برای بیست سالگی جنبش زاپاتیستی

زندگی در چیاپاس چگونه است؟

ارتش آزادیبخش ملی زاپاتیست (EZLN) روز یکم ژانویه ١٩٩۴ وارد شهر سان کریستوبال و شش شهر دیگر در ایالت چیاپاس مکزیک شد. جهانیان در این روز شاهد آغاز مبارزات مردم بومی و سرخپوستانی بودند که علیه نئولیبرالیسم و برای آزادی و برابری به پا خاستند. روحیه ای که بر اعضای این گروه انقلابی حاکم بود از همان روز نخست آزادی گرایانه و ضدسلسله مراتبی بود و بدین جهت آن را از بقیه ی گروه های چریکی مارکسیست – لنینیست در دوران جنگ سرد متمایز می کرد.
انتخاب روز یکم ژانویه ١٩٩۴ برای شروع جنبش اتفاقی نبود. در این روز قرار بود توافقات موسوم به ALENA به مرحله ی اجراء گذاشته شود. این پیمان آزادسازی نئولیبرالیستی مبادلات اقتصادی را بین سه کشور ایالات متحده آمریکا، کانادا و مکزیک در بطن خود داشت.
نبرد مسلحانه بین نیروهای ارتش آزادیبخش ملی زاپاتیست علیه دولت مرکزی دوازده روز به درازا کشید. رئیس جمهور وقت مکزیک، کارلوس سالیناس دو گورتاری تصمیم به اعلام آتش بس یک جانبه و مذاکره با شورشیان گرفت. او سپس یک اسقف به نام ساموئل روییز را واسطه مذاکرات کرد. آن ها مدتی طول کشید تا شکل بگیرند. در ماه مارس ١٩٩۵ نهادی به نام کمیسیون همکاری و آشتی با شرکت سیاستمدارانی از همه ی جناح های موجود در مکزیک شکل گرفت. در طی این دوران، حزب سالیناس دو گوتاری انتخابات رئیس جمهور را بُرد و شخص دیگری به نام ارنستو زدی یو به جای او نشست. مذاکرات در روستای کوچکی به نام سان آندرس در ایالت چیاپاس ادامه پیدا کردند و سرانجام روز ١۶ فوریه ١٩٩۶ توافقاتی به امضاء رسیدند. بر اساس توافقات مذکور، دولت مکزیک مؤظف شد تا حقوق بسیاری را برای مردم بومی چیاپاس به رسمیت بشناسد که یکی از آن ها پذیرفتن مقاوله نامه ی ١۶٩ سازمان جهانی کار بود که مکزیک سال ١٩٩٠ پذیرفته بود. دولت مرکزی مکزیک همچنین خودگردانی گسترده ی مردم چیاپاس را برای بهبود شرایط زندگی خود قبول کرد.
zapatista-bandera
زمانی طول نکشید که دولت مرکزی از عمل به توافقات سرپیچی و تعداد نیروهای نظامی خود را در منطقه ی چیاپاس فزون تر نمود. سرکوب دولتی فجایع گوناگونی آفرید که یکی از آن ها قتل عام ۴۵ تن در روز ٢٢ دسامبر ١٩٩٧ توسط نیروهای شبه نظامی بود. گروه های شبه نظامی دیگر مردمان مختلفی را وادار به ترک خانه و کاشانه اشان در چندین روستای منطقه ی چیاپاس کردند.
در سال ٢٠٠٠ ویسنته فوکس به ریاست جمهوری مکزیک رسید. عده ای به تغییر اوضاع خوشبین شدند چرا که او در تبلیغات انتخاباتی اش گفته بود که مسئله ی چیاپاس را در پانزده دقیقه حل خواهد کرد! هر چند فوکس تعدادی از زندانیان سیاسی را آزاد و از شمار نظامیانی که مناطق گوناگون چیاپاس را اشغال نموده بودند کم کرد، اما حاضر نبود به مطالبات مردم چیاپاس پاسخ مثبت دهد. در این زمان بود که زاپاتیست ها تصمیم گرفتند یک راهپیمایی سه هزار کیلومتری را از چیاپاس به سمت مکزیکو، پایتخت مکزیک، سازماندهی کنند. راهپیمایان روز ١١ مارس ٢٠٠١ به مقصد رسیدند. دولت مرکزی در برابر این راهپیمایی طولانی و عظیم فقط به تصویب یک قانون به نام قانون حقوق و فرهنگ های بومی بسنده کرد که بسیار محدودتر از آن چه بود که سال ها قبل در کمیسیون همکاری و آشتی در نظر گرفته شده بود. خودمختاری مردم بومی در قانون تصویب شده به کلی فراموش گشته بود. در این جا بود که زاپاتیست ها تصمیم گرفتند ارتباطات خود را با دولت مرکزی قطع نمایند و راساً برای خودمختاری اقدام نمایند.
نخستین اقدام زاپاتیست ها برای خودمختاری واقعی در ماه اوت ٢٠٠٣ صورت گرفت. آنان در این مقطع «کاراکول» ها را تأسیس نمودند. کاراکول ها چیستند؟ زمانی که در سال ١۹۹۴ دولت مرکزی اصلاً نمی پذیرفت تا با زاپاتیست ها مذاکره کند، آنان کنترل سی و هشت مرکز شهری یا municipe را به دست گرفتند و حفظ کردند. زاپاتیست ها یک سال بعد این مراکز را aguascaliente نامیدند که در واقع نام شهری در شمال مکزیک است، جایی که امیلیانو زاپاتا و پانچو وییا با یک دیگر دیدار کرده بودند تا برای ادامه ی انقلاب گفت و گو نمایند. آگواس کالینته ها به فوروم های بحث و گفت و گوی همگانی برای بررسی مسائل سیاسی و فرهنگی تبدیل شدند. اما می بایستی تا اوت ٢٠٠٣ منتظر می ماند تا تحول این aguascaliente ها را به کاراکول (caracol) می دید، واژه ای که می توان به «حلزون» ترجمه کرد! اکنون در چیاپاس پنج کاراکول وجود دارند که سی و هشت municipe را در خود جای داده اند.
چیاپاس یکی از ایالات های مکزیک است که دارای بیشترین تعداد مردم بومی و به ویژه سرخپوستان است. اما این مردم جزو فقیرترین ها در کشور هستند. این در حالی ست که ایالت چیاپاس دارای منابع نفتی، بزرگ ترین امکانات نیروی برق آبی و آب و هوای بسیار مناسب برای کشاورزی ست. دولت های مختلف مکزیک عملاً کاری برای بهبود زندگی مردم بومی چیاپاس و به ویژه روستاها نکردند. برای مثال در پنج کاراکول فوق الذکر فقط یکی دارای جاده ای آسفالته است و بقیه جاده ها خاکی و در وضعیتی بسیار بد هستند.
زاپاتیست ها چگونه خودمختاری و خودگردانی را در پنج «حلزون» سازماندهی می کنند؟ چه تفاوتی بین این سازماندهی و نظم دولتی سنتی وجود دارد؟
زاپاتیست ها سازماندهی زندگی خودگردان بی سلسله مراتب و بی رهبری مرکزی را در جوانب مختلف عملی کرده اند که عبارتند از: سیاسی، آموزشی، بهداشتی، زیست محیطی و اقتصادی.
zapatista
خودگردانی سیاسی زاپاتیستی:
پرسشی که در برابر زاپاتیست ها قرار گرفت این بود: چگونه به نوعی دیگر سیاست گذاری نمود؟ چگونه در روند خودگردانی کاراکول ها، زندگی سیاسی شکل می گیرد؟
امروز هر آن کس که وارد مناطق کنترل شده توسط زاپاتیست ها می شود به تابلوهایی برمی خورد که روی آن ها نوشته شده است:«شما وارد منطقه ی شورشی زاپاتیستی می شوید. این جا مردم دستور می دهند و دولت اطاعت می کند»! این تابلوها زمانی در گوشه و کنار چیاپاس نصب شدند که مردم شورشی آن برای خودگردانی «شوراهای خودحکومتی» را تشکیل دادند. گروه های مردم که در کاراکول ها زندگی می کنند هر سه سال یک بار تجمع و مستقیماً نمایندگانی برای این شوراها انتخاب می نمایند. تمام نمایندگان انتخابی با هم در شوراها نشست ندارند، بلکه هر هفته یا هر دو هفته تعدادی از آنان جلسه تشکیل می دهند و هفته و هفته های بعد گروهی دیگر. وظیفه ی نمایندگان انتخابی اجراء کردن برنامه هایی ست که مردم در تجمعاتشان برای آن ها تصمیم گیری کرده اند. این نمایندگان همچنین می توانند پروژه هایی را که به نظرشان برای همه سودمند است پیشنهاد کنند. نمایندگان شوراها مؤظف هستند تا راه حل هایی برای مشکلات پیدا کنند و ارائه دهند. این نمایندگان همچنین باید برای اشخاصی که عضو کاراکول نیستند ولی مشکلی دارند، فعالیت نمایند، چرا که آنان می دانند حکومت مرکزی مکزیک برای رسیدگی به مطالبات بی کفایت است یا در بهترین حالت بی اعتناست.
زاپاتیست ها همواره تلاش کرده اند برابری کامل زن و مرد را ترویج کنند، اما هنوز مقاومت بخشی از مردم عضو یا غیرعضو در کاراکول ها موجب شده است که این برابری تحقق پیدا نکند، به همین جهت است که هنوز شرکت زنان در شوراها کم رنگ است. با این حال برای نخستین بار در یکی از کاراکول ها که رئالیداد نام دارد تعداد زنان و مردان عضو شوراها برابر شد.
مردم خود را به تأسیس شوراها قانع نکردند. آنان تصمیم گرفتند که برای کنترل این که نمایندگان شوراها به درستی تصمیمات و پروژه ها را اجراء و برای رفع مشکلات تلاش می کنند، کمیسیون های مواظبت را تشکیل دهند. در یکی از کاراکول ها به نام مورلیا یک کمیسیون اطلاعاتی شکل گرفته است که باید به مراجعه کنندگان گزارش کار شوراها و کمیسیون های مواظبت را در هر لحظه ارائه دهد. علیرغم تمام این ها، زاپاتیست ها خواستار این شدند که هر نماینده ای که تصمیمات و پروژه ها را اجراء نمی کند بی درنگ عزل شود و تاکنون بارها چنین اتفاقی افتاده است.
زمانی که لازم باشد کاراکول ها با یکدیگر تماس می گیرند تا بتوانند مشکلی را که به تنهایی نمی توانند حل نمایند با به اشتراک گذاری شایستگی ها و امکانات برطرف نمایند. در این جا هرگز سخنی از رقابت بین کاراکول ها نیست و همواره بر همبستگی آن ها تأکید می شود.
یکی دیگر از تلاش های زاپاتیست ها تدوین قوانینی ست که در منطقه خودگردان بایستی وجود داشته باشند. برای مثال آنان با قاچاقچیانی که با دریافت پول افرادی را به درون کاراکول ها می آورند برخورد می کنند. قاچاقچیان دستگیر می شوند و از آن ها خواسته می شود که مبلغ دریافتی را به افرادی که خواستار مهاجرت به منطقه ی خودگردان چیاپاس شده اند برگردانند. سپس زاپاتیست ها این قاچاقچیان را معمولاً پس از دو روز آزاد می کنند.
البته سیستم سیاسی کاراکول ها دارای تناقضاتی ست. برای مثال اگر کسی بخواهد از خارج از یک municipe وابسته به یکی از کاراکول ها دیدار نماید، باید به مرکز آن برود و از آن اجازه نامه دریافت کند. این موضوع نوعی تمرکز گرایی ارزیابی شده است که خودمختاری یک municipe را خدشه دار می کند.
به هر حال الگوی سیاسی زاپاتیستی با شوراها و کمیسیون ها و غیره موجب شده است که هر روز تعداد بیشتری از مردم به عضویت کاراکول ها دربیایند چرا که به تدریج درمی یابند که خودشان مستقیماً از منافعشان دفاع و برای به دست گرفتن امور خود تصمیم گیری می کنند.
خودگردانی آموزشی زاپاتیستی:
وضعیت آموزشی و مدارس در چیاپاس بسیار بد است و دولت مرکزی مسئول آن شناخته می شود. زاپاتیست ها از همان ابتداء اعلام کردند که آموزش و بهداشت دو رکن اصلی ست که بایستی به آن ها توجه شود.
در مکزیک زبان رسمی اسپانیایی ست، در حالی که در سطح کشور مردم بومی پنجاه زبان متفاوت دارند و فقط در چیاپاس دوازده زبان موجود هستند. در این ایالت ٢۵ % مردم فقط به زبان محلی خود تکلم می کنند. در مدارس زاپاتیستی چهار زبان محلی به نام های تزلتال، تسوتسیل، تخولابل و زوکه تدریس می شوند.
zapatista-school
البته مسئله در مدارس فقط زبان آموزی محلی نبود. یکی از اعضای کاراکول مورلیا می گوید که دولت معلمانی را به چیاپاس می فرستاد که دغدغه ی تدریس به دانش آموزان را نداشتند و فقط برای دریافت دستمزدشان به این جا می آمدند. وضعیت آموزشی در چیاپاس چنان بود که حتا زبان اسپانیایی نیز خوب تدریس نمی شد. وضعیت دانش آموزان دختر نسبت به پسر بسیار بدتر بود.
در مدارس زاپاتیستی دگرگونی های فراوانی به وجود آمده است. برای مثال حتا اگر یک دانش آموز مبحثی را یاد نگیرد، آن را تکرار و بازتکرار می کنند. به معلمانی که در مدارس زاپاتیستی تدریس می کنند گفته شده است که باید به هر کودکی فرصت لازم داده شود تا اگر شده با روش خودش به فهم دروس برسد. معلمان همچنین مؤظف شده اند که بهترین روش های آموزشی را یادداشت کنند و در اختیار دیگر همکارانشان قرار دهند. این روش ها می تواند ابتکار یک معلم و گاهی یک دانش آموز باشد.
آموزش در سازماندهی زاپاتیستی کاملاً رایگان است. کاراکول ها مؤظف اند تمام کتاب ها و وسایل آموزشی را برای دانش آموزان تهیه کنند تا هیچ گونه بار مالی روی دوش خانواده ها نباشد. معلمان داوطلبانه تدریس می کنند و دستمزد دریافت نمی کنند. یکی از اعضای کاراکول باریوس می گوید:«ما امکان پرداخت دستمزد را به معلمان نداریم، اما می توانیم مسکن، غذا و وسایل بهداشتی در اختیارشان بگذاریم.» معلمانی که در مدارس زاپاتیستی تدریس می کنند این سازماندهی را در چهارچوب یک نظم همبسته که هر کس در آن شرکت دارد، پذیرفته اند.
در مدارس زاپاتیستی معلمان را هرگز «استاد» نمی نامند و به آنان «مروج آموزش» گفته می شود. این نامگذاری بدین جهت صورت گرفته است که سنت متکلم الوحده بودن یک معلم در کلاس درس برچیده شود و هر دانش آموزی بتواند نظر خود را بیان کند و اگر روشی برای یادگیری دارد در اختیار دیگران بگذارد.
زاپاتیست ها امکان آموزش در مدارس ابتدائی برای کودکان ۶ تا ١٢ ساله را دارند. یک کاراکول به نام اونتیک دارای یک دبیرستان است. هیچ کلاسی نباید بیش از بیست دانش آموز داشته باشد و به محض این که تعداد دانش آموزان از بیست نفر بیش تر می شود، کلاس جدیدی تأسیس می گردد. یک آموزشگاه شبانه روزی برای دانش آموزانی ساخته شده است که مجبورند راه دوری را باید برای آمدن و رفتن به مدرسه طی کنند.
دانش آموزان هر هفته چهل ساعت درس می خوانند. هر دانش آموز هفته ای نصف روز وقت در اختیار مدرسه می گذارد. او در این مدت به نظافت مدرسه وغذاخوری و تهیه غذا کمک می کند.
خودگردانی بهداشتی زاپاتیستی:
در نظم خودگردان زاپاتیستی مسئله ی درمان و بهداشت دارای اهمیت فراوانی ست. بومیان چیاپاس به سختی توانایی معالجه های لازم را داشتند. آنان مجبور بودند با ساعت ها سفر و پرداخت هزینه های سنگین آن، خود را به شهرهای بزرگ برسانند. برخی از بومیان حتا نمی توانستند هزینه ی سفر را برای درمان تهیه نمایند.
zapatista-clinic
