نقدی آنارشیستی بر روند بولیواری در ونزوئلا یا انقلاب نمایشی

توضیح مقدماتی مترجم:
هوگو چاوز پس از چهارده سال ریاست جمهوری در ونزوئلا روز ۵ مارس ٢٠١٣ درگذشت. بسیاری از تشکلات چپ مارکسیست و از جمله حزب کمونیست ونزوئلا از چاوز پشتیبانی کردند. این حزب او را «رفیق رئیس جمهور» خطاب می کرد. چاوز می گفت که ارمغان آور «سوسیالیسم سده ی بیست و یکم» است. البته در طی ریاست جمهوری او نه فقط مالکیت خصوصی بر وسایل تولید حفظ شد، بلکه آزادی های سیاسی نیز لگدمال گردیدند. دولت چاوز و اکنون مادورو در زمینه ی سیاست های خارجی اشان با حکومت های سرکوب گری مانند جمهوری اسلامی ایران، جمهوری کوبا و رژیم معمر قذافی پیش از سرنگونی در لیبی روابط بسیار محکم سیاسی و اقتصادی داشته و دارند. آنان همچنین از بشار اسد، دیکتاتور خون آشام سوریه حمایت کرده و می کنند و این پشتیبانی را در چارچوب «ضدامپریالیست» بودن خود و آنان قرار می دهند. جان اتکینسون هوبسون که برای نخستین بار در سال ١۹٠٢ امپریالیسم را در کتابی به همین نام تشریح کرد تا پانزده سال بعد لنین با برداشت از آن، اثر خود را به نام «امپریالیسم، بالاترین مرحله ی سرمایه داری» بنویسد، احتمالاً برخی از احزاب و سازمان ها که نمایندگان سرمایه داری را ضدامپریالیست می دانند، نمی پذیرفتند. باری، نباید فراموش کرد که چاوز نه فقط خامنه ای، اسد، قذافی، کیم ایل اون و افرادی ازاین قبیل را ضدامپریالیست می دانست بلکه عیسا مسیح و فیدل کاسترو را قهرمانان خود معرفی می کرد.
فدراسیون آنارشیست در فرانسه یک هفته نامه و یک دو ماه نامه منتشر می کند که هر دو «لوموند لیبرتر» نام دارند. در شماره ی ۴۹ دو ماه نامه که در ژوئن ٢٠١٣ منتشر گشته، مصاحبه ای با رافائل ئوزکاتگی انجام شده است. رافائل ٣٩ سال دارد. او جامعه شناس و فعال سیاسی آنارشیست است. وی از سال ٢٠٠۶ در «Provea» فعالیت می کند که یک تشکل دفاع از حقوق بشر است. رافائل در این سازمان هماهنگ کننده تحقیقات است. وی همچنین با چند نشریه مستقل همکاری می کند. او از سال ١۹۹۵ در نشریه آنارشیستی «ال لیبرتاریو» قلم می زند.
جان ورهوون و ادیت ووست فلد به بهانه ی انتشار آخرین کتاب رافائل ئوزکاتگی که عنوانش «ونزوئلا، انقلاب نمایشی، نقدی آنارشیستی به دولت بولیواری» انتخاب شده است، با وی مصاحبه کرده اند. هر چند این مصاحبه پس از مرگ چاوز و پیش از انتخاب مادورو صورت گرفته است، اما حاوی نکات جالبی ست که مرا به ترجمه ی آن به فارسی تشویق نمود، با این امید که فارسی زبانان در ایران و دیگر کشورها بتوانند از تجربیات ونزوئلا در مبارزه برای دستیابی به آزادی بی قید و شرط و بی حد و حصر و رهایی از استثمار در هر شکل و قیافه ای بهره ببرند. این مصاحبه بار دیگر این واقعیت را نشان می دهد که حتا اگر دولتی خود را انقلابی بنامد در عمل با مضمون انقلاب و اقدام انقلابی در تضاد قرار می گیرد. دو مضمون متضاد نمی توانند با هم وجود داشته باشند و چاره ای نیست که بین این دو یکی را انتخاب نمود. متن کامل مصاحبه را در زیر می خوانید.
ن. تیف
٨ تیر ١٣٩٢

پرسش: برای آغاز و رفتن به اصل مطلب، چرا عنوان کتاب «انقلاب نمایشی» است؟
پاسخ: بحث این کتاب بر این محور قرار گرفته است که روند بولیواری گسست از نظمی که موجود بود، نیست بلکه ادامه ی آن است. نمی توان از ونزوئلا تحلیلی ارائه داد بدون آن که تاریخ این کشور نفت خیز را شناخت. فرهنگ و سیاست ونزوئلا بر پایه ی ثروتش که از نفت می آید، شکل گرفته است. نفت یک الگوی تولیدی را به وجود آورده است که اساسش را استخراج آن تشکیل می دهد، استخراجی که پول لازم را می آورد تا برای مدرنیزه کردن ونزوئلا تلاش گردد. این الگوی توسعه را روند بولیواری و رئیس جمهور چاوز عمیق کردند. اما این «انقلاب» خودخوانده به خصوصی سازی بهره برداری نفت ونزوئلا ادامه داد. چاوز شرکت های نفتی را با شرایطی بسیار مناسب برای آن ها به ونزوئلا فراخواند.
اگر چنین چیزی ممکن شد به این خاطر است که چاوز موفق شد با انقلابی نامیدن دولت خود جلوی اعتراضات مردمی را بگیرد. شرکت های خارجی نفتی به شرکای دولت ونزوئلا تبدیل شدند و به آن نام «حق حاکمیت بر انرژی» داده شد، در حالی که در عمل هیچ حق حاکمیتی تأمین نگردید. مردم هنوز گمان می کنند که دولت چاوز حق حاکمیت را بر منابع انرژی تأمین کرده است، چرا که اکنون نفت هزینه های سیاست های اجتماعی را می پردازد. اکنون تبلیغات فراوانی وجود دارد مبنی بر این که نفت خوب است و بهای «مأموریت» ها (برنامه های اجتماعی چاوز) را می پردازد. به همین دلیل است که در ونزوئلا مقاومتی علیه جهانی سازی اقتصادی نمی شود. و تمام این ها به نام انقلاب صورت می گیرد در صورتی که جهانی سازی اقتصادی سرمایه داری و انقلاب کاملاً متناقض هستند.
من هنگامی که کتاب را به پایان می رساندم به متنی از گی دبور برخورد کردم که مفهوم «نمایش» را در سیاست توضیح می داد. چیزهای فراوانی وجود داشتند که برای من باورناکردنی بودند. در ونزوئلا تصویری ساخته شده است که با متن و آن چه واقعاً اتفاق می افتد، جور درنمی آید. کتاب من می خواهد این موضوع را نشان دهد.

پرسش: آیا به نظر تو در ونزوئلا انقلابی وجود ندارد؟
پاسخ: به گمان من در ونزوئلا چیزی وجود دارد که می توان آن را یک روند نامید. البته نباید این واقعیت را در نظر نگرفت که دولت چاوز هیچ تغییر مثبتی را به وجود نیاورده است. برای مثال فقر و تبعیض اجتماعی در کانون بحث ها هستند. مردم زیادی هم برای این ها بسیج شدند. شاید این روند مختصاتی انقلابی داشته باشد، اما خود انقلاب نیست.
برای مثال اخیراً یکی از رهبران بومی را که مخالف بود کشتند. بیست سال پیش که سابینو رومرو مانند او کشته شد در تمام سطح کشور اعتراضات گسترده ای صورت گرفت. امروز که یکی از فعال ترین رهبران بومی ها کشته می شود در کاراکاس فقط دویست نفر اعتراض کردند. علت چیست؟ اگر ما واقعاً در یک روند سیاسی شدن رادیکال بودیم، ماجرا تغییر می کرد. واقعیت این است که یک همبستگی عمودی با چاوز به وجود آمده است، اگر این همبستگی افقی بود، وضعیت هم تغییر می کرد.
من می توانم بپذیرم که ما در روندی از سیاسی شدن هستیم که می تواند بسیار بیش تر رادیکال شود، اما این روند یک روند انقلابی نیست.

پرسش: جنبش های اجتماعی در چه وضعیتی قرار دارند؟ تو در کتابت بسیار از کمبود خودمختاری آن ها نوشته ای.
پاسخ: من بسیار مایل هستم که از سطح خودمختاری جنبش های اجتماعی سخن بگویم. اگر ما از خودمختار و غیرخودمختار بودن جنبش های اجتماعی حرف بزنیم، آن هایی که خودمختار هستند بسیار اندکند. کشمکش های فراوانی بین طرفداران چاوز و هواداران خودمختاری در جنبش های اجتماعی وجود دارند. بوروکراسی و سیستم حکومتی چاوز تلاش می کنند که از خودمختاری جنبش های اجتماعی جلوگیری نمایند. چاوز در یکی از بحث هایش گفت:»متشکل شوید و برای حقوق تان مبارزه کنید.» اما سیستم چاوز در عمل هر تلاشی را که می تواند انجام می دهد تا نیروی های جنبش های اجتماعی را در اختیار اهداف خود قرار دهد. دولت چنان عمل می کند که خودمختاری جنبش های اجتماعی حتی المقدور تضعیف گردد.

پرسش: تو در کتابت همچنین از این موضوع می نویسی که فضای کمی در اختیار نقد دولت چاوز وجود دارد.
پاسخ: بله. چاوزیسم جنبشی ست که با انتقاد مدارا نمی کند. منظور من در این جا فقط اپوزیسیون نیست، جنبش چاوزیست حتا از صداهای مخالف درون خود نیز می هراسد. در جنبش چاوزیست جایی برای ابراز وجود هویت های سیاسی درونی نیست و همه باید خود را به آن چه از بالا می آید قانع نمایند. در سال های اخیر مخالفت درونی هر روز بیش تر شده است. هنگامی که مخالفت ها از چارچوب های نهادینه شده ی چاوزیسم عبور می کنند و نمی توانند پاسخی دریافت نمایند، آن گاه سرکوب آغاز می شود، همان گونه که پیش از چاوز دولت های دیگر می کردند و همان گونه که هر دولتی در سطح جهان چنین می کند. پلیس در دوره ی چاوز چندین فعال جنبش های اجتماعی و دانشجویی را به قتل رسانده است. باید اضافه کرد که پس از کودتای سال ٢٠٠٢ (علیه چاوز) یک رشته قانون وضع شد که در عمل اشکال مبارزات همیشگی را سرکوب می کنند. برای مثال اگر کسانی تصمیم بگیرند یک خیابان را به نشانه ی اعتراض ببندند، به دو تا شش سال زندان محکوم می شوند.
دولت چاوز مکانیسمی را درست کرده است که بتوان از اعتراض جلوگیری کرد. مردم را در خیابان ها دستگیر می کنند و دو سه روز به زندان می اندازند و سپس آنان را به دادگاه فرامی خوانند تا پاسخگوی اشکال مبارزاتی مسالمت آمیزی باشند که انتخاب کرده اند. دستگیرشدگان را گاه تا پنج سال درگیر دادگاه می کنند و دست آخر هم جوابی نمی دهند. البته پیام این است که کسی جرأت اعتراض کردن نداشته باشد. سه سال پیش گفته شد که ٢۵٠٠ نفر در صف معرفی به دادگاه ها قرار دارند، کسانی که جرمی به جز شرکت در یک جنبش اجتماعی ندارند. اما جالب توجه است این است که ۸٠ % این افراد که منتظر برگزاری دادگاه هستند خود را چاوزیست می دانند. بنابراین، موضوع دیگر این نیست که اپوزیسیون را مجرم جلوه دهند، موضوع این است که هر گونه اعتراض خارج از چارچوب های نهادینه شده را سرکوب نمایند. من اغلب گفته ام که روندی وجود دارد که می خواهد چاوزیست هایی را که بحث های خود چاوز را جدی می گیرند به مجرم تبدیل نماید. در این روند، بسیاری از چاوزیست ها که خواسته اند بحث های چاوز را به عمل دربیاورند به کنار می گذارند، به حاشیه می رانند یا به مجرم تبدیل می کنند.

پرسش: آیا این دلیلی ست که موجب می شود جلوی روند واقعی انقلابی گرفته شود؟
پاسخ: بله، گمان می کنم. یک عنصر دیگر، موضوع قطبی شدن جامعه است که با کودتای ناکام علیه چاوز صورت گرفت که سدی در برابر انتقادها ایجاد نمود. موضوع انتخابات را نیز نباید فراموش نمود، چرا که تقریباً هر سال انتخاباتی برگزار شد. جنبش مردمی با انتخابات گوناگون مطالباتش را متوقف نمود، چرا که هر بار لازم بود تا طرفداران چاوز انتخاب شوند. چه کسی تقویم انتخابات را مشخص می کند؟ به نظر من این مهم است که درک کرد چرا جنبش مردمی استعدادهای بالقوه ی انقلابی خود را گسترش نداد. انتخابات گوناگون که جنبش مردمی نقشی در تعیین تقویم آن نداشت چنین ایستایی را ایجاد نمود. هدف بر این قرار گرفت که چاوز و طرفدارانش مدام در انتخابات پیروز شوند.
بسیاری از کسانی که در سال های ١۹۹٠ مبارزات مهمی را پیش بردند – مبارزه برای حفظ محیط زیست، مبارزه بومی ها، جنبش زنان … – نمی توانند امروز دور هم بنشینند تا به جای تقویم انتخابات تقویم مبارزه ی مشترک را تهیه نمایند. علت این است که یکی خود را چاوزیست تعریف می کند و دیگری ضدچاوزیسم. هویت های سیاسی جدید جای هویت های پیشین را گرفته اند. تمام مشغولیت های مبارزاتی کنار گذاشته شده اند و امروز کار به کشمکش های به قدرت رسیدن چاوزیست ها یا اپوزیسیون خلاصه شده است. اما مسائلی که با مبارزه حل می شوند به مسائلی درجه دومی تبدیل شده اند.

پرسش: چاوز چند روز پیش درگذشت. تو چه چشم اندازی داری؟
پاسخ: آسان نیست بتوان آینده را پیش بینی نمود. نیکولاس مادورو (نایب رئیس جمهور) برنده ی انتخابات خواهد بود. مشکلات اصلی پس از انتخاب وی خواهند آمد. رئیس جمهور جدید تلاش خواهد نمود تا برای یک دست کردن جنبش بولیواری گروه های منتقد و رادیکال را بیش از پیش به حاشیه براند. مسئله دیگر این است که چاوزیسم مردمی که رابطه ی مستقیمی با خود چاوز داشت چگونه به نبود وی پاسخ خواهد داد؟

پرسش: در روزهای اخیر، فراخوان هایی برای یک «رهبری جمعی» داده شده است. نظرت در این باره چیست؟
پاسخ: امیدوارم چنین چیزی متحقق شود. فکر می کنم که این نظر حدود شش ماه پیش مطرح شد، هنگامی که معلوم شد چاوز درمان پذیر نیست. جنبشی که روی کیش شخصیت پی ریزی شده با مشکل مواجه گشته است، چرا که چاوز به تنهایی تصمیماتی می گرفت و اکنون تلاش می شود که ماجرا در جهت عکس پیش برود. اما من بر این باورم که مشکلات فراوانی برای ایجاد یک رهبری جمعی وجود دارند. یک رشته تصمیمات اقتصادی باید گرفته شوند که دولت آینده ی مادورو را به چالش خواهند طلبید. ارزش پول ونزوئلا کاهش یافته است و این موضوع روی تصمیمات اقتصادی تأثیر خواهند گذاشت. به همین جهت یک روند کشمکش و نزاع آغاز خواهد شد. علیرغم آن چه می گویند، به نظر من شرایط برای رادیکالیزه نمودن روند بولیواری که چاوز می توانست بکند، مهیا نیستند.

پرسش: در شرایطی که تو برای ما توضیح دادی، آنارشیست ها چه نقشی می توانند بازی نمایند؟
پاسخ: من در گروهی هستم که از سال ١۹۹۵ نشریه «ال لیبرتاریو» (El Libertario) را منتشر می کند. گسترش این نشریه با پیش روی سیاسی ما میسر شد. این نشریه از یک نشریه ی تبلیغی با نقل قول هایی از باکونین و غیره، امروز به نشریه ای تبدیل شده است که مبارزه ی اجتماعی مردم را بازتاب می دهد.
گمان ما این است که برای گسترش نظرات و ارزش های آنارشیستی باید فضائی برای جنبش های اجتماعی خودمختار و مبارز ایجاد نمود. چند سالی ست که ما هدف خود را بالا بردن سطح خودمختاری جنبش های اجتماعی در مبارزه گذاشته ایم. نظر ما چیست؟ این است که ما باید در این جنبش ها شرکت نماییم. اما هرگز نمی گوییم که ما پیشروان این مبارزات هستیم، ما جزئی از آن ها هستیم و می خواهیم گسترششان بدهیم. بی جهت نیست که ما به جنبش هایی که علیه سوء استفاده های پلیسی، علیه بهره برداری ذغال سنگ یا اشغال زمین ها هستند بسیار نزدیک هستیم… مردمی که در این جنبش ها شرکت می کنند می توانند خود را چاوزیست یا ضدچاوزیست بدانند، این موضوع به ما ربطی ندارد. من نمی روم با کسی در این مورد جدل بکنم که آیا چاوز خوب بوده است یا نه؟ چرا که او دیگر نیست، همان گونه که نمی روم با کسی در رابطه با وجود یا عدم وجود خدا بحث بکنم. چرا که این مسائل در مبارزات اجتماعی در اولویت قرار ندارند و مهم نیستند. اگر مردم در جنبشی شرکت می کنند که علیه قدرت سیاسی ست، مسلماً ما توان خود را برای گسترش آن بسیج می کنیم. به نظر من در حال حاضر که یک دوران گذار است هدفمان باید یاری دادن به جنبش مردمی و اجتماعی باشد که بتواند تقویم مبارزاتی خود را تدوین نماید. ما همچنین باید آن چه را در سیزده سال اخیر در کشور رخ داده است تجزیه و تحلیل بکنیم تا اشتباهات تکرار نشوند و مبارزه ی توده ای بتواند رادیکالیزه گردد.

