روند و علل مبارزات مردم برزیل در مصاحبه با دو آنارشیست

جاناتان باین، عضو زابالازا، جبهه ی کمونیست – آنارشیست آفریقای جنوبی ست (zabalaza.net). وی با پابلو پامپلونا و تیاگو کالیچو که اعضای سازمان آنارشیستی سوسیالیسم لیبرتر (anarquismosp.org) هستند در پیوند با مبارزات گسترده ی مردم برزیل در ماه ژوئن ۲٠١٣ علیه افزایش بهای بلیت های حمل و نقل عمومی به ویژه در سائوپولو مصاحبه ای انجام داده است. گفتنی ست که این سازمان با تشکلات دیگر آنارشیست که CAB یا هماهنگی آنارشیستی برزیل را تشکیل می دهند در مبارزات شرکت فعال داشته است. اینک این گفت و گو که حاوی نکات بسیار جالبی در رابطه با شکل گیری طولانی و نیروهای سیاسی شرکت کننده و تلاش برخی از آن ها برای سوء استفاده ی سیاسی از جنبش است به فارسی ترجمه می شود، باشد که بتواند گامی کوچک برای انتقال تجربه ی مبارزاتی باشد.

ن. تیف
٢٨ تیر ١٣٩٢

پرسش: مبارزات چگونه آغاز شدند؟ چگونه و چه کسانی آن ها را شکل دادند؟
پاسخ: پیش از این که جنبش اعتراضی علیه افزایش بهای بلیت های حمل و نقل عمومی آغاز گردد، حرکات مبارزاتی قابل توجهی رخ دادند که از جمله می توان به اعتصاب آموزگاران در ایالت سائوپولو اشاره نمود. این اعتصاب هر چند تحت تأثیر اتحادیه های نزدیک به قدرت سیاسی بود، هزاران نفر را گرد آورد. مبارزه ی مهم دیگر اعتصاب دانشگاه UNESP بود که دو ماه است ادامه دارد. این اعتصاب که با اشغال و انسداد جاده ها همراه است دارای مطالبات گوناگونی از قبیل کارت اقامت دانشجویی و برابری با دیگر دانشگاه های دولتی در پیوند با سهمیه های اجتماعی و نژادی و علیه کنکور پیش دانشگاهی ست. تشکل ما به هر دوی این جنبش ها یاری نمود.
سوای این مبارزات باید به حرکاتی در سطوح مختلف از قبیل اقوام، اتحادیه ها، کشاورزان و دانشجویان اشاره نمود که به پی ریزی جنبش بزرگ یاری رساندند. می توان همچنین به مبارزه ی ساکنان حلبی آباد موینهو اشاره نمود که برضد سوداگران زمین به پا خاستند. آنان می خواهند حلبی نشینان را برای «رویداد بزرگ» (جام جهانی فوتبال ۲٠١۴) از خانه هایشان بیرون نمایند. تمام این جنبش ها قطعاً به جنبش بزرگ تر مردم علیه افزایش بهای حمل و نقل عمومی کمک کردند.
جنبش گذر آزاد (MPL) از سال ٢٠٠۶ علیه گرانی بلیت های حمل و نقل عمومی فعالیت می نماید. سازمان ما روابط بسیار نزدیکی با این تشکل دارد که همواره خودگردانی و مبارزه جویی را برجسته نموده است. جنبش گذر آزاد خواهان مبارزات مستقل با شرکت عموم مردم به صورتی افقی و بدون رهبر است. این جنبش اشکال ویژه ای را در مبارزه در نظر می گیرد، مثلاً هیچ گاه از بلندگو استفاده نمی کند و از شرکت کنندگان می خواهد که گفته های کسی را که سخن می گوید برای بقیه تکرار کنند تا صدایش به دورترین نقطه ی تجمع منتقل گردد. جنبش گذر آزاد مخالف تظاهرات غیرفعال است. مردم به سوی این اشکال مبارزه جلب شده اند، چرا که آنان از بسیج چپ سنتی که همواره با یک صحنه آرایی و سخنران تک گو همراه است، خسته شده اند. جنبش گذر آزاد همچنین نافرمانی مدنی، عمل مستقیم و فعالیت در پایین را ترویج می نماید.
از آن جایی که مردم در تظاهرات مختلف احزاب سنتی را پس زدند، محافظه کاران، ملی گرایان و حتا راست افراطی تلاش نمودند تا موج سواری کنند و رهبری مبارزات را به دست بگیرند به طوری که حتا تمام چپ و از جمله جنبش های اجتماعی و اتحادیه ای را به دام اندازند. این واقعیت ذهن ما را بسیار مشغول نموده است، به ویژه این که رسانه های بزرگ به پیشروی نیروهای محافظه کار یاری رساندند تا مطالبات اصلی جنبش را علیه افزایش بهای بلیت های حمل و نقل عمومی تضعیف نمایند.

پرسش: اعتراض علیه قیمت ها در برزیل تازگی ندارد، چرا آن چه در سائوپولو گذشت متفاوت است؟
پاسخ: جنبش گذر آزاد در پایان آخرین بسیج علیه افزایش بهای حمل و نقل در سال ۲٠١١ با طرح مطالبه ی «تعرفه ی صفر» می خواست جنبش را تعمیق بخشد. این چنین بود که مسئله ی حمل و نقل عمومی به شکل سیاسی مطرح شد و رابطه ی آن با منابع عمومی و حقوق شهری نشان داده شد. جنبش گذر آزاد اعلام کرد که حمل و نقل عمومی باید مانند بهداشت و آموزش به عنوان خدمات عمومی ضمانت گردد و بهایش با توجه به درآمدها تعیین گردد، یعنی کسانی که درآمد بیش تری دارند بیش تر بپردازند، کم درآمدها، کم تر و آنانی که هیچ ندارند، رایگان از حمل و نقل استفاده نمایند. این کارزار جنبش گذر آزاد دو سال به درازا کشید و موجب شد که بحث های سیاسی داخلی صورت بگیرند و در مدارس و دیگر تجمعات فعالیتی برای مطالبه ی فوق صورت بگیرند. این کارزار به ما اجازه داد تا فعالانی را برای بسیج گسترده تر و رادیکال تر مردم آموزش بدهیم. اما راستش ما هرگز تصور نمی کردیم که جنبش چنان عظیم بشود که شد، به طوری که مبتکرانش نتوانند به آن برسند!
علت دیگری که موجب شد مبارزات اخیر شکلی گسترده تر از آن چه انتظار می رفت، بگیرند این بود که برای نخستین بار از هشت سال گذشته کسی فرماندار ایالت سائوپولو شد که عضو حزب زحمتکشان است (حزبی که از سال ٢٠٠٣ در برزیل در قدرت است). محافظه کاران و دست راستی ها برای تضعیف این فرماندار به جنبش اعتراضی پیوستند تا از این طریق دولت فدرال را زیر ضرب بگیرند.
نقش مطبوعات را نباید فراموش کرد که در ابتداء برضد جنبش بودند، اما همین که جنبش بزرگ تر شد و با سرکوب روبه رو گردید، روزنامه نگارانی که خود سرکوب شدند تغییر موضع داده و از جنبش دفاع کردند. با این حل مطبوعات همواره تلاش می کنند تا مدنیت، مسالمت طلبی و میهن پرستی را تبلیغ نمایند و هر شکل رادیکال مبارزه را منزوی کنند. نقش مهم شبکه های اجتماعی از قبیل فیس بوک و توئیتر را در گسترش جنبش نباید از یاد برد، چرا که آن ها فرصت پخش اخبار و تصاویر مبارزات را فراهم کردند.