در سال ٢٠٠۵ برای هر صد هزار نفری که در چیاپاس زندگی می کردند فقط ٨۵ پرسنل درمانی اعم از پزشک، پرستار و غیره فعال بودند، در حالی که متوسط این پرسنل در دیگر نقاط مکزیک ١٣۲ تن بود. روشی که زاپاتیست ها برگزیدند نزدیک کردن مراکز درمانی به مردم نیازمند بود.
در سازماندهی بهداشتی مانند سازماندهی آموزشی، دست اندرکاران حقوقی دریافت نمی کنند. دسترسی به امکانات درمانی برای زاپاتیست ها رایگان است، اما بقیه باید بهای داروهای مصرفی را بپردازند. به همین جهت بسیاری از بیماران برای درمان به مراکز زاپاتیستی می آیند.
در پزشکی زاپاتیستی از گیاهان دارویی زیاد استفاده می شود. در کاراکول رئالیداد نمایشگاهی از گیاهان دارویی برای آشنایی مردم برپا شد. در همین نمایشگاه بسیاری از بازدیدکنندگان دریافتند که گیاهی مانند تره می تواند برای درمان برخی از سوختگی ها و نیش های جانواران استفاده گردد، گل کاغذی برای درمان سرفه، میوه گویاو برای درمان اسهال و بگونیا برای تب خال مفید است. مسلم است که گیاهان برای درمان همه ی بیماری ها کافی نیستند، در این صورت داروهای دیگر با روش های مختلف تهیه می شوند و در اختیار بیماران قرار می گیرند.
هر چند زاپاتیست ها تلاش کردند تا با تأسیس چندین مرکز درمانی کوچک، آن ها را در مجاورت بیماران قرار دهند، اما برخی از درمانگاه ها در مراکز کاراکول ها هستند. در مراکز درمانی کوچک خدمات روز به روز گسترش یافته اند به طوری که آن ها مجهز به دندان پزشکی، چشم پزشکی، آزمایشگاه و پزشکی زنان شدند. کاراکول رئالیداد تصمیم گرفت یک درمانگاه مختص پزشکی زنان بسازد.
مراکز درمانی زاپاتیست دارای تمامی امکانات نیستند، در این صورت بیماران به مراکز درمانی حکومت مرکزی مکزیک فرستاده می شوند.
زاپاتیست ها در زمینه ی بهداشت به کارزارهای پیشگیری اهمیت فراوانی می دهند. برای مثال کلینیک کاراکول اونتیک به مردم پیشنهاد می کند که میوه ها را بشورند، در فضای آزاد ادرار نکنند یا پابرهنه راه نروند. با این حال حمام و مبال همه جا وجود ندارد و آن جایی که هم هست عمدتاً با یک پرده مشمایی از بیرون جدا می شود. بسیاری از مردم هنوز ترجیح می دهند در رودخانه ها خود را بشویند یا بیرون از خانه رفع نیاز کنند.
در زمینه ی پیشگیری از بیماری ها، زاپاتیست ها موفق شدند تمام کاراکول ها را به آب آشامیدنی مجهز کنند در حالی که چنین امکانی پیش تر وجود نداشت، هرچند ایالت چیاپاس یکی از پرباران ترین ایالت های مکزیک است. در این زمینه کمیته ی هماهنگی فن آوری های مناسب برای سلامتی در سال ۲٠٠۶ متنی منتشر کرد و در آن نوشت:«چرا مردمی که کنار رودخانه ها زندگی می کنند از تشنگی می میرند در حالی که برخی در وسط یک بیابان به گلف بازی مشغول اند؟»
خودگردانی زیست محیطی زاپاتیستی:
روی یک دیوار در کاراکول اونتیک این جمله به چشم می خورد:«انسان در فلسفه ی ما بخشی از طبیعت است.» در جای دیگری روی دیوار نوشته شده است:«فراموش نکن که زمین خانه ی تو و طبیعت باغچه ات است، در حفظ آن ها کوشا باش.» مردم چیاپاس زمین را «زمین مادر» می نامند که زندگی می دهد. زاپاتیست ها به حفاظت از زمین و طبیعت توجه خاصی می کنند.
کاراکول ها تا آن جایی که امکان دارند زباله ها را دسته بندی می کنند. با این حال مردم بسیاری هنوز به دسته بندی زباله ها اهمیت نمی دهند و آن ها را هر جایی می اندازند.
منبع های آب زیادی وجود دارند که نشت می کنند و از دست می روند. کاراکول گاراچوا برای صرف جویی در مصرف آب دست به تهیه ی توالت های خشک زده است و بدین ترتیب کود طبیعی تولید می شود. در بیش تر کاراکول ها مخازنی برای جمع آوری آب باران تعبیه شده است.
تمام کاراکول ها برنامه هایی را برای بازیافت حداکثر در دستور کار قرار داده اند. در کاراکول رئالیداد کارگاهی برای آموزش بازیافت دستگاه های الکترونیکی راه اندازی شده است. هدف کاراکول ها بازیافت مواد اولیه و اجناس ساخته شده قرار گرفته است.
کاراکول مورلیا نخستین کاراکولی بود که یک رشته اقدامات را برای حفاظت از جنگل ها عملی کرد. در این کاراکول تصمیم گرفته شد که از چوب فقط در مصارف خانگی بهره برداری شود و کسی نمی تواند آن را به فروش برساند. هر کس که درختی را برای مصرف خانگی قطع می کند، مؤظف است درخت های دیگری بکارد. بقیه کاراکول ها همین تصمیم را پس از مورلیا گرفتند.
در کاراکول رئالیداد صفحات خورشیدی برای تولید برق به تدریج مستقر می شوند. در همین کاراکول برق از طریق یک توربین تهیه می شود، اما اگر نقص فنی به وجود بیاید، زاپاتیست ها مجبورند به کمک های بین المللی چشم بدوزند.
خودگردانی اقتصادی زاپاتیستی:
دولت مرکزی مکزیک پس از ایالات متحده ی آمریکا در پی خصوصی سازی هر چه بیش تر اقتصاد است. در خصوصی سازی نئولیبرالی هر چه قدر سرمایه داران ثروتمندتر می شوند، مردم فقیرتر می گردند. بی جهت نیست که ده سال پس از اجرای توافقات ALENA دستمزدهای واقعی زحمتکشان ۲٠ % کاهش یافتند. در همین زمان کارلوس سلیم به سومین ثروتمند بزرگ در سراسر جهان تبدیل شد.
دولت مرکزی مکزیک در دهه ی نود میلادی سده ی گذشته به لیبرالیزه کردن هر چه بیش تر بخش کشاورزی همت گمارد. این دولت حتا دست به ترمیم قانون اساسی زد به طوری که موادی از آن که دستاورد انقلاب ١٩١٧ این کشور بود به ضرر کشاورزان و تولیدکنندگان کوچک تغییر کرد. کار به جایی رسید که برخی از کشاورزان تصمیم گرفتند زمین های خود را بفروشند و برای کار به شهرهای بزرگ بروند که این پدیده خود به خود به بزرگ شدن ارتش بینوایان حاشیه شهرها انجامید.
تأسیس کاراکول ها به دهقانان اجازه داد که با یک سازماندهی نوین بتوانند از دست رنج کار خود به زندگی ادامه دهند.
در کاراکول اونتیک سه تعاونی ایجاد شد تا زنان بتوانند محصولاتی را که تولید می کنند به فروش برسانند. در هر تعاونی چندین زن از municipe های مختلف گردهم آمدند و هر کس به نوبت مغازه ی تعاونی را برای یک هفته می گرداند. یکی از زنان عضو تعاونی می گوید که مغازه تعاونی به اندازه ی کافی مشتری ندارد و به همین دلیل تصمیم گرفته شد محصولات تولیدی به خارج صادر گردد. ایجاد یک شبکه ی صادرات یک سال وقت برد.
تعاونی ایجاد شده در کاراکول مورلیا به تولیدکنندگان قهوه امکان داد تا بتوانند محصولاتشان را پنجاه درصد گران تر از گذشته بفروشند. در این تعاونی هم مسئله ی صادرات تولید قهوه به خارج بررسی شد چرا که مردم محلی توانایی مالی کافی را برای خرید قهوه ندارند.
بقالی ها نیز به صورت تعاونی فعالیت می کنند. سودی که از فروش اجناس در بقالی های تعاونی به دست می آید فقط صرف بهبود زندگی اعضای آن نمی شود و بخشی از آن در اختیار اجرای برنامه های کاراکول قرار می گیرد.
یکی دیگر از برنامه های کاراکول ها گسترش اینترنت است. در کاراکول های باریوس و گاروچا اتصال اینترنت در اختیار همگان است و برای یک ساعت پانزده پزوس برابر با یک یورو دریافت می گردد. هدف زاپاتیست ها برای گسترش اینترنت یاری رساندن به مردم چیاپاس برای آشنایی با جهان است. آنان همچنین گفته اند که اینترنت فرصت تبادل تجربیات را فراهم می کند.
مردمی که در چیاپاس، این جنوبی ترین ایالت مکزیک، زندگی می کنند فقط به علت وضعیت جغرافیایی اشان ایزوله نیستند، جاده ها و راه های ارتباطی یا اصلاً وجود ندارند یا در وضعیت بسیار بدی هستند. زاپاتیست ها به هیچ وجه توانایی مالی گسترش جاده ها را ندارند، لذا تصمیم گرفته شد که برای کم کردن رنج مردم که مجبور بودند برای برخی از کالاها به شهرهای بزرگ بروند، انبارهایی در منطقه ایجاد گردد.
زاپاتیست ها تلاش می کنند که محصولات تولیدی در چیاپاس به بهایی پذیرفتنی به فروش برسند. کاراکول اونتیک برای نخستین بار بازاری را برای فروش محصولات تولیدی راه اندازی کرد که همگان می توانند از خارج نیز به آن بیایند. این موضوع به دهقانان امکان داد تا بتوانند محصولاتی را که پیش از این واسطه ها به بهای کم می خریدند، مستقیماً به مصرف کنندگان بفروشند. اما همین واسطه ها و دلالان بیکار ننشستند و بارها دست اندرکاران بازار اونتیک را به مرگ تهدید کردند.
یکی دیگر از اقدامات زاپاتیست ها تهیه ی وسایل نقلیه برای حمل و نقل افراد و کالاها از روستا به شهر و از شهر به روستاست چرا که تا پیش از آن دلالان و واسطه ها هر جور که می خواستند شیره ی جان مردم را می مکیدند، آنان محصولات تولیدی را ارزان می خریدند و محصولات مورد نیاز را گران می فروختند.
محبوبیت زاپاتیست ها تا جایی رسیده است که برخی از اجناس به نام آنان در مغازه ها فروخته می شوند در حالی که در چیاپاس و توسط مردم خودگردان کاراکول ها تولید نشده اند.
زاپاتیست ها برای عملی کردن برخی از پروژه ها از کمک های بین المللی بهره می برند. انجمن باسک صلح و همبستگی به سیستم بهداشتی کاراکول گاروچا کمک مالی می کند. چندین انجمن بین المللی به نام «مدرسه برای چیاپاس» شکل گرفته اند که به مدرسه سازی یاری می رسانند. پوشیده نیست که زاپاتیست ها به این کمک ها نیازمندند هر چند ایجاد تعاونی ها به تدریج بخشی از نیازهای مالی را برآورده می کند. کاراکول ها، این «حلزون» ها جلو می روند، اما آهسته و کم و کم!
**
در بیستمین سالگرد تولد جنبش زاپاتیستی زندگی آن گونه که در بالا به طور خلاصه آورده شد، سازماندهی می شود. مسلم است که زاپاتیست ها چیاپاس را به بهشت تبدیل نکرده اند و مشکلات و کمبودها در همه ی زمینه ها فراوان هستند.
رمز تداوم جنبش زاپاتیستی تاکنون در نحوه ی سازماندهی آن ها با امکانات موجود بوده است. در این سازماندهی از کسی خواسته نمی شود که بگوید دین دار است یا خداناباور است، مردمی که در مجامع عمومی گردهم می آیند مجبور نیستند پایبند به یک ایدئولوژی باشند و از کسی پرسیده نمی شود که عضو چه گروه یا حزبی هست یا نیست. عضویت در ارتش رهاییبخش ملی زاپاتیست حق ویژه ای به اعضای آن نمی دهد و آنان مانند هر کس دیگری در مجامع عمومی شرکت کرده و برابرانه نظر می دهند یا تصمیم گیری می کنند. بسیاری از رسانه های بزرگ مارکوس را رهبر جنبش زاپاتیستی معرفی می کنند، در حالی که او بارها اعلام کرده است که او Comandante یا «فرمانده» نیست. با این حال لقب Subcomandante یا معاون فرمانده برای او برگزیده شده است. او با گفتن این که Comandante مردمی هستند که در مجامع عمومی شرکت می کنند این نامگذاری را می پذیرد.
بدیهی ست که بسیاری هم هستند که با تمسخر به جنبش زاپاتیستی نگاه می کنند و آن را نه یک جنبش ضدلیبرالی و برای آزادی و برابری بلکه جنبشی دهقانی و عقب مانده ارزیابی می کنند. اینان البته هنوز پای در غل و زنجیرهای ایدئولوژیکی دارند که شکستشان را همگان در سده ی بیستم میلادی شاهد بودند. بد نیست این افراد به این نکته توجه کنند که در نقطه ای کوچک از جهان به نام چیاپاس مردم تصمیم گرفتند خود رتق و فتق امورشان را به دست بگیرند و عطای دولت را به لقایش ببخشند. چنین دیدی نه فقط عقب مانده نیست بلکه خود می تواند الگوی خودرهایی مردم هر نقطه ی دیگری از جهان باشد. واضح است که جنبش زاپاتیستی نیز مانند هر جنبش انقلابی دیگر می تواند از مسیر اصلی منحرف شود و مثلاً رهبرپذیر یا تمرکزگرا گردد و عده ای را به عناوین مختلف بالای سر مردم قرار دهد. در این صورت این جنبش نیز شکست خواهد خورد. فروپاشی و اضمحلال تک به تک کشورهای سابق و موجود بلوک شرق از شوروی و لهستان گرفته تا چین و کوبا به همگان نشان داد که دوران جنبش های انقلابی ایدئولوژیک، حزبی و متمرکز به پایان رسیده است و سرانجام آن ها به جز بازسازی نظم نابرابر و آزادی ستیز سرمایه داری نیست.
جنبش زاپاتیستی هر چند تلاش های فراوانی برای ارتباط با جهان می کند اما همیشه از سکوت رسانه ها در بازتاب اقداماتش رنج برده است. برای مثال کم تر رسانه ی بزرگی بود که روز ۲١ دسامبر ۲٠١۲ ورود بیش از چهل هزار زاپاتیست را به پنج شهر اصلی چیاپاس بازتاب داد. کم تر کسی در ماه اوت ۲٠١٣ باخبر شد که زاپاتیست ها ١٧٠٠ نفر را از چهارگوشه ی جهان به «مدارس کوچک» زاپاتیستی دعوت کردند تا با آنان از «آزادی از نظر زاپاتیست ها» سخن بگویند. این تجمع بین المللی به زاپاتیست ها امکان داد تا مدعوین را با برنامه های آموزشی و بهداشتی آشنا نمایند و پروژه های خود را در باره ی ارتباطات، کارگاه های کفش سازی و حتا بانک های خودگردان معرفی کنند. زاپاتیست ها در این گردهم آیی کم نظیر همچنین از سازماندهی قضائی سخن گفتند که بر اساس ترمیم و بازآموزی و نه تنبیه قرار دارد.
در کشورهای مختلف جهان مراسم گوناگونی برای بزرگداشت بیستمین سالگرد تولد جنبش زاپاتیستی در نظر گرفته شده است که عمدتاً در طی یک هفته برگزار می شوند. شرکت در این مراسم نشان از همبستگی بین المللی با جنبش زاپاتیستی خواهد داشت.
ن. تیف
١٠ / ١٠ / ١٣٩٢ – ٣١ / ١٢ / ٢٠١٣
منابع:
http://enlacezapatista.ezln.org.mx
http://www.cetri.be
دمکراسی دیگر زاپاتیستی، نوشته ی J. P. Petitgras
کاراکول ها در نظم خودگردان زاپاتیستی، نوشته ی A. Aubry

