نشانی های نادرست محسن حکیمی پیرامون: آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات

متنی از محسن حکیمی روز ۲۸ ژانویه (۸ بهمن ١٣۹٢) در وبلاگ درابا منتشر شده که عنوان «درباره ی مبارزه فرقه ای اپوزیسیون های کارگری در حزب بلشویک» را دارد. این وبلاگ عمدتاً ناشر نظرات و دیدگاه های محسن حکیمی، نویسنده و فعال کارگری است. او در دفاع از کارگران، رنج و آزار فراوانی دیده است.
محسن حکیمی در ابتداء توضیحی نگاشته مبنی بر این که چندی پیش «یکی از فعالان کارگری پرسیده بود که چرا وبلاگ «درابا» آثار کارگران روس مخالف لنین (از جمله گروه کارگری میاسنیکوف و کارگران شورشی کرونشتات) را منتشر نمی کند.» سپس می نویسد:«پاسخ من به او این بود که مبارزه ی این کارگران با لنینیسم و بلشویسم از موضع فرقه ای صورت می گرفت و به همین دلیل، انتشار غیرانتقادی آن ها در رسانه ای که از جنبش شورایی و ضدسرمایه داری طبقه ی کارگر دفاع می کند، ممکن است گمراه کننده باشد.» آن گاه ادامه می دهد:«از آن جا که پرسش فوق ممکن است برای فعالان کارگری دیگر نیز مطرح باشد، انتشار عمومی این پاسخ (که برخی نکات تکمیلی به آن اضافه شده است) بی فایده نیست.»
طرح چنین پرسش هایی به تنهایی جای بسی شادمانی دارد، چرا که نشان می دهد درون جنبش کارگری ایران فعالانی هستند که به فجایع پیش آمده در شوروی سابق و کشورهای اقمارش، تحت حاکمیت احزاب بلشویک و کمونیست آگاه هستند و نمی خواهند آن ها تکرار گردند. طبقه ی کارگر همچنان از حاکمیت خودکامه احزاب کمونیست در کشورهایی مانند چین، کوبا، کره شمالی و ویتنام رنج می برد.
امید که همان فعال کارگری خود را فقط به پاسخ حکیمی قانع نکند، چرا که حاوی نشانی های نادرستی درباره ی آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات است. شوربختانه با این فعال کارگری و محسن حکیمی تماس مستقیم ندارم و این نوشته را در نقد پاسخش به او در فضای مجازی همچون بطری در اقیانوس رها می کنم، بلکه به دستشان برسد.
محسن حکیمی در دو جا از واژه ی «آنارشی» استفاده می کند و در جایی دیگر از «آغشتگی» قیام کنندگان کرونشتات به «ایدئولوژی آنارشیسم». اما نشانی های نادرست در باره ی هر سه یعنی آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات می دهد. هدف من، نقد اجمالی این نشانی ها و تلاش کوچکی برای زدودن نادرستی هاست.
محسن حکیمی از جمله فعالان کارگری است که به نقش ویرانگر حزب بلشویک به رهبری لنین در انقلاب ١۹١۷ روسیه آگاه است. می نویسد:«واقعیت این است که حزب بلشویک به رهبری لنین نه نماینده ی طبقه ی کارگر روسیه، بلکه نماینده ی سرمایه داری دولتی – حزبی در این کشور بود.» اما همین حکیمی چند جمله پایین تر در همین نوشته توافق ضمنی خود را با لنین اعلام می کند. ابتداء می نویسد:«لنین به عنوان رهبر بلامنازع این حزب، سرمایه را نه به عنوان رابطه ی اجتماعی خرید و فروش نیروی کار و استثمار کارمزدی بلکه همچون یک نظام اقتصادی مبتنی بر رقابت و آنارشی تولید مورد نقد قرار می داد.» و سپس فوراً ادامه می دهد:«بدیل او [لنین] در مقابل سرمایه داری، اقتصاد متمرکز دولتی برای ایجاد یک نظام برنامه ریزی شده با هدف غلبه بر رقابت و آنارشی تولید بود…» خواننده پس از این جملات می تواند نتیجه بگیرد که بالاخره لنین هدفی به جز «غلبه بر رقابت و آنارشی تولید» نداشته است. این جاست که به گمانم حکیمی توافق ضمنی خود را با لنین به رشته ی تحریر درآورده است. از سوی دیگر این جمله ی حکیمی می تواند این نکته را به ذهن متبادر نماید که نوعی از سرمایه داری وجود دارد که توانایی «غلبه بر رقابت و آنارشی تولید» را، آن هم با برنامه ریزی، دارد.