پرسش: لطفاً در مورد نقش شبکه های اجتماعی بیش تر توضیح بدهید.
پاسخ: هیچ چیز بدون تدارک جنبش و بدون اعتراض علیه سرکوب دولتی در طی چند سال اخیر امکان پذیر نبود. با این حال شبکه های اجتماعی نقش زیادی بازی کردند. فیس بوک ابزار مهمی برای جنبش گذر آزاد است و منبع اصلی پخش اطلاعات آن را تشکیل می دهد. فراخوان ها به تظاهرات با استفاده از اینترنت صورت گرفتند. خبرها و پیام هایی که از طریق اینترنت پخش شدند اجازه دادند تا دروغ های مطبوعات رسمی افشاء گردند. تلویزیون اصلی کشور نخستین تظاهرات را که فقط ۵٠٠٠ را گرد آورده بود منعکس نمود و رسانه های دیگر به این کار در اعتراضات بعدی ادامه دادند. در ابتداء گفتند که تظاهرکنندگان خرابکار و جوانان خشن هستند… این چنین بود که تمام کشور به اعتراضات توجه کرد. فیلم ها و خبرهایی که از طریق شبکه های اجتماعی پخش شدند نادرستی اظهارات رسمی را نشان دادند. این فیلم ها و خبرها که حکایت از سرکوب دولتی داشتند نه فقط مردم را مرعوب نکردند بلکه بخش بیش تری از آنان را به مبارزه کشاندند. دولت در سائوپولو با فرستادن نیروهای ویژه ی سرکوب خود علیه معترضان بسیار سختگیرانه وارد عمل شد. در این زمان بود که بسیاری از تظاهرکنندگان تحت تأثیر رسانه های بزرگ قرار گرفتند و هر گونه عمل خشونت آمیز را محکوم کرده و خواهان «مسالمت جویی» گردیدند.
رویدادها درستی نظراتی را که آنارشیست ها همیشه مطرح کرده اند، ثابت کردند. کافی نیست که مردم به خیابان ها بیایند و اعتراض نمایند. آنان بایستی با تشکلات خودگردان رتق و فتق امور را به دست بگیرند و به هر گونه نهاد دولتی نه بگویند. برای رسیدن به چنین نقطه ای از مبارزه، راهی طولانی با فعالیت در پیش است. اگر در درون مردم فعالیتی برای برپایی تشکلات خودگردان صورت نگیرد، بحث های سیاسی انتزاعی باقی می مانند و تشکلات دیگر از مبارزات مردم سوء استفاده می کنند، همانگونه که اکنون سرمایه داران بزرگ و دولت می خواهند مبارزات مردم را مصادره به مطلوب نمایند.
بسیاری از کسانی که در مبارزات اخیر شرکت کردند، هرگز در بحث های سیاسی حضور نداشته اند. به همین خاطر است که آنان علیرغم مبارزه کردن، خود به خود به دام ایدئولوژی حاکم افتادند به طوری که برخی از اصل قضیه دورشدند و مواضع دست راستی از قبیل «افتخار به برزیلی بودن»، کاهش مالیات و پایان معافیت از مجازات را تبلیغ کردند.
شبکه های اجتماعی هیچ گاه کافی نیستند و به هیچ وجه نمی توانند جای سازماندهی توده ای و فعالیت میدانی طولانی را در میان مردم بگیرند. چپ باید این نکته را فراموش نکند. با این حال باز هم می گوییم که شبکه های اجتماعی توجه بسیاری را برای کسب اطلاعات و شرکت در مبارزه جلب کردند.

پرسش: به جز مسئله ی حمل و نقل، چه مسائل اجتماعی دیگری مطرح هستند؟
پاسخ: جنبش گذر آزاد می گوید که پرداختن برای جا به جا شدن دزدی ست و حمل و نقل که جزو خدمات عمومی ست می بایستی رایگان باشد. مسئله ی تحرک شهری برای جنبش گذر آزاد با حقوق پایه ای همچون بهداشت، آموزش و فرهنگ مرتبط است. این جنبش می گوید که مردم فقط برای سر کار رفتن از جایی به جای دیگر نمی روند. حق استفاده از هر آن چه یک شهر دارد یک مطالبه ی مرکزی و ژرف است. این تشکل تأکید می کند که نباید جنبش های اجتماعی را منکوب نمود.
با این حال ما از این می ترسیم که یک مبارزه برای همه چیز سرانجامش به دست نیافتن به هیچ چیز خاتمه یابد. به همین خاطر است که ما مقدمتاً خواستار کاهش بهای حمل و نقل عمومی هستیم. هنگامی که این مبارزه به نتیجه رسید، آن گاه ما به سوی دور بعدی می رویم و پیروزی های کوتاه و میان مدت را هدف قرار می دهیم. این چنین است که جنبش می تواند تقویت گردد. همه ی چپ با این نظر موافق است.
البته چند مطالبه ی دیگر می توانند به کاهش قیمت ها پیوند داده شوند. فقط چپ ها هستند که برخی از آن ها و از جمله رایگانی حمل و نقل یا پایان سرکوب جنبش های اجتماعی یا دستیابی به حقوق جدید را مطرح می نمایند. برخی از مطالبات را نیز راست های از همه محافظه کارتر و بخشی از مردمی که به خیابان ها می آیند مطرح می کنند. عظمت اعتراضات می تواند چنین القاء کند که برزیل در تغییر و تحول است و به همین دلیل هر آن چه تصور می شود، مطرح هم می گردد. برای گرایش سیاسی ما که می خواهد به مبارزات مردمی خودگردان و رزمنده یاری کند، بسیار مهم است که مبارزه تداوم داشته باشد.

پرسش: ترکیب تظاهرکنندگان چگونه است؟
پاسخ: نیروهای شرکت کننده در اعتراضات را کمابیش می توان این گونه برشمرد: ١) نیروهای خودگردان و رزمنده ی مرتبط با جنبش گذر آزاد که در مبارزه کارکشته هستند؛ ٢) نیروهای سنتی چپ با احزاب و گروه هایی که از ابتداء فعالانه در تظاهرات ها شرکت کردند؛ ٣) یک بخش بزرگی از مردم که هرگز در اعتراضی شرکت نکرده بودند و تحت تأثیر ایدئولوژی مسلط هستند و مخالفتشان با احزاب منجر به مردود شمردن تمام چپ است؛ ۴) یک گرایش که در اقلیت است و شامل راست افراطی ست که در خدمت سرمایه داران و زمینداران بزرگ است. آن چه امروز معلوم نیست این مسئله است که تظاهرکنندگان جدید چگونه به یک مبارزه ی طبقاتی مستقل از احزاب سیاسی و دولت خواهند پیوست؟
در ترکیب تظاهرکنندگان کسانی وجود دارند که تحصیلات عالی کرده اند. زحمتکشان زن و مرد بسیاری وجود دارند که از حومه های مردمی می آیند و اکثریت آنان بیرون از حزب های چپ متشکل هستند. ناگفته نماند که مردم بسیاری در اطراف شهرهای بزرگ به شکلی مستقل و خودگردان بسیج شدند و مطالباتی را مطرح نمودند که به مراتب از شهرهای بزرگ رادیکال تر بود. شاید می بایستی اکنون برای برپایی یک خودگردانی توده ای نفس گیری کرد.
تعداد شرکت کنندگان در جنبش اعتراضی اخیر برزیل بیش از یک میلیون نفر (نیم درصد کل جمعیت) بود و ما در سائوپولو شاهد حضور صدها هزار نفر بودیم.