آن چه در صدمین سالروز تولد آلبر کامو گفته نشد!

آلبر کامو از زبان خودش
روز هفتم نوامبر ٢٠١٣ صدمین سالروز تولد آلبر کامو بود. او در سال ١۹۶٠ در یک تصادف جاده ای در حالی که فقط ۴۶ سال داشت، درگذشت. آثار او همچون «طاعون» و «بیگانه» هنوز جزو پرفروش ترین نوشته های پس از جنگ جهانی دوم به زبان فرانسوی ست. وی در سال ١۹۵٧ یکی از جوانترین برندگان نوبل ادبیات شد.
در ایران ترجمه های مختلفی از «طاعون»، «بیگانه» و همچنین «سقوط» و «عصیانگر» که در ترجمه ای دیگر «انسان طاغی» نیز به فارسی برگردانده شده است، منتشر شده اند.
در صدمین سالگرد تولد کامو برخی از نویسندگان فارسی زبان و همچنین رسانه های بزرگ مطالبی درباره ی کامو بیان کردند که جوانب زندگی سیاسی این نویسنده ی بزرگ را عمداً یا سهواً دربرنمی گرفت. لو مارن (Lou Marin) در صدمین سالروز تولد آلبر کامو کتابی را در ۳۳٧ صفحه به نام «نوشته های آزادی گرانه – écrits libertaires» کامو از سال ١٩۴٨ تا ١٩۶٠ گردآوری و منتشر نمود. کامو سال ١۹۳۵ به عضویت حزب کمونیست درآمد، اما دو سال بعد او را از این حزب اخراج نمودند چرا که علیه سرکوب ها در شوروی دست به اعتراض زد. هر چند کامو از آن پس عضو گروه سیاسی دیگری نشد، اما هرگز تا لحظه ی مرگ از مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی دست نشست. برای مثال او در سال ١٩۵۳ در یک تجمع کارگری شهر سنت – اتین فرانسه شرکت کرد و سخنانی را با عنوان «بازسازی ارزش آزادی» بیان نمود. برگردان این سخنرانی، تلاشی ست برای بهتر شناختن آلبر کامو.