محسن حکیمی در پایان پاسخش به فعال کارگری نوشته است که شعار قیام کنندگان کرونشتات علیه حزب بلشویک این بود:«همه ی قدرت به شوراها، نه به حزب». سپس ادامه می دهد:«بدون شک، این درست ترین موضع در برابر حزب بلشویک بوده است. اما، همین کارگران طرفدار انتقال همه ی قدرت به شوراها، پس از استعفای از حزب بلشویک خودشان «دفتر موقت» همان حزب را در کرونشتات تشکیل می دهند.» (تأکیدها از حکیمی) و از این نتیجه می گیرد:«بی تردید، آغشتگی این کارگران انقلابی به ایدئولوژی آنارشیسم بر فرقه گرایی رفرمیستی آن ها تأثیر داشته است.» به این موضوع در پایان نوشته ام برمی گردم.
فعالان سیاسی و کارگری فارسی زبان با یک معضل بس عظیم روبه رو هستند و آن هم این که در کشورهای فارسی زبان و به ویژه ایران، ما در رابطه با آنارشی و آنارشیسم با فقر مطلق متون مواجه هستیم. کاپیتال مارکس ترجمه های گوناگون فارسی دارد. فقر فلسفه ی او را بیش تر مارکسیست ها به فارسی خوانده اند، اما همین مارکسیست ها حتا اگر زبان های خارجی را بدانند کم تر زحمت خواندن فلسفه ی فقر پرودون را به خود داده اند که مارکس ناکامانه تلاش کرد با نوشتن فقر فلسفه پاسخی به آن بدهد.
فقر مطلق در منابع و متون انبوه آنارشیستی به فارسی می تواند ما فارسی زبانان را به سوی لغت نامه ها هدایت کند تا دست کم معنای لغوی آنارشی و آنارشیسم را دریابیم. اما در آن ها نیز تعاریفی که از آنارشی و آنارشیسم داده می شود نه تعریفی ابژکتیو که سوبژکتیو است. مثلاً لغت نامه ی آنلاین دهخدا آنارشی را چنین تعریف می کند:«هرج و مرج، بی نظمی، وضع کشوری که حکومت و قانون در آن حکفرما نباشد.» همین لغت نامه که برای تعاریف آنارشی و آنارشیسم به لغت نامه ی معین ارجاع می دهد، آنارشیسم را این چنین تعریف می کند:«طرفداری از هرج و مرج، جانبداری از اغتشاش، در اصطلاح سیاسی، مسلکی که سعادت بشر را در نابودی حکومت ها و قوانین آن ها و هرج و مرج و اغتشاش را وسیله ی پیشرفت به سوی مقصود می داند.» در برابر این تعاریف برای فارسی زبانان، ایشان را مثلاً با فرانسوی زبانان مقایسه کنیم. واژه ی آنارشی برای نخستین بار دقیقاً سی صد و بیست سال پیش (سال ١۶٩۴) وارد لغت نامه ی فرهنگستان فرانسه شد. برگردان آن چه بیش از سه سده ی پیش برای تعریف آنارشی در این لغت نامه آمده است چنین است:«سرکشی، بدون رهبر و بدون هیچ حکومتی.» برای تعریفی ابژکتیو از آنارشیسم، اجازه بدهید به فرهنگ علوم سیاسی که علی آقابخشی نوشته است مراجعه کنیم و علیرغم ضعفش، خود را عجالتاً به آن قانع نماییم:«آنارشیسم از واژه ی یونانی آنارشیا گرفته شده و به معنی فقدان رهبری و حکومت است. به موجب این نظریه، انسان ذاتاً دارای غریزه ی اجتماعی است و اگر به حال خود گذاشته شود، راه زندگی جمعی را در پیش می گیرد. آنارشیسم به اصالت فرد و حفظ آزادی های فردی اهمیت می دهد و هر نوع حکومت و قدرت سازمان یافته را به عنوان این که وسیله ی استثمار و خفقان مردم است رد می کند و با مالکیت خصوصی نیز مخالف است. به نظر آنارشیست ها جامعه (به جای هر نوع حکومت و سلطه) باید بر اساس یک سلسله پیمان ها و قراردادهای اجتماعی منعقده بین افراد، اداره شود و امور مربوط به تولید و توزیع نیز در دست خود تولیدکنندگان و مصرف کنندگان قرار داشته باشد. آنارشیسم خواستار یک مبارزه اجتماعی بی واسطه و اعتصاب عمومی در مقیاس جهانی است تا با یک اقدام قهرآمیز نظام سرمایه داری برچیده شود و به جای آن سوسیالیسم بدون سازمان و قوه ی قهریه مستقر گردد. ویلیام گودوین، پی – یر ژوزف پرودون، ماکس اشتیرنر، باکونین، کروپوتکین و لئون تولستوی از بنیان گزاران و آنارشیست های معروفند.»