پرسش: مردم به طور کلی چگونه به سرکوب برخورد کردند؟
پاسخ: برخورد به سرکوب و اتهام خرابکاری یکپارچه نبود. کسانی بودند که نخستین تظاهرکنندگان را به خرابکار توصیف نمودند. برخی هم گفتند که تظاهرات ها مسالمت آمیز است و این چنین خشونت دولتی را محکوم کردند. با این حال امروز تعداد بزرگی از مردم به علت اطلاعات غلطی که رسانه های بزرگ دادند و به علت عدم آمادگی چپ برای پاسخ به اتهامات، هر حرکت رادیکالی را به خرابکاری تشبیه می نمایند. چنین امری موجب شده که تصور شود تظاهرکنندگان دو گروه هستند: مسالمت جویان و خرابکاران.
دولت تلاش می کند تا خشونت اعمال شده را به حساب آنارشیست ها بنویسد. مثلاً پلیس در ایالت ریوگرانده دو سول به دفتر فدراسیون آنارشیست چپ (FAG) هجوم آورد و سپس گفتند که این تشکل در خرابکاری شرکت داشته و در عین حال دست راستی ها به آن یاری رسانده اند. البته هر دو بخش این اتهامات دولتی پوچ هستند.
نظم موجود همه روزه اعمال خشونت می کند. خشونت در همین شبکه ی حمل و نقل به علت کهنگی آن وجود دارد. خشونت یعنی مرگ مردم در صف معالجه ی یک بیمارستان، خشونت را در برنامه ی تدریس مدرسه های دولتی قرار داده اند، استثمار در کار هم خشونت است. باید خشونت را دید. نظم سرمایه داری در خشونت ریشه دارد. ما را هر روز سرکوب می کنند. وقتی مردم به پا می خیزند و مبارزه می کنند بازهم دولت علیه آنان خشونت روا می دارد و سرکوبشان می کند. اگر در تظاهرات ها خشونتی هم بوده فقط پاسخی ست به تمام این خشونت های دولتی و نظم سرمایه داری.
البته باید یادآوری کرد که در آخرین تظاهرات های سائوپولو گروه های راست افراطی وارد میدان شدند و برخی از مردم ناآگاه را با گفتارهای فاشیستی علیه احزاب، جنبش های اجتماعی و چپ متشکل به خشونت واداشتند. در این جا بود که بسیاری از «هواداران ضد خشونت» و رسانه های بزرگ لب فروبستند و هیچ نگفتند.

پرسش: تظاهرات ها در شهرهای دیگر چه ویژگی هایی داشتند؟
پاسخ: به نظر می رسید که در شهرهای دیگر محافظه کاران کم شمارتر هستند. تشابه اعتراضات در دیگر شهرها نسبت به سائوپولو گستردگی بسیج شدن ها بود. جنبش گذر آزاد فقط در سائوپولو نیرو ندارد و در بقیه ایالت ها نیز به اعتراضات و شکل گیری آن ها یاری رساند. جنبش گذر آزاد در جبهه هایی با دیگر نیروهای سیاسی شرکت کرد تا بتوان علیه افزایش بهای حمل و نقل عمومی مبارزه را پیش برد. پیروزی مبارزه در سائوپولو، پورتوآلگره، ریودوژانرو – بدون این که چند منطقه ی دیگر فراموش گردد – موجب شد که جنبش بزرگ تر گردد.

پرسش: برزیل هم اکنون میزبان جام کنفدراسیون هاست، سال آینده جام جهانی فوتبال در برزیل برگزار خواهد شد و در سال ۲٠١۶ بازی های المپیک. این رویدادهای بزرگ چه بازتاب اجتماعی دارند؟
پاسخ: رئیس جمهور دیلما روسف گفت که هم از جام جهانی فوتبال پشتیبانی می کند و هم از تظاهرات مسالمت آمیز ولی به هیچ وجه شورش را نمی پذیرد. قوانین جدیدی علیه «تروریسم» در دست تدوین هستند. بدیهی ست که این واقعیات برضد منافع مردم هستند. جام کنفدراسیون ها، جام جهانی فوتبال و بازی های المپیک به تقویت پیوندهای شرکت های بزرگ و سوداگران و قدرت دولتی می انجامد.
این بازی ها بهانه ای شده است که جنبش های اجتماعی زیر ضرب قرار بگیرند. شرکت های ساختمان سازی هیچ گاه منافع بزرگی مانند امروز نداشته اند و با همین منافع احزاب لیبرال را تغذیه می کنند. آنان حلبی آبادهای زیادی را آتش زدند تا شهر را برای گردشگران پاکسازی نمایند. پلیس در سائوپولو معتادان به مواد مخدر را دستگیر و حبس می کند. رسانه های بزرگ و پلیس در ریودوژانرو روندی را آغاز کرده اند که به آن «آرام بخشی» می گویند، اما آرام بخشی چیزی نیست به جز «پاکسازی» و حتا قتل حلبی آباد نشین ها.
رسانه های بزرگ، بورژوازی و نظامیان از بازی های ورزشی سوء استفاده می کنند تا جو ملی گرایی را حاکم نمایند، وضعیتی که با پایان دیکتاتوری نظامی دیگر وجود نداشت.

پرسش: چه رابطه ای بین بسیج های کنونی و بازی های ورزشی هست؟
پاسخ: جنبش اخیر با اعتراض به قیمت حمل و نقل عمومی آغاز شد. اما هنگامی که مطالبات دیگری مطرح گردیدند، مسئله ی جام جهانی فوتبال به یک مسئله ی مرکزی تبدیل گردید. مردم چنین مطرح کردند که دولت میلیاردها رئال برای بازی های ورزشی سرمایه گذاری می کند در حالی که این پول ها باید هزینه ی آموزش، بهداشت و شبکه ی حمل و نقل گردد. این چنین بود که اعتراضات رشد پیدا کردند. جنبش گذر آزاد از همان ابتداء از مطالبه ی Copa para quem ? (جام برای کی؟) پشتیبانی کرد. سپس جنبش زحمتکشان بی خانه (MTST) به این مطالبه پیوست و اعلام نمود که برگزاری جام جهانی فوتبال به سوداگری برای املاک کمک می کند.

پرسش: آیا شورش در ترکیه و بهار عرب تأثیری در مبارزات مردم برزیل داشته اند؟
پاسخ: اعتراضات در ترکیه و کشورهای بهار عرب به ما این اطمینان را داد که پیش بردن مبارزات میسر است. وقتی مردم در برزیل دیدند که زحمتکشان در کشورهای دیگر به پامی خیزند، به خود گفتند چرا ما برای دستیابی به حقوق جدید اعتراض نکنیم؟ شاید به همین دلیل است که ما در سال ۲٠١١ نتوانستیم مردم را به اندازه ی امروز علیه افزایش بهای حمل و نقل بسیج کنیم. اکنون مردم برزیل با نگاه به ترکیه و کشورهای بهار عرب قوت قلب گرفته اند. حال ممکن است که چنین چیزی ناخودآگاه و نمادین باشد، اما واقعاً وجود دارد.

پرسش: ما در خارج برزیل چه می توانیم بکنیم؟
پاسخ: خبرهای اعتراضات را منتشر کنید. همبستگی خود را اعلام نمایید. خبررسانی و همبستگی همیشه مهم هستند. یک اقدام مهم دیگر مبارزه علیه سرکوب آنارشیست هاست که اکنون در سطح کشور بیش تر شده است و در آینده گریبان دیگر جنبش های اجتماعی را خواهد گرفت.