ساختن غیرممکن
سفر- گزارش برای خود گردانی
http://www.utopiasproject.net

مرگ در گوهردشت، مرگ در پاریس و مسئولیت دولت ها

مرگ افشین اسانلو در زندان گوهردشت و کلمان مریک در پاریس به فاصله ی چند روز، وجدان های آگاه را بار دیگر در ماتم فروبرد و نشان داد که فعالان کارگری و سیاسی هر جا که باشند همواره در معرض خشونت های دولت ها و گروه های ضدانسانی قرار دارند.
جمهوری اسلامی که اکنون بار دیگر با ریاست جمهوری یک «اعتدال گرا» برای مدت کوتاهی هم که شده جان تازه ای گرفته است بدون پاشیدن بذر مرگ نه می تواند و نه می خواهد به حیات ادامه دهد. دستگاه های امنیتی و پلیس سیاسی این رژیم یک لحظه دست از سر هیچ فعال کارگری و سیاسی که برای آزادی می رزمد برنداشته و برنخواهد داشت. آزادی برای جمهوری اسلامی سم مهلکی ست و کوچک ترین اندازه اش تار و پودش را با شتابی شگفت انگیز از هم می پاشد. جلادان اسلامی ادعا می کنند که افشین اسانلو در زندان گوهردشت دچار حمله ی قلبی شده و درگذشته است، اما نمی توان به آنان اطمینان کرد، به ویژه این که خواهر افشین در مصاحبه ای گفته است که او سابقه ی ناراحتی قلبی نداشته است.
افشین اسانلو راننده ی اتوبوس شرکت واحد بود. او را در سال ١٣۸۸ به جرم فعالیت های صنفی دستگیر کردند و با انواع جرم های قلابی امنیتی به پنج سال زندان محکوم نمودند. افشین قرار بود در اسفند ماه سال جاری از زندان گوهردشت به اصطلاح آزاد شود و دوباره به زندانی بزرگ تر به نام ایران پای بگذارد، جایی که «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم»!
افشین ٣٠ خرداد از زندان گوهردشت به بیمارستان منتقل شد تا از «عارضه ی قلبی» بمیرد. آیا دستگاه های امنیتی جمهوری اسلامی به عمد نگذاشتند او جان بدهد تا به بقیه القاء کنند که ریاست جمهوری یک «اعتدال گرا» به معنای این است که در بر همان پاشنه خواهد چرخید که می چرخید؟ آیا افشین نخستین قربانی دوره ی سرکوب «روحانی» نیست؟
روز ١۵ خرداد در آن سوی جهان، در پاریس یک جوان هجده ساله به نام کلمان مریک زیر پنجه بکس های فاشیست های فرانسوی در نزدیکی ایستگاه قطار سن لازار چنان ضرب و جرح شد که در اثر آن مانند افشین پیش از رسیدن به بیمارستان درگذشت. هر چند برعکس ایران وزرا و وکلا قتل کلمان را محکوم کردند، اما در آن جا هم نظم حاکم با بحران فراگیر و همه گیر سرمایه داری غیرمستقیم مسئول مرگ کلمان است. این روزها فاشیست ها دوباره خیابان های فرانسه را به جولان گاه خود تبدیل نموده اند و به بهانه ی بیکاری و وضعیت بد اقتصادی در شهری به جان مهاجران می افتند و در شهری دیگر به جان کلمان ها که عضو «اکسیون ضدفاشیست» بود.
دیروز هزاران نفر در خیابان های پاریس به یاد کلمان تظاهرات کردند و اعلام نمودند که مرگ کلمان را نه فراموش می کنند و نه می بخشند. دوستان آنارشیست کلمان در مبدأ تظاهرات پارچه نوشته ی بزرگی را روبه روی اپرای پاریس برافراشتند که روی آن نوشته شده بود: برضدفاشیسم، دولت و سرمایه، یک انقلاب در دستور کار است. اگر دوستان افشین در همین حد آزادی داشتند می توانستند همین پارچه نوشته را در گوهردشت یا جای جای ایران بیاویزند چرا که در این کشور فاشیسم اسلامی سال هاست که حاکم است.
article_WEB-MANIF-ANTIFA-PARIS-1
یاد افشین و کلمان همواره در قلب های مبارزان راه آزادی خواهد ماند.
ن. تیف
٣ تیر ١٣٩۲