آه ! پس از خواندن یک تعریف حتا لغت نامه ای اما ابژکتیو، تمام دروغ هایی که کاپیتالیست ها و دیگران علیه آنارشیست ها می گویند یکجا همچو برف در آفتاب بهاری ذوب می شود و به زیر زمین می رود. اگر آنارشیست ها به «یک سلسله پیمان ها و قراردادهای اجتماعی» پایبند هستند، آیا به این معنا نیست که آنارشی به هیچ عنوان معنای هرج و مرج و بی قانونی نمی دهد؟ آیا در ریشه شناسی یا اتیمولوژی واژه ی آنارشیا، سخنی از هرج و مرج و آشوب دائمی هست؟ پس اگر آنارشیست ها خواهان این پیمان ها و قراردادهای اجتماعی هستند، چگونه باید آن ها را ایجاد کرد؟ آنارشیست ها همان گونه که خواهان آزادی های بی قید و شرط و بی حد و حصر در زمینه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هستند بر این باورند که سوسیالیسم را نمی توان با زور و فشار و ضربتی مانند اعمال «دیکتاتوری پرولتاریا» که مارکس و انگلس تلاش نمودند آن را تئوریزه کنند و لنین و استالین آن را در روسیه عملی کردند، متحقق نمود. آنارشیست ها خواهان ایجاد فدراسیون های منطقه ای (شهری، روستایی، ایالتی…) و جهانی برای تصمیم گیری در زمینه ی تولید و توزیع هستند. این فدراسیون ها مجموعه ای پرشمار از تشکلات مختلف و از جمله شوراها و کمیته های کارخانه و غیره را دربرمی گیرند که افراد – بله افراد و نه احزاب – آزادانه در آن ها شرکت می کنند و در مورد تمام امور مربوط به خود تصمیم گیری می کنند و سپس آن ها را اجراء می نمایند. ما در انقلاب اسپانیا بین سال های ١٩٣۶ تا ١٩٣۹ نمونه ی تحقق چنین فدراسیون هایی را در مقیاس اندک شاهد بودیم، پیش از آن که مرتجعان داخلی فرانکیست و دخالت های خونبار عمال استالین نابودشان کنند.
حال برگردیم به موضوعی که محسن حکیمی و هم نظرانش بسیار به آن علاقه مند هستند. در یک جامعه ی آنارشیک تکلیف کار و کار مزدی چه می شود؟
مارکس کار مزدی را فروش یا کرایه نیروی کار از سوی کارگر به سرمایه دار می دانست و آن را از مختصات شیوه ی تولید سرمایه داری ارزیابی می کرد. می گفت که کار در جامعه ی سرمایه داری به کالا تبدیل شده است. مارکس به مقوله ی کارمزدی به این جهت توجه کرد که متوجه شد مبارزه برای افزایش دستمزد مبارزه ای است که می تواند همواره ادامه داشته باشد و بر هزینه های تولید تأثیر بگذارد و مدام قیمت ها را افزایش دهد. لذا مارکس خواستار لغو کار مزدی شد. اما مشکل با مارکس اینجاست که او راهی برای لغو کارمزدی ارائه نداد. این گونه نیست که در جایی عده ای نخبه و پیشرو با کودتا یا انقلاب و حزب طبقه ی کارگر قدرت سیاسی را به دست بگیرند و دو فردای دیگرش اعلام نمایند که کارمزدی الغاء شده است. تمام جوامع نیازمند سازماندهی تولید و توزیع و رفع نیازهای افرادی هستند که در آن ها زندگی می کنند.