پرسش: آیا نکته ی دیگری برای افزودن دارید؟
پاسخ: ما می خواهیم به اهمیت کار میدانی ومتشکل تأکید نماییم. هنگامی که صدها نفر به خیابان ها می آیند به ما این خوش بینی را می دهند که می توان خارج از چارچوب های انتخاباتی و صندوق های رأی به گونه ای دیگر به بسیج برای مبارزه پرداخت. حتا در تصور اجتماعی این نکته جای گرفته است که به خیابان آمدن وسیله ای برای حرکت سیاسی ست. با این حال نباید خودفریبی کرد و گفت که این یگانه راه است. دست راستی ها تلاش می کنند تا چنین القاء نمایند که هر تشکل سیاسی فرصت طلب و فاسد است و فعالیت در میان مردم بی فایده است. آنان در واقع از این شعار اعتراضات هراس دارند که می گفت: مردم بیدار شده اند.
خیابان ابزاری اساسی ست تا مبارزه سیاسی گردد، اما در خیابان امکان بحث و آموزش سیاسی نیست. در مبارزات روزمره، در جنبش های اجتماعی، دانشجویی، اتحادیه ای و قومی ست که مردم می توانند نیروی لازم را برای خودرهایی بگیرند.
ما امروز شاهد هستیم که هر چند چپ توان بسیج کردن را دارد، اما بسیاری از روش های عملش منسوخ و کهنه هستند. ما بر این باوریم که فعالیت پایه ای در میان مردم برای دستیابی به یک استراتژی رهایی لازم است و باید دائماً تقویت گردد. ما باید در میان مبارزات مردم باشیم تا بتوانیم به مبارزه ی طبقاتی دامن بزنیم و درجه ی رزمندگی، استقلال و عمل مستقیم را ارتقاء دهیم. ما نباید مبارزات نمادین را فراموش کنیم.
یک نکته ی اصلی این است که پتانسیل بسیج می بایستی به یک نیروی اجتماعی تبدیل گردد که بتواند در پی ریزی یک جامعه ی جدید نقش داشته باشد. چنین امر مهمی از طریق زد و بند با روش های نهادینه شده از قبیل انتخابات یا توافق با سرمایه داران امکان پذیر نیست. مردم نیازمند آلترناتیو مشخص خود هستند. اگر در مبارزه تشکلی وجود نداشته باشد، اعتراضات شکست می خورند.
ما به عنوان آنارشیست بر این باوریم که چنین تشکلی باید از پایین به بالا باشد تا بتواند در مبارزه پیروز گردد. ما در لحظاتی تاریخی زندگی می کنیم که به بسیج توده ای می انجامد. ما در مبارزه به سوی کمیت بالای شرکت کنندگان می رویم و اگر می خواهیم که این امتیاز را از دست ندهیم باید لحظه ای کار میدانی و در میان مردم را فراموش نکنیم. به همین جهت باید در مبارزات روزمره شرکت کرده و برای رسیدن به پیروزی از اشتباهات درس بگیریم.

