموزشی شما به دردنخور است چرا که وزیری می آید و روش های آموزشی اش را به هشت میلیون دانش آموز تحمیل می کند که هر کدامشان توانایی های ویژه ی خود را دارند؟ مدرسه ی شما به دانشگاه بی فکری تبدیل می شود همان گونه که زندان های شما به دانشگاه فراگیری بزه های گوناگون تبدیل می گردند.»
هر چند آموزش آزادمنش طبعاً دربرگیرنده ی داد و دهش با افراد حرفه ای و نهادهای یاددهنده است، اما خود را به آنان و آن ها محدود نمی کند. امر آموزش و پرورش فقط در محلی به نام دبستان و دبیرستان صورت نمی گیرد و کل جامعه محلی برای آموزش و پرورش خواهد بود. آموزش و پرورش آزادمنش یا آنارشیستی امری برای تمام جامعه خواهد بود. یاددهندگان در چنین حالتی مدعی به دست گرفتن و به سرانجام رساندن روند طولانی آموزش و پرورش نخواهند بود. مکان ها و جاهای آموزش و پرورش باید متعدد و چندگانه باشند. واضح است که در نقطه های متفاوت بازیگران گوناگونی نقشی در آموزش و پرورش خواهند داشت. اما زمانی که روند آموزش و پرورش کودکان آغاز می شود، مثلاً از پنج سالگی، آن گاه به هر کس که می خواهد نقشی در این روند داشته باشد، ابزار و امکانات لازم داده می شود. در چنین حالتی ست که یاددهنده در مدرسه، در کارگاه، در تفریح گاه یا هر محل دیگری نقشش به آسان کننده ی روند آموزش و پرورش تبدیل می گردد.
پداگوژی آزادمنش نظریه ای نیست که از ناکجاآباد سربرآورده باشد. بدین معنا که نابغه یا نوابغی نشسته و برنامه ای آموزشی برای میلیون ها و ده ها میلیون کودک و نوجوان تهیه و تدارک دیده باشند . پداگوژی آزادمنش مدام نظریه پردازی می گردد و از عمل های متکثر و گوناگون بیرون می جهد. نظر با عمل محک می خورد، یا می ماند یا جایش را به نظری نوآورانه تر و پیشرفته تر می دهد. پداگوژی آزادمنش یا آنارشیستی دارای سابقه ی تاریخی طولانی است. این پداگوژی با اصول خود یگانه است اما با اعمال خود و مکان هایش متکثر و چندگونه است.
فرانسوا رابله، نویسنده ی انسان دوست رنسانس فرانسوی که در پایان سده ی پانزدهم و آغاز شانزدهم می زیست را می توان نخستین اندیشمند آموزش آزادمنش تصور کرد. رابله بر این باور بود که آموزش انسان های اجتماعی در محیطی میسر است که از حداکثر اجبارها رهایی یافته باشند. شارل فوریه که مارکس و انگلس سوسیالیست تخیلی معرفی می کردند، دیگر اندیشمند آموزش آزادمنش است. همو بود که آموزش کامل را پیشنهاد می کرد. فوریه بود که می گفت تا آموزش کامل نباشد، یعنی یدی و فکری نباشد، نمی توان از آموزش سخن گفت. فوریه آموزش را روند و عملی با مسئولیت عمومی می دانست. می گفت که آموزش نباید مصنوعاً از زندگی اجتماعی جدا گردد و تولید لازم برای زندگی اقتصادی را در نظر نگیرد. چنین آموزشی باید اجتماعی باشد بی آن که زیر قید و بندهای جامعه قرار بگیرد. پرودون که تأثیرات فراوانی بر آثار به ویژه اقتصادی مارکس گذاشت نیز بر این باور بود که مدرسه نمی تواند از زندگی روزمره و کارگاه ها جدا باشد. او زوج آموزش و تولید را جداناپذیر توصیف می کرد. برای پرودون آموزش کامل و چندگانه ی تولیدکنندگان می تواند استقلال آن ها را از زائده ای به نام دولت به ارمغان آورد.
فرنان پلوتیه، کارگر و از بنیان گذاران سندیکالیسم انقلابی که بعدها به آنارکوسندیکالیسم معروف شد از جمله کسانی است که بسیار در باره ی آموزش کامل و آزاد سخن گفت و به این نکته می اندیشید که یادگیری را چگونه می توان با نیاز اجتماعی پیوند داد به طوری که کودکان بعدها به تولیدکنندگان رقیب یکدیگر تبدیل نشوند و در کارگاه ها استثمار نگردند. پلوتیه مسئله ی آموزش و پرورش را جزئی از مسئولیت های مهم سندیکاها می دانست . پلوتیه می گفت که قدرت های سیاسی و مذهبی از آموزش و پرورش سوء استفاده می کنند تا بتوانند کودکان را مطیع نظم نابرابر و آزادی کش موجود نمایند و امر رهایی انسان ها را مدام به تأخیر بیاندازند. به همین جهت است که پلوتیه می گفت که سندیکاها باید در آموزش و پرورش کودکان مداخله کنند تا بتوان قدرت دولتی و نفوذ دینی را برکند. پلوتیه بر این باور بود که سندیکا ابزار طبیعی برای رهایی طبقه ی کارگر است.