خلائی که در آثار مارکس در رابطه با لغو کارمزدی وجود داشت خوشبختانه با نوشته ای از پیوتر کروپوتکین فقط شش سال پس از مرگ مارکس پر شد. کروپوتکین از جمله جزوه ای به نام «مزدبگیران» منتشر نمود که سپس به بخشی از کتاب مفصلش به نام «فتح نان» که در سال ١۸۹۵ منتشر شد، تبدیل گردید. کروپوتکین در ابتدای این جزوه و این فصل از فتح نان نوشت:«کلکتویست ها در برنامه هایشان برای بازسازی جامعه در عین حالی که از نابودی رژیم سرمایه داری صحبت می کنند در همان حال اشتباهی دوگانه هم می کنند. ایشان می خواهند دو نهادی را که این رژیم را تشکیل می دهد حفظ کنند که دولت نمایندگی و کارمزدی است.» سپس به تفصیل با طرح «همیاری» نشان می دهد که چگونه می توان کارمزدی را لغو کرد. از آن جایی که همیاری و راهکار لغو کارمزدی به جدل ما با محسن حکیمی ربط ندارد، آن را کنار می گذاریم. اما با استفاده از همین نقل قول آغازگر نوشته ی کروپوتکین می توانیم نتیجه ای از بحث با حکیمی بگیریم. به نظر می رسد کلکتویست هایی که کروپوتکین از ایشان نوشت تا حدودی به پیشرفت هایی نائل شده اند. نمونه اش محسن حکیمی است. مخالف کارمزدی است و برای لغو آن مبارزه می کند. اما از آن جایی که خودش را به نظرات یک نفر که مارکس است محدود و مقید می کند نمی داند چگونه باید آن را لغو کرد و به همین جهت است که با دفاع از شوراها، ناگهان سخن از دولت شورایی می گوید و معتقد است که شوراها باید دولت تشکیل بدهند. حکیمی مانند مارکس در رابطه با مقوله ی دولت گیج و سردرگم است و هنوز نفهمیده است که لغو کارمزدی و دولت نمی توانند جداگانه صورت بگیرند. بی جهت نیست که کروپوتکین از اشتباهی دوگانه و نه دو اشتباه نوشت. کسی که می خواهد کارمزدی را لغو کند چاره ای ندارد تا برای لغو دولت نیز تلاش کند چرا که یکی دیگری را ایجاد و تقویت می کند. محسن حکیمی توضیح نمی دهد که آیا این دولت شورایی کذایی که قرار است تشکیل شود دارای نهادهای مشخص دولتی یعنی رهبری (رئیس جمهور، شاه، ولی فقیه، صدراعظم)، پلیس، زندان، ارتش، بوروکراسی، پارلمان (به هر اسمی – مجلس خلق، کنگره ی شوراها، مجلس شورای ملی)، قاضی، جلاد، مذهب، مرز و غیره خواهد بود یا نه؟ اگر این دولت همه ی این ها را دارد، همانطور که ما در کشورهای بلوک شرق شاهدش بودیم، چه سرانجامی به جز پایان این دولت ها در «اردوگاه سوسیالیسم واقعاً موجود» می توان برای «دولت شورایی» حکیمی متصور شد؟ اگر دولت شورایی هیچکدام از این ها را ندارد دیگر دولتی در کار نیست و ما در وضعیتی آنارشیک قرار خواهیم داشت.
محسن حکیمی می تواند در آینده باز هم بیجا و نادرستانه از واژه ی آنارشی استفاده کند و آنارشیسم را گناهی بس بزرگ جلوه دهد و از «آغشتگی» قیام کنندگان کرونشتات یا دیگر «کارگران انقلابی» به «ایدئولوژی آنارشیسم» بنویسد، مانعی ندارد. ما دیدیم که لغت نامه های فارسی زبان در چه وضعیتی هستند، حالا چرا مارکسیست ها نباشند؟ او همچنین می تواند ادعا نماید که قیام کنندگان کرونشتات «دفتر موقت» حزب بلشویک را در کرونشتات ایجاد کردند. شاید منابع حکیمی هنوز نویسندگان رسمی و حقوق بگیر حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مانند سرگی سمانوف باشند که در سال ١٩٧۳ کتاب سرکوب یاغی گری ضدشوروی کرونشتات ١۹٢١ را نوشت و یک مشت جعلیات به خوانندگان ارائه داد. ای کاش لااقل حکیمی از همین نویسنده کتاب شورش کرونشتات را می خواند که در سال ٢٠٠٣ نوشت. سمانوف سی سال پس از انتشار نخستین کتابش اعلام کرد که او نیز مانند بقیه تاریخ نویسان مزدبگیر از حزب کمونیست شوروی مجبور بود نکاتی را بنویسد که واقعیت نداشتند. البته این پشیمانی دیرهنگام را می توان از او پذیرفت یا نپذیرفت، چرا که بازگشایی بایگانی های حزب کمونیست شوروی به روی عموم پس از فروپاشی خودبه خود به اذهان پرسشگر و جست و جوگر پاسخگو هستند.