سخنان آلبر کامو در بورس کار Saint – Etienne در سال ١۹۵۳
اگر مجموعه ی تعرضات و آزارهایی را که در این جا افشاء شد در نظر بگیریم، می توانیم پیش بینی کنیم که روزی در اروپا فقط زندانبانان در آزادی خواهند بود. زمانی هم که فقط یک زندانبان وجود خواهد داشت، ما می توانیم او را سرزندانبان بنامیم. در این جاست که دیگر جامعه ی مطلوب دولت های سده ی بیستم تحقق می یابد و جایی برای طرح مسائل و مخالفت نخواهد بود.
البته این ها حدس و گمان است. هر چند دولت ها و پلیس های سراسر جهان تلاش خواهند کرد جوامع را به زندان تبدیل نمایند، اما هنوز چنین چیزی تحقق نیافته است. برای مثال در اروپای غربی رسماً آزادی محترم شمرده می شود. با این حال من به یاد زنان بدبختی می افتم که ما در خانواده های بورژوا می بینیم. دخترعمه ای بیوه شده است، پس حامی طبیعی اش را از دست داده است. دیگر اعضای خانواده او را می پذیرند و در طبقه ی پنجم به وی جایی می دهند و سپس روانه ی آشپزخانه اش می کنند. آنگاه این زن را روزهای یکشنبه در خیابان نمایش می دهند تا بگویند وجدان دارند و مانند سگان نیستند. با این حال برای دیگر اوقات و به ویژه مناسبت های بزرگ به او می گویند که دهانش را ببندد. حتا اگر یک مأمور پلیس بیاید و به او تجاوز کند، بازهم به وی گفته می شود که صدایش درنیاید. به هر حال بار اولی نیست که چنین می شود و رئیس خانواده هم همین کار را قبلاً کرده است. نباید وضعیتی پیش بیاید که روابط با اتوریته ی رسمی برهم بخورد. باید روراست گفت که در شرق اروپا همین دخترعمه ها را یک بار برای همیشه با دو قفل محبوس می کنند. در آن جا می گویند که نیم سده ی دیگر، یعنی زمانی که جامعه ی مطلوب برای همیشه مستقر می شود، همه آزاد خواهند گردید و در آن زمان همین افراد محبوس نیز در جشن هایی شرکت خواهند کرد. اما من می ترسم که تا آن زمان موریانه ها او را بخورند و دیگر نتواند در هیچ جشنی شرکت نماید.
زمانی که ما این دو برداشت از آزادی را نگاه می کنیم، آزادی در آشپزخانه و آزادی در زندان، هنگامی که می بینیم یکی می خواهد خودش را به دیگری تحمیل کند، در حالی که هر دو عملاً قصد دارند جلوی تحرک دخترعمه را بگیرند، آن گاه به آسانی درمی یابیم که داستان ما بیش از آن که داستان آزادی باشد داستان بندگی ست. ما همچنین در می یابیم که در جهانی زندگی می کنیم که می خواهد روزگار ما را به سوی شورش و انفجار ببرد.
ساده ترین راه این است که دولت ها یا دست های پشت پرده ای را مسئول این روش های تنفرآمیز دانست. البته این واقعیتی ست که دولت ها و دست های پشت پرده چنان مسئول وضعیت موجود هستند که ما نمی توانیم به اصل ماجرا پی ببریم. اما آن ها یگانه مسئولان نیستند. اگر قرار بود دولت ها مسئولیت رشد آزادی را به دست بگیرند، آزادی یا هنوز نوباوه بود یا کلاً با سنگ قبری به نام «فرشته ای در آسمان» مدفون شده بود. تا آن جایی که من می دانم هرگز قرار نبوده است که جامعه ی مبتنی بر استثمار، آزادی و عدالت بیاورد. دولت های پلیسی در زیرزمین ها مدرسه ی حقوق درست نمی کنند، آن ها در آن جا زندانیان را مؤاخذه می کنند. دولت ها وقتی سرکوب و استثمار می کنند، فقط کارشان را انجام می دهند و هر کس مسئولیت حفاظت از آزادی را به آن ها محول می کند خودبه خود آزادی را بی آبرو می نماید. اگر امروز آزادی تحقیر شده و در زنجیر قرار گرفته است، به این دلیل نیست که دشمنانش به آن خیانت کرده اند، به این علت است که دوستانش از کاری که باید بکنند استعفاء داده اند و به این علت است که آزادی حامی طبیعی اش را از دست داده است. بله، آزادی بیوه است، اما باید واقعیت را گفت، آزادی بیوه ی همه ی ماست.
آزادی امر ستم دیدگان است و مردم ستم دیده همیشه حامیان اصلی آن بوده اند. مردمی که در شهرهای اروپای فئودال زندگی می کردند، مردمی که انقلاب سال ١٧٨۹ را به راه انداختند و جنبش های کارگری که در سده ی بیستم به وجود آمدند توأمان از آزادی و عدالت پشتیبانی نمودند. همینان بودند که هرگز باور نکردند که آزادی و عدالت نمی توانند با هم وجود داشته باشند. این زحمتکشان یدی و فکری بودند که به آزادی شکل دادند و آن را در جهان پیش بردند تا بتواند به پرنسیپ فکری ما تبدیل گردد. ما دیگر بی آزادی نمی توانیم زندگی کنیم و زمانی که آزادی را از ما بگیرند ما احساس مرگ می کنیم. اگر امروز آزادی در بخش بزرگی از جهان وجود ندارد بی شک به این علت است که بنگاه های انقیادسازی هرگز چنین وقیح و مجهز نبوده اند که امروز هستند، اما علت دیگرش این است که حامیان واقعی آزادی یا به علت خستگی یا به دلیل نظر غلطی که از پیشبرد آزادی دارند، دست روی دست گذاشته اند. آری، بزرگ ترین رویداد سده ی بیستم رویگردانی جنبش انقلابی از ارزش های آزادی بوده است. این جنبش همچنین از سوسیالیسم آزادی گرا و پیشرو دور شد و در برابر سوسیالیسم سزاری و نظامی سر تعظیم فرود آورد. از این زمان بود که امیدها به یأس بدل شد و انسان های آزاد به نوعی از تنهایی گرفتار آمدند.
زمانی که پس از مارکس، صدایی پیچید و قوی شد مبنی بر این که آزادی یک تاب بورژوایی ست، بی شک یک درک اشتباه پدید آمد، اما ما هنوز هم بهای این درک غلط را می پردازیم. چرا که باید گفته می شد که آزادی بورژوایی یک تاب است که می آید و می رود و همه ی آزادی نیست. باید گفته می شد که اتفاقاً آزادی بورژوایی آزادی نیست و یا در بهترین حالت به آزادی که بایستی باشد تحول پیدا نکرده است، پس بایستی آزادی های دیگری به دست آورد و هرگز آن ها را رها نکرد. این واقعیت دارد که آزادی برای کسی که تمام روز کار می کند و شب را با خانواده اش در یک اتاق می گذراند، وجود ندارد. اما این واقعیت یک طبقه و یک جامعه را محکوم می کند و نه نیاز به آزادی را و نه حتا فقیرترین بین ما را که نمی تواند بی آزادی زندگی کند. اگر جامعه ای ناگهان بی آزادی تغییر می کرد و همه در ناز و نعمت زندگی می کردند، باز هم چنین جامعه ای به علت عدم وجود آزادی بربریتی بیش نبود. از آن جایی که یک جامعه ی بورژوایی از آزادی سخن می گوید بی آن که به آن عمل کند، آیا یک جامعه ی کارگری نیز باید از عمل به آزادی چشم پوشی کند و بر خود مباهات نماید که از آن سخنی نمی گوید؟
جنبش انقلابی اندک اندک با اغتشاش روبه رو شد و از آزادی به این بهانه که بورژوازی از آن استفاده ی ابزاری می کند، دور شد. جنبش انقلابی از یک شک درست و به جا علیه استفاده ابزاری بورژوایی از آزادی به این راه کشیده شد که کلاً به خود آزادی تردید کند یا در بهترین حالت آن را به روزی بسیار دور بفرستد و فعلاً از آزادی سخن نگوید. چنین است که گفته می شود که نخست باید عدالت برقرار گردد و برای آزادی بعداً تصمیم گرفته خواهد شد. گویی بردگان می توانند بدون آزادی به عدالت برسند. روشنفکران پرجوش و خروش به زحمتکشان اعلام کردند که امروز نان مهم است و نه آزادی. گویی زحمتکشان نمی دانند که رسیدن به نان نیز به آزادی نیازمند است. بی عدالتی بلندبالای بورژوایی صد البته در تحمیل این افراط ها نقش دارد. امروز در میان کسانی که این جا نشسته اند شاید کم تر کسی باشد که در عمل و اندیشه اش به همین تقدم و تأخر فکر نکرده باشد. با این حال تاریخ پیش رفته است و آن چه ما دیدیم بایستی اکنون ما را به فکر بیاندازد. زحمتکشان انقلاب ١۹١٧ را به پیروزی رساندند و این کامیابی آزادی واقعی بود که بزرگ ترین امید را برای جهان به ارمغان آورد.
اما این انقلاب محاصره و تهدید شده از درون و برون خود را مسلح کرد و یک پلیس به وجود آورد. این انقلاب رفته رفته از آرمان های آزادیخواهانه اش دور شد و به آزادی شک کرد و در عین حالی که دستگاه پلیسی را قوی کرد، خودش دچار رکود شد. این چنین بود که بزرگ ترین امید به آزادی خاموش شد و جایش را به یک دیکتاتوری حقیقی داد. امروز همین آزادی قلابی بورژوایی از این واقعیت خوشحال است. آن چه در محاکمات مسکو و مکان های مشابه کشته می شود و زمانی که یک کارگر راه آهن در مجارستان به جرم خطای حرفه ای تیرباران می گردد آزادی بورژوایی نیست که محکوم می گردد، آزادی هزار و نه صد هفده ای ست. آزادی بورژوایی می تواند هر گونه که می خواهد دست به هر تخطئه ای بزند چرا که محاکمات مسکو و انحرافات جامعه ی انقلابی توجیحات فراوانی برایش فراهم می کند.
جهانی که ما امروز در آن زندگی می کنیم دارای این مشخصه شده است که بی عدالتی را به جنگ بندگی می فرستد و یکی دیگری را تقویت می کند. زمانی که فرانکو، دوست گوبلز و هیتلر و برنده ی واقعی جنگ جهانی دوم به یونسکو یعنی کاخ فرهنگ می آید، عده ای مخالفت می کنند و ورود او را خلاف منشور این نهاد اعلام می کنند که وی هر روز در زندان هایش زیر پا می گذارد، عده ای هم پاسخ می دهند، لهستان نیز عضو یونسکوست در حالی که وضعیت احترام به آزادی های عمومی در آن جا بهتر از اسپانیا نیست. البته که این استدلال احمقانه است. اگر دختر بزرگ شما با یک نظامی ازدواج می کند، دلیلی وجود ندارد که دختر کوچکتان با یک مأمور پلیس وصلت نماید. یک بز گر برای خانواده کافی ست. اما ما می بینیم که همین استدلال احمقانه کارساز می شود و هر روز هم همین استدلال را برای ما می آورند. به کسی که خواهان رهایی بردگان مستعمرات است، روس های فرستاده شده به اردوگاه های کار اجباری را نشان می دهند و برعکس. اگر امروز شما علیه قتل یک تاریخدان مخالف چک به نام کالاندرا در پراگ اعتراض کنید، به شما گفته می شود که چرا علیه قتل دو یا سه سیاهپوست آمریکایی چیزی نمی گویید. در این نمایش تهوع آور یک چیز عوض نمی شود و آن هم قربانیان هستند و صد البته به یک ارزش مدام تجاوز می شود و آن هم آزادی ست و ما می بینیم که عدالت هیچ جا و هیچ زمان در کار نیست.
چگونه می توان به این دور باطل پایان داد؟ شک نیست که ما می توانیم از هم اکنون با بازسازی ارزش آزادی و نپذیرفتن این که آزادی حتا موقتاً قربانی شود، آن را با مطالبات عدالت طلبانه ی خود پیوند دهیم. شعار ما همین امروز باید این باشد: بدون رها کردن هیچ مطالبه ی عدالت طلبانه ای، هرگز آزادی را فراموش نکنیم. ما به ویژه اگر همین مقدار کم آزادی دمکراتیکی را که داریم، توهم ننامیم، آنگاه می توانیم برای آزادی بیش تر مبارزه کنیم. این آزادی ها دستاورد فتوحات انقلابی هستند که در دو سده ی اخیر پدید آمده اند. آن ها آن گونه که فریبکاران می گویند نافی آزادی واقعی نیستند. آزادی خیالی وجود ندارد که روزی به ما داده شود، همان گونه که حقوق بازنشستگی را در پایان زندگی پرداخت می کنند. آزادی ها را باید با رنج و زحمت دانه به دانه گرفت. آن هایی که ما امروز داریم ناکافی اند ولی در مراحل مختلفی به دست آمده اند و باید تا رسیدن به آزادی همه جانبه پاسداری گردند. اگر ما بپذیریم که آزادی های کنونی باز پس گرفته شوند، دیگر نخواهیم توانست پیشروی کنیم، بلکه عقب خواهیم رفت و باید روزی راه رفته را دوباره آغاز نماییم، راه رفته ای که با خون و مبارزه پیموده شده است.
نه، آزادی امروز آن نیست که مانند کراوچنکو از خدمت به رژیم شوروی سرباز زد تا به یاری یک رژیم بورژوایی [آمریکا] درآمد، چرا که در این صورت دوبار بندگی پذیرفته شده است. آزادی آن گونه که به ما گفته می شود نیست که باید علیه عدالت انتخاب گردد. ما امروز برعکس از آن آزادی دفاع می کنیم که رنج کشیدگان و مبارزان خواهانش هستند. ما در عین حال خواهان عدالت هستیم و دیگر نمی پذیریم که به ما بگویند یا آزادی را انتخاب کنید یا عدالت را. اگر کسی نان را از شما بگیرد در آن واحد آزادی شما را نیز تصرف می کند. اگر کسی آزادی شما را بگیرد، مطمئن باشید که نانتان را نیز خواهد گرفت و شما نخواهید توانست کاری بکنید. فقر همان قدر که آزادی کم می شود، بیش تر می شود و برعکس. سده ی کنونی سخت دلانه به ما آموخت که انقلاب اقتصادی یا آزاد خواهد بود یا تحقق نخواهد یافت، همان گونه که آزادی اقتصادی خواهد بود یا هیچ نخواهد بود. ستم دیدگان نمی خواهند فقط از گرسنگی رهایی یابند، آنان می خواهند از بند فرمانروایان نیز آزاد گردند. ستم دیدگان از گرسنگی آزاد نخواهند نشد، مگر این که بتوانند فرمانروایان خود را متوقف کنند.
من در پایان اضافه می کنم که جداکردن آزادی از عدالت به معنای جدا کردن فرهنگ و کار است که این خود گناه اجتماعی بزرگی ست. تشتت جنبش کارگری در اروپا عمدتاً به این دلیل است که او جایگاه واقعی خود را از دست داده است، جایی که این جنبش پس از هر شکست گرد می آمد تا پایبندی اش را به آزادی نمایش دهد. اما روشنفکران اروپایی نیز در اغتشاش به سر می برند چرا که تخطئه دوگانه ی بورژوایی و به اصطلاح انقلابی موجب شده است که آنان از یگانه منبع اعتبار خود که از کار و ستم دیدگی همگان می آمد جدا گردند و از تنها متحدان طبیعی اشان که زحمتکشان هستند، دور شوند. من هرگز دو اشرافیت کار و اشرافیت فرهیختگان را نپذیرفته ام و امروز بر این باورم که اگر بخواهیم یکی را به اختیار دیگری درآوریم عملی جنایتکارانه و دیوانه وار کرده ایم. به این جهت است که به نظر من هر دوی آن ها فقط یک طبقه ی اشراف را تشکیل می دهند. فرهیختگان و زحمتکشان زمانی کارآرا می شوند که متحد باشند و زمانی که از یک دیگر جدا می شوند، تک تک به بند خودکامگی و بربریت کشیده می شوند. آنان زمانی که با هم هستند می توانند جهان را تغییر دهند. لذا هر تلاشی که می شود تا آنان را از یک دیگر جدا نماید تلاشی ست علیه بشریت و تمام امیدهای آن. نخستین کوشش هر نظم خودکامه ای این است که کار و فرهنگ را هم زمان به بند بکشد. خودکامگان می دانند که باید دهان فرهیختگان و زحمتکشان متحد را ببندند تا یکی برای دیگری سخن نگوید. بنابراین به نظر من امروز یک روشنفکر می تواند به دو حالت خیانت بکند و در دو حالت او یک چیز را می پذیرد: جدایی کار و فرهنگ. حالت اول شامل روشنفکران بورژوا می شود که می پذیرند امتیازاتشان با بندگی زحمتکشان پرداخت شود. آنان اغلب مدعی اند که از آزادی دفاع می کنند، اما آنان از امتیازاتی دفاع می کنند که این آزادی به ایشان می دهد. حالت دوم شامل روشنفکرانی می شود که خود را چپ می دانند و بر پایه بی اعتمادی به آزادی می پذیرند که فرهنگ و آزادی زیر یک رهبری قرار بگیرد که قرار است در آینده عدالت هم بیاورد. در هر دو حالت جدایی کار فکری و یدی تأیید می گردد که بزرگ ترین افتضاح جوامعی ست که ما در آن ها زندگی می کنیم. چرا که هر دو کار و فرهنگ را بر زمین می کوبند. طرفه آن که هم زمان کار و فرهنگ بزک می شوند. اما آزادی از امتیاز نمی آید، آزادی به ویژه از وظایف سرچشمه می گیرد. همین که هر یک از ما تلاش می کند تا به وظایف خود برای آزادی عمل کند و آن را از امتیازات جدا نماید، از همان لحظه آزادی موجب پیوند کار و فرهنگ می شود و یگانه توانایی استقرار عدالت را تأمین می نماید. ما می توانیم امروز به این واقعیت برسیم که آیین فعالیت ما، رمز مقاومت ما در این است: هر آن که جهان کار را تحقیر می کند، دنیای فرهنگ را نیز چنین می کند و برعکس. مبارزه ی انقلابی و تلاش همیشگی برای رهایی به نپذیرفتن همین تحقیر پیوند خورده اند.
واقعیت این است که ما هنوز از این تحقیر بیرون نیامده ایم، اما زمان می گذرد و تاریخ عوض می شود و من مطمئن هستم که زمانی فرامی رسد که ما دیگر تنها نخواهیم بود. همین تجمع امروز ما نشانی از آن زمان دارد. اگر امروز کارگران سندیکالیست تجمع می کنند تا از آزادی دفاع کنند شایسته آن است که همگان از همه جا بیایند و اتحاد و امیدشان را به نمایش بگذارند. راهی که باید طی شود طولانی ست. اما سختی آن نباید هراس به دل ها بیاندازد، چرا که ما برای شکل دادن به عدالت و آزادی که می خواهیم، وقت داریم. ما نیاز داریم که از این پس آشکارا و بی خشم اما قاطعانه علیه دروغ هایی که گفته می شود قد علم کنیم. نه، ما آزادی را با اردوگاه های کار اجباری، با به خدمت درآوردن مردم مستعمرات و با فقر کارگران نمی سازیم. نه، کبوتران صلح روی چوبه های دار نمی نشینند. نه، نیروهای آزادیخواه نمی توانند قربانیان را با جلادان مادرید و دیگر جاها مخلوط کنند. ما دست کم به یک چیز از این پس مطمئن هستیم و آن هم این است که آزادی همچون هدیه ای نیست که دولتی یا رهبری به ما اعطاء کند، آزادی آرمانی ست که با تلاش روزانه ی هر یک از ما و اتحاد همه ما دست یافتنی ست.
برگردان از : ن. تیف
۵ / ١٠ / ١۳۹٢ – ٢۶ / ١٢ / ٢٠١۳