آن چه یک آنارشیست هشتاد سال پیش در باره ی دولت بلشویک نوشت!*

Camillo_Berneri
نویسنده: کامیلو برنری
مترجم: ن. تیف

در حالی که ما آنارشیست ها خواهان الغای دولت از طریق یک انقلاب اجتماعی و ایجاد یک نظم نوین خودمختار – فدرال هستیم، لنینیست ها می خواهند دولت بورژوایی را داغان نمایند و به جایش یک دولت «پرولتاریا» را بسازند. آنان می گویند که دولت «پرولتری» یک نیمه دولت است، چرا که دولت کامل، بورژوایی ست و با انقلاب اجتماعی نابود می گردد. مارکسیست ها مدعی اند که این نیمه دولت با مرگ طبیعی خواهد مُرد.
نظریه ی خاموشی دولت که در محور بحث کتاب لنین به نام «دولت و انقلاب» آمده است برداشتی ست از نوشته ی انگلس که «علم مخرب آقای دورینگ» نام دارد. انگلس چنین می گوید:
«پرولتاریا قدرت سیاسی را می گیرد و ابتداء وسایل تولید را به مالکیت دولت درمی آورد. اما با این اقدام، پرولتاریا خود را حذف می کند و سپس دست به از میان برداشتن اختلافات و تضادهای طبقاتی می زند و آن گاه دولت را به عنوان دولت نابود می نماید. جامعه آن چنان که بوده و هست و به علت تضادهای طبقاتی اش، تاکنون نیازمند به دولت بوده است. دولت یک سازماندهی طبقاتی استثمارگرانه است که شرایط بیرونی تولید را حفظ می کند تا بتواند به ويژه نیروی کار استثمارشده را در اختیار نظم ستمگرانه ای قرار بدهد که شیوه ی تولید زمان (برده داری، ارباب رعیتی، دستمزدبگیری) بدان نیازمند است. دولت نماینده ی رسمی تمام جامعه بود و سنتزی از جامعه را مرئی می کرد. اما دولت به عنوان دولت طبقاتی چیزی نبود به جز نماینده ی طبقه ای که تمام جامعه را نمایندگی می کرد: دولت شهروندان صاحب بردگان در عهد عتیق، دولت اشرافیت فئودال در قرون وسطا، دولت سرمایه داران در عصر ما. اما هنگامی که دولت سرانجام به نماینده ی واقعی کلیت جامعه تبدیل می گردد، آنگاه دیگر زائد می شود. همین که دیگر طبقه ی اجتماعی وجود نخواهد داشت که بخواهند به آن ستم کنند، همین که به علت پایان هرج و مرج تولیدی، سلطه ی طبقاتی و مبارزه برای موجودیت فردی در آن واحد حذف می گردند، اصطکاک و افراطی که از آن ها می آیند نیز پایان می یابند و در نتیجه دیگر چیزی برای سرکوب وجود نخواهد داشت و لذا نیروی ویژه ی سرکوب که دولت نام دارد لزومی برای وجود نخواهد داشت. نخستین اقدامی که دولت واقعاً به عنوان نماینده ی کل جامعه انجام می دهد – گرفتن مالکیت وسایل تولید به نام جامعه – در آن واحد آخرین اقدام دولت نیز هست. دخالت دولت در روابط اجتماعی در تمام عرصه ها زائد می گردد و خودبه خود بی مورد می شود. اداره ی تولید به جای دولت افراد می نشیند. دولت «الغاء» نمی شود، پژمرده می گردد. از این دید است که باید به واژه های «دولت آزاد مردمی» نگاه کرد، هم برای خصلت گذرایی که دارد و هم برای نارسایی علمی غائی اش. از این دیدگاه است که می توان همچنین به مطالبه ی آنانی که آنارشیست می نامیم نگاه کرد که می خواهند دولت را یک روزه الغاء نمایند.»
ظاهراً بین دولت امروز و آنارشی فردا چیزی به نام نیمه دولت وجود دارد. دولتی که می میرد، «دولتی به عنوان دولت»، یعنی دولت بورژوایی ست. این چنین باید جمله ای را تحلیل کرد که به نظر می رسد نظریه ی دولت سوسیالیستی را نفی می کند. «نخستین اقدامی که دولت واقعاً به عنوان نماینده ی کل جامعه انجام می دهد – گرفتن مالکیت وسایل تولید به نام جامعه – در آن واحد آخرین اقدام دولت نیز هست.» اگر به این جمله ی انگلس کلمه به کلمه توجه و از متن آن خارج گردد، می توان از آن نتیجه گرفت که بین اجتماعی کردن اقتصادی و خاموشی دولت یک همبودی زمانی وجود دارد. اگر جملات مربوط به پرولتاریا همین گونه در نظر گرفته شوند به این نتیجه می رسیم که پرولتاریا نیز خود را به عنوان پرولتاریا در اقدامش برای گرفتن قدرت دولتی نابود می نماید و لذا دیگر نیازی به «دولت پرولتری» نیست. انگلس تحت تأثیر «سبک دیالکتیکی» در اظهار نظرش ناکام مانده است. انگلس میان امروزِ دولت بورژوایی تا فردای سوسیالیست – آنارشیست به یک رشته دوره های پیاپی باور دارد که در آن دولت و پرولتاریا باقی می مانند. برای پرتوافکنی به تاریکی ها… دیالکتیک اشاره ای به آنارشیست ها دارد «که می خواهند یک روزه دولت را الغاء نمایند»، یعنی آنارشیست ها نمی خواهند بپذیرند که در مورد دولت یک دوران گذار وجود دارد که به گفته ی خود انگلس دخالتش زائد می شود آن هم در « تمام عرصه ها» و پله به پله.
به گمان من هنگامی که ما بدون فریب خوردن از معادله های مبهم آنان به روح نوشته هایشان توجه می کنیم، موضع لنینیست در مورد دولت دقیقاً منطبق با موضع مارکس و انگلس است.
دولت در اندیشه ی سیاسی مارکسیست – لنینیست ابزار سیاسی گذرایی برای اجتماعی کردن است، گذرا برای ماهیت خود دولت که نهاد سلطه ی یک طبقه بر روی دیگری ست. دولت سوسیالیست با نابودی طبقات خودکشی می کند. مارکس و انگلس متافیزیسین هایی بودند که اغلب روندهای تاریخی را برای عشقی که به نظم موجود هر دوره داشتند نمونه بندی می کردند.
«پرولتاریا» یی که قدرت دولتی را می گیرد و مالکیت وسایل تولید را به اختیار خود در می آورد، هم خود را به عنوان پرولتاریا نابود می کند و هم دولت را «به عنوان دولت». چه متافیزیک خارق العاده ای، چه تمایز سیاسی شگفت آوری از انتزاع های اجتماعی!
در روسیه این پرولتاریا نبود که قدرت دولتی را گرفت، این حزب بلشویک بود که آن را گرفت و پرولتاریا را هم نابود نکرد و فقط او را در اختیار یک سرمایه داری دولتی قرار داد. اکنون در روسیه یک طبقه ی جدید بورژوایی به وجود آمده است که در مجموعه ی منافع به دولت بلشویکی وابسته است، دولتی که می خواهد خود را حفظ کند و نه این که زایل گردد و از میان برود.
در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، جایی که مداخله گری دولتی همچنان گسترده تر و ستم گرانه تر است و جایی که طبقات در حال حذف شدن نیستند، خاموشی دولت بیش از همیشه بعید است.
برنامه ی لنینیست در سال ١٩١٧ حاوی این نکات بود: حذف پلیس و ارتش دائمی، لغو بوروکراسی حرفه ای، انتخابات برای همه ی منصب ها و مسئولیت های عمومی، قابل عزل بودن تمام کارمندان، تساوی دستمزدهای بوروکراتیک و دستمزدهای کارگری، حداکثرِ دمکراسی، رقابت مسالمت آمیز احزاب در درون شوراها، لغو مجازات اعدام. حتا یکی از این مطالبات به تحقق نپیوست.
ما در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی یک دولت را با تعدادی ثروتمند خودکامه داریم. کمیته ی مرکزی با نوزده عضو بر تمام حزب کمونیست سلطه دارد، حزبی که بر کُلّ اتحاد جماهیر شوروی مسلط است.
در اتحاد جماهیر شوروی تمام کسانی که «سوژه» نیستند به ضدانقلاب توصیف می گردند. انقلاب بلشویک یک دولت «غمگین» را زاده است که ریازانف، بنیانگذار انستیتو مارکس – انگلس را در حالی تبعید می کند که او مشغول انتشار کامل نسخه ی اصلی «کاپیتال» بود، زینوویف، رئیس انترناسیونال کمونیست را به مرگ محکوم می نماید، کامنوف و بسیاری دیگر از بهترین مبلغان لنینیسم را از حزب اخراج می کنند، سپس تبعیدشان می نمایند و سرانجام از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی اخراج می گردند. یک «دوچه» [به ایتالیایی یعنی رهبر و لقب موسولینی، دیکتاتور فاشیست ایتالیا – توضیح مترجم] به نام تروتسکی وجود دارد که علیه ٨٠ % هواداران لنینیسم به پا خاسته است.
لنین در سال ١٩۲٠ خواستار انتقاد از خود در درون حزب کمونیست بود و از «اشتباهات» شناخته شده ای سخن می گفت که «حزب» باید از آن ها انتقاد کند، اما همین حق به شهروندان داده نشد تا به آن چه اشتباه در حزب و دولت می دانند انتقاد نمایند. هنگامی که لنین دیکتاتور شوروی بود هر کس که همان اشتباهاتی را افشاء می کرد که لنین خودش قبلاً اشتباه می دانست با زندان و مرگ، طرد و سرکوب می گردید. شوراگرایی بلشویک حتا برای لنین یک شوخی وحشتناک بود، هنگامی که او خلاقیت کمیته ی مرکزی حزب کمونیست را با این واژه ها توصیف می نمود:« هیچ نهاد دولتی جمهوری ما بدون دستورالعمل مستقیم کمیته ی مرکزی حزب در هیچ مسئله ی مهمی، چه در زمینه ی سیاسی و چه در زمینه ی سازماندهی، تصمیم گیری نمی کند.»
هر کس که می گوید «دولت پرولتری» در واقع می گوید «دولت بورژوایی»؛ هر کس که می گوید «دیکتاتوری پرولتاریا» در واقع می گوید «دیکتاتوری حزب کمونیست»؛ هر کس که می گوید «دولت قدرتمند» در واقع می گوید «الیگارشی تزاری سیاستمداران».
لنینیست ها، تروتسکیست ها، بوردیگیست ها [آماده ئو بورده گا – یکی از بنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا در سال ١٩۲١ – توضیح مترجم]، سانتریست ها فقط بر سر مفاهیم تاکتیکی با یکدیگر اختلاف دارند. همه ی بلشویک ها، از هر گرایشی که باشند، هوادار دیکتاتوری سیاسی و سوسیالیسم دولتی هستند. همه ی آنان برای «دیکتاتوری پرولتاریا» که فرمول مبهمی برای «مردم مقتدر» برآمده از ژاکوبینیسم است، وحدت نظر دارند. ژاکوبینیسم هر چه باشد هدفی به جز انحراف انقلاب اجتماعی ندارد. و وقتی که این انحراف موفق می گردد «سایه ی یک بناپارت» آشکار می گردد.
باید نابینا بود تا مشاهده نکرد که بناپارتیسم استالینی چیزی نیست به جز سایه ی دهشتناک و زنده ی دیکتاتوری لنینیست.

(Camillo Berneri – Guerra di Classe – N° 3 – 24 / 10 / 1936)

پایان ترجمه و انتشار به فارسی ١٨ تیر ١٣۹۲

*عنوان اصلی این مطلب «الغاء و خاموشی دولت» است که کامیلو برنری در شماره ی ٣ نشریه جنگ طبقات منتشرشده در ۲۴ اکتبر ١٩٣۶ نوشت. کامیلو برنری یک نویسنده و فیلسوف آنارشیست است که روز ۲٨ مه ١٨۹٧ در لودی واقع در ایتالیا متولد شد. پلیس سیاسی استالینی (NKVD) که سپس به KGB تغییر نام داد، در طی عملیاتی برون مرزی او را روز ۶ مه ١٩٣٧ در شهر بارسلون اسپانیا به قتل رساند.