برای پاسخ به این بخش از نوشته ی محسن حکیمی یادآوری یک نکته ضروری است. هیچ گاه آنارشیست ها نگفته و نمی گویند که آنارشیسم ایدئولوژی است. هر ایدئولوژی خواه ناخواه دارای یک رشته دگم و نظرات بسته است که در جایی و در زمانی نمی تواند پاسخگوی آن جا و آن زمان باشد. ایدئولوژی های سرمایه داری، سوسیال – دمکرات و مارکسیستی یا تحول پذیر نیستند یا عقب تر از زمان و مکانی که در آن هستند متحول می شوند. جامعه اغلب زودتر از ایدئولوژی ها تغییر و تحول می یابد و از همین جا تضادها و کشمکش ها شکل می گیرند. اگر بلوک شرق فروپاشید، به این علت بود که نتوانست به تضادهای ایجادشده پاسخ دهد. اگر روزی کل نظم سرمایه داری فروخواهد پاشید علتی به جز این نخواهد داشت که افراد و آحاد جوامع همواره خواهان نان و آزادی بیش تر هستند و سرمایه داری چیزی به جز فقر و سرکوب برایشان ندارد. آنارشیسم قائم به یک، دو، ده یا هزار شخص و نظر واحدی نیست و لذا به هیچ عنوان یک ایدئولوژی نیست و شاید یگانه ایسمی باشد که مدام و همواره تحول می یابد، بسیاری از مقولاتش را خود به خاک می سپارد و به نظرات تازه و جدیدی می رسد. برای مثال امروز آنارشیستی نیست که نظرات ارتجاعی پرودون را در مورد زنان و گفتارهای نژادپرستانه اش را در رابطه با یهودیان بپذیرد و تبلیغ کند. ولی هنوز از نظرات پربار او در آثار انبوهش در زمینه های اقتصادی، حقوقی، سیاسی و فرهنگی استفاده می کند. اگر آنارشیسم ایدئولوژی نیست، چه هست؟ آنارشیسم یک متدولوژی یا روش مندی است، باز، به روز و پویا. اگر آنارشیست ها نظرات و اعمال ناکارآمد را خود کنار می گذارند چگونه می توان به ایشان وصله ی فرقه گرایی یا سکتاریسم را چسباند؟ شاید آقای محسن حکیمی بتواند روزی پاسخی به این پرسش بدهد! برای پایان، اضافه کنیم که آنارشی جامعه ای است که آنارشیست ها برای ساختمان آن مبارزه می کنند و آنارشیسم شیوه یا روش مندی است که ایشان برای ساختمان آن جامعه استفاده می کنند. لذا «آنارشی تولید» که به زعم حکیمی، لنین می خواست بدان نقطه ی پایان بگذارد، واژه ای به کلی بیجا و نادرست است. متأسفانه حکیمی با استفاده از این واژه نشان داد که هنوز به شدت تحت تأثیر مخالفان آنارشیست ها، به ویژه کاپیتالیست ها و مارکسیست – لنینیست ها یا تروتسکیست ها و مائویست ها قرار دارد. باری اگر استفاده از این واژه برای نشان دادن هرج و مرج در تولید است، بد نیست که گفته شود اغلب آنارشیست ها چه می گویند: مگر می توان هرج و مرج تولیدی بیش تری از آن چه نظم سرمایه داری تحمیل نموده است، داشت؟
کارگران و ملوانان انقلابی کرونشتات مطالب، اعلامیه ها و نوشته های متعددی منتشر کردند. یکی از آن ها را به طور کامل برای فارسی زبانان ترجمه می کنم و توجه خواننده را به امضای آن جلب می کنم که با «دفتر موقت» نوشته ی محسن حکیمی مقایسه کند. چگونه می توان هم «دفتر موقت حزب بلشویک» را در کرونشتات باز و هم نوشته هایی از قبیل زیر پخش کرد؟ چگونه می توان عنوان مقاله ی محسن حکیمی را پذیرفت که آن را اپوزیسیون های کارگری «در» حزب بلشویک و نه «برضد» آن نامیده است؟ این برگردان پایان بخش نوشته ی حاضر نیز خواهد بود.