«ماس» – مدرسه ی سیار آنارشیست

آشنایی با یک تشکل آنارشیست ها در فیلیپین
مدرسه ی سیار آنارشیست (M. A. S. – Mobile Anarchist School) یک مدرسه ی سیار آلترناتیو، مستقل، خودگردان و غیرانتفاعی ست که برای مردم حاشیه ای، دانشجویان و جوانان از تحصیل بازمانده و فعالان خودگردان تأسیس شده است. یگانه هدف ماس ایجاد یک نظام آموزشی منتقد و تشویق مردم به پرداختن به مسائلی ست که مستقیم و غیرمستقیم به آنان مربوط می شود.
آنارشیست هایی که ماس را پی ریزی کرده اند بر خلاف نهادهای متمرکز همچون شرکت ها و احزاب چپ، به مردم، افراد، خانواده ها و همه ی ستم دیدگان پیشنهاد می کنند که با آگاهی یافتن به وضعیت، امورشان را خود به دست بگیرند.
آزادی و برابری با توجه به فرهنگ ها و روش های زندگی در نقاط گوناگون جهان با صداهای گوناگونی شنیده می شوند. پایان فقر، احترام به خودگردانی و حمایت از محیط زیست، مستقل از فرهنگ ها و روش های زندگی مختلف، در سراسر جهان مسئله هستند. تولید انبوه فن آورانه تر که قرار بود برای همه زندگی بهتر بیاورد به فقر پایان نداد. گرسنگی و جهل هنوز همه جا وجود دارند.
آنارشیست های فیلیپین بر این باورند که الغای دولت و شرکت های بزرگ زمانی امکان پذیر است که مردم بر توانایی خود برای خودگردانی و خودسازمانیابی آگاه شوند.
آموزش و تحصیل یک پایه ی اصلی برای پیدایش روحیه انتقادی ست. پاسخ مستقیم به جهل جمعی درهای خشونت نهادینه شده و جنگ ها را می بندد. به کارگیری وسیله ها و روش های متنوع این امکان را فراهم می کند که آلترناتیوهای آنارشیست ها به اطلاع مردم برسند.
آنارشیست – یعنی کسی که خواهان الغای دولت و هر گونه ی رابطه ی اجباریست. این بدان معناست که در یک جامعه ی آنارشیست، افراد سازمان های جمعی خود را برای برآوردن نیازهای اجتماعی و اقتصادی ایجاد و کنترل می کنند. نظم آنارشیستی خواهان ساختن جامعه ای ست که در آن فقر و پدرسالاری رخت بربندند؛ روش های گوناگون زندگی محترم شمرده شوند و همیاری جای رقابت را بگیرد. در یک نظم آنارشیستی فعالیت انسانی بر اساس حفظ محیط زیست پایه گذاری می شود و دستاوردها هر چه باشند در میان همه تقسیم می گردند.
مدرسه – منظور از مدرسه یک مدرسه ی سنتی نیست که در آن خودکامگی وجود دارد و تعلیم اجباری ست تا افراد را مطیع و بی اختیار تربیت کنند. مدرسه جایی ست که آموزش آن مبنایی انتقادی دارد و لیاقت های فردی را تشویق می کند تا هر کس بتواند در سازماندهی اجتماعی شرکت کند و امورش را خود به دست بگیرد.
سیار – به این معناست که این مدرسه در یک جا نیست و در مناطق گوناگون فیلیپین فعالیت می کند تا تمام حاشیه نشینان را دربرگیرد. منظور از «حاشیه نشینان» افرادی هستند که توانایی فعالیت سیاسی و امکان بهبود وضعیت معیشتی خود را ندارند.
philippines-anar
برنامه ها و کارزارهای عمده ماس
جست و جو و بحث های گسترده در سال های ۲٠١١ و ۲٠١۲ به ماس امکان دادند تا با جمع آوری اطلاعات، شبکه ی خود را گسترش دهد. جمع های ماس این فرصت را پیش آوردند که برنامه های اولویت دار را که در فعالیت های آموزشی سنتی موجود نیستند، فراهم آورند.
یک – Permaculture برنامه ای ست که «رادیکال اکولوژی» در نظر گرفت. داده ها و اطلاعات مربوط به محیط زیست پس از چندین بحث و گفت و گو ارائه داده شدند. نقطه نظرات آنارشیستی در این گفت و گوها بیان شدند تا آن چه را آنارشیست ها درباره ی محیط زیست در پیوند با بحران های زیست محیطی جهانی می اندیشند، بیان نمایند.
دو – Renewable energy برنامه ای ست که تلاش آنارشیست ها را برای اقدامات عملی در جهت حفظ محیط زیست دربرمی گیرد. استفاده از فن آوری های کم خطرتر همچون انرژی خورشیدی، بادی و آبی در همه جا برای مردم امکان پذیر است.
سه – Flood preparation برنامه ای ست که پس از باران های سیل آسا که موجب به زیر آب رفتن سه ماهه ی مونتینلوپا گردید، در نظر گرفته شد. فعالان ماس با همیاری داوطلبان محلی موفق شدند وسایل امدادرسانی و مواد لازم برای یک پل را فراهم آورند. آنان پس از این موفقیت ها، برای مقابله با سیل های آینده آماده شدند.
برنامه ی مذکور در نظر دارد تا امکانات پیش بینی آسیب پذیری مناطق سیل خیز را با شرکت مستقیم مردم تهیه نماید.
چهار – Supporting fisher – flock actions in Laguna Lake فعالیت های آنارشیست ها با مردم حاشیه ای شده ی ماهیگیر این دستاورد را داشت که گروهی از ماهیگیران تصمیم گرفت با آنان همکاری کند تا ظرفیت صید در مناطق ویژه افزایش یابد.
زمینه ی فعالیت های ماس
پی ریزی ماس نتیجه ی بحث های افرادی ست که در Indokumentado Productions و Mindsetbreaker Press بودند. آموزش آزاد و به اشتراک گذاری شایستگی ها در این بحث ها مطرح شدند. این فعالان به این نتیجه رسیدند که با آموزش آزاد و به اشتراک گذاری شایستگی ها می توان ظرفیت ایجاد یک جنبش خودگردان را در میان مردم بالا برد.
ماس در سال های ۲٠١١ و ۲٠١۲ تلاش خود را با برپایی فوروم های بحث همگانی بر تدوین متون پایه ای گذاشت. «مرکز مطالعات جهان سوم»، «دانشگاه فیلیپین» و «شبکه ی خودگردان محلی» برای برپایی این بحث ها شرکت کردند. تجربه ی Occupy Wall Street، فعالیت های رادیکال محیط زیستی و آنارکافمینیستی در این بحث ها مطرح شدند. همزمان با بحث ها، فیلم هایی پخش شدند و نمایشگاه های هنری برگزار گردیدند.
نخستین اردوی همبستگی محیط زیستی در تابستان ۲٠١۲ با شرکت چندین فرد و گروه برپا و به بحث ها در طی آن دامن زده شد. شرکت کنندگان بدون هر گونه منعی در بحث ها شرکت نمودند. آنان تلاش کردند تا منافع و فعالیت های مشترکی از بحث ها بیرون بکشند. جو عمومی مشارکتی که غیرمتمرکز، داوطلبانه و همه گیر بود، این فرصت را پیش آورد که رویداد مشابهی شکل بگیرد.
سیل های مهیبی که در یکی از جمع های شبکه ی ماس به وقوع پیوستند موجب شدند که فعالیت ها به سوی امدادرسانی به سیل زدگان بروند. وسایل امدادی خریداری شدند و در میان سیل زدگان برابرانه تقسیم گردیدند.
مدرسه ی سیار آنارشیست موفق شد در دانشگاه پلی تکنیک فیلیپین بحث هایی را درباره ی تاریخ برگزار کند که نتیجه ی آن تهیه ی برنامه ی سمپوزیوم جامعه شناسی آنارشیست در سه ماهه ی دوم ۲٠١٣ بود و فعالیت های مشابهی برای سال ٢٠١۴ در نظر گرفته شده است.
در سه ماهه ی نخست ۲٠١٣ فوروم «سیاه و سبز» با شرکت آنارشیست های کشورهای مختلف برگزار شد. «مرکز مطالعات جهان سوم» و «دانشگاه فیلیپین» برای دومین بار در این فوروم شرکت کردند. مبارزه علیه تغییرات جوی و بحران های زیست محیطی در این بحث ها مطرح شدند. افرادی که در این بحث ها شرکت کردند سپس تاریخچه و تجربه ی «غذا، نه بمب» را در ایالات متحده در سطح محلی بررسی کردند.
دیداری با مردم حاشیه ای شده ی Laguna Lake ترتیب داده شد تا از نزدیک تخریب اکوسیستم های آب شیرین بررسی شده و چاره ای برای آن اندیشیده شود.
افرادی که در نخستین اردوی همبستگی محیط زیستی شرکت کردند در طی چهار روز درباره ی مبارزات و تجربیات آنارشیستی گفت و گو نمودند. آنان به کارگاهی برای همبستگی شکل دادند تا بتوانند پس از جداشدن از یکدیگر به مبارزه در محلی که زندگی می کنند، ادامه دهند.
اصول پایه ای ماس
بی سلسله مراتب، فعالیت داوطلبانه ی بی اجبار، همبستگی، همیاری، اکولوژی به عنوان اساس زندگی، بدون مرز، تمرکززدایی.
تصمیم گیری
جمعی، مستقیم و مشارکتی، غیرمتمرکز اما هماهنگ
اهداف
تغییر ریشه ای جامعه بر اساس نفی سلسله مراتب، خودگردانی، پایان فقر، اکولوژی، پایان تبعیض ها، احترام به تعدد نظرات، مرگ پدرسالاری، روابط سیاسی غیرمتمرکز، هماهنگی و همیاری.
فعالیت
گسترش تبلیغات آنارشیستی با استفاده از روش های متعدد خلاق، بررسی و استفاده از جوانب مختلف آموزش انتقادی و به اشتراک گذاری شایستگی ها برای رسیدن به خودمختاری.
شیوه های فعالیت
بحث – آشنایی با آنارشیسم (مسائل اجتماعی و آلترناتیوهای آنارشیستی)، سوژه ها: ماقبل تاریخ و تاریخ، آنارکافمینیسم، جنسیت و ژانر، اکولوژی رادیکال، عمل مستقیم، ساختارهای تشکیلاتی.
کارگاه ها – شایستگی ها: گفت و گوی عمومی، تحقیق، فعالیت های فراقانونی، جمع آوری اسناد نوشتاری، ویدئویی و وبلاگی، هنرهای گرافیک، نقاشی، آشپزی و …، تظاهرات و هماهنگی، سازماندهی، وسایل ارتباط جمعی آلترناتیو، امنیت اینترنتی.
برنامه های کارگاه ها: فرهنگی، انرژی های تجدید شدنی، پیش بینی سیل ها و امدادرسانی به سیل زدگان.
***
طوفان «هاییان» که روز ۳ نوامبر ۲٠١٣ به وجود آمد روز هشتم نوامبر به فیلیپین رسید و روز ١١ نوامبر ۲٠١٣ پایان یافت. این طوفان دهشتناک موجب شد که بیش از پنج هزار نفر در فیلیپین جان خود را از دست بدهند. فعالان ماس که از بی کفایتی دولت این کشور به خوبی آگاه بودند تمام نیروی خود را برای امدادرسانی بی درنگ به سیل زدگان این طوفان بسیج کردند. آنان همچنین با گشایش حسابی خواستار دریافت کمک شدند.
گزارش و عکس هایی از امداد رسانی فعالان ماس در نشانی زیر در دسترس است:

http://onsiteinfoshopphilippines.wordpress.com/2013/11/27/leyte-mission-direct-and-autonomous-action/

کسانی که مایلند به ماس یاری رسانند می توانند مبلغ مورد نظر خود را به حساب زیر واریز نمایند:

Bank name : Bank of the Phillippines Island – BPI
Bank Address : Montillano St., Alabang, Muntinlupa City, Philippines
Account name : Teresita P. Pereyra
Account Number : 5836 4603 34
SWIFT code: BOPIPHMM

همچنین از طریق Paypal می توان کمک های مالی خود را به نشانی پست الکترونیکی زیر واریز نمود:
teklaumali@rocketmail.com

گردآوری با استفاده از وبلاگ های ماس و دوماهنامه ی لوموند لیبرتر شماره ی ۵۲ – نوامبر و دسامبر ۲٠١۳:
ن. تیف
۲ / ١٠ / ١٣۹٢ – ٢٣ / ١۲ / ٢٠١٣