پرنسیپ ِ آنارشیست

نوشته ی: پیوتر کروپوتکین
ترجمه ی: ن. تیف
به همراه زندگینامه و کتابنامه ی مختصر کروپوتکین
آنارشی در ابتداء فقط یک نفی ساده بود. نفی دولت و انباشت شخصی سرمایه. نفی هر گونه اتوریته. نفی هر شکلی از جامعه ی ایجادشده ی تاکنونی بر روی بی عدالتی، خودخواهی پوچ و ظلم و همچنین اخلاق جاری که از قوانین رُمی می آمد و کلیسای مسیحی آن را با تقدیس نمودن پذیرفت. در جریان مبارزه برضد اتورتیه بود که حزب آنارشیستی به عنوان یک حزب انقلابی جداگانه در انترناسیونال [اول]* به وجود آمد.
بدیهی ست که روحیات ژرف نگر گادوین، پرودون و باکونین نمی توانستند خود را به یک نفی ساده راضی نمایند. به این خاطر بود که نفی مذکور با طرح یک جامعه ی آزاد بدون اتوریته که برای دست یابی به رفاه مادی، معنوی و فکری پدید می آید، دنبال گردید. در نوشته های باکونین، پرودون و همچنین اشتیرنر مطالب عمیق فراوانی در رابطه با ریشه های تاریخی نظرات ضداتوریته ای وجود دارند. نظراتی که در تاریخ زیاد دیده شدند و در توسعه ی آینده ی جامعه ی بشری نقش خواهند داشت.
به نظر آنان نفی هر گونه دولت و هر گونه اتوریته معنای مثبت عمیقی داشت. آنان یک اصل فلسفی و عملی را مطرح نمودند که می گوید مجموعه ی زندگی اجتماعی – از روابط روزمره ی افراد گرفته تا روابط نژادهای [ملت های] گوناگون در چهارگوشه ی جهان – می تواند و می بایستی لزوماً بر اساس اصل آنارشیستی دیر یا زود اصلاح گردد و جامعه ای ایجاد شود که در آن هر فرد و هر گروهی که طبیعی یا موقتی به وجود می آید، تماماً و کاملاً آزاد باشد و همبستگی به یک عادت اجتماعی تبدیل گردد.
بی جهت نیست که نظر آنارشیستی ناگهان عظیم و مشعشع جلوه کرد و نشان داد که می تواند بهترین روحیات را همراه خود کند و برانگیزد.
واژه ی درست را بگوییم، نظر آنارشیستی فلسفی بود.
امروز فلسفه را مسخره می کنند. اما زمانی که ولتر لغت نامه ی فلسفی را تهیه کرد، چنین نبود. او با این اثر که همه را به فراگیری مفاهیم عمومی در مورد همه چیز دعوت می کرد، فلسفه را در دسترس همگان قرار داد. به همین خاطر است که این اثر انقلابی ست و جای پای آن را در شورش های روستایی و شهری ١۷٩۳ و شوری که در انقلاب ایجاد کرد، می بینیم. اما ستمگران به این اثر نگاه بدی داشتند.
کشیشان و بازرگانان با یاری فیلسوفان دانشگاهی آلمانی با استفاده از اصطلاحات نامفهوم کاملاً کامیاب شدند تا بار دیگر فلسفه را بی فایده و مسخره کنند. کشیشان و مریدانشان آن قدر فلسفه را بی فایده تبلیغ کردند که حتا خداناباوران نیز به تدریج آنان را تأیید کردند. بورژواهای رنگارنگ – فرصت طلبان سفید، آبی و سرخ – آن قدر به فلسفه خندیدند که افراد صادق را نیز مجاب نمودند. سوداگران، تی یر ها، ناپلئون ها و گامبتاها از جمله ی این فرصت طلبان هستند که فلسفه را به تمسخر گرفتند تا امور خود را پیش ببرند. چنین است که امروز فلسفه به شدت تحقیر می گردد.
علیرغم آن چه کشیشان، بازرگانان و رهروان آنان می گویند، بنیانگذاران آنارشی آن را یک فلسفه می دانند. فلسفه ی آنارشی به مراتب بیش تر از یک وسیله ی ساده برای عمل است. آنارشی یک پرنسیپ فلسفی بزرگ است که نه فقط دارای یک دید همه جانبه و درک درست از رویدادهای اجتماعی ست، بلکه به گذشته ی بشریت می نگرد تا دلایل واقعی پیشرفت کهن و مدرن را دریابد. ما نمی توانیم درک آنارشیستی را بپذیریم اگر نخواهیم همه ی ارزیابی های کوچک و بزرگ خود را از پدیده های عظیم اجتماعی تغییر دهیم، همچنان که باید روابط کوچک بین خود را در زندگی روزمره عوض کنیم.
آنارشی یک پرنسیپ مبارزه در زندگی هر روز است. اگر آنارشی یک پرنسیپ بزرگ مبارزاتی ست، علت را باید در این واقعیت جست وجو نمود که آنارشی خواست های ژرف توده ها را دربرمی گیرد. اما دولت آن را نادرست نشان می دهد و سرکوبگران لگدمالش می کنند. اما آنارشی همیشه زنده و فعال است و به پیش می رود.
آنارشی یک نظر است که از ابتداء و تا هنگامی که جوامعی وجود داشته باشند تلاش می کند تا روابط متقابل را تغییر دهد و یک روز آن ها را زیر و رو نماید. این ها روابطی هستند که میان انسان هایی که در یک خانه زندگی می کنند تا گروه های بین المللی وجود دارند.
پرنسیپ آنارشیستی می خواهد علوم فیزیکی، طبیعی و اجتماعی را تماماً بازسازی نماید.
جنبه ی مثبت گرایانه ی آنارشی دائماً گسترش یافته است. به همین خاطر است که امروز آنارشی باری به مراتب سنگین تر نسبت به ابتدای وجودش روی دوش خود دارد.
آنارشی دیگر یک مبارزه ی ساده علیه رفقای همکار در یک کارگاه نیست که برای خود اتوریته ای را در یک گروه کارگری دست و پا نموده اند. آنارشی دیگر مبارزه ی ساده علیه رؤسایی نیست که سابقاً انتصاب شده اند و دیگر حتا مبارزه علیه کارفرمایان، قضات و ژاندارم ها نیست.
البته آنارشی مبارزه علیه تمام اتوریته های نامبرده هست. آیا بدون این مبارزه روزمره می توان خود را انقلابی دانست؟ نظر و عمل جدایی ناپذیر هستند، اگر فردی یک نظر دارد و عمل نداشته باشد، نظرش نیز پژمرده می گردد.
اما آنارشی بسیار فراتر از تمام این هاست. آنارشی مبارزه بین دو اصل است که در تمام دوران ها در جامعه مقابل هم قرار گرفته اند: اصل آزادی و اصل اجبار. این دو اصل کماکان در برابر یکدیگر هستند تا یک مبارزه ی نهایی بتواند به پیروزی آزادی خاتمه پیدا نماید.
به دور و بر خود نگاه کنید. از احزابی که سابقاً خود را انقلابی اعلام کردند چه مانده است؟ فقط دو حزب باقی مانده است: حزب اجبار و حزب آزادی. آنارشیست ها در حزب آزادی اند و همه ی احزاب دیگر، صرف نظر از اسامی اشان در حزب اجبار قرار گرفته اند.
آنارشیست ها تنها کسانی هستند که از اصل آزادی به معنای کاملش علیه تمام احزاب دیگر که اجبار را در دستور کار خود دارند، دفاع می نمایند. احزاب پایبند به اجبار می گویند که می خواهند بشریت را خوشبخت نمایند، اما آن ها فقط شلاق را تلطیف می کنند. اگر آن ها می گویند «مرگ بر شلاق چرمی» برای این است که می خواهند آن را با شلاق ابریشمی جایگزین کنند که همان جا را روی گرده ها می گذارد. اگر شلاق نباشد هیچ نوعی از اجبار در کار نخواهد بود. اگر شلاق دستمزد نباشد، گرسنگی از میان خواهد رفت، اگر شلاق قاضی و ژاندارم نباشد، تنبیه از هر نوعی وجود نخواهد داشت. آنانی که به اجبار پایبند هستند بدون آن نخواهند توانست حکومت کنند. فقط ما آنارشیست ها هستیم که جرأت می کنیم بگوییم که تنبیه، ژاندارم، قاضی، گرسنگی و دستمزد هرگز نتوانستند و هرگز نخواهند توانست منجر به پیشرفت گردند. در رژیمی که وسایل اعمال اجبار پذیرفته شده است اگر پیشرفتی هست این پیشرفت علیه آن وسایل است و نه توسط آن ها.
چنین است مبارزه ای که ما آنارشیست ها می کنیم. کدام قلب تپنده ی درستکاری ست که این مبارزه را بشناسد و به آن نپیوندد؟ آیا می توان چنین مبارزه ای را شناخت و علیه تمام ظالمانی که در اقلیت هستند به پا نخواست و بهترین مطالبات را برای آزادی انسان نکرد؟ فقط این نوع مبارزه است که تا امروز پیشرفت هایی را به ارمغان آورده است و همین ستمگران مدام آن را لگدمال می کنند.
– اما آنارشی باز هم فقط این نیست.
از زمانی که جدایی بین حزب آزادی و حزب اجبار به وجود آمده است، این دومی بیش از پیش به روش های میرای گذشته متوسل می گردد.
حزب اجبار خوب می داند که در برابر او یک پرنسیپ قدرتمند قرار گرفته که اگر توده ها به آن بپیوندند، می تواند نیروی عظیمی را برای انقلاب آزاد نماید. به همین جهت این حزب تلاش می کند تا گرایش های مختلف مجموعه ی بزرگ انقلاب را قطعه قطعه نماید تا جلوی انقلاب بزرگ را بگیرد. این حزب حالا روی افکار برابری طلب که در فرانسه و انگلستان وجود دارند دست گذاشته است. این حزب می خواهد شورش های کارگری را که علیه کارفرمایان در جهان در جریان است، خاموش نماید.
حزب اجبار می داند ما مثل سوسیالیست های کم تر آگاه نیستیم که مانند او با تکیه بر پیشداوری ها می خواهد سوسیالیسم را از مسیر اصلی اش به حدی خارج کند که دیگر جنبش کارگری هیچ اعتمادی به آن نکند. این کار ممکن است که صورت بگیرد، مگر این که زحمتکشان به موقع به این ترفند آگاه گردند و رهبران فکری کنونی اشان را به حال خود بگذارند و به آنان پشت نمایند.
آنارشیست خود را وادار می بیند که بی وقفه و بدون از دست دادن وقت فعالیت نماید تا حزب اجبار و سوسیالیست های کم تر آگاه به هدف خود نرسند.
آنارشیست باید جنبه ی فلسفی پرنسیپ آنارشی را برجسته نماید. او باید آن را با علم تطابق دهد چرا که این عمل به وی یاری می رساند به نظرات شکل دهد تا دروغ های تاریخ، اقتصاد اجتماعی و فلسفه برملاء گردد. این چنین است که آنارشیست می تواند بر اندیشه ی قرن مُهر آنارشیستی را بکوبد همچنان که برخی همین کار را با توجه به عشقی که به حقیقت علمی دارند، ناخواسته انجام می دهند.
آنارشیست بایستی برای این کار، از مبارزه و تحرک روزمره علیه ظالمان و پیشداوری ها پشتیبانی نماید و روحیه شورشی را هر جایی که انسان ها خود را در معرض ستم می بینند و شهامت قیام علیه آن را دارند، تقویت نماید.
آنارشیست باید دسیسه های پیچیده ی احزابی را که سابقاً حتا با هم متحد بودند و امروز دشمن هم هستند ولی می خواهند جنبش مبارزاتی علیه سرمایه و دولت را با تکیه به روش های استبدادی منحرف کنند، عقیم و خنثا نماید.
آنارشیست بایستی با عمل روزمره ی خود شکل های جدید تشکل یابی را در مشاغل، در سرزمین ها و در محلات جست و جو کند چرا که همین ها هستند که جامعه ی آزاد و رها از هر گونه اتوریته ی دولتی و ستم گران را خواهند ساخت.
آیا عظمت این تلاش بهترین الهام بخش به کسانی نیست که می خواهند برخیزند؟ آیا بزرگی این تلاش بهترین وسیله ای نیست تا هر گام ما را در مبارزه ای که باید از آن پشتیبانی نماییم، محک بزند؟