مرگ بر حکومت کمیسرهای خلق
حزب کمونیست زمانی که قدرت را به دست گرفت به ما توده های زحمتکش بهترین ها را قول داد. اما امروز ما چه می بینیم؟ سه سال پیش به ما می گفتند:«شما هر گاه می خواهید می توانید نمایندگانتان را در شوراها فرابخوانید و به جایشان کسان دیگری را برگزینید.» زمانی که ما کرونشتاتی ها خواستار انتخابات جدید در شوراها شدیم که آزاد باشند و زیر فشار حزب نباشند، تروتسکی، این جانشین ترپوف هفت تیر کش را برایمان فرستادند. تروتسکی سپس چنین دستور داد:»در مصرف گلوله ها صرفه جویی نکنید.» سربازان سرخ، حالا شما می توانید بدانید که زندگی شما چقدر برای کمونیست ها ارزش دارد. شما را با دستان خالی از خلیج می گذرانند تا دژ انقلاب زحمتکشان، کرونشتات سرخ را فتح کنید. حمله به قلعه های فتح ناپذیر و کشتی های زره پوش که توپ های دوازده اینچی هم نمی توانند سوراخ کنند، چه افتضاحی!
ما خواستار آمدن یک هیئت نمایندگی زحمتکشان پتروگراد شدیم تا همگان بدانند چه ژنرال هایی اینجا دستور می دهند. اما این هیئت نیامد. کمونیست ها می ترسند که چنین هیئتی شما را به حقیقت آگاه کند. می لرزند و می بینند که زیر پایشان خالی می شود.
دیگر بس است. دست های کمونیست ها از ما کوتاه، دست هایی که پوشیده از خون برادران و پدران ماست! زحمتکشان هنوز برای آزادی فریاد می زنند. زحمتکشان اجازه نخواهند داد یوغ خون آشامان کمونیست به گردنشان انداخته شود تا آخرین قطره ی خون پرولتاریا مکیده شود.
زحمتکش، آیا تو برای رسیدن به وضع حاضر تزار را سرنگون کردی و کرنسکی را کنار زدی؟ آیا تو می خواهی جلادان زیر امر تیمسار تروتسکی ریسمانی به گردنت بیاندازند؟
نه، هزار بار نه! دستان پینه بسته ی تو باید بر سر این متجاوزان فرود بیاید که جان میلیون ها انسان را فقط برای گرفتن و حفظ قدرت خود فدا کردند.
نابودباد یوغ کمونیست ها! مرگ بر حزب ستمگر! زنده باد قدرت کارگران و دهقانان! زنده باد شوراهای آزاد!

کمیته ی موقت انقلابی کرونشتات

نادر تیف
١١ بهمن ١٣۹٢ – ٣١ ژانویه ٢٠١۴

منابع:
مقاله ی محسن حکیمی در وبلاگ درابا:
http://derabaa.wordpress.com/2014/01/28

Anarchisme, vent debout – Philippe Pelletier – 2013

فرهنگ علوم سیاسی – علی آقابخشی – چاپ دوم – ١٣۶۶

Le salariat – Piotr Kropotkin – 1889

Kronstadt 1921, Prolétariat contre dictature communiste – Alexandre Skirda – octobre 1971 – juillet 2012

«شازدگان سرخ»، وارثان سرمایه دار مائوتسه دونگ

روزنامه ی فرانسوی لوموند در یک رشته مقالات مستند و تحقیقی که در شماره های ٢٣ و ٢۴ و ٢۵ ژانویه ٢٠١۴ منتشر نمود، گوشه ای از فساد فراگیر و ابعاد گسترده ی حاکمیت یکی از هارترین دولت های سرمایه داری موجود را که «جمهوری خلق چین» نام دارد و با «حزب کمونیست چین» اداره می شود، افشاء نمود.