زمانی که مارکس نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد

گفتن این که مانیفست «نخستین آتشفشان پرولتری به عنوان یک نیروی سیاسی مستقل» است غلوی ایده آلیستی ست. انتشار مانیفست در حالی که جوهرش هنوز خشک نشده بود در زمانی که انقلاب ١۸۴۸ در آلمان آغاز شد، چنان با بی تفاوتی عمومی روبه رو گشته بود که نویسندگانش را وادار نمود تا هر آن چه در توان دارند انجام دهند تا این نوشته پخش نشود. این مسئله مارکس را به انحلال نخستین حزب کمونیست تاریخ و سپس اخراج خودش از آن کشاند.
سال ١۸۴۸ : قربانی کردن حزب
انقلاب ١۸۴۸ آلمان به مارکس رخصت داد تا چارچوب ادراکی خود را بیازماید. ولی از همان آغاز انقلاب، مارکس و انگلس تلاش کردند تا با کوچک نمایی اهمیت آن، از شکل گیری یک جنبش خودمختار کارگری جلوگیری کنند. رویدادها نشان می دهند که تمامی انقلابات الهام گرفته از انقلاب فرانسه در راهی پای گذاردند که تلاش خود را بر شکل گیری یک دولت ملی رهاشده از خودکامگی متمرکز کنند. بورژوازی می باید ابتداء برای چنین منظوری قدرت را به دست بگیرد. بدیهی ست که اگر این بورژوازی ست که باید قدرت را بگیرد تا شرایط برای انقلاب اجتماعی نهایی آماده شود، پرولتاریا باید مطالبات و برنامه ی خود را کنار بگذارد و در کنار بورژوازی لیبرال برای یک قانون اساسی و آزادی های دمکراتیک مبارزه کند.
راهبرد مارکس و انگلس در آغاز انقلاب ١۸۴۸ برپایه ی جلوگیری از گسترش یک جنبش کارگری خودمختار قرار گرفت که به نظر آنان با مطالبات رادیکال خود می توانست بورژوازی لیبرال را بترساند، پس مارکس و انگلس اتحاد پرولتاریا با بورژوازی را پیشنهاد کردند. انگلس بسیار نگران بود که پلاتفرم هفده ماده ای اتحادیه کمونیست ها پخش شود. این پلاتفرم که نام «مطالبات حزب کمونیست در آلمان» را داشت مستقیماً از مانیفست کمونیست برداشت شده بود، مانیفستی که اتحادیه کمونیست ها خواهان تدوینش به عنوان برنامه گشته بود. اما این برنامه پس از تدوین بسیار رادیکال قضاوت شد، چرا که انگلس در پی جمع آوری کمک مالی بورژوا لیبرال ها برای روزنامه ی جدید راین بود.
انگلس در نامه ای به مارکس نوشت: (١) «اگر یک نسخه از برنامه ی ما در هفده بند این جا پخش گردد، ما همه چیز را از دست می دهیم.» در همین زمان بود که انگلس از هراس خود در رابطه با افزایش تحرکات کارگران نساجی نوشت که می توانست همه چیز را خراب کند. او نوشت:«کارگران کمی به تحرک افتاده اند، هر چند حرکات آنان ابتدایی است، اما تعدادشان زیاد است. کارگران فوراً دست به تشکیل ائتلاف هایی زدند. و این اتفاقاً مسئله ای ست که اقدام ما را خنثا می کند…» (۲)
درست خواندیم: کارگران «به تحرک افتاده اند»؛ تعداد آنان «زیاد» است؛ آنان «ائتلاف هایی» درست کرده اند؛ « و این اتفاقاً مسئله ای ست که اقدام ما را خنثا می کند…» در هر حال مرکب مانیفست هنوز خشک نشده بود که نویسندگانش به دلایل راهکاری تصمیم به چشم بند زدن به برنامه ی خود گرفتند. زمان کوتاهی طول نکشید که نویسندگان مانیفست خود به مفاد آن خیانت کردند و از جمله این قسمت:« کمونیست ها عقاید و برنامه هایشان را پنهان نمی کنند. آنان آشکارا اعلام می کنند که نمی توانند بی سرنگونی قهرآمیز نظم گذشته به اهداف خود برسند. طبقات حاکم باید از خوف یک انقلاب کمونیستی بلرزند! پرولترها در این انقلاب چیزی به جز زنجیرهایشان ندارند که از دست بدهند. آنان جهانی را برای فتح دارند.» مارکس و انگلس این مفاهیم را از «یافته ای» تازه به دست آمده بیرون کشیدند که در ایدئولوژی آلمانی (١۸۴۶) و «نقد اخلاقی و اخلاق منتقد» (۳) رد پای آن هست. این «یافته» بعداً «ماتریالیسم تاریخی» نام می گیرد، اما اغلب فراموش می گردد تا گفته شود که مارکس هرگز از این اصطلاح برای «روش» خود استفاده نکرد. (۴)
دو دوست نویسنده ی ما با الهام از تاریخ نویسان بخشی از تاریخ فرانسه بین ۶ آوریل ١۸١۴ تا ۲٩ ژوئیه ١۸۳٠ (۵) به این نتیجه رسیدند که پرولتاریا باید پیش از انقلاب خود، بورژوازی را برای انقلاب آزاد بگذارد. از این جا تا گفتن این که پرولتاریا باید به بورژوازی یاری رساند تا انقلابش را به پیروزی رهنمون کند یک گام باقی مانده بود. (۶)
تمام این ها به روشنی در «نقد اخلاقی و اخلاق منتقد» نوشته شده است. مارکس معتقد بود که بورژوازی در آلمان عقب مانده است چرا که «تلاش می کند علیه سلطنت مطلقه مبارزه کند و در زمانی قدرت خود را ایجاد نماید که در کشورهای پیشرفته، بورژوازی نبرد قهرآمیز خود را علیه طبقه ی کارگر آغاز کرده است.» مارکس می افزاید:«در این کشور خصومت های جدیدی بین بورژوازی و طبقه ی کارگر وجود دارد.» این خصومت ها از توسعه ی صنعتی می آید.«بورژوازی آلمان درجا با پرولتاریا در تضاد قرار گرفته است.» در این جاست که «یک وضعیت متضاد» وجود دارد چرا که رژیم سیاسی غالب یک سلطنت مطلقه است. آلترنایتوی که خود را مطرح می کند بسیار ساده است، یا حفظ سلطنت مطلقه یا سلطه ی بورژوایی. مارکس می پرسد:«چرا زحمتکشان آزار خشن حکومت مطلقه به همراه دنباله ی نیمه فئودالش را به سلطه ی مستقیم بورژوازی ترجیح می دهند؟» اگر بورژوازی می توانست غلبه کند، مجبور است امتیازات سیاسی گسترده تری را بپذیرد. نتیجه این که باید از بورژوازی پشتیبانی نمود. چرا که به نظر مارکس «بورژوازی برای تجارت و صنعت خود برخلاف میلش شرایط مناسب را برای وحدت طبقه ی زحمتکش به وجود می آورد و این وحدت نخستین شرط پیروزی زحمتکشان است.»
مارکس و انگلس عضو اتحادیه کمونیست ها بودند. اتحادیه کمونیست ها یک تشکل کوچک بود که می توان آن را نطفه ی حزب کمونیست دانست. برنامه ی اتحادیه کمونیست ها نامش «مطالبات حزب کمونیست» بود و تشکیل یک جمهوری، تسلیح مردم و خلع مالکیت از زمین های زراعی جزوی از این برنامه بود.
در ماه مه ١۸۴۸ جلسه ای در شهر کلن آلمان برگزار شد. چهار عضو کمیته ی مرکزی اتحادیه کمونیست ها، از جمله مارکس و انگلس و پنج عضو تشکیلات شهر کلن در این جلسه شرکت کردند. مارکس در اتحادیه کمونیست ها در اقلیت بود. او با سوءاستفاده از اختیاراتی که به وی داده شده بود اتحادیه کمونیست ها را منحل نمود. او حتا در فوریه ١۸۴۹ از بازسازی اتحادیه کمونیست ها جلوگیری کرد. وی سپس به انجمن دمکراتیک کلن پیوست که تشکلی با اعضای بورژوا لیبرال بود. در این جا بود که مارکس اداره ی روزنامه ی جدید راین را به دست گرفت که نشریه ی لیبرال ها بود. مارکس که برنامه و سازمان پرولتری اتحادیه کمونیست ها را برچیده بود، در این انجمن تلاش کرد تا آگاهی طبقاتی بورژوازی را بیدار کند تا این طبقه بتواند سرانجام انقلابی مانند انقلاب سال ١٧۸۹ فرانسه را در آلمان به سر منزل مقصود برساند.(٧)
مارکس با استفاده از ابزار بوروکراتیک و در بحبوحه ی انقلاب، نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد چرا که به نظر برخی از اعضای این تشکل، مارکس «بر این باور بود که اتحادیه کمونیست ها دیگر لازم نیست وجود داشته باشد زیرا تبلیغاتی شده بود و به درد وضعیتی که به وجود آمده بود، نمی خورد. مارکس می پنداشت که شرایط جدید آزادی مطبوعات و تبلیغات اجازه می داد که نوشته ها و تبلیغات آزادانه منتشر شوند بی این که نیازی به یک تشکل مخفی وجود داشته باشد.» (۸)
مارکس و انگلس در رابطه با لزوم وجود یک تشکل یا به یک تشکل مخفی یا یک تشکل تبلیغاتی باور داشتند. آنان در این دوره به حزب به عنوان سازمانده جنبش کارگری نمی اندیشیدند. به عبارت دیگر از نظر آنان در جامعه ای که آزادی مطبوعات و تبلیغات وجود دارد نیازی به حزب کمونیست نیست! این نظری بود که مارکس از آن در رابطه با حزب طبقه ی کارگر در سال ١۸۴۸ داشت! اکنون ما بهتر درک می کنیم که چرا یک تشکل هر چند کوچک با اعضایی فعال – کاری که دیرتر باکونین انجام داد – برای مارکس در آن زمان بی فایده بود و او آن را «تشکل مخفی» ارزیابی می کرد که لزومی ندارد وجود داشته باشد.
با این حال هنگامی که اثر انگلس را با عنوان «چند کلمه در باره ی تاریخچه ی اتحادیه کمونیست ها» می خوانیم، اثری که انگلس سال ها بعد در ١۸۹٠ نوشت، می بینیم که نوشته است: «اتحادیه کمونیست ها نسبتاً بسیار سریع رشد کرد.» او به تفصیل فعالیت های اتحادیه کمونیست ها را منعکس می کند. وی از شیوه ی عضوگیری و راه های استقرار اتحادیه کمونیست ها در همه ی کشورهای اروپای شمالی می نویسد. انگلس سپس به توضیح این نکته می پردازد که چگونه زمانی که تشکلات کارگری ممنوع اعلام شدند، اتحادیه کمونیست ها با استفاده از انجمن های ورزشی و آوازخوانی ارتباطاتش را در «کمون» های مختلف عضو تشکیلات حفظ کرد. خلاصه این که انگلس می نویسد «اتحادیه کمونیست ها بسیار گسترده شد»! زمانی که «تعداد زیادی از واحدهای» اتحادیه در آلمان به دلیل شرایط سخت برچیده می شدند، در جاهای دیگر واحدهای دیگری پرشمارتر ایجاد می گشتند.
جای بسی شگفتی ست که مارکس چنین تشکل پرتحرکی را منحل کند در حالی که انگلس آن را «مدرسه ی عالی اقدام انقلابی» می نامد!
نظری که مارکس و انگلس داشتند تا به عنوان جناح چپ حزب دمکرات فعالیت کنند با بازگشت به گذشته شگفت آور است. فرناندو کلودن می نویسد «هیچ سند اعتمادپذیری موجود نیست که در آن مارکس و انگلس علت انتخاب این راه را توضیح دهند.» (۹)
شیوه ی عمل مارکس و انگلس در این رابطه بازهم بیش از پیش توضیح ناپذیر می شود زمانی که به این موضوع توجه شود که دلیلی برای اعتماد به بورژوازی آلمان وجود نداشت که نشان دهد می تواند مانند هم طبقه ای خود در انقلاب ١٧۸۹ فرانسه کامیاب گردد. مارکس و انگلس می نویسند:«بورژواهای رادیکال کلن ما را دشمنان اصلی خود می دانند و نمی خواهند به ما اسلحه هایی بدهند که می توانیم به سرعت علیه خودشان استفاده کنیم»! (١٠)
باکونین می پذیرد که در آلمان «مسئله ی اجتماعی به زحمت از طریق منافذی ناروشن به وجدان پرولتاریا نفوذ می کند.» او می افزاید که مسئله ی اجتماعی «نمی تواند پرولتاریای آلمان را از دمکرات ها جدا نماید.» باکونین ادامه می دهد «کارگران می توانند بی تردید از دمکرات ها پیش بیافتند به شرطی که آنان بگذارند که کارگران به نبرد ادامه دهند.» (١١) باکونین به ناآمادگی پرولتاریای آلمان واقف است. پس به نظر می رسد که اختلاف مارکس و انگلس با باکونین کم تر یک تفاوت تحلیلی ست تا تضادی راهبردی.
باکونین با درس گیری از انقلاب ١۸۴۸ و زمانی که دیگر آنارشیست شده بود، این نتیجه گیری را کرد: یک) اتحاد پرولتاریا وبورژوازی رادیکال همیشه منجر به پذیرش برنامه ی بورژوازی از سوی زحمتکشان می گردد؛ دو) تجربه ی عملی مبارزه بهترین شتابدهنده به آگاهی کارگری ست.
مارکس و انگلس بر این باور بودند که استقرار آزادی های دمکراتیک و به ویژه حق رأی همگانی سرآغاز و شرط ایجاد هژمونی طبقه ی کارگر است. تمام راهبرد مارکس و انگلس بر این اساس قرار گرفت که هنگامی که حق رأی همگانی تحقق می یابد، از آن جایی که طبقه ی کارگر در اکثریت است، پس خواهد توانست قدرت را به دست آورد و آن چنان که در مانیفست آمده است طبقه ی کارگر در این زمان خواهد توانست برای «دست اندازی خودکامانه» روی امتیازات بورژوازی اقدام نماید. ما امروز به راحتی درمی یابیم که توهمات سوسیالیست های آن دوره به چه اندازه گسترده بوده اند.
انگلس مدت ها بعد نوشت که اتحادیه کمونیست ها در ١۸۴۸ «اهرمی بسیار ضعیف» بود. او افزود:«در لحظه ای که دلایل وجودی اتحادیه مخفی وجود نداشت، این تشکل دیگر به عنوان یک سازمان مخفی نمی توانست ادامه کاری کند.» (١٢) انگلس بر این باور بود که «پرولتاریا برای خودسازماندهی آمادگی» ندارد به این علت که برای درک «تضاد عمیق منافع خود با منافع بورژوازی» سردرگم است. انگلس می گفت که پرولتاریا به نقش تاریخی خود واقف نیست پس «اکثریت کارگران فعلاً مجبوراند به جناح چپ رادیکال بورژوازی» تبدیل شوند. (١٣)
این نظر انگلس که در سال ١٨٨۵ ارائه شد بیش از حد به یک توجیه می ماند و نمی تواند واقعاً جدی گرفته شود. با این حال انگلس بار دیگر در سال ١۸۹٣ در مورد انقلاب ١٨۴۸ نوشت:«این انقلاب همه جا نتیجه ی تلاش طبقه ی کارگر» بود.(١۴) به عبارت دیگر انگلس در سال ١۸۹٣ نوشته ای متضاد با نوشته ی خودش در سال ١٨٨۵ در باره ی انقلاب ١۸۴۸ منتشر کرد.