آنارشیست ها و انتخابات به همراه برگردان نوشته ای از میخائیل باکونین

یازدهمین دور انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران قرار است روز ٢۴ خرداد ١٣٩۲ انجام گردد. دوباره تنور انتخابات گرم شده است! شاید هنوز کسانی باشند که بر این واقعیت سرپوش بگذارند، همانان را می توان دعوت نمود تا نه فقط نگاهی به رسانه های مجاز درون ایران که بقیه آن ها که عمدتاً در دست دولت های خارجی یا اپوزیسیون ایران، با هر گرایشی از راست راست تا چپ چپ است، بیاندازند. نه تنها رادیو و تلویزیون های جمهوری اسلامی که ده ها رادیو و تلویزیون خارج از ایران، نشریات گروه ها، احزاب و سازمان های اپوزیسیون و اتاق های بحث اینترنتی اشان این روزها عمدتاً به این موضوع می پردازند. اگر گرم شدن تنور انتخابات این نیست، پس چیست؟ اما به راستی چرا سوای رسانه های مجاز، بقیه هم این روزها به این موضوع می پردازند؟ آیا علت جز این است که اینان چه لیبرال – دمکرات باشند، چه سوسیال – دمکرات و چه چپ مارکسیست در نهایت یک نقطه ی مشترک دارند و آن هم قائم به انتخابات بودن است؟ آیا به جز این است که حتا در دولت جمهوری اسلامی که رئیس جمهوری در عمل کاره ای نیست و باید سراپا گوش به فرمان ولی فقیه مطلق العنان باشد به هر حال قوه ی مجریه وسیله ی اعمال اتوریته ی دولت ست و اپوزیسیون رنگارنگ ایران پای بند به اصل استقرار یک دولت است؟ هم در جمهوری اسلامی که دولتی دیکتاتوری حکومت می کند و هم در دیگر جمهوری ها و سلطنت های مشروطه، انتخاب رئیس جمهور یا انتصاب نخست وزیر مهم تر از انتخابات پارلمانی ست و این در حالی ست که در یکی فقط یک فرد و در دیگری صدها نفر انتخاب می شوند. آیا علت جز این است که رئیس قوه ی مجریه در تمام این کشورها نماد اصلی ترین اعمال اتوریته است که دولت نام دارد؟ آیا این واقعیت نشان نمی دهد که استقلال قوا در این کشورها افسانه ای بیش نیست و این دولت است که آبشخور دیگر نهادهای این حکومت ها و از جمله پارلمان هایشان است؟
آنارشیست ها که به تدریج وارد صحنه ی سیاسی ایران می شوند، یگانه بخشی از اپوزیسیون هستند که آزادی و رهایی را با برچیدن بساط دولت و دین میسر می دانند. آنان نمی پذیرند که دولت چه نام اسلامی داشته باشد، چه دمکراتیک و لائیک و چه سوسیالیستی بتواند به آزادی انسان ها یاری رساند، چرا که دولت به عنوان اصلی ترین ابزار اعمال اتوریته در همه ی کشورهای جهان، مردم را به درجات گوناگون به بند می کشد و با نام های متنوع طبقه ی دارا را بر طبقات فرودست مسلط می نماید و آزادی و برابری را برنمی تابد. پس آنارشیست ها لزومی ندارد تا توان هر چند کوچک خود را صرف داغ نمودن تنور انتخابات نمایند.
هدف از این نوشته بررسی مسئله ی انتخابات و حق رأی همگانی به طور کلی از دید اکثر آنارشیست ها و نه همه ی آنان است. دیدگاه آنارشیستی در مورد یک موضوع هرگز نه می خواهد و نه می تواند همه ی آنان را دربرگیرد. از آن جایی که آنارشیسم و آزادی جدائی ناپذیرند، پس نباید تعجب کرد اگر آنارشیست هایی هستند که برخی اوقات شرکت در انتخابات را نفی نمی کنند. آنارشیسم هرگز فراگیر نبوده است و هرگز هم نمی خواهد باشد. همان گونه که آزادی و آنارشیسم را نمی توان از هم جدا کرد به همان ترتیب تکثر و تعدد نظرات نیز همزاد آنارشیسم است. شاید در یک جمع آنارشیستی پنج نفره پنج نظر متفاوت در باره ی انتخابات باشد. آنان با طیب خاطر این تکثر نظر را می پذیرند.
پیش از پرداختن به موضع عمومی اکثر آنارشیست ها در مورد انتخابات، به جاست تا تفاوت دو واژه در این رابطه برجسته گردد. تحریم یا بایکوت انتخابات دارای یک بار سیاسی ست و با امتناع یا خودداری از رأی دادن تفاوت دارد. علت این است که اگر کسی یا گروهی انتخاباتی را تحریم می کند بیش تر به این خاطر است که اصل انتخابات و اصل حق رأی همگانی را می پذیرد، اما یک انتخابات خاص را به دلایل گوناگون و از جمله ضددمکراتیک یا غیردمکراتیک بودن آن نمی پذیرد و آن را تحریم یا بایکوت می کند. برای مثال اکنون بیش تر افراد و گروه های سیاسی اپوزیسیون، صرف نظر از گرایشی که دارند، انتخابات دور یازدهم ریاست جمهوری اسلامی ایران را تحریم می کنند و برخی از آن ها حتا از «تحریم فعال» انتخابات سخن می گویند. در حالی که اکثر آنارشیست ها انتخابات را در چهارچوب های دمکراتیک یا ضددمکراتیک نظم کنونی که در تمام کشورهای سرمایه داری جهان انجام می شوند، یعنی چه در جمهوری اسلامی ایران یا مثلاً جمهوری ایتالیا و غیره از بیخ و بن برنمی تابند و خود را ملزم به شرکت در آن ها نمی بینند و در واقع از رأی دادن امتناع و خودداری می نمایند و مردم را به «خودداری از رأی دادن» دعوت می کنند، چرا که اصلاً این نوع از انتخابات را قبول ندارند. اما همان گونه که طرفداران انتخابات، از لیبرال – دمکرات ها گرفته تا سوسیال – دمکرات ها و گرایش های کمونیستی مستبد (مارکسیست – لنینیست، تروتسکیست و مائویست) از تحریم فعال سخن می گویند، بیش تر آنارشیست ها به عنوان طرفداران آزادی ها، بدون هیچ قید و بندی و برابری اقتصادی در تمام جوانب آن، گفتمان خودداری فعال شرکت در انتخابات را مطرح می نمایند.
برخی از نیروهای اپوزیسیون ایران این روزها همچنین از تحریم فعال انتخابات سخن می گویند بدون آن که برداشت روشنی از تحریم فعال ارائه دهند. این نیروها که دارای نفوذی در مردم نیستند شب و روز اعلامیه تحریم فعال صادر می نمایند و می گویند که حالا دیگر وقت تحریم فعال است. اما آیا حتا هواداران آنان، هر تعداد که می خواهند باشند یا هر تعداد که آنان تصور می کنند که هستند، توان آن را دارند که در وضعیت فعلی ایران انتخابات را تحریم فعال نمایند یعنی برای مثال به خیابان ها بیایند و علیه انتخابات ضددمکراتیک اسلامی تظاهرات و شورش نمایند؟ آیا اساساً درست و اصولی ست که این نیروها که در خارج کشور هستند برای مردمی که زیر تیغ اسلامی قرار دارند دستورالعمل مبارزاتی صادر نمایند؟ مردم ایران اگر امروز به نسخه های مبارزاتی از پیش تدوین شده تن بدهند و مبارزه ی خودجوش و خودگردان را فراموش نمایند، فردا نیز باید خودگردانی و خود مدیریتی را به پای تشکیل یک دولت با هر نام و عنوانی قربانی کنند و بر تداوم قید و بندهای امروز با نامی دیگر مهر تأیید بکوبند.
خودداری انقلابی آنارشیست ها از شرکت در انتخابات از آن جایی می آید که آنان در اساس مخالف هر نوعی از دولت هستند، دولت به عنوان نهاد اعمال اتوریته که امروز در تمام کشورها، از ایران و عراق گرفته تا آمریکا و فرانسه یا کوبا و چین نماینده ی یک طبقه است که آن هم طبقه ی سرمایه داری ست.
برای باز کردن بیش تر بحث باید ضدانتخابات بودن آنارشیست ها را به سه انتقاد اساسی آنان به رأی گیری همگانی معطوف نمود که عبارتند از: دولت، پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوایی.
لیبرال – دمکرات ها می گویند که دولت را جامعه ی مدنی پدید آورده است. آنان مدعی اند که دولت یک نهاد بی طرف و خنثاست. لیبرال – دمکرات ها می افزایند که مأموریت دولت دفاع از منافع عمومی ست. اما در عمل هدف آنان چیزی نیست به جز مدیریت و تعدیل کشمکش های طبقاتی که جامعه ی سرمایه داری ذاتاً به علت ماهیت ناعادلانه ی اصول خود به وجود می آورد. از همین جاست که ادعای بی طرفی دولت بی مورد است و لذا دولت لیبرال – دمکرات فوراً «منافع عمومی» را که شترگاوپلنگی بیش نیست عملاً از یاد می برد و فقط از منافع یک طبقه، طبقه ی دارا یا سرمایه دار به دفاع برمی خیزد. لیبرال – دمکرات ها و به طور عمومی تر سوسیال – دمکرات ها در حالی که آمده اند تا کشمکش ها را تعدیل نمایند، در عمل آن ها را تشدید می کنند. آنان چاره ای جز این ندارند، چرا که نمی توان در آن واحد هم از مالکیت خصوصی وسایل تولید دفاع کرد و هم خواست کشمکش ها را تعدیل نمود. در این جاست که دولت تبدیل به وسیله ای برای اعمال سلطه ی طبقاتی می شود که نام به ظاهر زیبای «دفاع از منافع عمومی» یا گاهی اوقات منافع ملی را می گیرد.
ما در دورانی از توسعه سرمایه داری زندگی می کنیم که دولت ها از نظر اقتصادی دارای آن استقلال و اقتدار ملی ادعایی گذشته هم نیستند و جهانی شدن بیش از پیش سرمایه داری به آن جایی فرا روییده است که احمدی نژاد، این نماینده ی یک دولت دینی را مطیع نهادهای بین المللی سرمایه داری همچون صندوق بین المللی پول و بانک جهانی می کند و او را وادار به «هدفمندی یارانه ها» می نماید تا وضعیت معیشتی عموم زحمتکشان را دشوارتر کند، همان طور که نخست وزیر یونان را که آنتونیس ساماراس نام دارد وامی دارد که هر روز اقدامی علیه مردم آن کشور انجام دهد. هنگامی که «جمهوری خلق چین» به عضویت سازمان تجارت جهانی پذیرفته می شود، دولت حاکم، دولت حزب کمونیست، چاره ای به جز این ندارد که از منافع سرمایه داران به دفاع برخیزد. حالا فرقی هم نمی کند که این دفاع با پرچم های سرخ منقوش به داس و چکش و عکس های همه جا آویزان مائوتسه دون انجام بگیرد یا نه!
اگر بتوان این تعریف مجمل را از دولت به عنوان نهاد اعمال اتوریته ی سیاسی به نمایندگی از طبقه ی سرمایه دار پذیرفت آن گاه می توان پذیرفت که نهادهایی مانند پارلمان، شوراهای شهر و غیره نیز به عنوان زیرمجموعه ای از این اتوریته ی دولتی هستند و همه ی آن ها در خدمت طبقه ی مسلط قرار دارند. لیبرال – دمکرات ها و سوسیال – دمکرات ها راهبردی به جز ادامه ی وضعیت موجود و ادامه ی حیات اتوریته و سلطه ندارند و طبیعی ست که در هر حال و صورتی به جز انتخابات راهکار دیگری ندارند. آنان چه در ایران باشد و چه در هر جای دیگر، اگر نتوانند با احزاب و تشکلات خود در انتخابات شرکت کنند بالاخره فردی را از میان افراد مجاز پیدا می کنند و برای او فراخوان به رأی و شرکت در انتخابات می دهند. برای همین بود که در انتخابات دور یازدهم هنوز با پیش انتصابات شورای نگهبان تعیین تکلیف نشده بود که برخی می خواستند به امامزاده ی بی معجزه ای همچون علی اکبر هاشمی رفسنجانی دخیل ببندند. آن دیگرانی هم که دیگر بسیار رادیکال شده اند، هدف خود را تلاش برای آماده سازی برگزاری انتخابات دمکراتیک قرار می دهند و بالاترین مطالبه اشان جز این نیست. حال این بماند که توضیح نمی دهند چگونه می توان جمهوری اسلامی را سر عقل آورد تا به انتخابات دمکراتیک که آنان در نظر دارند تن دهد؟
در سوی دیگر احزاب و سازمان های کمونیستی مستبد قرار دارند که بیش از صد سال است که به بهانه ی تضعیف سرمایه داری یا حتا سرنگونی آن در انتخابات گوناگون ریاست جمهوری، پارلمانی و غیره شرکت کرده اند. اما تجربه نشان داد که نه فقط نتوانستند گام های کوچکی در راهی که مدعی اش بودند در پارلمان ها و نهادهای سیاسی سرمایه داری برای رهایی و برابری اجتماعی عموم استثمارشوندگان بردارند بلکه برعکس به ویژگی صوری دمکراتیک دولت های حاکم بورژوایی کمک کردند و آبی شدن در آسیاب تقویت همین نهادها. انتخابات گرایی کمونیست های مستبد، مبارزه جویی کارگری را پس از یک قرن نه فقط تقویت نکرد که آن را به شدت تضعیف نمود. عروج دیروز و افول امروز این احزاب که مضرانه در جنبش کارگری نفوذ داشتند، موجب شده است که سرمایه داران بیش از گذشته به تعرض علیه کارگران بپردازند و دستاوردهای آنان را یکی پس از دیگری بازپس بگیرند. باید افزود که منافع احزاب کمونیست همیشه با منافع طبقه ی کارگر که آنان ادعای دفاعش را دارند همخوان نیست، اما همیشه همین احزاب منافع حزبی و گروهی خود را بر منافع کارگران ترجیح می دهند. آن ها منافع کارگران و امر رهایی انسان ها را بارها برای به دست آوردن چند صندلی در فلان مجلس یا بهمان شورای شهر قربانی نمودند و مانند بقیه گرایش های سیاسی قائم به انتخابات، فقط «پارلمانتاریست» شدند. بی علت نیست که امروز شاهدیم در کشوری مانند یونان که مبارزات طبقاتی بسیار شدید و حاد هستند، حزب کمونیست آن در نهایت ۵ / ۸ % آراء را به خود اختصاص می دهد و بر اساس اصل مشترک لیبرال – دمکراتیک و مارکسیست – لنینیست، یعنی دست بالا داشتن اکثریت بر اقلیت، این حزب تأثیری در صحنه ی سیاسی این کشور ندارد. نه کارگران و نه دیگر زحمتکشان به احزاب کمونیست اعتماد نمی کنند. مگر نه این است که در کشورهای سابق بلوک شرق نه از آزادی خبری بود و نه از عدالت اجتماعی. این مثالی ست برای امروز، اما دیروز هم همین گونه بوده است. ژول گد را «نخستین مارکسیست فرانسوی» می نامند. او در سال ١۸۸٠ حزب کارگر فرانسه را بنیان گذاری نمود اما در سال ١٩١۴ وارد «اتحاد مقدس» شد و در کنار واپسگراترین نمایندگان بورژوازی فرانسه به زندگی سیاسی خود پایان داد. مالاتستا، نظریه پرداز برجسته ی جنبش آنارشیستی ایتالیا در پایان سده ی نوزدهم می گفت:»مبارزه ی انتخاباتی، آنانی را که به آن دل بسته اند فقط به پارلمانتاریست بدل می کند.» کافی ست با نگاهی به تاریخچه ی احزاب کمونیست اروپای غربی از آن دوران تاکنون به درستی این نظر رسید. کمونیست های مستبد امروز هم از شرکت در انتخابات در چارچوب نظم موجود سرمایه داری دفاع می کنند و می گویند که با توجه به ضعف کمونیست ها چاره ای به جز این نیست. در واقع آنان نسبت به نظر گذشته اشان که شرکت در انتخابات را برای تضعیف سرمایه داری تعریف می کردند دچار نقض غرض شده اند. البته همین کمونیست ها برای ایران نیز نسخه های فراوانی می پیچند و انتخابات را برای این تحریم می کنند که ضددمکراتیک است و نه به این خاطر که از توهم کارآیی حق رأی همگانی به در آمده اند یا حتا بخواهند قدمی در این راه بردارند. آنان می گویند که جامعه ایران به ویژه از نظر سیاسی عقب مانده است و باید مراحل گوناگون و چند گانه ای را طی کند. اما این مراحل هر چه باشند استقرار دولت در تارک آن قرار دارد، مرحله ای که چه در ایران باشد و چه در هر جای دیگری، سر از سلطه گری یک طبقه و آن هم طبقه ی سرمایه دار درخواهد آورد. کمونیست های مستبد در این زمینه نیازمند نگاه و بررسی جدی به تاریخ هشتاد ساله ی اخیر خود هستند، چرا که امروز ماهیت دولت سوسیالیستی، خلقی یا کارگری احزاب کمونیست در شوروی سابق، چین، کره شمالی، کوبا یا ویتنام بر همگان آشکار شده است، سوسیالیست و کارگری در نظر، مستبد و سرمایه داری در عمل.