رشته مقالات لوموند در همکاری با کنسرسیوم جهانی روزنامه نگاری تحقیقی (ICIJ) نوشته شده است. این کنسرسیوم توانست در ماه آوریل ٢٠١٣ به بیش از دو و نیم میلیون فایل که روی یک هارددیسک نقش بسته بود، دست یابد. این فایل ها نشان می دهند که بزرگ ترین سرمایه داران چین با استفاده از نفوذی که از دیرباز در حزب کمونیست چین داشته و دارند و با بنیان گذاری ده ها هزار شرکت فراساحلی در «بهشت های مالی» همچون جزایر ویرجین انگلستان واقع در دریای کارائیب توانسته اند به ثروت های افسانه ای دست یابند.
روزنامه لوموند نام این سرمایه داران را «شازدگان سرخ» گذاشته و روابطشان را با سران دیروز و امروز حزب کمونیست چین که تمام قدرت سیاسی را قبضه کرده اند اثبات کرده است. رشته مقالات لوموند نشان می دهند که چگونه شازدگان سرخ در انظار عمومی همچنان به تمایلات «خلقی» خود پای می فشارند و در پشت پرده با استفاده از نفوذی که در دستگاه اختاپوسی حزب کمونیست چین دارند به میلیاردرهای بزرگ تبدیل شده اند.
فایل هایی که کنسرسیوم جهانی روزنامه نگاری تحقیقی به دست آورده حاکی از آن است که بیست و دو هزار چینی و هنگ کنگی صاحبان شرکت های فراساحلی هستند که در بهشت های مالی همچون جزایر ویرجین انگلستان، جزایر کیمن انگلستان، کشور لیختن اشتاین و غیره قرار دارند. یکی از ایشان شوهرخواهر شی جین پینگ، رئیس جمهور کنونی جمهوری خلق چین است که دنگ جیاگی نام دارد و با سرمایه گذاری در املاک و فلزات کمیاب میلیونر شده است. شی جین پینگ در ١۴ مارس ٢٠١٣ به ریاست جمهوری چین رسید. یک سال قبل از رئیس جمهور شدن به عنوان دبیراول حزب کمونیست چین اعلام نمود که کارزاری علیه فساد راه اندازی می کند. با این حال علیه فعالان «جنبش شهروندان جدید» وارد عمل شد و تاکنون ۶۵ تن از ایشان را دستگیر و روانه ی زندان کرده است. جنبش شهروندان جدید فقط یک خواسته دارد و آن هم این است که هفت نفری که عضو دفتر دائمی حزب کمونیست چین هستند فهرستی از دارایی ها و اموال شخصی و خانوادگی خود را منتشر نمایند. دفتر دائمی حزب کمونیست چین بالاترین ارگان رهبری حزب کمونیست چین است. حزب کمونیست چین که تمام قدرت سیاسی را در دست دارد و به هیچ گروه و حزب دیگری اجازه ی فعالیت نمی دهد هشتاد میلیون نفر عضو دارد که در مقایسه با یک میلیارد و سی صد و پنجاه میلیون نفر جمعیت این کشور برابر با شش درصد می شود. دویست نفر عضو کمیته ی مرکزی حزب هستند. ارگان بالاتر کمیته ی مرکزی دفتر سیاسی با بیست و پنج عضو است و کمیته ی دائمی با هفت عضو عالی ترین ارگان رهبری حزب کمونیست چین است.