روند آموزش آزادمنش بنا را بر آن می نهد که یادگیرنده به تدریج خود در سازماندهی و ساماندهی به آن چه مایل است فراگیرد شرکت کند، لذا آموزش خود سازنده ی آنارشیسم است، چرا که چنین آموزش و تربیتی راه فرد را برای تبدیل شدن به انسانی خودگردان که می خواهد بر دانش خویش بیافزاید تا خود را بازشناسد و آزادی خود را به دست آورد، هموار می کند. آموزش آزادمنش امکان ایجاد فضائی را فراهم می آورد که تک تک یادگیرندگان بتوانند از لحاظ اجتماعی و حرفه ای رشد کنند و استعدادهایشان شکوفا گردد و گسترش یابد. آموزش آزادمنش می خواهد افراد آزادانه بیاندیشند و عمل کنند و قادر باشند بحثی نقادانه در رابطه با انتخاب های خودشان ارائه دهند، از این جاست که پروژه ی آموزش و پرورش آنارشیستی از انبار کردن صرف دانستنی ها فراتر می رود و به فرد یادگیرنده پیشنهاد می کند تا آن چه را فراگرفته است به بوته ی نقد بسپارد.
آموزش آزادگرا پداگوژی یا علم تعلیم و تربیتی است که نمی خواهد کودک و سپس نوجوانی بسازد که خود را معتقد و مؤمن به آنارشیسم معرفی کند یا بداند. هدف این نوع از آموزش آن است که هر فرد بتواند با تحلیل و اندیشه ی خودش بخشی از آنارشی را بسازد یا آن را توسعه دهد. در آموزش آزادمنش هر چند شناخت پدیده ها چشم پوشیدنی نیست، اما هدف غائی هم نیست. نتیجه ی آموزش فرد نباید سری مملو از دانش ها و شناخت های گوناگون باشد، بلکه باید فرد را با توجه به تأثیرات بیرونی به ابزار خودسازی و خودرهایی مجهز و مسلح کند. کودک می تواند در آزادی و در احترام به آزادی دیگران رشد کند. جیمز گیوم بر این باور بود که کودکان قادرند خود بازی ها و بحث های خود را سازماندهی کنند و حتا برای پیش بردن امور خود کسانی را از میان خویش برگزینند و اختلافاتشان را حل نمایند. گیوم می گفت که فقط در چنین صورتی است که کودکان می توانند برای زندگی اجتماعی به درستی تربیت شوند و مسئولیت پذیر و پویا گردند. گیوم همچنین می گفت که اگر به کودکان امکان انتخاب آزاد آموزگارانشان داده شود، دیگر آموزش برایشان امری دهشتناک نخواهد بود و به جان دل به معلم و دوستشان گوش فراخواهند داد.
پروژه ی آموزشی آزادگرا بنا را بر زیر علامت سئوال بردن زوج دانش و قدرت در نظام های آموزشی تاکنونی می گذارد، به همین جهت است که این پروژه مزاحمت فراوانی برای دولت پرستان و قدرت دوستان ایجاد می کند. قدرت آموزشی نباید در اختیار یاددهنده که در دست تمام یادگیرندگان باشد. دانستنی ها نتیجه ی انبار کردن طوطی وار متون گوناگون نیستند، بلکه محصول کار فردی اجتماعی شده یا عمل جمعی هستند. در نظم آموزشی آنارشیستی یاددهنده مأمور القای برنامه های آکادمیک نیستند که با دستورها و فرمان های از بالا آمده آن ها را منتقل می کنند، آنان فقط دریافت دانستنی ها را در پیوند با تمایلات یادگیرنده تسهیل می کنند.
در پروژه ی آموزش آزاد منش، یاددهنده به تدریج با کمک به یادگیری مرکزیتش را از دست می دهد و به یادگیرندگان امکان می دهد تا خود پاسخ هایشان را یا در تجربه یا در جلسات با دیگر یادگیرندگان یا در کتاب ها پیدا کنند و در نادر مواردی مستقیماً آن را از یاددهنده بگیرند. شعار پایه ای آنارشیست ها که از زبان اگوست بلانکی بیرون آمد در اینجا نیز تبلور می یابد : نه خدا (که دانای کل است) و نه رهبر (که توانای کل است).
در مطلبی دیگر تلاش خواهم کرد تا چند تجربه ی موفق و شکست خورده ی آموزش و پرورش آزادمنش را منعکس نمایم.

نادر تیف

۲١ / سپتامبر / ۲٠١۵ – ٣٠ / شهریور / ١٣۹۴