دمکراسی نمایندگی بر روی اصل شهروندی قرار گرفته است و ادعا می کند که دمکراسی همان است که ریشه ی این واژه در برمی گیرد: حکومت مردم بر مردم. اما شهروندی که می خواهد در دمکراسی شرکت نماید باید به «شهر» که همان «دولت – ملت» است پایبند باشد، اما این تعلق و پیوند نیز صوری و تقلبی ست چرا که شهروندی که می خواهد در دمکراسی شرکت جوید از لحاظ اقتصادی و فرهنگی باید در یک زمین سیاسی بازی کند که اساسش بر این اصل استوار است: یک فرد برابر است با یک رأی. از این بگذریم که همین اصل هم پس از سال های طولانی پذیرفته شد. چرا که شهروندی دارای چنین حقی بود که دارا باشد، زن نباشد، سفید باشد و امروز هم چه در ایران چه در فرانسه گفته می شود که باید ایرانی باشد و نه افغان، فرانسوی باشد و نه ایرانی! پس آن چه امروز دمکراسی نمایندگی نامیده می شود فرآیندی ست تاریخی و سیاسی و یک شبه پدید نیامده است. این فرآیند سیاسی و تاریخی در پیوند با یک توازن قوا در چارچوب تحولات نظم سرمایه داری به وجود آمد. آنارشیست ها بر این باورند که یک دمکراسی واقعی نمی تواند با وجود یک جامعه ی طبقاتی با تمام عقب ماندگی های ذاتی آن وجود داشته باشد. تا طبقات هستند، تا تبعیض جنسیتی هست، تا ملی گرایی به حیات خود ادامه می دهد، تا دین در حیات اجتماعی انسان ها دخالت می کند، سخن از دمکراسی سخنان پوچی بیش نیست.
آنارشیست ها خواهان جامعه ای هستند که در آن افراد آزاد باشند، اقلیت افراد همان حقی را داشته باشد که اکثریت افراد، هیچ نظری به خاطر ابراز وجود سرکوب نگردد، طبقات از بین رفته باشند و دولت ها و مرزها برچیده شده باشند. باکونین می گفت:»هر نظریه ی جدی برای دولت اساساً روی اتوریته پی ریزی شده است. به این معنا که یک اتوریته می گوید که توده ها قادر نیستند بر خود حکومت نمایند و همواره باید زیر یوغ یک عقل و یک رهبری باشند که به هر حال در بالای سر آنان قرار دارد.» آیا حتا یک دولت می توان نام برد که چنین نکند و نکرده باشد؟ حال این دولت هر نامی که می خواهد داشته باشد برای مثال: جمهوری فرانسه، جمهوری اسلامی ایران، سلطنت مشروطه انگلستان یا اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی؟ پس سخن گفتن از یک دولت خوش طینت و خلقی و انقلابی و غیره نیز جز دروغ هیچ نیست چرا که هر دولتی بر اساس تعریف، نهاد اعمال اتوریته و سلطه است و هیچ اتوریته ای از یک طبقه که در دوران ما طبقه ی سرمایه دار است، جدا نیست. البته این بدان معنا نیست که تمام دولت ها مشابه اند. مسلماً دولت اسلامی در ایران به مراتب تحمل ناپذیرتر از یک دولت مانند کوباست، چنان که دولت کوبا از دولت سوئد تحمل ناپذیرتر است.
جامعه ی مطلوب آنارشیستی جامعه ای نیست که یک شبه ایجاد گردد و برای پیدایش آن جامعه ی بشری نیازمند یک دوره ی طولانی از گسست های پی درپی است. صدالبته یک انقلاب اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی در آن واحد می تواند این گسست ها را تسریع کند. به همین دلیل اکثر آنارشیست ها از طرفداران پروپا قرص چنین انقلاباتی هستند. وظیفه ی آنارشیست ها این نیست که مردم را برای دولت های بهتر و بهتر به انتخابات دعوت کنند، چرا که بهترین دولت آن است که از بین رفته باشد. وظیفه ی آنارشیست ها تبلیغ و ترویج این گسست هاست که می تواند در تمرد مداوم از دولت ها، سرپیچی از قوانین، تضعیف هر نوعی از اتوریته از درون خانه گرفته تا تمام صحنه های سیاسی و اجتماعی و قطعاً دینی، مبارزه علیه هر نوعی از زندان، نفی سلسله مراتب در جامعه و احزاب و نهادهای مذهبی، نفی اتوریته ی پلیسی و مبارزه با نظامی گری وغیره تبلور پیدا کند. هیچ عرصه ای از فعالیت های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خارج از فعالیت های آنارشیستی نیست به همین دلیل همین امروز و نه در فردای ایجاد یک جامعه ی آنارشیستی عمل مستقیم دارای اهمیت فراوانی ست که آنارشیست ها تبلیغ می کنند.
برابری سیاسی به هیچ عنوان با یک شهروند برابر با یک رأی به کف نمی آید، برابری سیاسی یک شرط دارد و آن هم به دست آوردن برابری اقتصادی ست. پس یک فرد یا گروهی از افراد باید این حق را داشته باشند که خود باشند و نه این که رأی خود را به کسی بدهند که معلوم نیست با آن چه می کند. هیچ کس نمی تواند معرف افراد در پارلمان ها، کمیته های مرکزی احزاب و نهادهایی از این قبیل باشد. آنارشیست ها اتحاد موردی یا مشخص افراد را به صورت شفاهی یا کتبی، در چارچوب انجمن ها، کمون ها و فدراسیونی از آن ها در برابر دمکراسی های پارلمانی و غیره قرار می دهند. نمایندگان افراد باید در هر لحظه قابل عزل باشند و آنان باید بتوانند مدام نمایندگان خود را کنترل نمایند و آنان را مورد پرسش و بازخواست قرار دهند. پرولتاریا نمی تواند آزاد گردد مگر این که اراده کند که آزادی را با آگاهی به وجود اجتماعی خود به عنوان یک طبقه به کف آورد. هیچ صندوق رأی گیری نه در گذشته و نه در حال و نه در آینده به جامعه ی طبقاتی پایان نمی دهد، جامعه ای که دولت در رأس آن قرار گرفته است.
کسانی هستند که به نقش مخرب دولت در جلوگیری از آزادی انسان ها اذعان می کنند، اما می گویند که شرکت در انتخابات می تواند از نظر تاکتیکی به این آزادی یاری رساند. اما در ایران چگونه می شود با رأی دادن به اشخاصی که از فیلترهای گوناگون و از جمله فیلتر نهایی شورای نگهبان می گذرد ذره ای به امر آزادی انسان ها یاری رساند؟ همین پرسش را می توان در کشورهای اروپای غربی با توجه به نقش سوسیال – دمکرات ها در دولت ها مطرح نمود. تاریخ یک صد و پنجاه سال گذشته نشان می دهد که سوسیال – دمکرات ها که گاهی با مارکسیست ها دولت مشترک تشکیل داده اند همواره از دولت سرمایه داری و تمام بی عدالتی های همزاد با آن به دفاع برخاسته و جز این نکرده و نمی توانند بکنند. تازه هر گاه یک دولت سوسیال – دمکرات تشکیل می گردد، تا جایی که امکان داشته است از حرکت های اجتماعی با استفاده از تمام ابزار دولتی و غیردولتی، از جمله اتحادیه های کارگری زیر نفوذش بهره برده است. دولت سوسیال – دمکرات دولتی ست برضد خودگردانی و خودمدیریتی کارگری و توده ای. حتا یک مثال بر خلاف این واقعیت نمی توان آورد. امروز سوسیال – دمکراسی کار را به آن جایی رسانده که نمایندگان در قدرتش مانند بقیه ی نمایندگان طبقه ی سرمایه دار دستاوردهای عظیم مبارزاتی زحمتکشان را یکی پس از دیگری بازپس می گیرد. کافی ست به کارنامه ی زاپاترو در اسپانیا، بلر در انگلستان و همین امروز اولاند در فرانسه نگاه کرد. دیگر نمی توان نه در ایران تحت سیطره ی یک دیکتاتوری دینی سرمایه داری و نه در فرانسه ی اداره شده توسط یک سوسیال – دمکراسی دمکراتیک، مردم را به انتخاب بین بد و بدتر دعوت نمود، چرا که دیگر بدی باقی نمانده است.
انترناسیونال کمونیست موعظه می کرد که برآمد دولت های فاشیستی نشان از ضعف طبقات مسلط است. امروز هم برخی از چپ های مارکسیست ایران می گویند که رد صلاحیت افرادی مانند علی اکبر هاشمی رفسنجانی نشانه ی شکست حاکمیت اسلامی ست که از نوع فاشیستی ست. اگر رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی نشانه ی شکست حاکمیت است که در بحران به سر می برد، رد صلاحیت همین چپ های مارکسیست بیش از سی و چند سال پیش نشانه ی چه بود؟ بیش از سه دهه است که جمهوری اسلامی تغییری در سیاست های انتخاباتی خود نداده است و در تمام این مدت تحلیل چپ مارکسیست ایران هم تغییر نکرده است و سقوط عنقریب رژیم جمهوری اسلامی را با توجه به «شکست سیاست هایش» مژده می دهد. بپذیریم که جمهوری اسلامی توانسته است با همان تغییرناپذیری مقرراتش با زور و کشتار به حکومت ننگین خود ادامه دهد، با بی پایگی تحلیل های سیاسی اپوزیسیون ایران و از جمله چپ مارکسیست آن چه کنیم؟
لوئیجی فابری، آنارشیست ایتالیایی در اوایل سده ی بیستم میلادی می گفت که فاشیسم در ایتالیا منبعث از شکست جنبش اشغال کارخانه ها در سال ١۹٢٠ بود و فاشیسم عروج کرد تا بتواند سدی در برابر انقلاب ایجاد کرد. دیکتاتوری فاشیستی نتیجه ی ضعف طبقات دارای مسلط نبود، نتیجه ی شکست بورژوازی در مهار انقلاب کارگری بود، چرا که این طبقه ماسک دمکراتیک خود را بر زمین انداخت تا بتواند با زور و ارعاب جلوی آزادی انسان ها و طبقه ی کارگری را که می خواست خودگردان باشد سد نماید. البته می توان برای یک بار و دوبار و چند بار هم که شده با رأی دادن به «بد» جلوی «بدتر» را گرفت، اما تجربه نشان داده است که این یک انتخاب سیاسی راهبردی نمی تواند باشد. برخی از آنارشیست های فرانسه برای جلوگیری از به قدرت رسیدن ژان – ماری لوپن در سال ۲٠٠٢ سیاست شرکت نکردن در انتخابات را موقتاً کنار گذاشتند و به ژاک شیراک رأی دادند و اتفاقاً شرکت بیش ترین واجدان حق رأی در دور دوم انتخابات موجب شکست لوپن نئوفاشیست شد، اما ده سال بعد نه فقط خطر نژادپرستی و نئوفاشیسم کم نشده که با بحران عمیق نظام سرمایه داری بیش تر و خطرناک تر هم شده است. درست است که اگر لوپن به قدرت می رسید وضعیت سیاسی می توانست بدتر از به قدرت رسیدن شیراک باشد، اما چنین استدلالی نتوانست سدی در برابر پیشروی نئوفاشیسمی بشود که از ذات نظم سرمایه داری می آید. پس اگر کسانی هستند که می خواهند علیه فاشیسم و خطرات آن مبارزه کنند نباید منتظر انتخابات چهار سال و هشت سال و دوازده سال بعد باشند، باید همین امروز علیه نظم طبقاتی و دولتی که آن را نمایندگی می کند به مبارزه برخیزند.
ما اکنون در برابر دولت هایی قرار داریم که چه در ایران باشد و چه در چین یا فرانسه وارد دوران جدیدی از توسعه ی سرمایه داری شده اند، دوران رقابت های بسیار شدید که می خواهد کوچک ترین محدودیت ها را برای تبادل محصولات ماده ای و غیرماده ای از میان بردارد و کالایی نمودن هر چه را که موجود است به حداکثر خود برساند. دیگر دولت – ملت ها جای خود را به نهادهای بین المللی از قبیل کمیسیون اروپا، بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جهانی یا سازمان همکاری و توسعه اقتصادی داده اند. این نهادها نه فقط در همان چارچوب های سرمایه داری انتخابی نیستند، بلکه خود دستوراتی به «منتخبان» می دهند، حالا فرقی نمی کند که این منتخبان احمدی نژاد باشند و تقلبی برگزدیده شده باشند یا اوباما و مرکل که با صرف هزینه های هنگفت رئیس جمهور شده اند. نوآم چامسکی، نظریه پرداز آنارشیست آمریکایی در این زمینه می گوید:»ما در برابر تمرکزهای عظیم قدرت خصوصی هستیم که هیچ حسابی به مردم پس نمی دهند.» او می افزاید:»تنها یک راه مانده است تا از حقوق پایمال شده دفاع کرد و حتا حقوق تازه ای کسب کرد و آن هم حفظ یگانه شکل قدرت غیرمشروعی ست که به افکار عمومی حساس است و هنوز از آن متأثر است و آن هم دولت است.» هر چند نگارنده ی این سطور و مترجم متنی که در پی از میخائیل باکونین می آید به هیچ وجه با چامسکی در زمینه ی دولت موافق نیست، اما برای نشان دادن تکثر نظرات آنارشیست ها و تلاش برای کامل کردن هر چه بیش تر اما نه تمامی نظرات آنان در مورد انتخابات و دولت، این نظر نیز در پایان اضافه شد. اساساً در هر نقطه ی جهان آزادی واقعی به این معنا نیست که مردم آزادی برگزیدن سروران و رؤسا را داشته باشند، آزادی واقعی آن است که اصلاً سرور و رئیسی و طبعاً دولتی وجود نداشته باشد. آزادی واقعی آن است که با خودداری از رأی دادن به انتخاب بین بد و بدتر پایان داد. آزادی واقعی آن است که با رأی ندادن آب به آسیاب مافیای دولتی نریخت.
تمام موضوعاتی که در بالا مطرح شدند به یک سو و برخورد با یک تبلیغ غلط علیه آنارشیست ها هم به یک سو. این تبلیغ غلط که سهواً یا عمداً صورت می گیرد بر این اساس قرار دارد که آنارشیست ها با حق رأی مخالف اند. این موضوع واقعیت ندارد. در میان گرایش های سیاسی اگر یکی وجود داشته باشد که بی اندازه به حق رأی احترام می گذارد، آن گرایش آنارشیستی ست. آنارشیست ها چنان به حق رأی احترام می گذارند که دفاع از آن را در مبارزاتشان یک لحظه فراموش نمی کنند. تفاوت در این است که آنارشیست ها مخالف آن آرائی هستند که یک گروه کوچک از افراد را به پارلمان ها یا کمیته های مرکزی احزاب می فرستند و به آنان اجازه می دهند که بر ده ها میلیون ها نفر دیگر حکمرانی کنند و به جای آنان تصمیم بگیرند. آنارشیست ها خواهان حق رأی در همه ی عرصه های زندگی، از محل کار گرفته تا محلات و از مدارس گرفته تا کوچک ترین محافل خصوصی هستند. آنارشیست ها می خواهند که حق رأی برای اداره ی وسایل تولید، امکانات مالی و تمام عرصه های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی به رسمیت شناخته شود. این حق رأی باید کامل و تساوی خواهانه باشد. آنارشیست ها می گویند زمانی حق رأی به ستم و سرکوب نمی گراید که حکمش دقیق باشد و رأی دهندگان بتوانند افزون بر حق رأی، حق کنترل دائمی نمایندگان را داشته باشند و بتوانند آنان را در هر لحظه عزل نمایند. چند صد نماینده که در پارلمان ها و احزاب سیاسی سنتی با سلسله مراتب عمودی جاخوش می کنند صلاحیت تصمیم گیری برای همه موضوعات متنوع زندگی را ندارند. در ثانی در جهان امروز مسائل عرصه های گوناگون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی چنان فراوان و پیچیده هستند که بدون تکثر نظرات و پذیرفتن تکثرگرایی یافتن پاسخ و راه حل آن ها ناممکن است. یک پارلمان و یک حزب لیبرال – دمکرات، سوسیال – دمکرات یا مارکسیستی هیچگاه در عمل به این تکثرگرایی اهمیت نمی دهد. هنگامی که در انتخابات گوناگون سی، چهل، پنجاه درصد یا بیش تر واجدان حق رأی شرکت نمی کنند، حزب و گروهی که با چند ده درصد رأی به صدر می رسد هرگز نمی تواند نماینده ی افرادی باشد که در آن جامعه زندگی می کنند. به همین علت است که آنارشیست ها با خودداری از رأی دادن حاضر نیستند برای رژیم های حاکم در ایران و دیگر نقاط جهان مشروعیت ایجاد کنند. اما آیا رأی ندادن به تنهایی کافی ست؟ بدیهی است که پاسخ به این پرسش منفی ست. امتناع از رأی دادن باید با عمل مستقیم همراه باشد، عمل مستقیم برای رسیدن به یک جامعه ی آنارشیستی بدون خدا و رهبر. واقعیات موجود نشان می دهند که هنوز راهی دراز برای ایجاد چنین جامعه ای در پیش است، اما چه باک این راه طی خواهد شد!
ن. تیف
١۴ خرداد ١٣۹٢

آیا نظم پارلمانی سوئیس بهتر است؟

نوشته ای از میخائیل باکونین در خرس برن و خرس سن پترسبورگ – سال ١٨٧٠ میلادی – شهر نوشاتل سوئیس