زندگی نامه ی پیوتر کروپوتکین
kropotkine
پیوتر الکسیویچ کروپوتکین روز ۹ دسامبر ١۸۴٢ در یک خانواده ی اعیان روسی متولد شد. کروپوتکین در ١۵ سالگی وارد یک مدرسه ی نظامی شد و پنج سال بعد با درجه ی گروهبانی از آن بیرون آمد. مدرسه ی نظامی که کروپوتکین در آن بود و درجه ای که پس از خروج گرفت، بسیار مهم بود چرا که این چنین فرد می توانست در اتاق امپراتور خدمت نماید. چنین امکانی می توانست به کروپوتکین فرصت بالا رفتن در دربار را بدهد. او توانست در نزدیکی الکساندر دوم زندگی کند و از نزدیک دریابد که دور و بر امپراتور چه می گذرد. چنین بود که کروپوتکین برای همیشه از زندگی درباری متنفر شد. وی در سال ١۸۶٠ نخستین اثر انقلابی خود را منتشر نمود که دست نویس بود و فقط به سه تن از رفقایش داده شد. کروپوتکین در مورد این اثر گفت:«من در این سن به جز مشروطه طلب چه می توانستم باشم؟ و روزنامه ی من نشان می داد که یک مشروطه برای روسیه لازم است.»
کروپوتکین وقتی افسر شد، هنگی را دور از پایتخت انتخاب نمود. او به عنوان وردست یک ژنرال به نام کوکل به سیبری رفت. در کتابخانه ی این ژنرال بهترین نشریات و آثار کامل و نشریات انقلابی لندنی هرزن (Herzen)** وجود داشت. از طرف دیگر ژنرال کوکل که باکونین را در تبعیدگاهش دیده بود از او با کروپوتکین سخن گفت. کروپوتکین در نخستین سفر خود در محل مأموریت جدید مسیر بلندی را در منطقه ی منچوری طی کرد تا راهی بین زابایکالسکی به مستعمرات روسی آمور پیدا نماید. سال پس از آن او سفر طولانی دیگری کرد تا یک راه ارتباطی مستقیم بین معادن طلای منطقه ی یاکوتسک و زابایکالسکی بیابد. کروپوتکین این سفر را اصلی ترین دستاورد علمی خود نامید چرا که پس از آن نظریه یخبندان و خشک شدن را ارائه داد.
کروپوتکین در سال ١۸۶٧ ارتش را ترک کرد و وارد دانشگاه سن پترزبورگ شد تا به تحصیلات علمی بپردازد. او پس از مرگ پدر تصمیم گرفت به اروپای غربی برود.
کروپوتکین به انجمن بین المللی زحمتکشان جذب شد چرا که پیش تر خبرهایی از آن شنیده بود. او پس از رسیدن به زوریخ به عضویت یکی از هسته های این انجمن درآمد. او سپس به منطقه ی ژورا در سوئیس رفت، جایی که آنارشیست ها فعالیت زیادی می کردند. وی در نوشاتل با جیمز گیوم آشنا شد که به یکی از بهترین رفقایش تبدیل گردید. کروپوتکین سپس در سونویلیه با آدهمار شوایتزگبل پیمان دوستی بست. این دوستان و همچنین کارگران منطقه ی ژورا تأثیرات فراوانی روی کروپوتکین گذاشتند.
هنگامی که کروپوتکین به روسیه بازگشت دیگر تبدیل به یک مبلغ خستگی ناپذیر شده بود و طی دو سال با شکل و شمایلی دهقانی و با نام مستعار بورودین در محلات سن پترزبورگ فعالیت نمود. اما سرانجام سال ١۸٧۴ دستگیر شد و در قلعه ای به نام پی یر و پل حبس گردید. او با کمک خواهر خود موفق شد از این قلعه فرار نماید و به انگلستان برود. اما او که تمایل عمیقی داشت در رویدادها شرکت کند، دوباره به سوئیس بازگشت.
در دسامبر سال ١۸٧۶ کروپوتکین در نوشاتل با مالاتستا و کافیه رو ملاقات کرد. این دو در حال برنامه ریزی یک قیام در ایتالیا برای سال بعد بودند. کروپوتکین دوباره در منطقه ی ژورا مستقر شد و یک رشته فعالیت های شدید را آغاز نمود. کروپوتکین هر جا که لازم بود می رفت، روزی در ورویه در بلژیک، روزی در ژنو و روزی دیگر در وه وه، جایی که با جغرافی دان و تئوریسین برجسته ی آنارشیست فرانسوی، الیزه رکلو ملاقات نمود. کروپوتکین با پل بروس در ژوئن ١۸٧٧ نشریه بین المللی آوانگارد را با قصد تبلیغی در فرانسه پی ریزی نمود. در پاییز ١۸٧٧، کروپوتکین در کنگره ی ورویه شرکت کرد که آخرین کنگره بین المللی با گرایش باکونینی بود. کروپوتکین پس از یک اقامت کوتاه در ژنو به اسپانیا رفت. او از فعالیت های وسیع آنارشیست ها در این کشور شگفت زده شد. پس از بازگشت از اسپانیا بود که با زنی به نام سوفی آنایف آشنا شد و تا آخر عمر با وی باقی ماند.
کروپوتکین در سال ١۸٧٩ روزنامه ای را برای تشکل آنارشیستی فدراسیون ژوراسی منتشر نمود. این چنین بود که نشریه رولته (شورشی) که سال ١۸۸٧ به رولت (شورش) تغییر نام داد، البته این نشریه بار دیگر در سال ١۸٩۵ به زمان های نو تغییر نام داد. کروپوتکین در سال ١۸۸٠ به درخواست الیزه رکلو به کلارانس رفت تا به وی برای اثر بزرگش که جغرافیای جهانی نام داشت در رابطه با قسمت روسیه یاری نماید. در همین زمان بود که کروپوتکین جزوه ی مشهورش را که «به جوانان» نام دارد، نوشت. کروپوتکین پس از بازگشت به سوئیس به علت قتل الکساندر دوم که هیچ نقشی در آن نداشت، اخراج شد.
کروپوتکین در سال ١۸۸٢ به فرانسه رفت، اما به همراه شصت آنارشیست دیگر دستگیر شد. کروپوتکین و سه تن از دوستانش به پنج سال زندان محکوم شدند و دیگران به یک تا چهار سال. کروپوتکین در طی سال های حبس در فرانسه به هم بندانش درس کیهان شناسی، هندسه، فیزیک و غیره داد و تقریباً همه ی آنان از طریق او یک زبان خارجی فراگرفتند.
پس از آزادی از زندان کروپوتکین و همسرش تصمیم گرفتند به لندن بروند چرا که دیگر نمی توانستند در فرانسه بمانند. در این زمان آنان نمی دانستند که سی سال در آن جا خواهند ماند و شاهد گسترش جنبش آنارشیستی در انگلستان خواهند بود. زنی به نام شارلوت ویلسون که عضو انجمن فابین بود هوادار نظرات کروپوتکین شد. در سال ١۸۸۵، هانری سیمور روزنامه ا ی با گرایش آنارشیستی فردگرا به نام آنارشیست منتشر نمود. در شرق لندن، یهودیان آنارشیست در همان زمان نشریه ای به زبان ییدیش به نام دوست زحمتکشان منتشر نمودند. کروپوتکین نیز به همراه همسرش، شارلوت ویلسون، پزشکی به نام بورنس گیبسون و یکی دو نفر دیگر گروهی به نام آزادی تشکیل دادند و نشریه ای هم به همین نام منتشر کردند. کروپوتکین در سال ١٨٩٠ اثر خود را به نام اخلاق آنارشیستی و دو سال بعد فتح نان را نوشت. کروپوتکین در کانادا در چندین کنفرانس در رابطه با یخچال های طبیعی فنلاند و نظریه ی ساختار زمین شناسی آسیا شرکت کرد. سپس به ایالات متحده آمریکا رفت تا در سازماندهی چندین میتینگ آنارشیستی شرکت نماید. پس از دو میتینگ در نیویورک و کمک های مالی که در آن ها جمع آوری شده بود، جان ادلمن توانست نخستین نشریه آنارشیست – کمونیست را به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر نماید.
نخستین انقلاب روسیه در سال ١٩٠۵ کروپوتکین را به وجد آورد. او در این رابطه در لندن در دو جلسه شرکت نمود. او در سال ١٩١١ برای نشریه ی جدید تبعیدیان روس که رابوتنی میر نام داشت، مطلب می نوشت. این نشریه در سال ١٩١٣ به ارگان فدراسیون کمونیست آنارشیست تبدیل گردید. ژان گراو در سال ١٩١۶ به دیدار کروپوتکین آمد. این دو در رابطه با مواضع خود در رابطه با جنگ به گفت و گو پرداختند. آنان سپس تصمیم گرفتند متنی را به نام مانیفست شانزده بنویسند. در ماه مه ١٩١٧ کروپوتکین تصمیم گرفت به روسیه بازگردد. او هر چند می خواست ناشناس باقی بماند اما هر جا پیاده می شد شناخته شده بود و با استقبال گرم مردم مواجه می شد. او با خشم پیشنهاد کرنسکی را برای وزارت خانه ای رد کرد. وقتی هم لنین جای کرنسکی را گرفت شرکت در دولت او را نیز نپذیرفت. کروپوتکین که شاهد استقرار دیکتاتوری بلشویکی بود، بی وقفه به افشای آن پرداخت.
کروپوتکین سرانجام روز ٨ فوریه ١٩٢١ در دیمیتروف در نزدیکی مسکو در حالی که وفادارترین دوستانش دورش بودند درگذشت. مراسم به خاکسپاری کروپوتکین آخرین گردهم آیی بزرگی بود که با آزادی در روسیه بلشویکی برپا شد.