قربانی نمودن برنامه و حزب طبقه ی کارگر در پای یک اتحاد با بورژوا لیبرال ها بر این نظر مارکسیستی استوار است که تکامل تاریخی و پیشروی تاریخ دارای مراحلی ست که باید لزوماً طی گردند. باکونین کاملاً با دید مارکس آشنا بود. بی شک به همین دلیل بود که باکونین دیرتر و با توجه به طرز برخورد مارکس به انقلاب ١۸۴۸، مخالفت خود را با نظریه مرحله بندی تکامل شیوه های تولیدی اعلام نمود. مخالفت باکونین به این علت نبود که این نظریه غلط است، بلکه به این علت بود که این نظریه یک وجاهت نسبی داشت و در عمل کار را به ائتلاف های سیاسی ناپذیرفتنی می کشاند.
یادآوری کنیم که بلشویک ها در حالی وارد انقلاب شدند که با مرحله بندی تکامل شیوه های تولیدی مخالف بودند. سوسیالیست های دیگر روسی معتقد بودند که با توجه به این که پرولتاریا فقط ٣ % جمعیت را تشکیل می دهد، روسیه باید از مرحله ی دمکراسی بورژوایی و استقرار اقتصاد سرمایه داری عبور نماید تا سپس به انقلاب پرولتری برسد.
باکونین در سال ١٨۵٠ بر این امر پافشاری می کرد که در آلمان سرنوشت تعداد زیاد کارگاه ها و کارگران صنعتی «با تبدیل شدن آن ها به لشکر تبلیغات دمکراتیک» گره خورده است. باکونین در سال ١٨٧۴ می گفت که پرولتاریای شهرها جزو جدی ترین انقلابیان هستند. او ثابت کرد که «در برلین، وین و فرانکفورت سال ١٨۴٨ و در درسدن، هانوفر و بادن سال ١٨۴٩، پرولتاریا می توانست مستقلاً قیام کند و توانایی پذیرفتن رهبری هوشمند جنبش را داشت.» (١۵)
باکونین از تجربه سخن می گوید. این انقلابی روس در حالی که مارکس در حال بیدار کردن آگاهی طبقاتی بورژوازی لیبرال بود، جزو اصلی ترین رهبران قیام درسدن بود و می توانست حرف را با عمل محک بزند. انگلس به باکونین ادای احترام می کند و در این مورد می نویسد:«نبردهای خیابانی در درسدن چهار روز طول کشیدند. خرده بورژواهای درسدن – «گارد ملی» – نه فقط در این نبردها شرکت نکردند، بلکه به پیشروی نیروها علیه قیام کنندگان یاری رساندند. قیام کنندگان عموماً کارگران مناطق صنعتی حومه بودند. آنان توانستند قیام خود را با رهبری خون سردانه ی یک پناهنده ی روس به نام میخائیل باکونین انجام دهند که سپس دستگیر و زندانی شد… (باکونین و دیگران – نوشته ی آرتور لنینگ – انتشارات ١۸ / ١٠ – صفحه ی ١٧٠)
باکونین از این که عزم «ناب انقلابی یا تغییر اجتماعی» نتوانست کافی باشد و کارگران تحت تأثیر مستقیم بورژوارادیکال ها قرار گرفتند ابراز تأسف کرد. او این موضوع را «دمکراسی افراطی» نامید، یعنی دمکراسی که مارکس می خواست با بیدار کردن آگاهی طبقاتی بورژوالیبرال ها به وجود آورد. این نقد آشکار راهبرد مارکس در آن زمان است. تجربه نشان داد که نظر باکونین در باره ی پرولتاریای آلمان به عنوان نیروی بالقوه ی انقلابی، درست بود. یک تحرک انقلابی مهم در آلمان وجود داشت و همین تحرک بود که انگلس را در رابطه با تعداد زیاد کارگران نساجی و اقدامات مستقل آنان نگران کرد.
ویلیش و پزشکی به نام گوتشالک که عضو اتحادیه کمونیست ها بودند در کلن یک تشکل به نام انجمن کارگری (١۶) پی ریزی کردند که ده درصد جمعیت شهر را متشکل کرد. بر خلاف آن چه انگلس درباره ی عقب ماندگی جنبش کارگری آلمان می گفت، این جنبش خود را به صورت طبقاتی در یک انجمن کارگری و نه حزب متشکل نمود. گوتشالک برعکس روش های آن لحظه ی مارکس، اصولی را که در مانیفست بود به کاربرد، یعنی در «هیچ زمانی» نباید از«شکوفایی آگاهی کارگران به نحوی روشن و ممکن علیه تضاد پرولتاریا و بورژوازی» کوتاهی کرد و نباید «نظرات و برنامه ها را پنهان نمود.»
سی صد کارگر و پیشه ور در نخستین جلسه ی انجمن کارگری که روز ١٣ آوریل ١۸۴٨ برپا شد، شرکت کردند. روز بیست و چهارم همان ماه تعدادشان به سه هزار و در پایان ماه ژوئن به هشت هزار نفر رسید. (١٧) سپس چندین و چند انجمن کارگری مشابه با صدها هزار عضو تشکیل گردیدند. این انجمن ها سپس برای اتحاد خود در سطح ملی تلاش کردند. مسلم است که جای خالی نهادی برای یکپارچه کردن ابتکارات انجمن های کارگری به شدت احساس می شد.
کلودن می نویسد که از آوریل تا مه « نامه های اعضای کمیته مرکزی اتحادیه کمونیست ها در باره ی رشد چشمگیر جنبش جوان کارگری و از ضعف و عدم حضور اتحادیه کمونیست ها، حکایت دارند.»
برخلاف آن چه انگلس می گفت این پرولتاریا نبود که به «انجام وظایف تاریخی خود» ناآگاه بود، بلکه این رهبری اتحادیه کمونیست ها به ویژه مارکس و انگلس بودند که از پرولتاریا دور بودند. (١۸) استفان بورن به مارکس نوشت که خود را بر رأس «نوعی از مجلس کارگری» می بیند که «شامل نمایندگان چندین کارخانه و مشاغل» هستند، چیزی که شگف آورانه شبیه شورای کارگری ست. او سپس از بی سامانی اتحادیه کمونیست ها به مارکس گله می کند و می نویسد که ضعف اتحادیه کمونیست ها در حالی ست که به نظر نمی رسد فعالان پایه ای آن پراکنده باشند. مارکس این مسئله را با انحلال اتحادیه کمونیست ها حل کرد. به هر حال در آن زمان می شد با جنبش رشدیابنده ی پرولتاریا برای تحکیم مواضع آن و حتا «گرفتن قدرت» سود جست – هر چند این جنبش به آن نمی اندیشید – یا دست کم می شد با تکیه بر جنبش پرولتری یک تجربه ی تاریخی برای حرکت خودمختار انجام داد.
رؤسای اتحادیه کمونیست ها همچون ویلیش، مول و شاپر واقعاً بر این باور بودند که یک انقلاب پرولتری در دستور کار است، اما مارکس و انگلس بر خلاف آنان فکر می کردند. اگر تحلیل وضعیت آن زمان را بر این نظرات محدود کنیم، درمی یابیم که اولی ها نادرست و دومی ها درست گمان می کردند. مارکس بر این باور بود که انقلاب ١۸۴٨ آلمان نسخه ی انقلاب ١۷۸۹ فرانسه است و تحقق وحدت ملی آلمان برای آزادی از حکومت مطلقه در دستور کار است.
زمانی که در دسامبر ١٨۴٨ پارلمان های برلین و فرانکفورت فروپاشیدند و انقلاب وارد دوره ی رکود شد، نظر مارکس به وضعیت طبقه ی کارگر جلب شد و گفت که ریاست انجمن کارگری را«برای خدمت» می پذیرد. مارکس چند هفته پیش از فرار به فرانسه دوباره به اتحادیه کمونیست ها پیوست، تشکلی که او هر چه در توان داشت، کرد تا در طی انقلاب بی اثر بماند.
اخراج مارکس از نخستین حزب کمونیست تاریخ
کمونیست های آلمان از مارکس و انگلس خواستند که حساب پس دهند.
متنی شگفت آور با عنوان نامه ی کمیته مرکزی به اتحادیه ی کمونیست ها که در سال ١٨۵٠ منتشر شد حاوی درخواست فوق بود. روش استدلالی مارکس و بی صداقتی برخی از مفسران مارکسیست موجب شد که متن مذکور بد شرح داده شود.
زمانی که متن شتاب آلود خوانده می شود، گمان می رود که مارکس سیاست دمکرات های بورژوا را در انقلاب با دیدی تقریباً «چپ روانه» به شدت نقد می کند. او در این متن به «خرده بورژواهایی که انجمن های دمکراتیک را رهبری می کردند» و «سردبیران روزنامه های دمکراتیک» در طی انقلاب حمله می کند و زحمتکشان را فرامی خواند تا از تبدیل شدن به «مزدوران دمکرات بورژواها» اجتناب نمایند. وی سپس بر ضرورت «تشکل یابی مستقل حزب پرولتاریا» پای می فشارد.
اما مارکس در واقع بی آنکه اشتباهات فردی اش را بپذیرد، از خود و اقداماتش در طی انقلاب انتقاد می کند. او خود و انگلس را در این متن در پس ضمیر سوم شخص پنهان می کند. او نمی گوید «من» یا «ما» ولی «خرده بورژواها» و «دمکرات بورژواها» و غیره.
چه کسی بود که عضو «انجمن دمکراتیک» شد که تشکل بورژوا لیبرال ها بود؟ چه کسی روزنامه ی جدید راین را با جهت گیری لیبرال هدایت می کرد؟ چه کسی کارگران را دعوت کرد تا از بورژوازی لیبرال حمایت کنند؟ پاسخ این است: کارل مارکس.
تأثیر این متن نمی تواند درک شود اگر کلیدی در دست نباشد. چنان که بسیاری از فعالان کمونیست که آن را خواندند، نفهمیدند که موضوع واقعاً چیست.
در همان متن انتقادی نیز بر آنانی می شود که «گمان کردند زمان تشکلات مخفی به سر آمده است و فقط فعالیت علنی می تواند کافی باشد.» به عبارت دیگر در این بخش از متن به موضع مارکس انتقاد می شود که از انحلال اتحادیه کمونیست ها دفاع کرده بود.
بر همین اساس است که وقتی متن از بازسازی «استقلال کارگران» دفاع می کند، موضع پیشین انگلس مضحک جلوه داده می شود، زمانی که او خواهان عدم انتشار برنامه ی اتحادیه کمونیست ها، یعنی مانیفست شده بود، چرا که آن را بسیار رادیکال می دانست که به درد شرایط نمی خورد.
این چنین است که انتقاد از خود در متن مذکور با توجه به روشی که برای نوشتار استفاده شده است در ابهام قرار می گیرد. این روش عمیقاً نادرست است چرا که به خواننده ی کم تر آگاه القاء می کند که مارکس یک انقلابی بی نظیر بوده است که امتیازات داده شده به بورژواها را نقد می کند بی آن که از نقش خود در آن سخنی بگوید.
این بخش از زندگی مارکس برای بررسی ایدئولوژیک آن از سوی کمونیست های جزم گرا در آینده بسیار جالب است. چرا که نمی توان پذیرفت که مارکس در بحبوحه ی انقلاب نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل می کند… به هر حال مسائل هرگز چنین مبتذل گونه مطرح نشدند. تاریخ نویسان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ادعا کردند که مارکس فقط کمیته ی مرکزی و نه اتحادیه کمونیست ها را منحل کرد. کاندل یکی از این تاریخ نویسان است که حقه بازانه می نویسد:«اتحادیه کمونیست ها با شکل انجمن های کارگری علنی به کار خود ادامه داد. این اتحادیه با گرایشی ایدئولوژیک – سیاسی به حیات خود تداوم بخشید.» (١۹) بالیبار فریب کاری را بیش تر می کند و می نویسد که مارکس پدر انجمن کارگری کلن بود!
زمانی که انقلاب شکست خورد، سرکوب در آلمان آغاز گردید. اتحادیه کمونیست ها در لندن با همت کسانی همچون مارکس و انگلس بازسازی گردید، اما اختلافات درون آن موجب تشتت در صفوفش شد. گرایشی به سردمداری مارکس با تحلیل از شرایط اقتصادی بر این باور بود که یک انقلاب دیگر فوراً در چشم انداز نیست. گرایش مخالف این تحلیل را قبول نداشت و آن را نفی انقلاب می دانست. تاریخ نویسان رسمی مارکسیسم این نکته را نمی گویند که اعضای هسته ی لندن، مارکس و انگلس را که خود عضو آن بودند از اتحادیه کمونیست ها بیرون کردند.
زمانی که مارکسیست ها می پذیرند که از اخراج مارکس و انگلس از اتحادیه کمونیست ها سخن بگویند، آن را تصمیم یک گرایش «چپ روانه» می نامند که تصور می کرد می تواند در هر لحظه ای انقلاب راه بیاندازد. هر چند این تحلیل نادرست نیست، اما عواقب اخراج مارکس و انگلس فراتر از این ها بودند که بسیار جالب هستند. دلایلی که برای اخراج مارکس و انگلس مطرح شدند مستقیماً به مواضع آنان در طی انقلاب مربوط می شود:
یک – «اتحادیه باید یک تشکل قوی باشد که خود را به مخالفت در چارچوب نشریات» قانع ننماید. در این جا به فعالیت مارکس و انگلس در روزنامه ی جدید راین لیبرال اشاره می شود.
دو – «مارکس و انگلس گروهی از نیمه ادیبان را انتخاب کرده اند که تبدیل به هواداران آنان شده تا هوس هایشان را برای قدرت سیاسی آینده اشان به تحریر بکشند.»
سه – «این شازدگان ادیب نمی توانند برای اتحادیه مناسب باشند و تشکل یابی آن را ناممکن می کنند»، مارکس و انگلس از اتحادیه کمونیست ها برای اهداف فردی خود استفاده می نمایند و زمانی که لازم باشد آن را فراموش می کنند. در این جا به تصمیم خودسرانه ی مارکس و انگلس اشاره می شود که با استفاده از اختیاراتشان در کمیته ی مرکزی، اتحادیه را منحل کردند تا جایگاه عضویتشان را با شرکت در تحریریه روزنامه ی جدید راین تاخت بزنند. (۲٠)
کشمکش های اتحادیه کمونیست ها دوباره بیست سال دیرتر در انجمن بین المللی زحمتکشان (که مارکسیست ها انترناسیونال اول می نامند – توضیح مترجم) تکرار شدند. اما در انجمن بین المللی زحمتکشان این مارکس نبود که اخراج شد، خود او بود که تقریباً تمام جنبش کارگری جهانی را از آن بیرون کرد…
مارکس اعلام نمود که پرولتاریا نمی توانست در انقلاب آلمان قدرت را به دست بگیرد و اگر چنین می کرد، وادار می شد برنامه ای را اجراء کند که برنامه ی او نبود. بلشویک ها می بایستی به این گفته ی مارکس توجه می کردند که چنین نشد… نظر مارکس کاملاً درست بود و به نظر قطعی می رسد که طبقه ی کارگر در وضعیتی نبود که قدرت را در سال ١۸۴۸ بگیرد. اما پرسش اصلی این نیست. پرسش در این است که چرا جنبش کارگری آلمان که به قول انگلس «توده وار» حرکت کرد و «ائتلاف هایی ایجاد نمود» نتوانست دست به تجربه ی اقدامات خودمختار بزند تا بتواند مطالبات مشخص خود را مطرح کند و ساختارهای تشکیلاتی را که داشت تحکیم بخشد؟ روزا لوکزامبورگ دیرتر خواهد گفت که بهتر است طبقه ی کارگر خودش از اشتباهاتش درس بگیرد.
چاره ای نیست تا پذیرفت که انحلال یک تشکل انقلابی توسط رهبران آن در اوایل انقلاب ضربه ای به جنبش مستقل و خودگردان کارگری زد…