جامعه ی مدرن به این واقعیت متقاعد شده است که هر قدرت سیاسی با هر ریشه و منشائی به سوی خودکامگی می گراید. به همین دلیل در هر کشوری که قدرت سیاسی حتا اندکی آزاد شده است، جامعه حاکمانی را که با انقلاب یا انتخابات به قدرت رسیده اند زیر کنترل شدیدی قرار می دهد. چنین جامعه ای تحکیم آزادی اش را در سازماندهی واقعی و جدی افکار و اراده های مردمی گذاشته است که روی مردانی اعمال می گردد که دارای قدرت عمومی هستند. در تمام کشورهایی که دارای یک دولت منتخب و معرف مردم هستند که سوئیس هم از جمله ی آن هاست، آزادی نمی تواند واقعی باشد مگر زمانی که این کنترل واقعی ست. برعکس اگر کنترل خیالی باشد، آزادی توده ای نیز لزوماً خیال خامی بیش نیست.
بسیار ساده است تا نشان داد که در هیچ کجای اروپا کنترل توده ای واقعی نیست. ما در این جا فقط نمونه ی سوئیس را در نظر می گیریم. چرا که اولاً به آن از همه نزدیک تر هستیم و دوماً به این دلیل که سوئیس امروز در اروپا تنها جمهوری دمکراتیک است. سوئیس کشوری ست که آرمان اقتدار توده ای را چنان عملی کرده است که نه فقط می تواند برای خودش مناسب باشد، بلکه می تواند الگوی بقیه کشورها نیز بگردد.
پیشرفته ترین ایالت های (یا کانتون های) سوئیس در سال های ١٨٣٠ آزادی را با حق رأی همگانی ضمانت نمودند. این جنبشی کاملاً مشروع بود. تا آن جایی که یک طبقه ی شهروندان ممتاز شوراهای قانون گذاری ما را منصوب می کردند، تا آن جایی که تفاوت هایی در حق رأی موجود بود، تا آن جایی که بین شهر و روستا اختلاف گذاشته می شد، تا آن جایی که بین اشراف و مردم فرق بود، قوه ی اجرائیه که شوراها انتخاب می کردند و قوانینی که می نوشتند نمی توانست وظیفه ای داشته باشد مگرتنظیم تسلط اشرافیت بر ملت. بنابراین می بایستی برای آزادی توده ها این رژیم را سرنگون می کرد و به جایش اقتدار توده ای را مستقر می نمود.
همین که حق رأی همگانی مستقر شد، تصور گردید که آزادی مردم تأمین گشته است. اما این توهمی بیش نبود. آگاهی به این توهم موجب شد که حزب رادیکال در یک ایالت سقوط کند و در چندین ایالت دیگر تضعیف گردد. رادیکال ها نخواستند آن چنان که مطبوعات به اصطلاح لیبرال می نویسند مردم را فریب بدهند، آنان خود اشتباه کردند. رادیکال ها هنگامی که به مردم قول دادند که رأی حق همگانی آزادی می آورد واقعاً به آن معتقد بودند. این نظر به رادیکال ها چنان قدرتی را داد که بتوانند توده ها را برآشوبند و دولت های اشرافی را براندازند. اکنون رادیکال ها با این تجربه و با اعمال قدرت دیگر به خود و اصول خویش نیز ایمان ندارند و به این جهت عمیقاً فاسد و ازکارافتاده شده اند.
رادیکال ها موضوع را بسیار ساده و طبیعی می انگاشتند و می گفتند همین که قوه ی مقننه و قوه ی اجرائیه مستقیماً با انتخابات همگانی شکل بگیرند، دیگر جایی نخواهد بود که آن ها را خارج از اراده ی مردم تصور نمود و این اراده است که آزادی و پیشرفت را به ارمغان خواهد آورد.
تمام دروغ نظم نمایندگی بر این پندار استوار است که یک قدرت اجرائی و یک مجلس قانون گذاری که با آرای مردم شکل می گیرد قطعاً می تواند اراده ی واقعی همان مردم را نمایندگی نماید. مردم در سوئیس و هر جای دیگری غریزاً و لزوماً خواهان دو چیز هستند: بیش ترین امکانات رفاهی زندگی و بزرگ ترین آزادی زیستن و تحرک و اقدام. مردم در واقع می خواهند که در رفاه اقتصادی زندگی کنند بی آن که هر گونه قدرتی و سازماندهی سیاسی بالای سر آنان باشد. وجود یک قدرت سیاسی در هر صورت به نفی آزادی مردم می انجامد.
غریزه ی آنانی که حکومت می کنند و همچنین آنانی که قانونگذاری می نمایند و آنانی که اعمال قدرت اجرائی می کنند کاملاً به مخالفت با غریزه ی مردم می انجامد. احساسات و مقاصد حاکمان می تواند هر چه می خواهد، باشد، اما موقعیت برتر آنان منجر به این می شود که خود را نگهبان و قیم مردم در نظر می گیرند. بین قیم و شاگرد هیچگاه برابری وجود نخواهد داشت.
حس برتری لزوماً برآمده از موقعیت فرادست قیم نسبت به فرودستی شاگرد چنان است که هر کسی را که قدرت اجرائی و قدرت قانونگذاری را اعمال می کند به فردی بالاتر از شاگرد تبدیل می نماید. هر آن کس که از قدرت سیاسی سخن می گوید الزاماً پایبند به سلطه گری ست که بر بزرگ ترین بخش جامعه اعمال می گردد. آنانی که تحت سلطه قرار دارند طبیعتاً از سلطه گران متنفرند و اینان نیز برای حفظ سلطه ی خود بر محکومان دست به ستم و سرکوب می زنند. تاریخ قدرت سیاسی از زمانی که در جهان پدید آمده است همین بوده است و بس. همین تاریخ است که نشان می دهد چرا و چگونه انسان هایی که دمکرات ترین ها و انقلابی ترین ها و سرخ ترین ها بودند همین که بر توده های مردم حاکم می شوند به محافظه کاران افراطی تبدیل می گردند تا بتوانند به حکومت خود ادامه دهند. گرایش بر این است که خیانت را توجیه نمود، اما این اشتباه است. علت اصلی این توجیه همانا تغییر چشم انداز و موقعیت هاست. هرگز فراموش نکنیم که مواضع و نیازهایی که خیانت به هدف را توجیه می کنند از نفرت و اراده ی بد افراد، قوی تر هستند.
من چنان به این موضوع واقف هستم که می توانم بگویم که اگر فردا یک دولت و یک شورای قانونگذاری یا پارلمان شکل بگیرد که فقط و فقط دارای اعضای کارگر باشد که آنان هم فقط و فقط دمکرات ترین سوسیالیست ها باشند به زودی تبدیل به اشراف قاطعی می شوند که به اصل اتوریته متوسل و سپس خود به سرکوبگر و استثمارگر تبدیل می گردند. لذا نتیجه گیری من چنین است: باید کاملاً در نظر و در عمل هر قدرت سیاسی را از میان برداشت، چرا که تا زمانی که قدرت سیاسی وجود داشته باشد ستمگر و ستم کشیده، ارباب و برده و استثمارگر و استثمارشونده هم وجود خواهند داشت. زمانی که قدرت سیاسی برچیده می شود باید آن را با سازماندهی نیروهای تولیدی و خدمات اقتصادی جایگزین نمود.
به سوئیس بازگردیم. در این جا مانند همه جا، طبقه ی حاکمان کاملاً از مردمی که بر آنان حکومت می کنند جدا و متفاوت است. در سوئیس مانند هر نقطه ی دیگری، هر چه قدر که نهادهای سیاسی تساوی گرا باشند، باز این بورژوازی ست که حکومت می کند و این مردم زحمتکش و دهقانان هستند که باید از قوانین آن اطاعت نمایند. مردم نه وقت دارند اعمال حاکمیت نمایند و نه برای این کار آموزش دیده اند. بورژوازی که هر دوی این ها را دارد نه فقط حق اعمال حاکمیت دارد بلکه در عمل امتیاز انحصاری آن را گرفته است. بنابراین برابری سیاسی در سوئیس و در دیگر نقاط نه فقط یک وهم کودکانه که یک دروغ است.
بورژوازی که با توجه به شرایط حیات اقتصادی و اجتماعی اش از مردم جداست چگونه می تواند در دولت و قوانین به تمایلات، نظرات و اراده ی مردم توجه نماید؟ هیچگونه، چنین امری ممکن نیست. تجربه ی روزمره به ما ثابت نموده است که بورژوازی در قانونگذاری و در دولت از منافع خود دفاع می کند و برای منافع مردم اقدامی انجام نمی دهد. این واقعیتی ست که قانونگذاران ما و اعضای دولت های ایالت ها را مردم مستقیم و غیرمستقیم انتخاب می کنند. این واقعیتی ست که در روز انتخابات حتا مغرورترین بورژواها مجبورند به صف شوند و در برابر مردم تعظیم کنند. بورژواها در روز انتخابات در برابر مردم کلاه از سر خود برمی دارند و چنین وانمود می کنند که اراده مردم اراده ی آنان است. اما همین که انتخابات انجام می گردد هر کدام سر کار خود برمی گردند: مردم برای یک لقمه نان جان می کنند و بورژواها هم برای حکومت دست به هر ترفند سیاسی می زنند. دیگر کسی به ملاقات دیگری نمی آید و حتا او را به جا نمی آورد. چگونه مردمی که از فشار کار له می شوند می توانند اعمال نمایندگان سیاسی خود را کنترل کنند در حالی که حتا از بسیاری از مسائلی که باید خبر پیدا کنند، مطلع هم نمی شوند؟ آیا در چنین شرایطی کنترل انتخاب کنندگان روی انتخاب شدگان خواب وخیالی بیش نیست؟ کنترل مردمی در نظم نمایندگی یگانه ضمانت آزادی آنان شمرده می شود، اگر این کنترل عملاً وجود ندارد، این آزادی هم واقعاً موجود نیست.
برای رفع چنین کمبود بزرگی بود که دمکرات رادیکال های ایالت زوریخ یک سیستم جدید سیاسی به نام «همه پرسی» یا قانونگذاری مستقیم مردمی را ابداع نمودند. اما این سیستم هم خود مُسکنی بیش نیست که توهم و دروغ جدیدی را به وجود می آورد. برای این که مردم بتوانند با آگاهی کامل و با آزادی تمام به قوانینی رأی دهند که برایشان نوشته شده است باید وقت و آموزش لازم برای مطالعه ی آن ها را داشته باشند و در مورد آن ها بحث کنند و حتا آن ها را بهبود بخشند و باید بتوانند در یک پارلمان بزرگ که در زمین های عظیم برپا می شود گردهم آیند. این هم که کم تر ممکن است. این ها همه در حالی صورت می گیرند که اتفاقاً همان قوانینی که به همه پرسی گذاشته می شوند در رابطه با سرنوشت مردم هستند. بیش تر اوقات قوانینی که به همه پرسی گذاشته می شوند دارای چنان مفادی هستند که باید برای درک آن ها با انتزاعات سیاسی و حقوقی آشنایی کامل داشت، اما از آن جایی که مردم نقشی در ایجاد این انتزاعات نداشته اند بدون این که فهمی از قوانین پیشنهادی پیدا کنند با توجه به نظرات سخنرانان محبوب خود به آن ها کورکورانه رأی می دهند. اگر هر کدام از این قوانین را جداگانه بررسی کنیم، متوجه می شویم که دارای اهمیت آن چنانی نیستند که بتوانند نظر مردم را جلب نمایند اما مجموعه ی آن ها هستند که تمام قیدهای لازم را برای به بند کشیدنشان به وجود می آورند. به همین دلیل است که این قوانین بررغم این که با همه پرسی تصویب نهایی می شوند، مردم را به خدمتگذار بورژوازی تبدیل می کنند.
ما می بینیم که نظم نمایندگی که با سیستم همه پرسی تصحیح شده است همچنان از کنترل مردم خارج است و از آن جایی که آزادی واقعی برای مردم بدون این کنترل نمی تواند وجود داشته باشد پس ما می توانیم نتیجه بگیریم که آزادی مردم و دولت مردمی در این نظم دروغی بیش نیست.
واقعیات روزمره در ایالت های سوئیس به ما این واقعیت را نشان می دهد. در کدام ایالت سوئیس مردم می توانند با اقدام واقعی و مستقیم روی قوانینی که شورای بزرگ می نویسد تأثیر بگذارند یا اقداماتی را که شورای کوچک تصمیم می گیرد، کنترل نمایند؟ آیا این واقعیت ندارد که منتخبان به مردمی که آنان را برگزیده اند مانند یک فرد نابالغ می نگرند که باید از فرمان های آنان اطاعت نمایند بدون این که حتا علت و دلیلش را بدانند؟
اکثر امور و قوانین مهم که مستقیماً با رفاه مردم و منافع مادی شهرها ارتباط دارند از بالای سر مردم رتق و فتق و تصویب می شوند. حاکمان برای حفظ منافع خود مردم را به خطر می اندازند، به بند می کشند و بی چیز می کنند. مردم هم نه عادت و نه زمان لازم را برای به دست گرفتن امور دارند و آن ها را به منتخبان خود واگذار می کنند. منتخبان طبعاً از منافع طبقاتی خود دفاع می نمایند و برای این امر هنر قانون نویسی مردم پسند را پیدا کرده اند. نظم نمایندگی دمکراتیک نظمی است که بر دروغ و تزویر دائمی استوار است. این نظم نیازمند ناآگاهی مردم است چرا که بدون آن نمی تواند موفق شود.
هر چه قدر هم که مردم ایالت های مختلف ما در سوئیس بی تفاوت و صبور باشند، دارای نظراتی هستند و می دانند که آزادی، استقلال وعدالت چیست و یک دولت ایالتی هم خوب فراگرفته است که تا چه محدوده ای به این نظرات تعرض نکند. زمانی که احساسات مردم برانگیخته می شود و می بینند که به «مقدس ترین مقدس ها» تعرض و وجدان سیاسی ملت سوئیس به سخره گرفته می شود، آن گاه همین مردم رخوت زده به پامی خیزند، قیام می کنند و وقتی که قیام می کنند، دولت و قانون اساسی و شورای بزرگ و کوچک را جاروب می کند. تمام جنبش ترقی خواه سوئیس تا سال ١۸۴۸ با یک رشته انقلاب ایالت ها شکل گرفت. این انقلاب ها و تمام احتمالاتی که برای شورش های مردمی وجود دارند و ترس سودمندی که ایجاد می کنند تنها شکل کنترل واقعی ست که هنوز در سوئیس وجود دارد. انقلاب و شورش است که می تواند جلوی جاه طلبی حاکمان ما را بگیرد.