کتابنامه ی کروپوتکین
کتابنامه ای که در زیر می آید به هیچ وجه کامل نیست و فقط بخشی از آثار فراوان پیوتر کروپوتکین را در بر می گیرد.
– آنارشی در تکامل اجتماعی (۳١ صفحه)
– آنارشی، فلسفه و ایده آل آن (۵۹ صفحه)
– دور و بر یک زندگی (خاطرات) (۵۴۵ صفحه)
– مزرعه ها، کارخانه ها و کارگاه ها یا صنعت مرکب کشاورزی، و کار فکری با کار یدی (۴٨۶ صفحه)
– کمون پاریس (۳۲ صفحه)
– کمونیسم و آنارشی (١۸ صفحه)
– فتح نان (۲٩٩ صفحه)
– هم یاری، عامل تکامل (۳۹٠ صفحه)
– روحیه شورشی (۲٠ صفحه)
– دولت، نقش تاریخی آن (۴۶ صفحه)
– علم اخلاق – éthique – ethics – (۳۲٨ صفحه)
– ناگزیری انقلاب (۳۲ صفحه)
– دولت نمایندگی (۴١ صفحه)
– انقلاب بزرگ (٧٩ صفحه)
– انقلاب بزرگ ١٧۹۳ – ١٧٨٩ (٧۴٩ صفحه)
– جنگ، اقلیت های انقلابی، نظم (۲۴ صفحه)
– آزادی و اتوریته (۳۶ صفحه)
– اخلاق آنارشیستی (۹٠ صفحه)
– آثار (۴۴۵ صفحه)
– سخنان یک شورشی (۲۶١ صفحه)
– حقوق بگیری (۳١ صفحه)
– علوم جدید و آنارشی (۳٩١ صفحه)
– وضعیت: ازهم پاشی دولت ها، ضرورت انقلاب (۲٧ صفحه)

* واژه های درون قلاب ها از مترجم است.
** الکساندر ایوانوویچ هرزن روز ۶ آوریل ١۸١٢ در مسکو متولد شد. او یک فیلسوف و نویسنده است که پدر سوسیالیسم روس می نامند. او درست پیش از رویداد کمون پاریس، در این شهر در ٢١ ژانویه ١۸۷٠ درگذشت.

پایان ترجمه و انتشار به فارسی ١١ تیر ١۳٩۲