نوشته ی بالا بخشی از یک کتاب به نام «باکونین سیاسی: انقلاب و ضد انقلاب در اروپای مرکزی» ست که رنه برتیه* – René Berthier در سال ١٩٩١ منتشر نموده است.

برگردان از : ن. تیف – ١ دی ١٣٩٢

مراجع:
(١) – مکاتبات، جلد یک، صفحه ی ۵۴۳
(۲) – مکاتبات، جلد یک، صفحه ی ۵۴٠ و ۵۴۳
(۳) – Deutsche – Brüsseler – Zeitung ۲۸ و ۳١ اکتبر، ١١، ١۸ و ۲۵ نوامبر ١۸۴٧
(۴) – بر خلاف میخائیل باکونین که به روشنی به «ماتریالیسم علمی» رجوع می دهد.
(۵) – تاریخ نویسان این دوره از جمله Guizot، Augustin Thierry، Mignet و غیره هستند.
(۶) – به نوشته ی رنه برتیه «١۸۴۸ یا انقلاب ١٧۸۹ شکست خورده ی بورژوازی آلمانی» مراجعه کنید که در آنارشیست ها و انقلاب فرانسه – انتشارات لوموند لیبرتر – در سال ١٩٩٠ منتشر شده است.
(٧) – همان.
(۸) – مارکس، انگلس و انقلاب ١۸۴۸ – نوشته ی فرناندو کلودن – انتشارات ماسپرو – صفحه ی ١۳۳.
(۹) – همان.
(١٠) – همان.
(١١) – باکونین – دولت و آنارشی – جلد چهارم – صفحه ی ٣٢٢
(١٢) – انگلس – چند کلمه در باره ی تاریخچه ی اتحادیه کمونیست ها – ١۸۸۵- مجموعه آثار- جلد سه – صفحات ١٩١ و ١٩٢.
(١٣) – انگلس – مارکس و روزنامه ی جدید راین (Neue Rheinische Zeitung) – مجموعه آثار – جلد سه – صفحات ١٧١ و ١٧٢
(١۴) – انگلس – مقدمه برای چاپ ایتالیایی مانیفست – منتشر شده در کارل مارکس – آثار – انتشارات Pléiade – جلد اول – صفحه ی ١۴٩١.
(١۵) – دولت گرایی و آنارشی – جلد چهارم – صفحه ی ٣٢٠
(١۶) – با انجمن دمکراتیک که مارکس به آن پیوست، اشتباه نشود.
(١٧) – به اثر پیش گفته ی کلودن صفحه ی ١٣٢ مراجعه شود.
(١۸) – تروتسکی تقریباً همین را در باره ی رهبران کمونیست در طی انقلاب روسیه گفت.
(١۹) – رجوع کنید به اثر کلودن
(۲٠) – رجوع کنید به اثر کلودن – صفحه ی ٣١٣
Rene-Berthier
* رنه برتیه – René Berthier – یک پژوهشگر آزادی گرا، فعال آنارشیست و آنارکوسندیکالیست فرانسوی است. او در سال ١٩۴۶ متولد شد.
برتیه در سال ١٩۶۷ – ١٩۶۶، زمانی که در دانشگاه کان دانشجو بود با جنبش آنارشیستی آشنا شد. او سپس برای ادامه ی تحصیل به سوربون آمد، اما با توجه به قطع شدن بورسش از آن بازماند. برتیه یک شغل پاره وقت پیدا کرد و به عضویت اتحادیه ی کارگران پاره وقت پاریس در CFDT درآمد. وی در سال های ١۹۷١ – ١۹٧٠ نایب دبیر این سندیکا شد.
برتیه بین سال های ١۹۶٩ تا ١۹۷٢ به عضویت مرکز جامعه شناسی آزادی گرا درآمد که مسئولیتش بر عهده ی گاستون لووال (Gaston Leval) بود. او در این دوره پایه های شناخت نظری خود را تحکیم کرد.
برتیه در سال های دهه ی ٧٠ میلادی به پی ریزی اتحاد سندیکالیستی انقلابی و آنارکوسندیکالیستی (ASRAS) یاری رساند. این تشکل در سال ١۹۸١ خود را منحل کرد.
برتیه در سال ١۹٧٢ به عضویت اتحادیه کتاب ث. ژ. ت. (CGT) درآمد. او پس از پایان خدمت سربازی درسال ١۹۷٣ کارگر چاپخانه ای به نام ژورژ لانگ شد که در آن ١۸٠٠ نفر کار می کردند. برتیه موفق شد همزمان با کار در چاپخانه، تحصیلاتش را در دانشگاه سوربون پاریس به پایان برساند.
برتیه در طی پانزده سال نمایندگی های مختلف کارگران چاپخانه را برعهده داشت. او بین سال های ١۹۹٧ تا ۲٠٠٣ نایب دبیر اتحادیه مصححان ث.ژ.ت.، عضو دفتر کمیته ی بین اتحادیه ای چاپ و کتاب پاریس و دو سال عضو دفتر فدرال فدراسیون کتاب اتحادیه ث.ژ.ت. بوده است.
رنه برتیه در سال ١۹٨۴ به گروهی از فدراسیون آنارشیست پیوست و تا امروز نیز در این تشکل آنارشیستی فرانسوی فعالیت می کند. برتیه در سال های ١۹۸۵ – ١۹۸۴ جزو کمیته ی بنیان گذاران پشتیبانی از معدنچیان اعتصابی انگلستان بود. او مدتی از مجریان برنامه های رادیو لیبرتر (آزادی گرا)، رادیوی فدراسیون آنارشیست بود که همچنان روی موج اف. ام. در پاریس و از طریق اینترنت برای جهان پخش می شود. برتیه همچنین یکی از بنیان گذاران کمیته ی هماهنگی علیه محاصره ی اقتصادی مردم عراق بود و در سال ١۹۹٣ به دبیراولی آن رسید. برتیه هم اکنون عضو انجمن عدالت و صلح برای فلسطین است.
رنه برتیه که اکنون یک کارگر بازنشسته است، بیش تر وقت خود را صرف نوشتن متون نظری و تاریخی می کند که از فعالیت عملی او برآمده است. او بر این باور است که جنبش آنارشیستی باید با مفاهیم کهنه قطع رابطه نماید و راهبردهای جدیدی را اتخاذ نماید تا بتواند به شکلی وسیع تأثیرگذار باشد.

آثار رنه برتیه:
باکونین سیاسی: انقلاب و ضدانقلاب در اروپای مرکزی – سال ١۹۹١
غرب و جنگ علیه اعراب: بررسی جنگ خلیج و نظم نوین جهانی – سال ١۹۹۴
یوگسلاوی سابق، نظم جهانی و فاشیسم محلی – سال ١۹۹۶
اکتبر ١۹١٧، ترمیدور انقلاب روسیه – سال ١۹۹٧
اسرائیل – فلسطین: جهانی سازی و خرده ملی گرایی ها – سال ١۹۹٨
فلسطین، پای دیوار – سال ۲٠٠٨
بحث هایی درباره ی انقلاب آلمان ١۹۲۳ – ١۹١٨ – سال ۲٠٠۹
چادری روی مبارزات زنان – سال ۲٠٠۹
تجربه ی «اتحاد سندیکایی» و نقد منشور آمی أن – سال ۲٠٠۹
مطالعات پرودونی، جلد اول، اقتصاد سیاسی – سال ۲٠٠۹
آنارکو سندیکالیسم و سازماندهی طبقه ی کارگر – سال ۲٠١٠
مطالعات پرودونی، جلد دوم، مالکیت – سال ۲٠١۳

انتخابات شهرداری ها و سرکوب کارگران در ونزوئلا

پس از مرگ هوگو چاوز، نیکولاس مادورو که خود را «پسر چاوز» می نامد، جایگزین او شد. روز ۸ دسامبر ۲٠١۳ انتخابات شهرداری ها برای برگزیدن ۳۳٧ شهردار و ۲۴۵۵ نماینده ی شوراهای شهر با حضور صد و بیست هزار نظامی بدون درگیری در سراسر ونزوئلا برگزار شد. نوزده میلیون نفر در ونزوئلا دارای حق رأی هستند و ١۶۸٠٠ نفر نامزد این انتخابات بودند. بر اساس گزارش روزنامه ی بلژیک آزاد که بامداد امروز منتشر شد، شورای ملی انتخابات اعلام کرده است که حزب سوسیالیست متحد حاکم توانست ١۹۶ شهرداری را از آن خود کند. اپوزیسیون دست راستی «میز وحدت دمکراتیک» نیز توانست ۵۳ شهرداری و از جمله دو شهر نخست بزرگ، کاراکاس پایتخت و ماراکایبو را به دست بگیرد. هشت شهر به دست گروه های سیاسی دیگر، به جز حزب حاکم و گروه اصلی اپوزیسیون راست، افتاده است. هر چند نتیجه ی انتخابات برای هشتاد شهر هنوز روشن نیست، امّا این موضوع تغییر محسوسی در آرای شمارش شده در سطح ملّی به وجود نمی آورد، چرا که شورای انتخابات اعلام کرد که حزب سوسیالیست متحد (PSUV) ٢ / ۴٩ % برابر با ١ / ۵ میلیون رأی و میز وحدت (MUD) ۷ / ۴٢ % برابر با ۴ / ۴ میلیون رأی را به خود اختصاص دادند.
چند روز پیش از برگزاری انتخابات شهرداری ها، پارلمان ونزوئلا قانونی را به نام «قانون شایستگی» تصویب نمود. این قانون که در کشوری مانند ایران نام آن را «حکم حکومتی» گذاشته اند به رئیس قوه ی مجریه اجازه می دهد تا شخصاً تصمیماتی اتخاذ کند. قانون شایستگی یا حکم حکومتی در ونزوئلا تازگی ندارد. چاوز و رؤسای جمهور سابق این کشور همواره از این «حق» برخوردار بوده اند. چنین روش های حکم رانی فقط می تواند نشانگر بحران سیاسی در یک کشور باشد. تجربه نشان داده است که بحران سیاسی با برگزاری انتخابات از میان نمی رود و گاهی حتا آن را تعمیق می کند. بحران سیاسی ونزوئلا خلق الساعه نیست و با وضعیت اجتماعی و اقتصادی در پیوند است.
رافائل اوزکاتگی که عضو تحریریه نشریه ی آنارشیستی El Libertario در ونزوئلاست در گفت و گویی با یک روزنامه نگار فرانسوی شرکت کرد. این مصاحبه روز ۲ نوامبر گذشته در این نشریه منتشر شد. رافائل بر این باور است که مادورو نمی تواند مدّت درازی همچون چاوز حکومت کند که جنبش بولیواری را بر اساس «کیش شخصیت» استوار نمود. نتایج آرای ریاست جمهوری و ریزش آرای مادورو در مقایسه با چاوز نخستین بازتاب این واقعیت بود. چاوز که خود را پیامبر «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» می دانست، موفق شده بود تا با بخش خصوصی اقتصادی سازش هایی بکند، اکنون مادورو آشکارا دست به دامن بخش غیردولتی شده است تا بلکه بتوان دست کم تولید مواد غذایی را افزایش داد. رافائل می افزاید که هر چند چاوز خود یک نظامی بود، ولی توانسته بود دخالت نظامیان را در امور اقتصادی مهار نماید، امّا مادورو اکنون دارای چنین توانایی نیست و دست آنان را عملاً بازگذاشته است که نه فقط در امور اقتصادی بلکه در امور سیاسی نیز دخالت کنند. رافائل می افزاید که «قانون شایستگی» راهی ست که مادورو برگزیده است تا بتواند ضعف سیاسی اش را با اقدامات خودکامانه بپوشاند. رافائل همچنین به این نکته اشاره می کند که پس از مرگ چاوز، تشتت در صفوف حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا گسترش یافته است و برخی از اعضای آن به ویژه علیه فساد مسئولان دولتی به تحرّک افتاده اند. رافائل در مقاله ای می نویسد که فقط جنبش های اجتماعی مستقل می توانند واقعیات موجود را تغییر دهند و بر سلطه گری بولیواریسم بر خود پایان دهند. رافائل می افزاید که جنبش های اجتماعی توانایی آن را دارند که از قطب بندی «چاوزیسم و ضدچاوزیسم» فراتر بروند و خود را برای اثرگذاری، از استیلای ایدئولوژی سازی های قلابی رها کنند. رافائل ادامه می دهد که بحران اقتصادی می تواند توفان هایی در کشور ایجاد کند، امّا تغییرات اجتماعی در گرو اقدامات افرادی ست که خارج از قطب بندی چاوزیست – ضدچاوزیست هستند که اتفاقاً این جنبش ها را در حال حاضر فلج کرده اند. رافائل اوزکاتگی بر این باور است که از هم اکنون می توان برای پیدایش توفان دست به ایجاد موج هایی زد.
ونزوئلا پس از سال ها ادعای نمایشی و بی پایه برای ساختمان «سوسیالیسم قرن بیست و یکمی» از سوی چاوز و اکنون «پسرش»، در وضعیت اجتماعی و اقتصادی بیش از پیش بحرانی به سر می برد. قحطی مواد غذایی و خدماتی، بازار سیاه پول، تورّم افسار گسیخته و فساد دولتی به چنان درجه ای رسیده است که حتا برخی از فعالان «جنبش بولیواری» را به تدریج از «دولت انقلابی بولیواری» دور می کند. اعتصاباتی همچون اعتصاب کارگران صنایع غذایی Aceites Diana، Lácteos Los Andes، Grupo Souto یا Monaca، اعتصابات کارمندان دانشگاه ها و اعتصاب مهم کارگران ذوب آهن نمونه هایی از اعتراضاتی هستند که اخیراً شکل گرفته اند.
Sidor_a_mano_alzada_0-49f50
کارگران ذوب آهن Sidor در سال جاری میلادی مجموعاً پنج هفته در اعتصاب بودند. آنان روز ۷ دسامبر وارد ششمین هفته ی اعتصاب خود شدند. این کارخانه در سال ٢٠٠٧ بار دیگر دولتی شد. سیزده هزار و سی و صد بیست کارگر این کارخانه که ۳ / ۴ میلیون فولاد مایع خام تولید می کردند با توجه با بی کفایتی مدیران دولتی متعدد پس از ملّی شدن دوباره در سال جاری از ۵ / ١ میلیون فراتر نرفتند. آنان دست به اعتصاب می زنند و خواستار پرداخت دستمزدهای معوقه و سهم خود از سودی هستند که در قرارداد دسته جمعی منظور شده است. فِرِدی کوردوبا که یک کارگر اعتصابی ست می گوید:«من همواره به چاوز رأی دادم و از انقلاب پشتیبانی می کنم.» او می افزاید:«من نمی فهمم چرا مادورو که خود یک سندیکالیست بوده از زمانی که رئیس جمهور شده، ما را فراموش کرده است.» کوردوبا می افزاید که اگر به سایت اینترنتی کارخانه بروید، می بینید که در آن جا سخن از «کنترل کارگری» پس از ملّی شدن دوباره در سال ٢٠٠٧ و شرکت کارگران در تصمیم گیری و برنامه ریزی تولید می رود، امّا «ما هرگز شاهد چنین چیزی نبوده ایم.» شش مدیر آمده و رفته اند بی آن که کوچک ترین شناختی از فولاد داشته باشند. مدیر کنونی که یک ژنرال ارتش است و خاویر سارمینتو نام دارد دست کمی از بقیه ندارد و مانند بقیه نظامیان، حاضر به گوش فرا دادن به مطالبات کارگران نیست. دولت انقلابی بولیواری که هرگز نتوانست کنترل اتحادیه کارگری اصلی کارخانه ی سیدور را که Sutiss نام دارد به دست بگیرد، تصمیم گرفت یک اتحادیه نزدیک به خود در آن ایجاد کند و کارگران را به جان یک دیگر بیاندازد. این ترفند کهنه، کارساز نیافتاد و مادورو شخصاً روز ۵ اکتبر کارگران اعتصابی را به باد انتقاد گرفت و در یک سخنرانی آنان را «ولگرد» و « آنارکوسندیکالیست پوپولیست» نامید. فیلم کوتاهی از این سخنرانی در این نشانی در دسترس همگان است: http://www.youtube.com/watch?v=R4D2qbIxLUw
بحران سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نشان می دهد که سوسیالیسم از بالا در ونزوئلا خواب و خیالی بیش نبود. حزب کمونیست ونزوئلا مانند دیگر احزاب کمونیست سابقاً اردوگاهی همچنان از دولت به اصلاح انقلابی بولیواری حمایت می کند. حزب کمونیست فرانسه روز ۸ دسامبر از فعالان خود خواست که به فراخوان سفیر ونزوئلا در پاریس برای برپایی یک «جنبش جهانی همبستگی با انقلاب بولیواری» پاسخ مثبت دهند و در مراسمی به همین منظور شرکت نمایند. این در حالی ست که در ونزوئلا رئیس جمهور اعتصابات کارگری را با روش های مختلف منکوب می کند و می خواهد در برابر موج های پیش از توفان مقاومت نماید.
ن. تیف
١۸ آذر ١۳٩۲ – ۹ دسامبر ۲٠١۳

منابع:
١) http://www.lalibre.be
۲) http://www.lemonde.fr
۳) http://periodicoellibertario.blogspot.fr
۴) http://rafaeluzcategui.wordpress.com
۵) http://www.humanite.fr