جان باختگان آنارشیست شیکاگو و منشاء روز اول ماه مه همراه با نوشته ای از ماخنو

اول ماه مه برابر با ١١ اردیبهشت (یا ثور در افغانستان) چنان وارد جنبش کارگری و مبارزات زحمتکشان سراسر جهان شده است که دولت ها و استثمارکنندگان را گریزی از آن نیست، هر چند برخی از آن ها این روز را به عنوان یک روز تعطیل با پرداخت دستمزد پذیرفته اند، اما بسیاری هنوز بر این موضوع گردن نمی گذارند.
اول ماه مه در ایران تعطیل نیست، این در حالی ست که دولت این کشور چندین روز را در سال به مناسبت های دینی به تعطیل رسمی بدل کرده و بودجه های هنگفتی به روضه خوانی و ترویج خرافات و سینه و زنجیرزنی و اقداماتی از این قبیل اختصاص داده است. کارگران و استثمارشوندگان در ایران و دیگر کشورهای دیکتاتوری، علیرغم تمام محدودیت ها و خفقان ژرف سیاسی که دولت ها اعمال می کنند، به انحاء گوناگون روز اول ماه مه را پاس می دارند و همبستگی خود را با دیگر هم زنجیران در سراسر گیتی اعلام می نمایند.
اول ماه مه روز تمام کارگران و همه ی استثمارشوندگان در سراسر جهان و طبعاً در ایران، افغانستان و دیگر کشورهای فارسی زبان است. بدین مناسبت تاریخچه کوتاهی از چگونگی پیدایش اول ماه مه، همراه با زندگی نامه ی آنارشیست هایی که در آمریکا در رابطه با مبارزات کارگری جان باختند یا محکوم به زندان شدند در زیر آمده است. آن گاه نوشته ی کوتاهی از نستور ماخنو، آنارشیست اُکرائینی در رابطه با اول ماه مه به فارسی برگردانده شده است. معرفی یک تشکل آنارکوسندیکالیستی همراه با اصول و مطالبات آن و در آخر اساسنامه ی انجمن بین المللی زحمتکشان که تشکل جهانی آنارکوسندیکالیست هاست از دیگر بخش های نوشتار زیر هستند.
رهایی کارگران و تمام استثمارشوندگان فارسی زبان نیز مانند دیگر هم زنجیرانشان در سراسر جهان، به گونه ای کاملاً مستقل از تمام دولت ها و احزاب سیاسی و طرح مطالبات برحق خویش میسر است تا آنان سرانجام بتوانند در یک انقلابِ در آن واحد اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، بساط استثمار و ستم را برچینند و با تشکلات فدرالیستی بر سرنوشت خود حاکم گردند. کارگر و استثمارشونده ای که سرنوشتش را به یک دولت حتا به ظاهر انقلابی یا یک حزب از هر گرایشی بسپارد فقط بر تداوم بردگی و استثمار خود مُهر تأیید می زند.
ن. تیف
اردیبهشت ١۳۹۲ – مه ۲٠١۳
***
جان باختگان شیکاگو و منشاء روز جهانی کارگر
روز اول ماه مه ١۸۸۶ مبارزات سندیکایی کارگری به دویست هزار زحمتکش آمریکایی اجازه داد تا به مطالبه ی خود برای هشت ساعت کار در روز برسند. اما سی صد و چهل هزار نفر دیگر مجبور به اعتصاب شدند تا همین مطالبه را به کارفرمایان بقبولانند.
یک تظاهرات کارگری در روز ۳ مه منجر به مرگ سه کارگر اعتصابی شد که در کارخانه ی مک کورمیک هاروستر در شیکاگو کار می کردند. تظاهراتی در میدان هایمارکت عصر روز بعد در اعتراض به کشتار کارگران صورت گرفت. در حالی که همه متفرق شده بودند، حدود دویست تظاهرکننده هنوز در میدان مانده بودند و به همین تعداد هم مأمور پلیس در آن جا وجود داشت. ناگهان بمبی در میان نیروهای پلیس منفجر گردید که منجر به مرگ چند نفر از آنان شد.
فدراسیون مشاغل سازمان یافته و سندیکاهای زحمتکشان (FOTLU) که پدربزرگ فدراسیون کار آمریکا (AFL) است، در سال ١۸۸١ بنیان گذاری شد. این فدراسیون فقط دارای پنجاه هزار عضو بود که کارگران ماهر، مرد، سفیدپوست و آمریکای الاصل بودند. این فدراسیون در یکی از کنگره هایش تصمیم گرفت تا مطالبه ی هشت ساعت کار در روز را به خواست اصلی خود بدل نماید و روز اول ماه مه ١۸۸۶ تظاهرات بزرگی برای آن تدارک ببیند. برای این تظاهرات چنان کارزاری برپا شد که خود موجب تقویت فدراسیون گردید. از همان آوریل ١۸۸۶ چند شرکت تصمیم گرفتند که هشت ساعت کار در روز را بدون کاهش دستمزد بپذیرند و این موضوع دویست هزار کارگر را در برگرفت.
در همان سال ١۸۸۶ تشکلی به نام سواران کار (نام کامل: The Noble & Holy Order of the Knights of Labor) که در سال ١۸۶۸ با پیوندهای قوی فراماسونری تشکیل شده بود، دارای هفتصد هزار عضو بود. این تشکل همه ی کارگران سفید یا سیاه پوست، مرد یا زن، آمریکایی یا مهاجر و ماهر و غیرماهر را می پذیرفت. هر چند رهبری سواران کار اعتصاب اول ماه مه ١۸۸۶ را محکوم نمودند، اما اعضای پایین تشکل نقش اصلی را در آن بازی کردند. فعالان و مسئولان سواران کار اصلی ترین قربانیان سرکوبگری های پس از کشتار میدان هایمارکت بودند و این در حالی بود که رهبران تشکل از دخالت به نفع محکوم شدگان شیکاگو سرباز زدند. این چنین بود که تشکل سواران کار پس از آن شتابان فروپاشید.
ابتکار کارگران آمریکایی برای دستیابی به هشت ساعت کار روزانه، بدون رویدادهای غمبار شیکاگو که همگان را تحت تأثیر قرار داد، نمی توانست در کشور و در سراسر جهان بازتاب بزرگی داشته باشد.
چماق بدستانی که در خدمت کارفرمایان بودند خوب می دانستند که هیچگونه مجازاتی در انتظارشان نیست. آنان به همین خاطر دست به انواع و اقسام اقدامات خونین زدند. این چنین بود که روز ٣ مه، نیروهای مسلح خصوصی که کارفرمایان استخدام کردند به تظاهرات کارگران شرکت مک کورمیک، سازنده ی ماشین های کشاورزی، حمله کردند و چندین قربانی بر جای گذاشتند. بیش تر اعتصابگران آلمانی بودند و در نشریه ی خود که روزنامه ی زحمتکشان نام دارد فراخوان زیر را منشتر نمودند: «بردگان بپاخیزید! جنگ طبقات آغاز شده است. دیروز کارگران را در مقابل شرکت مک کورمیک به گلوله بستند. خون آنان انتقام خواهی می کند. شکی جایز نیست. جانورانی که بر ما حاکم هستند تشنه ی خون زحمتکشان اند، اما زحمتکشان گوشت دم توپ نیستند. آنان به ترور سفید با ترور سرخ پاسخ می دهند. مرگ از زندگی فقیرانه بهتر است. اربابان ما را به گلوله می بندند، پس پاسخی به آنان بدهیم که مدت ها فراموش نکنند. وضعیت فعلی ما را وامی دارد که سلاح برداریم.»
بیش از پانزده هزار کارگر روز ۴ مه به میدان هایمارکت رفتند تا مسالمت آمیز تظاهرات نمایند (از آنان خواسته شده بود که بی اسلحه بیایند.) افرادی مانند اسپایز، پارسونز و فیلدن سخنرانی کردند. هنگامی که حدود صد نیروی گارد یورش خشونت آمیزی را آغار کرد، جمعیت عقب نشست. ناگهان بمبی که معلوم نیست از کجا پرتاب شد در میان نیروهای پلیس منفجر گردید و منجر به مرگ هفت تن آنان و جراحت شصت نفر دیگرشان شد. مقامات سپس اقدام به دستگیری گسترده ی سازماندهندگان اعتصاب و نویسندگان روزنامه ی زحمتکشان (Arbeiter Zeitung) کردند. اگوست اسپایز متولد آلمان در سال ١۸۵۵، ساموئل فیلدن متولد انگلستان در سال ١۸۴۷، اسکار نیب متولد آمریکا در سال ١۸۵٠، میشل شواب متولد آلمان در سال ١۸۵٣، لوئی لینگ متولد آلمان در سال ١۸۶۴، ادولف فیشر متولد آلمان در سال ١۸۶١، جرج إنگِل متولد آلمان در سال ١۸۳۶ و آلبرت پارسونز متولد آمریکا در سال ١۸۴۸ دستگیر شدند.
حکم دادگاه روز ١۷ مه صادر شد. هشت کارگر آنارشیست به اعدام محکوم گردیدند. سپس در حکم اعدام شواب و فیلدن بازبینی شد و به حبس ابد تغییر کرد. حکم نیب نیز به پانزده سال زندان تبدیل شد. محکومان روز ١١ نوامبر ١۸۸۷ اعدام شدند، اما پیش از آن لینگ در زندان خودکشی نمود.
جان التگلد، فرماندار جدید ایلی نویز شش سال پس از اجرای حکم اعدام محکوم شدگان شیکاگو به بی گناهی کامل آنان اعتراف کرد. او گفت:»چنین وحشیگری در تاریخ بی سابقه است. من این را وظیفه ی خود می دانم که با توجه به نتاییج تحقیقاتی که اکنون در دست است همین امروز، ۲۶ ژوئن ١۸۹٣ آزادی بی قید و شرط ساموئل فیلدن، اسکار نیب و میشل شواب را اعلام نمایم.» اسپایز، لینگ، انگل، فیشر و پارسونز نیز اعاده حیثیت شدند.
زحمتکشان کشورهای دیگر نظر کارگران آمریکایی را برای کاهش ساعات کار پیگیری کردند. در یک کنگره ی بین المللی که در سال ١۸۸۹ در پاریس برگزار شد «سازماندهی یک تظاهرات بزرگ بین المللی که در یک روز سال در همه جای جهان برپا می شود تا خواسته ی کاهش ساعات کار مطرح گردد» تصویب شد. این چنین بود که روز اول ماه مه به یک روز بین المللی برای مطرح نمودن مطالبات زحمتکشان از نظام سرمایه داری تبدیل گشت.
***
زندگینامه ی آنارشیست های جان باخته و متهم شیکاگو
لوئی لینگ (١٨۸۶ – ١٨۶۴) – او در آلمان از مادر و پدری فقیر متولد شد و کارگر نجار گردید. وی برای کاریابی به جنوب آلمان و سوئیس رفت. لینگ هنوز بیست سال نداشت که در برن با آنارشیست ها آشنا شد و به آنان پیوست. دولت سوئیس تصمیم به سرکوب آنارشیست ها گرفت، این چنین بود که لینگ برای فرار از آن و همچنین از خدمت سربازی به ایالات متحده ی آمریکا رفت. وی همین که در سال ١۸۸۵ به شیکاگو رسید به تبلیغ برای آنارشیسم پرداخت. او متهم به ساخت بمبی شد که در هایمارکت منفجر گردید. دستگاه قضائی او را به مرگ محکوم نمود، اما لوئی لینگ دو روز پیش از اجرای حکم خود را کشت.
یکی از زندانبانان به نام اُسبُرن در مورد لینگ گفت:»من آرزو می کنم که تمام جوانان شهر رفتار و اندیشه ای ناب مانند لوئی لینگ داشته باشند. من زندانبان او بودم، او هرگز ناسزایی نگفت و طعنه ای نزد.»
جرج إنگِل (١٨٨۷ – ١٨٣۶) – وی در آلمان متولد گردید و در هشت سالگی پدرش را که بنا بود از دست داد. وقتی او یازده ساله شد مادرش نیز وبا گرفت و درگذشت. در این هنگام جرج را در ازای ۲۵ مارک مستمری در اختیار یک خانواده ی فقیر گذاشتند و او برای پرداخت آن وادار به گدایی شد. او در سن چهارده سالگی شاگرد کفاش گردید. جرج در سال ١٨۵۶ برای کاریابی تا رُم رفت. وی سپس در سال ١٨۶۴ به آلمان بازگشت و وارد یک گروه نظامی برای مبارزه با دانمارک شد. وی وقتی دوباره به آلمان بازگشت، خود را تثبیت و ازدواج کرد و پس از یک ورشکستگی به انگلستان و از آن جا به آمریکا رفت. جرج انگل در فیلادلفیلا دچار یک بیماری چشم و در بیمارستان بستری شد. او در سال ١٨٧۴ تقریباً نابینا به شیکاگو رفت و یک مغازه ی تنباکوفروشی را به دست گرفت. وی سپس فعالانه در انجمن Lehr und Wehr (دفاع و تعلیم) شرکت کرد و به حزب سوسیالیست کارگری پیوست. او سپس تحت تأثیر جان موست قرار گرفت و آنارشیست گردید.
آدولف فیشر (١٨٨۶ – ١۸۶١) – وی در آلمان متولد شد و در پانزده سالگی به آمریکا مهاجرت کرد تا به برادرش در آرکانزاس بپیوندد. او سپس کارگر چاپخانه شد و برای صدای مردم شرق در سن لوئی کار کرد. وی به اتحادیه کارگران چاپ پیوست. او در سال ١۸۸١ ازدواج نمود و به ناشویل (در ایالت تنسی) رفت. وی از آن جا به سینسیناتی رفت و به حزب سوسیالیست کارگری پیوست. فیشر را به خاطر فعالیت های سیاسی و صنفی از کار ممنوع کردند، به همین جهت او با خانواده به شیکاگو رفت و در آن جا مسئول انتشار روزنامه زحمتکشان (Arbeiter Zeitung) شد.
آلبرت پارسونز (١۸۸٧ – ١۸۴۸) – وی در آمریکا (آلاباما) متولد شد. او از یک خانواده ی قدیمی منطقه ی انگلستان جدید آمریکا بود که در کنار واشینگتن برای استقلال جنگیده بود. پارسونز در پنج سالگی مادرش را از دست داد و به اعضای گوناگون خانواده سپرده شد. وی در سال ١۸۵۹ شاگرد چاپخانه شد. او در طی جنگ داخلی آمریکا وارد یک گروه داوطلب خودگردان گردید. ظاهر آراسته، هوش بارز، دانش و سخنوری پارسونز موجب گردیدند که بورژوازی نواندیش بر او ارج بگذارد. فعالیت های سیاسی آغازین او دلگرم کننده بودند. او منشی یک فرماندار شد که وی را تبدیل به سرهنگ میلیشیا نمود. پارسونز با استفاده از این منصب به دفاع از مردم سیاهپوست در برابر تعرضات کوکلوس کلان ها پرداخت.
زمانی که پارسونز در سال ١۸٧٣ به شیکاگو رفت، عضو اتحادیه کارگران چاپ گردید و در سال ١۸۷۵ به حزب سوسیالیست کارگری پیوست و سال بعد از آن هم عضو سواران کار شد. پارسونز در سال ١۸٧٧ از تایمزاخراج گشت چراکه دست به اعتصاب زده بود. وی در سال ١۸٧۹ از پذیرفتن نامزدی حزب سوسیالیست کارگری برای ریاست جمهوری آمریکا چشم پوشی نمود و در سال ١۸۸٠ این حزب را ترک کرد تا بتواند به سوسیالیست های انقلابی بپیوندد. او در این زمان سردبیر الرم شد و بدون این که کسی اعتراض کند به نام سواران کار (Knights of Labor) سخن گفت و مطلب نوشت. پارسونز روز ١١ نوامبر ١۸۸۶ در حالی که دو فرزند شش و هشت سال داشت، اعدام شد.
اگوست اسپایز (١۸۸۶- ١۸۵۵) – او در آلمان از پدری جنگلبان متولد گردید. او به مدرسه ی پلی تکنیک وارد شد تا حرفه ی جنگلبانی را بیاموزد. وی در شانزده سالگی نقشه بردار و در هفده سالگی آزاد اندیش شد و بی اندازه آموختن و خواندن را دوست داشت.
اسپایز وادار شد در سال ١۸۷٢ ترک تحصیل نماید چرا که پدرش درگذشت. او سپس به آمریکا مهاجرت کرد تا با خانواده ی مادرش که بسیار متمول بودند، زندگی نماید. او در این هنگام هنوز بیسمارک را بسیار می ستود و هیچ از سوسیالیسم نمی دانست. وی به پیشنهاد یک دایی، حرفه ی مبل سازی را فراگرفت، اما خود تصمیم گرفت به سوی غرب برود. اسپایز کاری مرتبط با حرفه اش پیدا نکرد. وی تصمیم گرفت وارد تجارت شود و یک کتابفروشی را به دست گرفت.
اسپایز در سال ١۸۷۷ با مطالعه ی بخشی از ادبیات سوسیالیستی به جنبش کارگری پیوست. او عضو شاخه ی شیکاگوی حزب سوسیالیست کارگری گردید و در کارزار انتخاباتی ١۸۷۸ بسیار فعالانه شرکت نمود. حزب او را برای سال های ١۸۷۹ تا ١۸۸١ نامزد کرد. وی در سال ١۸۸٠ مدیریت روزنامه ی زحمتکشان را که در آستانه ی ورشکستگی بود، پذیرفت. ظرفیت ها و فعالیت های اسپایز موجب شدند که این نشریه دوباره به بازدهی برسد. اسپایز با شرکت در کنگره ی پیتسبورگ در سال ١۸۸٢ اعلام کرد که زحمتکشان هرگز نخواهند توانست از طریق صندوق های رای به حقوق خود برسند. او در این زمان خود را آنارشیست نامید و به مطالعه ی آثار پرودون و باکونین همت گماشت. اسپایز در اول ماه مه ١٨٨۶ یکی از سازماندهندگان راهپیمایی هشتاد هزار نفری کارگران در تمام طول خیابان میشیگان بود که برای مطالبه ی هشت ساعت کار در روز دست به اعتصاب زده بودند.
اسکار نیب (١٩١۶ – ١۸۵٠) – او فرزند مهاجران آلمانی و متولد نیویورک بود. او برای آموزش خود به آلمان رفت و سپس در سال ١۸۸۶ به آمریکا بازگشت و کارگر قلع کار شد. وی با نشریات Arbeiter Zeitung و Der Verbote همکاری نمود و عضو IWPA در شیکاگو بود. نیب از بنیانگذاران اتحادیه ی Beer Wagon Drivers بود که سپس به اتحادیه ی قدرتمند Teamsters Union (سندیکای رانندگان کامیون) تبدیل گردید. هر چند نیب در گردهم آیی میدان هایمارکت حضور نداشت، اما دستگیر و به پانزده سال زندان محکوم شد تا این که در سال ١۸۹۳ پرونده اش بازبینی و آزاد گردید.
ساموئل فیلدن (١۹٢٢ – ١۸۴۷) – او در انگلستان متولد شد و در سال ١۸۶۸ به آمریکا آمد. وی در سال ١۸۷١ در شیکاگو مستقر شد و مشاغل مختلفی، از جمله رانندگی کامیون را انجام داد. فیلدن به همین خاطر در سال ١۸۸٠ عضو Teamsters Union گردید. فیلدن که یک آزاداندیش بود به معاونت لیگ لیبرال شیکاگو رسید و به تدریج به آنارشیسم گرایید. او در سال ١۸۸۴ خزانه دار IWPA شد و همزمان به سخنران پرنفوذی تبدیل گردید و از این استعداد در گذری به کلیسای متدیست بهره برد. فیلدن در بسیج اول ماه مه ١۸۸۶ شرکت کرد و روز ۳ مه به همراه اسپایز در تجمع کارگران مقابل کارخانه ی مک کورمیک شرکت و سخنرانی کرد. فیلدن را پس از حادثه ی میدان هایمارکت به مرگ محکوم نمودند، اما فرماندار اُگلسبی تقاضای بخشش او را پذیرفت و حکم اعدامش را به حبس ابد تغییر داد. فرماندار التگلد در سال ١۸٩٣ فیلدن را عفو نمود.
میشل شواب (١۸۹٨ – ١۸۵۳) – او در آلمان متولد شد. وی در سال ١۸۷٢ یکی از بنیانگذاران اتحادیه صحافان بود و به حزب سوسیالیست کارگری پیوست. شواب در سال ١۸۷۹ به شیکاگو رفت و دو سال بعد با نشریات Arbeiter Zeitung و Der Verbote همکاری کرد. او عضو IWPA بود و برای مدت کوتاهی در تجمع میدان هایمارکت حضور پیدا کرد، اما آن را برای سخنرانی در یک تجمع دیگر ترک نمود، با این حال او را دستگیر و به حبس ابد محکوم کردند. فرماندار التگلد در سال ١۸٩٣ بی گناهی شواب را تأیید نمود. شواب کارش را در روزنامه ی زحمتکشان از سر گرفت، اما آن را در سال ١۸۹۵ ترک کرد تا بتواند یک کفش فروشی باز کند که سریعاً ورشکسته شد. او که در مدت حبس سل گرفته بود در ٢٩ ژوئن ١۸۹۸ درگذشت.

چه کسی در میدان هایمارکت بمب پرتاب کرد؟
پرتاب کننده ی بمب میدان هایمارکت هرگز شناسایی نشد. با این حال چند فرضیه آنارشیست ها را در مظان اتهام قرار می دهند. این در حالی ست که پارسونز و جان موست اعلام کردند که پرتاب کننده ی بمب حتماً یک مأمور پلیس یا یک کارآگاه خصوصی آژانس پینکرتون بوده است که می خواستند جنبش سندیکایی را بی اعتبار نمایند.
فرضیه ای که از همه شناخته شده تر است فردی به نام رودولف شنابلت (١٩٠١ – ١۸۶۳) را پرتاب کننده ی بمب می داند. او در سال ١۸۸۴ به آمریکا آمد. راننده و برادر زن شواب بود. وی در میدان هایمارکت در زمان انفجار بمب حضور داشت و به عنوان یک آنارشیست خشن شناخته شده بود. او پیش از دستگیری به آرژانتین گریخت. دو شاهد در دادگاه اعلام نمودند که اسپایز، شواب و فیشر را در حین دادن دینامیت به شنابلت دیده اند، اما یکی از آنان به نام هاری گیلمر سپس اظهار داشت که این اعترافات را با رشوه گیری از کارآگاه بونفیلد انجام داده است.
پلیس فردی را به نام راینولد بیگ کروگر کشت. او نیز مظنون به پرتاب بمب است. یک مظنون دیگر یک کفاش آلمانی به نام جرج شواب است که چند روز پیش از تجمع میدان هایمارکت به شیکاگو رسید و در یک نامه ی بی امضاء متهم به پرتاب بمب شد. یک نجار چارچوب ساز آنارشیست به نام توماس اُون که یک هفته پیش از اعدام ها مرگبارانه در یک حادثه زخمی شد، خود را به عنوان پرتاب کننده ی بمب اعلام کرد، اما گفته شد او این اعتراف را نمود تا متهمان را اعدام نکنند.
فرانتز مایهوف یک آنارشیست ضدقانونگرای نیویورکی بود که گفت فردی به نام کلمانا شوئتز پرتاب کننده بمب بوده است. اما بعداً معلوم شد که مایهوف می خواسته از این فرد انتقام شخصی بگیرد که علیه او در یک کلاه برداری بیمه شهادت داده بود.
آدا مورر نوه ی جرج منگ، آنارشیست آلمانی ست که در سال ١۸۸۳ به شیکاگو آمد. منگ از بنیان گذاران IWPA بود. آدا مورر گفت که مادرش، یعنی جوان ترین دختر جرج منگ، می دانسته که پدرش بمب را پرتاب کرده است.

اول ماه مه، نماد جدید مبارزه ی زحمتکشان

نوشته ی نستور ماخنو – شماره ی ٣۶ نشریه Dielo Truda (انگیزه ی کارگری) – سال ١٩٢٨
روز اول ماه مه در جهان سوسیالیستی جشن کار اعلام شده است. این یک تعریف نادرست از اول ماه مه است که چنان در زندگی زحمتکشان وارد شده که واقعاً در بسیاری از کشورها آن را به این عنوان گرامی می دارند. اما این روز عملاً برای زحمتکشان یک روز جشن نیست. زحمتکشان نباید در این روز در کارگاه ها یا زمین ها زراعتی باقی بمانند. زحمتکشان همه ی کشورها بایستی در این روز در هر روستا و هر شهر گردهم آیند و با تشکیل تجمعات توده ای نیروی خود را بسنجند تا بدانند چه امکاناتی برای مبارزه ی مستقیم علیه نظم گندیده ی موجود دارند که پایه هایش روی دروغ و خشونت استوار است و نه این که این روز را آن گونه که سوسیالیست های دولت گرا و به ویژه بلشویک ها می گویند جشن بگیرند. زحمتکشان فرصت می یابند تا در این روز تاریخی که نهادینه شده است گردهم آیند، عزم جمعی خود را به نمایش بگذارند و با هم در رابطه با مسائل ضروری حال و آینده گفت و گو و مشورت نمایند.
زحمتکشان آمریکایی شیکاگو و حومه بیش از چهل سال پیش اول ماه مه گردهم آمدند. آنان به سخنان سوسیالیست ها و به ویژه آنارشیست ها گوش فرا دادند. آنان نظرات لیبرتر (آزادمنش) را کاملاً درک کردند و در کنار آنارشیست ها قرار گرفتند.
زحمتکشان آمریکایی تلاش نمودند تا روز اول ماه مه با سازماندهی خود برضد نظم ننگین دولتی و سرمایه داری اعتراض نمایند. آنارشیست های آمریکایی، اسپایز، پاسونز و بقیه سخنانی در این جهت ایراد نمودند. این چنین بود که گردهم آیی با تحریکات مزدوران سرمایه مواجه شد و زحمتکشان غیرمسلح را قتل عام کردند. این ها هنوز برای سرمایه داران کافی نبود، آنان سپس اسپایز، پارسونز و چند رفیق دیگر را دستگیر نمودند.
زحمتکشان شیکاگو و حومه برای جشن گرفتن اول ماه مه تجمع نکرده بودند. آنان گردهم آمده بودند تا مشترکاً مسائل زندگی و مبارزات خود را حل نمایند.
هر جایی که زحمتکشان توانسته اند خود را از قیمومت سرمایه داری و سوسیال – دمکراسی وابسته به آن (چه منشویک و چه بلشویک) آزاد کنند یا تلاش می کنند تا رها نمایند، روز اول ماه مه تبدیل به روز دیدار آنان شده است تا امور خود را مستقیماً به دست بگیرند و برای رهایی خویش مبارزه کنند. زحمتکشان با ابراز نظرات خود در اول ماه مه یاد جان باختگان شیکاگو را گرامی می دارند و همبستگی خود را اعلام می نمایند. آنان احساس می کنند که چنین روزی نمی تواند برایشان روز جشن باشد. چنین است که روز اول ماه مه آن چنان که «سوسیالیست های حرفه ای» اظهار می کنند، برای زحمتکشان آگاه جشن کار نیست.
اول ماه مه نماد یک دوران جدید در زندگی و مبارزه ی زحمتکشان است، دورانی که هر سال در برابر آنان نبردهای تازه و بیش از پیش دشوار و سرنوشت سازی را علیه بورژوازی می گذارد، نبردهایی که برای آزادی، استقلال وایده آل اجتماعی زحمتکشان صورت می گیرند.

آیا آنارشی بی نظمی و آنارشیسم هرج و مرج طلبی ست؟

در جنبش چپ ایران همواره دو از سه گرایش آن که سوسیال – دمکراسی و مارکسیسم هستند حضور داشته و دارند، اما در خانواده ی چپ گرایش دیگری هست که آنارشیسم نام دارد. آنارشیست ها اختلافات ژرفی با سوسیال – دمکرات ها یا سوسیالیست های اصلاح طلب دارند، اما آنان با کمونیست های مستبد، یعنی مارکسیست – لنینیست ها و تروتسکیست ها و مائویست ها نیز به همان اندازه تفاوت دارند. نقطه ی مشترک سوسیال – دمکرات ها و کمونیست های مستبد همانا دولت گرایی آنان است که موجب شکستشان در مبارزه و تلاش برای استقرار آن چه آنان سوسیالیسم می نامند، شده است.
اکنون سال هاست که سوسیال – دمکرات ها چارچوب نظم سرمایه داری را به عنوان تنها نظم برتر و ممکن پذیرفته اند و مدعی اند که می توانند آن را با اصلاحات بهبود بخشند. اما کارنامه ی دولت های سوسیال – دمکراتی که به ویژه در اروپا در مسند قدرت هستند یا بودند، نشان می دهد که آنان در نئولیبرالیسم حاکم حل شدند و با اندکی تفاوت با لیبرال ها، در سیاست های اجرائی، به رتق و فتق امور سرمایه داری می پردازند. کمونیست های مستبد هر چند با نظم سرمایه داری موافق نیستند، اما هر جا که دولت را به دست گرفتند، سرمایه داری دولتی را با سرکوب، کشتار و یک کلام، زور و ستم به ویژه به خود طبقه ی کارگر برقرار نمودند و نامش را دیکتاتوری پرولتاریا گذاشتند. آنان برای رسیدن به اهداف خود، احزاب کمونیستی فوق العاده تمرکزگرایی را پی ریزی نمودند که خودخوانده پیشروی طبقه ی کارگر نامیده می شدند. آنارشیست ها با هر نوعی از دیکتاتوری و از جمله دیکتاتوری پرولتاریا مخالف اند. آنارشیست ها برقراری آزادی – بی هر گونه پیشوند و پسوندی – و جامعه ی کمونیستی لیبرتارین را بدون هر گونه دولت و دینی تصور می کنند. آنارشیست ها خود را پیشروی هیچ طبقه ای نمی دانند، برعکس آنان می گویند که نظرات و اعمالشان در برخورد توده ای و جنبش های اجتماعی محک می خورد و اگر کارآیی داشتند پی گیری و تحکیم می گردند، وگرنه تغییر می کنند یا اصلاً کنار گذاشته می شوند. مارکسیست ها خود را در قید و بندهای «ایسم» ها محبوس نموده اند و به همین خاطر نتوانستند و نخواهند توانست با حفظ «مارکسیسم – لنینیسم» و دیگر ایسم ها، تغییری در برنامه ها و سیاست هایشان ایجاد نمایند. این در حالی ست که جهان مدام تغییر می کند و دشمنان طبقاتی زحمتکشان هر روز سیاست ها و تاکتیک هایشان را متحول می نمایند و با ترفندهای جدیدی به استثمار دامن می زنند و دستاوردهای کارگری را بازپس می گیرند. آنارشیست ها با روحیه ای باز به جهان می نگرند. به همین خاطر آنارشیستی پیدا نمی شود که مثلاً بگوید پرودونیست، باکونینیست یا کروپوتکینیست است، هر چند باکونین، پرودون و کروپوتکین همچنان جزو مهم ترین نظریه پردازان آنارشیست هستند.
تجربه و آماج احزاب و سازمان های سوسیالیستی و کمونیستی در دست کم یک صد و پنجاه سال گذشته و دولت هایی که سوسیال – دمکرات ها و مارکسیست ها به دست داشته و دارند، نشان می دهند که آزادی و پایان استثمار و ستم های گوناگون اجتماعی، سیاسی و فرهنگی با رفرم (سوسیال – دمکراسی) یا استبداد (مارکسیسم – لنینیسم) امکان پذیر نیست. آنارشیست ها مردم را به طرد و نفی احزاب و سازمان هایی دعوت می کنند که بوروکراتیک، سلسله مراتبی و دارای مرکزیت هستند. آنارشیست ها مخالف حزب و سازمان هایی هستند که یا مانند تشکلات بورژوایی دارای خبرگانی در رهبری هستند یا مانند تشکلات مارکسیستی با همان شیوه ی تمرکز گرا و نام کمیته مرکزی و به اصطلاح سانترالیسم دمکراتیک، زنجیری به پای افراد عضو می شوند و سدی در برابر شکوفایی استعدادها و توانایی های اعضاء ایجاد می کنند. آنارشیست ها در برابر احزاب لیبرال، سوسیال – دمکرات و مارکسیست – لنینیست تشکلات فدرالیستی بدون رهبری مرکزی را پیشنهاد می کنند. تشکلات فدرالیستی که کاملاً افقی هستند، فعال حرفه ای ندارند، چرا که فعالان حرفه ای از هر گرایشی که باشند شتابان به بوروکرات هایی تبدیل می شوند که حاضر نیستند امتیازات حزبی را رها کنند و اگر آرمان هایی هم داشته باشند آن را فدای جایگاه خود در حزب و سازمان سیاسی اشان می نمایند و نهایتاً به خدمتگذاران سرمایه داری خصوصی یا دولتی یا هر دو تبدیل می گردند.
آنارشیست ها مخالف نژادپرستی، ملی گرایی، جنسیت گرایی و آلودگی محیط زیست هستند. آنان صلح طلب و ضدجنگ هستند و جهانی می خواهند که در آن آزادی بدون طبقات وجود دارد. آنارشیست ها در اعتراضات ضدنژادپرستی و ضد خشونت علیه زنان شرکت می کنند و علیه سلاح های اتمی و هر نوع سلاح کشتار جمعی دیگری فعالانه مبارزه می کنند. آنارشیست ها ضمن مبارزه فعال برای محیط زیست، سیمای دروغین احزاب و تشکلات اکولوژیستی را که در دولت ها حضور دارند افشاء می کنند. نمی توان از ساختاری به نام دولت دفاع کرد و در آن وزیر و نماینده داشت و هم زمان مدعی شد برای حفظ محیط زیست تلاش می شود. علت ساده است، این فقط سودپرستی بی اندازه ی نظم سرمایه داری ست که موجب تخریب هر چه بیش تر محیط زیست شده است و دولت ها و وزرای عضو آن ها به عنوان نمایندگان سرمایه داران مسئولیت آن را به دوش دارند.
در چند سال اخیر با گسترش آگاهی های سیاسی در ایران، آنارشیسم در میان جوانان، زنان و کارگران به تدریج رواج یافته و محبوبیت کسب کرده است. جوانه های آنارشی در این کشور که زیر سیطره ی یک دیکتاتوری سرمایه داری دینی به سر می برد، رشد می کنند. نظرات آنارشیستی در ایران در حالی رشد می کنند که تشکلات سنتی چپ، چه سوسیال – دمکرات و چه مارکسیستی، توان خود را برای سازماندهی جهت مبارزه از دست داده اند. هر چند سرکوبگری رژیم جمهوری اسلامی علیه هر صدای مخالفی و از جمله این تشکلات در کم بُرد شدن صدایشان بی تأثیر نبوده است، اما ورشکستگی سیاسی و ایدئولوژیکی تشکلات سوسیال – دمکرات و مارکسیستی را در سراسر جهان نباید از نظر دور داشت.
آنارشی دارای یک پروژه ی آزادی خواهانه و برابری طلبانه برای جامعه های مختلف و از جمله ایران است و فقط با آگاهی و عمل مستقیم در تمام عرصه های زندگی از قبیل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی قابل ترویج است و نه روش های سنتی احزاب و سازمان های سانترالیست که عده ای را عضوگیری می کنند و سپس آنان را تبدیل به مهره هایی می نمایند که باید برنامه های حزب و سازمان را تبلیغ نمایند و اگر موقعیتی پیش آمد، قارچ وار گسترش می یابند. در این تشکلات عده ی اندکی رئیس و تعدادی پرشمارتری مرئوس اند، حال فرقی نمی کند که تعدادشان هشت نفر، هشت هزار نفر یا مانند حزب کمونیست چین در حال حاضر هشتاد میلیون نفر باشد. این تشکلات اشتباهات و ورشکستگی خود را با مسئولیت پذیری جمعی لاپوشانی می کنند و ضمن بی احترامی و ناپیبندی به تکثرگرایی درونی، سدی بر شکوفایی استعدادها، نظرات و اقدامات فردی و مسئولیت پذیری فردی ایجاد می کنند.
یک گروه یا فرد آنارشیست همواره در جامعه و فعالیت های جاری آن در عرصه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شرکت می کند و تلاش می نماید که با اندیشه های آنارشیستی روی آن ها تأثیرگذار باشد و اصل اتوریته را درهم شکند و به جایش اصل آزادی را قرار دهد، از همین جاست که آنارشیست ها مخالف هر گونه دولت و دین هستند. عمل مستقیم آنارشیستی به این معناست که نمی توان مثلاً در اروپا و آمریکا یا جای دیگری زندگی کرد و ادعا نمود که می توان آنارشیست ها را در ایران یا نقطه ی دیگری متشکل کرد و برای آنان و مردم نسخه ی مبارزاتی پیچید و بدتر از آن برنامه ای ارائه داد.
این فقط طبقات دارا نیستند که آنارشی را بی نظمی و آنارشیسم را هرج و مرج طلبی می دانند و تبلیغ می کنند، سوسیال – دمکرات ها و همچنین مارکسیست – لنینیست ها هم به مردم راست نمی گویند و برضد آنارشی و آنارشیسم مطالب خلاف واقع فراوانی پخش می کنند.
چند سال پیش فدراسیون آنارشیست در فرانسه نوشته ای را منتشر نمود تا آنارشی و آنارشیسم را به طور خلاصه معرفی کند. در ابتدای آن آمده است که هر آنارشیستی می تواند برداشت و درک خود را از آنارشی داشته باشد، اما یک رشته پرنسیپ یا اصول آنان را به هم پیوند می دهد که این نوشته، آن ها را برمی شمرد. سپس اصول پایه ای این تشکل و شیوه ی اداره ی فدراسیون آنارشیست آمده است.
با امیدواری به این که آنارشیست ها بتوانند پیرامون اصل «نه خدا، نه رهبر، زنده باد آزادی، زنده باد آنارشی» بیش از پیش گرد هم آیند و نقش فعالی در جنبش رهایی انسان ها چه در ایران و چه در هر نقطه ای که هستند، داشته باشند.
با توجه به سرکوب های دولت های شاهی و شیخی شوربختانه متون آنارشیستی به فارسی بسیار کم هستند، هر چند در سال های اخیر تلاش هایی برای برگردان کتاب ها و نوشتن متن هایی شده است که عمدتاً در فضای مجازی پخش می شوند و از استقبال امیدبخشی برخوردار هستند. با امید به گسترش هر چه بیش تر آن ها، نوشته ی زیر به عنوان بهارانه به فارسی زبانان سراسر جهان تقدیم می گردد.
ن. تیف
فروردین ١٣۹۲- آوریل ۲٠١٣
درک اندیشه ی لیبرتارین
«این آنارشی ست!» کسانی که در قدرت هستند و رسانه ها به فور از واژه ی آنارشی استفاده می کنند تا هرج و مرج اقتصادی، سیاسی و اخلاقی را تعریف نمایند. آن ها استفاده از کلمه ی آنارشی را در این جهت به کار می برند تا القاء نمایند که امارت زیبایی را که مردم منضبط در چند سده زیر رهبری دولت ها در جهان ساخته اند به دستان شیطانی افتاده است که می خواهند آن را نابود نمایند. اما قضیه کاملاً برعکس است. مگر نه این است که دولت ها جهان را بین خود تقسیم کرده اند و بر آن حکومت می کنند؟ اگر در هیچ زمینه ای هرج و مرجی برقرار نباشد در مسائل اقتصادی بی نظمی فراوانی هست و ما آن را مدیون دولت ها هستیم! چه کسی می تواند بهتر از دولت ها هرج و مرج و وحشت بیش تری از آن چه موجود است را در تمام عرصه های زندگی ایجاد کند؟ آیا باز هم کسانی هستند که در دنیای امروز گمان می کنند که قدرت دولتی یعنی نظم و سازمان؟ بله این اشخاص وجود دارند، اما آنان آنارشیست ها نیستند، بلکه کسانی هستند که از قدرت تغذیه می کنند. زمان هرج و مرج نهادینه و قدرت برده داری به سر آمده است. امروز کسانی آنارشیسم را برمی گزینند که واقع گرا هستند و معنی نظم را می دانند. منتقدان آنارشیست ها (از فاشیست ها گرفته تا مارکسیست ها، بدون فراموش کردن دمکرات ها) می گویند که ما تروریست و آرمان گرایانی هستیم که به اندازه ی یک انقلاب عقب مانده ایم. کسانی هم هستند که خود را مدافع آنارشی می نامند و یک جامعه ی بدون هر گونه مقررات و اصول اخلاقی و محدودیتی را تبلیغ می نمایند که هر کس آن چه می خواهد، می کند. یک شهروند آگاه چگونه می تواند انتخاب خود را برای فردا بین روش های مستبدانه از هر نوع که ورشکستگی خود را در عمل نشان داده اند و روش های پوچ گرایانه رنگارنگ که خواهان هیچ مقررات و محدودیتی با حذف ساده ی نهادهای موجود نیستند، بکند؟
اندیشه ی لیبرتارین (یا لیبرتر) یک پروژه ی اجتماعی ست که با استبداد و پوچ گرایی تناقض دارد و می خواهد پاسخی به این پرسش باشد.
پس آنارشی چیست؟
آنارشی یک ملت و در واقع یک گروه اجتماعی ست که بدون دولت زندگی می کند. به جز آنارشیست ها، همه ی فیلسوفان، اخلاق گرایان، جامعه شناسان دمکرات یا سوسیالیست مدعی اند که نبود دولت و قانونی که متضمن سرکوب نباشند موجب گسترش تخلف و بی نظمی و جنایت می گردد. آنارشیست ها می گویند که «آنارشی بالاترین تبلور نظم است.»
آنارشی و نظم؟
پایه های نظم ما آنارشیست ها بر روی توافق قرار گرفته است (اصل آزادی علیه اتوریته). تمام نظم های دیگری که جوامع به خود دیده اند – سوسیالیسم، لیبرالیسم، مارکسیسم… – به یک اقلیت ممتاز حق رهبری تمام اعضای جامعه را دادند تا منافع خود را پاسداری نمایند. نام مشترک این نظم ها دولت است. دولت یا حکومت بازتاب سیاسی رژیم اقتصادی ست که جامعه زیر یوغ آن قرار دارد. دولت سرکوب و استثمار انسان از انسان را توجیه می کند. دولت قدرت فرد را غصب می نماید و چه دیکتاتوری باشد و چه دمکرات (انتخابی) آن را در اختیار سرمایه می گذارد که در نهایت جنبش های اجتماعی را سرکوب می کند تا خود را نجات دهد. دولت که همه جا حضور دارد سرانجام خود را به جای جامعه می گذارد و چنین القاء می نماید که بی آن جامعه از کار می افتد. توهم ناکارآیی جامعه بدون دولت تا آن جایی ترویج بیمارگونه می گردد که دولت را به یک گروه اجتماعی سوا تبدیل می کند و آن را از واقعیات زندگی افراد و گروه های اجتماعی دیگر کاملاً جدا می نماید. دراین جاست که دولت دیگر نقشی ندارد به جز حفظ نظم با توپخانه ای از قوانین و مقررات سرکوبگرانه در خدمت منافع استثمارکنندگان که می توانند کارفرمایان، سرمایه داران یا اعضای بالای احزاب در کشورهای سابق بلوک شرق باشند.
دولت برای حفظ نظم به نفع استثمارکنندگان رفتارهای تحقیرآمیز و پست کننده دارد و در این راه از دین بهره می گیرد. دین استثمار و سلطه گری را توجیه می نماید و فقط گاهی برضد بازتاب خشن آن ها موضع گیری می کند، بی آن که هرگز به پایه های آن انتقاد نماید و جامعه ای فرای جامعه ی پدرسالار، محافظه کار، سلسله مراتبی و صدقه ده پیشنهاد کند. آنارشیست ها مخالف این نوع از جامعه هستند که سرکوب گر و استثمارکننده است و فردیت انسان و آرمان های او را نفی می نماید. آنارشیست ها برای جامعه ی برابری تلاش می کنند که مستقیماً و آزادانه با اجزائی که افراد، گروه های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی هستند، اداره می شود. آنارشیست ها می گویند که این اجزاء می توانند جامعه را بی دولت و دین در چارچوب فدرالیستی اداره نمایند.
نفی اتوریته (استبداد)
نفی اتوریته یا استبداد با نظرات آنارشیستی آغاز نشد. نفی اتوریته در عمل و رفتار اشخاص یا گروه های اجتماعی پیش از افکار لیبرتارین وجود داشته است. کافی ست که فقط به برخی رویدادهای تاریخی نگاهی انداخت: قیام بردگان در رُم باستان، شورش های دهقانی در قرون وسطی، پیدایش رنسانس، فلسفه های عصر روشنگری، انقلاب فرانسه و نزدیک تر از همه ی این ها به ما رویدادهایی از قبیل انقلاب ١٨۴٨، کمون پاریس، انقلاب روسیه و انقلاب اسپانیا نشانگر مبارزه علیه اتوریته هستند. انسان ها در طی تمام این رویدادهای کهن و نو تلاش کردند یا از فشار اتوریته بکاهند یا آن را کاملاً نابود بنمایند چرا که خود را در دام آن می دیدند. اگر ما تمام این رویدادها را در زمینه های تاریخی و اجتماعی زایششان بگذاریم، درخواهیم یافت که تمام آن ها هدفی به جز بهتر کردن شرایط زندگی، تقسیم ثروت ها، حق شناخت و آموزش و رفاه و در یک کلام خوشبختی نداشتند. بیش تر این جنبش های شورشی بردگان، دهقانان و کموناردها سرکوب شدند یا یک طبقه مانند بورژوازی نوظهور در انقلاب ١٧٨۹ فرانسه یا یک گروه مانند حزب بلشویک در انقلاب ١٩١٧ روسیه آن ها را به نفع خود مصادره نمودند. گاهی کسانی مانند پادشاهانی که در عصر روشنگری «خردمند» توصیف می شدند، جنبش های اجتماعی را از اهدافشان دور کردند. علت این است که هر چند این جنبش ها آبستن آزادی بودند، اما به اندازه ی کافی پرقدرت و ساختاریافته نبودند تا نظم موجود را سرنگون نمایند. آن ها از این جنبه یک اتوپی یا مدینه ی فاضله بودند که شهامت کافی را برای گذر به آینده نسبت به زمانی که در آن پدید آمدند، نداشتند.
میراث
اندیشه ی لیبرتارین در سده ی نوزدهم میلادی نخست تئوریزه و سپس به اجراء گذاشته شد، البته پیدایش آنارشیسم در آن زمان بی علت نبود. در سده ی نوزدهم ملی گرایی و دولت گرایی نیز پدید آمدند و لذا اندیشه ای لازم بود تا به مبارزه با آن ها برخیزد. توافق بر این است که پی یر – ژوزف پرودون «پدر» آنارشیسم است. همو بود که نظم اشتراکی و فدرالیستی را تئوریزه نمود و سندیکالیسم کارگری را نوید داد. نفوذ اندیشه های پرودون در جنبش کارگری چنان واقعی بود که در انجمن بین المللی زحمتکشان گرایشی وجود داشت که خود را آشکارا پرودونی مطرح می کرد. اما این کنگره ی سن ایمیه در سال ١٨٧۲ بود که پایه های آنارشیسم را ایجاد کرد. نمایندگانی که در این کنگره شرکت کردند، چنین گفتند:»نابودی هر گونه قدرت سیاسی نخستین وظیفه ی پرولتاریاست.» آنان سپس افزودند:» سازماندهی هر گونه قدرت سیاسی به اصطلاح موقت یا انقلابی برای نابودی قدرت سیاسی اشتباهی بیش نخواهد بود و همان قدر برای پرولتاریا زیان بار خواهد بود که تمام دولت هایی که تا امروز وجود داشته اند…»
میخائیل باکونین همین نظرات را در انترناسیونال اول مطرح کرد و تا امروز همچنان مطرح هستند. لوئیز میشل در کمون پاریس، کارگران آمریکا در اول ماه مه ١٨٨۵، فرنان پلوتیه در بورس کار، الیزه رکلو، جغرافی دان و آنارشیست برجسته در توضیحاتی که برای جهان داد، پی یر بنار برای آنارکوسندیکالیسم، پیوتر کروپوتکین برای کمونیسم لیبرتارین، پل روبن برای مدرسه لیبرتارین در شهر سانپویی فرانسه، ژان گراو و چهل سال فعالیت تبلیغاتی وی برای آنارشیسم، گوستاو لاندوئر که نظامیان خشن در سال ١۹١۹ برای مبارزه اش جهت پی ریزی شوراهای کارگری بایرن آلمان تیرباران نمودند، نستور ماخنو و فعالیت هایش برای انقلاب روسیه، نیکولا ساکو و بارتولومئو وانزتی، دو آنارشیست ایتالیایی که در آمریکا برای عقایدشان با صندلی الکتریکی اعدام شدند، اریش موهسام، شاعر و نمایشنامه نویس آلمانی که در یک اردوگاه کار اجباری در سال ١۹٣٣ کشته شد، بوئنا آوانتورا دوروتی در جنگ اسپانیا، ارمان روبن و زبان های ساده اش از جمله کسانی هستند که حامل نظرات و اندیشه های آنارشیستی بودند. این اندیشه ها در پایان جنگ جهانی دوم دوباره جان می گیرند و منجر به بنیان گذاری فدراسیون آنارشیست در فرانسه و انترناسیونال آنارشیست ها در جهان می شوند. بازسازی کنفدراسیون ملی کار در فرانسه که یک سندیکای کارگری آنارشیستی ست و پیوستن آن به انجمن بین المللی زحمتکشان از جمله دیگر رویدادهای پس از پایان جنگ جهانی دوم است. آنارشیست ها از آن پس در جنبش هایی همچون مه ١۹۶۸ و دیگر جنبش های اجتماعی شرکت داشته و دارند.
از آنارشی تا آنارشیسم
آنارشی آن روشی ست که ما برای یک جامعه ی لیبرتارین داریم و آنارشیسم آن جنبش اجتماعی ست که برای تحقق اهداف ما جریان دارد. آنارشیسم یک مبارزه ی مداوم علیه تعصبات، تاریک اندیشی ها و اتوریته هاست که شکل های بسیار متفاوتی می گیرد. این مبارزه بر دو محور قرار دارد. یک رشته از حرکات تخریبی هستند و رشته ای دیگر سازنده. فعالیت های تخریبی آنارشیست ها بر ریشه کن کردن عمیق اصل اتوریته در همه ی نمودهایش و افشای آن ها قرار دارد. این فعالیت ها همچنین با هر گونه ترفندی که بخواهد به نحوی اتوریته ای را در شکل و لباس دیگری زنده یا بازسازی کند به مبارزه برمی خیزند. فعالیت های سازنده ی آنارشیستی به موازات فعالیت های تخریبی صورت می گیرند و تلاش می کنند تا ساختاری فدرالیستی را برای مدیریت مستقیم ایجاد نمایند. اما برای تمام این فعالیت ها ابزاری لازم است که سازماندهی نام دارد…
سازماندهی
سازماندهی با درجه ی آگاهی پیوند دارد. این آگاهی در مباحثات، مناظره ها، برخورد نظرات و فعالیت ها به دست می آید. هر چه قدر که آگاهی بالا باشد همان قدر پویایی یک تشکل هم بالاست. برای این که بتوان به یک سازماندهی قوی و انعطاف پذیر دست یافت که تضادی با روحیه لیبرتارین نداشته باشد، باید از پایین به بالا رفت، از یکتایی به تعدد رسید، و از فرد به جمع گذر کرد. ما یک مجموعه از اصول عمومی شامل مفاهیم پایه ای و کاربردهای عملی را بین افراد و گروه ها می پذیریم که فدرالیستی هستند (به «اصول پایه ای» ما نگاه کنید). فدرالیسم به هر کس اجازه می دهد که خودش باقی بماند و زیر بار تشکیلات له نشود. فدرالیسم اجازه می دهد که افراد خودمختار باشند و این چنین بتوانند بخشی از فعالیت های سازمانی را با دادن نظرات خود انجام دهند. چنین شکلی از سازماندهی به تک تک افرادش اجازه می دهد تا تمام نیرویش را حفظ نماید و بتواند با به اشتراک گذاشتن آن با دیگر نیروها، به بالاترین حد سرزندگی برسد.
فعالیت
فعالیت را نباید با آژیتاسیون یا تحریک هم وزن دانست. یک فعالیت باید دارای هدف در جهت یک انقلاب لیبرتارین باشد و به طور ضمنی به یک استراتژی کمک کند. اوضاع اجتماعی گاهی اوقات موقتاً آرام است و گاهی جنب و جوشی پدید می آید. سازماندهی آنارشیستی باید خود را با وضعیت های مختلف وفق دهد. جای فعالان آنارشیست در هر حال در درون مبارزه ی اجتماعی ست که خود در مبارزه ی طبقاتی متبلور می گردد و مبارزات رفرمیستی از قبیل مبارزه علیه بیکارسازی، برای افزایش دستمزدها، دفاع از خدمات عمومی و غیره جزوی از این مبارزات هستند. آنارشیست ها در همه ی این مبارزات با پایبندی به اصول خود که فعالیت ضداستبدادی و عمل مستقیم است شرکت می کنند تا بتوانند به چشم اندازهای خود نزدیک گردند. هنگامی که ما آنارشیست ها نظرات و اعمال خود را با نظرات و اعمال توده های مردم روبه رو می کنیم، می توانیم به تدریج آگاهی انقلابی را پدید آوریم.
پیشنهادها
آنارشیسم یک مجموعه از پیشنهادها و شیوه های عملی ست که به آزادی کامل انسان در جامعه ره می سپارد. اگر جامعه به عنوان یک نهاد اجتماعی وجود دارد، فرد هم به همان اندازه وجود دارد بدون آن که هیچ گونه پیوند سلسله مراتبی با آن داشته باشد . آنارشیست ها در پی آن هستند که بین این دو یک هارمونی ایجاد گردد. آزادی و رهایی دارای سه وجه است. ابتداء رهایی اقتصادی با پس گرفتن مالکیت ابزار تولید از طریق مدیریت مستقیم آن ها توسط خود زحمتکشان و تقسیم برابر ثروت ها، سپس آزادی سیاسی با جایگزین نمودن بوروکراسی دولتی توسط یک سازماندهی فدرالیستی بخش های گوناگون جامعه که از پیوستگی و خودمختاری پاسداری می کند و سرانجام رهایی فکری از طریق به دست گرفتن نقش اجتماعی که یک فرد دارد توسط خودش و فرستادن هر نوعی از تسلیم گرایی، از جمله دین، به موزه ی ترس و وحشت.
جامعه ای بی طبقه و بدون دولت، سازماندهی شده توسط زنان و مردان
آنارشیسم طبق تعریف و بر اساس خلق و خویی که دارد علیه هر گونه گردهم آیی نظامی گونه مقاومت می کند. چرا که چنین شیوه ای روحیه فرد را محبوس و زندگی اش را محاصره می نماید. آنارشیسم مخالف قاطع اصل اتوریته در سازماندهی اجتماعی است. به همین علت است که آنارشیسم دارای نوعی تعلیمات دینی برای گسترش خود نیست. سازماندهی آنارشیستی جامعه در اراده ی افراد و گروه های اجتماعی تجلی مستقیم می یابد و نمی تواند با قیم مآبی نهادها و ساختارهایی که دارای اتوریته ای در بالا هستند به اجراء گذاشته شود. سازماندهی آنارشیست جامعه همچنین با نابرابری اقتصادی و اجتماعی قابلیت اجراء ندارد. پایه های اخلاقی و نهادینه ی فدرالیسم لیبرتارین چنین است:
* آزادی به عنوان پایه و اساس،
* برابری اقتصادی و اجتماعی به عنوان ابزار،
* برادری به عنوان هدف.
این تعریف اختلاف ژرفی را که میان فدرالیسم لیبرتارین و «فدرالیسم دولتی» وجود دارد، نشان می دهد.
ما با تمام وجودمان خواهان یک جامعه ی فدرالیستی هستیم که بر پایه ی مالکیت جمعی و فردی ابزار تولید و توزیع قرار دارد (به این شرط که برخی نتوانند از کار بقیه زندگی کنند)، در آن کمک های متقابل وجود دارند، کار دستمزدی لغو شده است و استثمار انسان از انسان جایی ندارد.
آنارشیست های هیچ گونه اعتباری به جایگزینی افراد برای اعمال اتوریته (استبداد) نمی دهند چرا که علل مشابه اثرات یکسان به وجود می آورند. تمام شکل های اتوریته به هم شبیه هستند. اگر امکان داده شود که یک و فقط یکی از آن ها به حیات ادامه دهد، تمام آن ها دوباره تولید می شوند.
به سوی یک جامعه ی لیبرتارین
برای این که بتوان یک جامعه ی لیبرتارین را مستقر نمود، ابزاری لازم است که با هدف جور باشند. اریکو مالاتستا می گوید:»این ابزار خود نباید مستبدانه باشند و باید مانند اهدافی باشند که ما پیشنهاد می کنیم و با شرایطی که ما در آن مبارزه می کنیم همخوانی داشته باشند. اگر در گزینش ابزار اشتباه نماییم، به هدف ها نخواهیم رسید و برعکس از آن ها دور می شویم، چنان که به نقطه ی مقابل هدف خواهیم رفت و در این صورت این نتیجه ی طبیعی روش هایی ست که انتخاب کردیم.»
امکان زندگی در یک جامعه ی برابر که اجزایش (افراد، گروه های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، قومی…) مستقیماً و آزادانه در چارچوب فدرالیستی اداره می کنند، وجود دارد. مقرراتی که در چنین جامعه ای به صورت کتبی یا ضمنی وجود دارند با قراردادهای مشترک، برابر و متقابل به وجود می آیند که هر لحظه می توانند تغییر کنند.
نمایندگی
جامعه ی لیبرتارین قطعاً نخواهد توانست بدون کمک متقابل و همکاری داوطلبانه عمل نماید. داشتن نمایندگی مسئولانه اجازه خواهد داد تا در سطح فدرال گفت و گو صورت بگیرد. اما دقت کنید که واژه ها چه باری دارند. برای آنارشیست ها هر نماینده فقط یک حکم مشخص دریافت می کند و مجمعی که او را برگزیده است حق کنترل دائمی کارش را دارد و به ویژه حق دارد که اگر تشخیص داد که او وظیفه اش را انجام نمی دهد در هر لحظه عزلش کند.
آنارشیسم پیشنهادهای همه جانبه ی اجتماعی ست که می خواهد تمدنی واقعاً متفاوت را ترویج نماید.
آنارشیسم اصل آزادی را در برابر اصل اتوریته، کمک متقابل را علیه قانون جنگل و برابری را برضد تبعیض می گذارد.
الیزه رکلو:»تا زمانی که جامعه بر اساس اتوریته ای اداره می شود، آنارشیست ها در حالت قیام همیشگی علیه آن خواهند بود.»

***

اصول پایه ای فدراسیون آنارشیست در فرانسه
مقدمه
ما آنارشیست ها که در فدراسیون آنارشیست متشکل شده ایم بر لزوم سازماندهی ویژه آگاه هستیم. ما نظراتمان را تبلیغ می کنیم و می خواهیم یک انقلاب ریشه ای و همه جانبه را انجام دهیم که در آن واحد اقتصادی و اجتماعی خواهد بود. هدف انقلاب نابودی جامعه هایی ست که بر اساس مالکیت خصوصی یا دولتی وسایل تولید و توزیع پی ریزی شده اند، جامعه هایی که استثمار، ناآگاهی، فقر و در ضمن اتوریته جزئی از آن ها هستند.
اهداف ما
ما آنارشیست ها برای یک جامعه ی آزاد بی طبقه و بدون دولت مبارزه می کنیم که اهداف اولیه اش عبارتند از:
* برابری اجتماعی و اقتصادی تمام افراد.
* مالکیت جمعی یا فردی وسایل تولید و توزیع که هر امکانی را برای زندگی برخی با استفاده از کار دیگران برچیده است.
* برابری افراد از بدو تولد برای استفاده از ابزارهایی که به شکوفایی آنان یاری می رساند، به عبارت دیگر داشتن پرورش و آموزش در همه ی زمینه های علمی، صنعتی و هنری. سازماندهی اجتماعی باید بر اساس یک فدراسیون آزاد تولیدکنندگان و مصرف کنندگان صورت بگیرد که با اراده ی آنان شکل می گیرد و در هر لحظه تغییرپذیر است.
* اتحاد آزاد افراد بر اساس شایستگی ها و دلبستگی هایی که دارند.
* آزادی مطلق هر فردی در ابراز نظراتش.
* لغو کار دستمزدی، برچیدن تمام نهادهای دولتی و اشکال ستمگری که موجب تداوم استثمار انسان از انسان می گردند. برای این امر باید با تمام دین ها و تصوف ها مبارزه کرد، حتا اگر آن ها خود را پشت علم پنهان می کنند. همچنین باید برضد میهن پرستی مبارزه کرد تا برادری بین گروه های انسانی تحقق یاید و مرزها برچیده گردند.
ما می خواهیم تمام جامعه را بر اساس کمک متقابل بازسازی کنیم. ما جامعه ای می سازیم که برای یک فرد، یک طبقه یا یک حزب نخواهد بود، برای همه ی افراد خواهد بود. مسائل اجتماعی نمی توانند قاطعانه و واقعاً برای همیشه حل گردند مگر این که در سطح جهانی چنین امری صورت بگیرد.
نقش ما
آنارشیسم یک هدف همه جانبه برای جامعه و یک ایده آل است. وسیله ها برای رسیدن به این هدف بر پایه ی همان اصول سازماندهی جامعه قرار دارد که ایده آل است. این ابزار عبارتند از فدرالیسم و کمک متقابل. آنارشیست ها همچون افرادی که به استثمار آگاه شده اند توافق دارند که با تمام استثمارشوندگان علیه همه ی دولت ها به مبارزه بپردازند. این چنین است که آنارشیست ها به یک مبارزه طبقاتی اعتقاد دارند که پیروزی اش به استقرار یک جامعه ی آنارشیستی می انجامد.
ما باید برای این که طبقات اجتماعی استثمارشده به ظرفیت سیاسی خود و رهایی خود به دست خود پی ببرند تلاش و مبارزه کنیم. این طبقات استثمارشونده هستند که می توانند جامعه ی آنارشیستی را بسازند. استثمارکنندگان هرگز اجازه نخواهند داد که خلع مالکیت شوند و در این راه از هر گونه نیرویی، حتا خشن، علیه رهایی زحمتکشان استفاده خواهند کرد.
تبلیغ نظرات به تنهایی کافی نیست. باید در تمام مبارزات جاری که مطالباتی را مطرح می کنند و خواهان رهایی هستند شرکت جست و سطح آن ها را بهتر کرد و بالاتر برد تا به وضعیتی رسید که بُرشی صورت بگیرد و رهایی به دست آید.
ما باید دائماً به زحمتکشان و تمام استثمارشدگان بگوییم که میانجی گری ها بر خلاف منافع طبقاتی آنان هستند و فقط عمل مستقیم و هماهنگی آن به شیوه ی فدرالیستی می تواند ثمربخش باشد. زحمتکشان و استثمارشدگان تصمیم عمل مستقیم را بی هیچ واسطه ای می گیرند و آن را اجراء می نمایند.
آنارشیست ها قاطعانه با هر گونه خودکامگی دشمن هستند و با تمام نظریات استبدادی که از مارکسیسم، روحانیت، سلطنت طلبی، فاشیسم، بورژوازی لیبرال و هر نوع دیگر می آیند، مبارزه می کنند.
انقلاب لزوماً داری یک بخش تخریبی ست که در آن نهادهای سرکوب نابود می گردند و دارای یک بخش سازندگی ست که برای ایجاد جامعه ی نوین است. ما می خواهیم که جامعه ی نوین را همه اداره نمایند و از همان آغاز روی پایه های آنارشیستی مستقر گردد.
برای همین است که فدراسیون آنارشیست وسیله ای ست برای انقلاب و تا رسیدن به اهدافی که توضیح داده شد، وجود خواهد داشت.
تعهد فعالیت
فدراسیون آنارشیست تشکلی ست که فعالان آگاه نظری و عملی به آنارشیسم و دیدگاه های متفاوت آن را گردهم می آورد. این تشکل بر اساس اصل فدرالیسم آزاد فعالیت می کند که خودمختاری گروه ها و افراد عضو آن را در چارچوب اصول پایه ای حفظ می کند. تمام فعالان آنارشیست مسئول پیشبرد فدراسیون آنارشیست هستند چرا که این تشکل تقسیمات رهبر – مجری ندارد.
فعالیت مؤثر فعالان در حرکت های جمعی فدراسیون آنارشیست یک اصل اخلاقی و همبستگی ست که زیانی به اصل آزادی آنان نمی رساند.
فدرالیسم در فدراسیون آنارشیست اجازه می دهد که تکثرگرایی (پلورالیسم) نظرها و عمل های همخوان با اصول پایه ای آن وجود داشته باشد.
شک نیست که آن چه در بالا آمد فقط خطوط عمده ای هستند که آنارشیست ها دنبال می کنند. لازم است که آنارشیست ها برای تعمیق آن ها نوشته های آنارشیستی را بخوانند و آثار گروه های مختلف آنارشیستی را دنبال نمایند.
اقدامات فدراسیون آنارشیست
اقدامات فدراسیون آنارشیست در دفاع از استثمارشوندگان و مطالبات انقلابی انجام می گیرند. این اقدامات با شناخت از طبقات و موضع گیری های ذهنی که با آنارشی مخالف هستند، صورت می پذیرند.
اقدامات فدراسیون آنارشیست در تمام زمینه های فعالیت انسان ها هستند بدون این که نظرات و امکانات گروه های آنارشیستی عضو فدراسیون فراموش شوند.
به همین جهت فدراسیون آنارشیست موارد زیر را به رسمیت می شناسد:
* امکان و لزوم وجود تمام گرایش های لیبرتارین در درون فدراسیون آنارشیست.
* خودمختاری هر گروه عضو.
* مسئولیت شخصی و نه جمعی.
* نشریه جنبش که جهان لیبرتارین نام دارد نمی تواند فقط ارگان یک گرایش باشد. لذا تمام گرایش های عضو فدراسیون آنارشیست می توانند ارگان های خود را منتشر کنند و مطمئن باشند که جهان لیبرتارین مؤظف به تبلیغ آن ها ست. این نشریه همچنین تمام فعالیت های فرهنگی، تحقیقی، عملی و تبلیغی آنارشیست ها را منعکس می نماید.
* روابط صمیمی و جامع با تمام جنبش هایی که در جهت آنارشی روی یک نقطه ی مشخص کار می کنند.
* منشیان و نمایندگان عزل شدنی در هر لحظه.
سرانجام این که اگر یک گرایش درون فدراسیون آنارشیست اقدامی را آغاز می کند که با اصول پایه ای آنارشیسم ناهمخوانی ندارد، گروه های دیگر می توانند با آن مخالف باشند و در آن شرکت نکنند. گرایش های مخالف در حین اقدام مفروض، دوستانه از انتقاد به آن خودداری می کنند. اما پس از پایان رویداد می توانند تمام انتقادات خود را مطرح نمایند.
گروه های عضو فدراسیون آنارشیست می توانند هر گونه جهت گیری را که انتخاب می کنند داشته باشند: آنارکوسندیکالیسم، کمونیست – آنارشیست، نئومالتوسی، آنارشیست صلح طلب…
هر گروهی می تواند همچنین دارای همه ی گرایش ها باشد یا هیچکدامشان را نداشته باشد.
مناطقی برای فعالیت می توانند در نظر گرفته شوند به شرطی که گروه های آنارشیست ابتکار آن ها را به دست بگیرند و کمیته ی روابط فقط می تواند در این رابطه پیشنهادهایی بدهد.
سازماندهی
کمیته ی ارتباطات
یک کمیته ی هماهنگی در فدراسیون آنارشیست وجود دارد که کارش تبادل اطلاعات، پیشنهادها و نظرهایی ست که می تواند از یک فرد یا گروه بیایند. رفقای عضو کمیته ی ارتباطات هیچ حق دیگری ندارند مگر این که مانند تمام فعالان، اطلاعات، پیشنهادها و نظرهای خود را بدهند.
یگانه استثنائی که بر این اصل هست، ابتکاراتی ست که مربوط به پیوستن به یک کنگره، ائتلاف یا کمیته می شوند (مثلاً کنگره ی آنارشیستی بین المللی، نیروهای آزاد صلح).
ناگفته پیداست که شرکت در نشست های مختلف نباید تناقضی با ایدئولوژی ما داشته باشد و هر فعالیتی باید فقط دارای یک هدف باشد، برای مثال: مخالفت با جنگ، تلاش برای جلوگیری از اعدام فعالان سیاسی، اعتراض علیه تجاوز به یک ملت.
کمیته ی وسیع ارتباطات
کمیته ی وسیع ارتباطات با فراخوان منشی عمومی دست کم سه بار در سال تشکیل می شود. ابتکار تشکیل جلسه می تواند یا از سوی منشی عمومی باشد یا یک کمیته ی ارتباطات آن را فرابخواند. دستور کار جلسه بر اساس تقاضاهای گروه ها، رابطان، افراد یا کمیسیون ها تعیین می گردد. موضوعات تمام این تقاضاها حیات فدراسیون آنارشیست را دربرمی گیرند. کمیته ی وسیع ارتباطات می تواند برای راه اندازی کارزارهای فدرال تصمیم گیری نماید. تصمیم یک کارزار می تواند در یک کنگره یا یک کمیته ی وسیع ارتباطات گرفته شود. به هر حال تمام اقدامات مربوط به کارزار مربوطه باید در کمیته ی وسیع ارتباطات یا بولتن داخلی معرفی گردند.
منشی عمومی
نقش منشی عمومی پخش مراسلات و مسئولیت ها در میان اعضای مختلف است. او باید مراقب توافقات کمیته باشد و تلاش کند تا کنگره آن گونه که باید در زمان تعیین شده و بر اساس فعالیت های رفقایی که آن را تدارک می بینند، برگزار گردد.
منشی روابط داخلی
نقش منشی روابط داخلی ایجاد ارتباط بین گروه های عضو فدراسیون آنارشیست با یک دیگر است. او باید مکاتبات هوادارانی را که در مناطق هستند و می خواهند به ما بپیوندند در اختیار آن ها بگذارد. منشی روابط داخلی مسئولیت پخش نظرات جالب را که از یک منطقه، یک گروه و یک فرد می آید، بر عهده دارد. منشی روابط داخلی همچنین بایستی به اطلاع کل جنبش برساند که چه امکاناتی برای عمل و حرکت موجود است، مثلاً نام کسانی که می توانند سخنرانی تبلیغی بکنند، در مورد چه موضوعاتی می توانند این کار را بکنند و چه امکاناتی برای جابه جایی آنان وجود دارد. منشی روابط داخلی همچنین باید تبلیغات از طریق کارزارهای مختلف را در نظر بگیرد و موضوعات آن ها را که او یا فعالان می توانند پیشنهاد کنند، ارائه دهد. (گروه های آنارشیست عضو فدراسیون که با تأثیرگذاری کارزارهای تبلیغی اختلاف دارند، می توانند از شرکت در آن ها اجتناب نمایند.) منشی روابط داخلی باید هر جا که می تواند گروه های آنارشیستی جدید ایجاد نماید و با پیوند آن ها به فدراسیون آنارشیست در راه گسترش تشکل گام بردارد. منشی باید در کنگره ترازنامه ای ارائه دهد که نشانگر پیشرفت، رکود یا پسرفت تشکل ما با توجه به گزارش های گروه های عضو باشد.
هنگامی که یک گروه آنارشیستی تشکیل می گردد، منشی روابط داخلی باید مستقیماً با آن تماس حاصل نماید. این تماس را یا خود او می گیرد یا به یک نماینده که شناخته شده است و از نظر جغرافیایی به گروه تازه ایجاد شده دور نیست، محول کند.
ارتباط با گروه تازه ایجاد شده صرف نظر از این که دستاوردی انسانی دارد، برای ایجاد گفت و گویی ست که به هر دو طرف امکان می دهد تا هم اندیشی در اصول پایه ای آنارشیست ها را بررسی نمایند.
منشی روابط خارجی
نقش منشی روابط خارجی ایجاد ارتباط دوستانه با گروه های موازی، هواداران و حتا منفردان است تا فرصتی برای معرفی تشکل و نشریه ما به وجود آید. این ارتباط ها همچنین با این دید صورت می گیرد که فدراسیون آنارشیست بتواند با آن ها حرکت مشترکی برای اهدافی مشخص در چارچوب ائتلاف ها، نهادهای ارتباطی یا یک کارزار لحظه ای و مقطعی داشته باشد. چنین ارتباطاتی به ما اجازه می دهند تا بتوانیم مطبوعات خود را در تجمعات گروه های نامبرده پخش نماییم و آفیش های تبلیغاتی خود را در دفترهای آن ها نصب کنیم، اطلاعیه های خود را توزیع نماییم، مقالات خود را در نشریاتشان چاپ کنیم و در تجمعات آن ها شرکت نماییم. بدیهی ست که تمام این کارها می توانند متقابلاً نیز انجام بگیرند.
منشی روابط بین المللی
منشی روابط بین المللی با تشکلات آنارشیستی که به زبان خارجی سخن می گویند ارتباط برقرار می کند. برای این که از رویدادهای جهانی و اقدامات آنارشیست ها اطلاع حاصل شود و دریافته گردد که آنان چگونه در آن رویدادها شرکت کردند و چه راهی را برای ارتقای آن ها انتخاب نمودند. منشی روابط بین المللی سپس تمام رفقای کشورها را از جو و فعالیت آنارشیستی در جهان مطلع می کند. منشی روابط بین المللی همچنین اطلاعات اصلاحی را بر خبرهای مطبوعات رسمی جمع آوری می نماید. منشی روابط خارجی می تواند صفحات بین المللی نشریه ما، جهان لیبرتارین را پربار نماید.
منشی خزانه داری
خزانه دار مستقیماً حق عضویت حداقلی سالانه گروه ها و افراد عضو فدراسیون آنارشیست را دریافت می کند. مبلغ حق عضویت عمداً پایین در نظر گرفته شده است تا همگان بتوانند آن را بپردازند و اگر مایل هستند بیش تر از آن را بدهند.
خزانه دار برای احترام به خودمختاری گروه های عضو فدراسیون آنارشیست حق ندارد نام و نشانی های اعضای آن ها را بداند، اما فقط از تعدادشان اطلاع دارد که برای آن هم به خزانه دار هر گروه اعتماد می کند.
منشی خزانه داری فهرست گروه ها و افراد عضو فدراسیون آنارشیست را به اطلاع منشی بولتن درونی می رساند، بولتنی که فقط به اعضای فدراسیون آنارشیست داده می شود. خزانه دار هزینه های مراسلات و جابه جایی اعضای کمیته را به کنگره بر عهده دارد. خزانه دار همچنین مسئولیت مالی برای عضویت در ائتلاف ها، کمک احتمالی به چاپ یک آفیش، تبلیغ یک کارزار و پشتیبانی را از نشریه فدراسیون آنارشیست دارد.
اداره
مدیران را کنگره برمی گیزند. نقش آنان عبارت از مراقبت از انتشار مرتب نشریه و اجرای کارهای جنبش از جمله کتابفروشی آن و …
مانند تمام دیگر مسئولانی که کنگره برمی گیزند، مدیران می توانند برای کمک به خود یک یا چندین فعال را منصوب نمایند.
هیئت تحریریه
هیئت تحریریه مسئول تهیه و انتشار منظم نشریه ما یعنی جهان لیبرتارین است. تمام مقالاتی که هیئت تحریریه دریافت می کند در صورت عدم مخالفت اصولی و دقیق یک یا چند عضوش، در نشریه منتشر می گردند. مقاله ای که درج نمی شود با استدلال برای عدم درجش به نویسنده بازگردانده می شود.
اعضای هیئت تحریریه را کنگره انتخاب و عزل می کند. اما اعضای آن می توانند در طی مدت نمایندگی خود یک یا چند رفیقی را که آن را ترک می کنند به اتفاق آراء با یک یا چند عضو دیگر جایگزین نمایند.
رادیو لیبرتر (لیبرتارین)
منشی رادیو لیبرتر مانند دیگر منشیان در کمیته ی ارتباطات شرکت می کند.
چهار پست برای بهینه سازی کار رادیو وجود دارد:
* منشی برنامه ریزی: او مسئول جدول برنامه ها، جای گذاری آن ها، انتشارشان در نشریه جهان لیبرتر و کیفیت برنامه هاست. او با دبیرخانه های مختلف فدراسیون آنارشیست در ارتباط است تا گردش اخبار و اطلاعیه ها در رادیو تأمین گردد.
* منشی مالی: او مسئول بودجه ی رادیوست و از این اصل که رادیو خودش هزینه هایش را تأمین کند مراقبت می نماید.
* منشی فنی: او مسئول نگهداری از تجهیزات رادیوست و هزینه های آینده را برای آن ها پیش بینی کرده و به اطلاع منشی مالی رادیو می رساند.
* منشی انجمن: او مسئول انجمن «پخش وسایل ارتباط جمعی» ست که از لحاظ قانونی ضامن رادیو لیبرتر است.
منشی تاریخ و بایگانی
وظیفه ی او جمع آوری و بایگانی اسناد مختلف (آفیش ها، جزوه ها، رساله ها، کتاب ها و …) است که عموماً به جنبش آنارشیستی و خصوصاً به فدراسیون آنارشیست مربوط می گردند تا حافظه ی فعالیت های ما نگاهداری گردد. او می تواند برای کمک به خود از فعالان دیگر یاری بجوید.
منشی انتشارات
وظیفه ی او تلاش برای چاپ و بازچاپ آثار مهم آنارشیستی و تبلیغ آن هاست. او همچنین باید برای ترویج و پخش انتشارات جهان لیبرتر (ارگان فدراسیون آنارشیست) کوشش کند.
عملکرد کمیته ی ارتباطات
خوانش آن چه در بالا آمد به روشنی نقش وظیفه های مختلف را نشان می دهد. توجه ویژه ای باید به تماس منشیان ارتباطات داخلی با ارتباطات خارجی و خزانه داری نمود که می تواند با عطف به امکاناتی که در اختیار دارد محدوده و تناوب اقداماتی را که می توان انجام داد، مشخص نماید.
کمیته ی ارتباطات مرتباً با فراخوان منشی عمومی تشکیل جلسه می دهد.
هر منشی مسئول وظیفه ی خود است و در نتیجه به تنهایی برای آن چه به وی مربوط است تصمیم می گیرد.
البته هیچ کدام از منشیان نمی توانند به دلایل عملی و اخلاقی بدون گفت و گو با دیگران و بدون در نظر گرفتن اعتراضات و مخالفت هایی که می شود دست به تصمیم گیری بزنند.
این چنین است که اگر کاری گروهی انجام می گردد، تصمیم های نهایی آن ها را مسئولان هر وظیفه ای می گیرند که به تنهایی در برابر کنگره پاسخگوی آن چه هستند که به تک تک آنان مربوط بوده است.
هر منشی می تواند برای یاری به وظیفه ای که گرفته است کمیسیونی را با مسئولیت کامل خودش انتخاب نماید.
بولتن داخلی
بولتن داخلی برای مطالب خود و از نظر مالی مستقل از کمیته ی ارتباطات است. کمیته ی ارتباطات دارای هیچگونه حق سانسوری یا حق ممنوع کردنی نیست. بولتن داخلی برای تمام اعضاست و هیچ یک از کسانی که آن را منتشر می کنند حق ندارند هیچ سانسوری در آن بکنند.
همه ی مقالات به جز آن هایی که احتمالاً افتراء آمیز هستند در بولتن داخلی درج می شوند.
تمام مقالاتی که هیئت تحریریه ی جهان لیبرتر رد کرده است می توانند با ذکر این موضوع در بولتن داخلی منتشر گردند.
سرانجام این که کمیته ی ارتباطات اعلان های خود را به گروه های عضو فدراسیون آنارشیست، اقدامات و گزارش های عملکرد به هر کنگره را در بولتن داخلی منتشر می نماید.
کنترل متن های گروهی و فردی جایی در بولتن داخلی ندارد.
گروهی که بولتن داخلی را اداره می کند باید مانند دیگر گروه ها در انتظار شماره ی بعدی باشد تا بتواند موضعی بگیرد.
اشتراک بولتن داخلی
زمانی که گروه اداره کننده ی بولتن داخلی تقاضایی برای اشتراک آن دریافت می کند، از منشی خزانه داری می خواهد تا صحت عضویت گروه متقاضی را تأیید نماید. همین کنترل برای تعداد اعضای هر گروه صورت می گیرد تا یک گروه تعدادی بیش از تعداد اعضای خود به علاوه ی یک عدد برای بایگانی خود، بولتن داخلی دریافت ننماید.
خزانه داری می بایستی گروه اداره کننده ی بولتن داخلی را از استعفای یک گروه یا افراد مطلع نماید. منشیان گروه ها مستقیماً استعفای افراد عضو خود را اعلام می کنند تا تعداد ارسالی بولتن ها بر طبق آن صورت بگیرد.
بولتن داخلی هر ماه منتشر می گردد (مگر این که مقاله ای نرسد).
محل انتشار بولتن داخلی در شهرستان خواهد بود مگر این که چنین امکانی نباشد. هدف این است که از تمرکز کار در پایتخت جلوگیری گردد و این ارگان بتواند از یک خودمختاری کامل برخوردار باشد.
اگر گروه مسئول انتشار بولتن داخلی کارش با شکست مواجه شد، منشی عمومی می تواند یک گروه دیگر را موقتاً به انجام این وظیفه برگمارد.
کنگره
کنگره فقط برای اعضای فدراسیون آنارشیست است (به جز کسانی را کمیته ی ارتباطات دعوت می کند). گروهی که کنگره ی پیشین منصوب نموده است و با منشی عمومی در ارتباط است مسئولیت برگزاری کنگره را بر عهده دارد. کنگره دارای اهداف زیر است:
* وضعیت اخلاقی و مالی فدراسیون آنارشیست و اقدامات آن را بررسی می کند.
* بحث در مورد پیشنهادها و مطالعاتی که گروه ها، افراد و نهادهای عضو فدراسیون آنارشیست ارائه می کنند تا بتوان خطوط اصلی کارزارهای سال جاری را از آن ها بیرون کشید. کنگره همچنین تصمیم های لازم را برای پیشروی خوب فدراسیون آنارشیست می گیرد.
عضوگیری
عضوگیری در فدراسیون آنارشیست بر دو محور قرار دارد:
* مادی: پرداختن حق عضویت
* اخلاقی: پذیرش بی قید و شرط اصولی که در بیانیه ی حاضر آمده است.
نتیجه این که، اگر گروه یا فردی اصول پایه ای را به صورتی علنی زیرپا بگذارد، عضویتش نیز به صورتی خودبه خودی در فدراسیون آنارشیست فسخ می گردد.
اصول پایه ای نمی توانند تکمیل گردند یا تغییر یابند مگر این که پیشنهاد آن ها چهار ماه پیش از برگزاری کنگره مطرح گردند و کنگره به اتفاق آراء تکمیل یا تغییر را بپذیرد. به هر حال آن چه در مقدمه ی اصول پایه ای آمده است تغییرناپذیر است یعنی این که گروه های عضو فدراسیون آنارشیست همواره باید خودمختاری خود را حفظ نمایند و این فدراسیون همواره باید دارای گرایش های مختلف باشد.
هر عضو فدراسیون آنارشیست می تواند اگر مایل است عضو تشکلات فرهنگی، فلسفی، سندیکایی، صلح طلب یا تفریحی دیگری که انتخاب می کند باشد بدون این که این عضویت ها با آنارشی در تناقض باشند.
اما، به هر حال هر گروهی آزاد است تا کارزارهای مشترکی با تشکلات دیگری که انتخاب می کند، داشته باشد.
هر آن کس که با بیانیه ی اصول پایه ای موافق است می تواند از طریق یک گروه یا فرداً به عضویت فدراسیون آنارشیست درآید. (عضویت فردی به این دلیل پذیرفته می شود که کسی از یک گروه از نظر جغرافیایی دور است یا این که فردی مایل است ایزوله باقی بماند.)

فدراسیون آنارشیست

متشکل شدن و مبارزه کردن

منبع: http://www.federation-anarchiste.org