جنبش شهروندان جدید که در میان فعالانش سرمایه دارانی نیز دیده می شود، تشکلی غیرقانونی و نوظهور است. دستگاه قضائی دولت – حزب چین روز ۲۲ ژانویه ۲٠١۴ همزمان با انتشار فایل های ChinaLeaks محاکمه ی ژو ژیایونگ را آغاز کرد. او چهل ساله و عضو جنبش شهروندان جدید است. استاد دانشگاه و دانش آموخته ی حقوق است. زمانی که رویدادهای میدان «تیان آن من» در بهار ١٩٨٩ با سرکوب شدید دولتی مواجه شد یک سندیکای مستقل کارگری چین که حق فعالیت نداشت و غیرقانونی اعلام شد چرا که به حزب کمونیست وابسته نبود، تراکتی را روز ٢٠ آوریل ١۹۸۹ منتشر نمود. این تراکت کارگری دارای ده پرسش از کمیته ی مرکزی حزب کمونیست بود. یکی از این سئوالات این بود:«دنگ پوفانگ [پسر دنگ ژیائوپینگ، رهبر وقت چین] چقدر پول در زمین های گلف هنگ کنگ خرج کرده است و این مبلغ از کجا آمده است؟»
یکی دیگر از سران برجسته ی دولت – حزب کمونیست چین ون جیابائو نام دارد که از سال ٢٠٠٣ تا ٢٠١٣ نخست وزیر بود. خود را «پدربزرگ غم خوار هم میهنان» می دانست. اسناد کنسرسیوم جهانی روزنامه نگاری تحقیقی نشان می دهند که پسر ون جیابائو که ون یونسونگ نام دارد در سال ٢٠٠۶ با همکاری یک بانک بزرگ سوئیسی به نام «کردیت سوئیس» شرکتی در جزایر ویرجین انگلستان تأسیس نمود. یونسونگ همچنان در رأس شرکت دیگری است که می خواهد به بزرگ ترین شرکت ماهواره های آسیا تبدیل گردد. دختر ون جیابائو به نام ون روچون نیز با استفاده از نفوذ پدر نخست وزیرش شرکت هایی در جزایر ویرجین ثبت نمود. روچون فقط در یک قلم در طی دو سال ماهی ۷۵٠٠٠ دلار از جی. پی مورگان برای مشاوره دهی دریافت کرد. تحقیقات کنسرسیوم روزنامه نگاری تحقیقی با استفاده از فایل های به دست آمده نشان می دهند که خانواده ی ون در مجموع بیش از دو میلیارد یورو ثروت اندوخته است. هیچکدام از اعضای خانواده ون درخواست های متعدد روزنامه نگاران کنسرسیوم را برای مصاحبه نپذیرفتند و از سوی دیگر اطلاعات ایشان را تکذیب نکردند.
یادآوری یک نکته در باره ی شرکت های فراساحلی مغتنم است. برای مثال در جزایر ویرجین انگلستان که مجموعاً یک صد و پنجاه و سه کیلومتر مربع وسعت دارند، هشتصد و پنجاه هزار شرکت ثبت شده اند. این شرکت ها فقط نشانی پستیشان در آن جاست تا بتوانند از مالیات پردازی فرار نمایند. مثلاً یک بانک بسیار بزرگ فرانسوی به نام ب. ان . پ. پاریبا در این جزایر ثبت است و در چین بسیار فعال است. زمانی که روزنامه نگاران کنسرسیوم جهانی روزنامه نگاری تحقیقی به پایتخت این جزایر که تورتولا نام دارد، رفتند و خواهان گفت و گو با مسئولان این بانک شدند، ایشان ضمن نپذیرفتن آن به روزنامه نگاران گفتند که نباید با دفتر مرکزی بانک در پاریس تماس گرفت چرا که این بانک دیگر در جزایر ویرجین نیست و به جزایر انگلیسی جرسی و سنگاپور رفته است. نیل اسمیت، وزیر اقتصاد و بودجه ی جزایر ویرجین نیز گفت و گو با روزنامه نگاران را نپذیرفت و همسرش خشمگینانه به انتشار اسناد در رابطه با «مشتریان» چینی جزایر برخورد نمود.
دیگر اسناد به دست آمده نشان می دهند که تعداد زیادی از نزدیکان دنگ ژیائوپینگ، رهبر چین از سال ١٩٧٨ تا ١٩٩٢، لی پنگ، نخست وزیر از سال ١٩۸۸ تا ١٩٩۸ و هو جینتائو، رئیس جمهور از سال ٢٠٠٣ تا ٢٠١٣ سرمایه داران بزرگ چینی بوده و هستند. در پایان دهه ی نود میلادی فو لیانگ، پسر پنگ ژن جزو کسانی بود که تصمیم گرفت دارایی های خود را به بهشت های مالی خارج از چین بفرستد. پنگ ژن یکی از هشت نفری است که در حزب کمونیست چین «فناناپذیر» نامگذاری شدند. فولیانگ ثروت خود را با سرمایه گذاری در کشتی های مجلل و زمین های گلف و غیره به دست آورد. از سال ١۹۹۷ تا ٢٠٠٠ دارای پنج شرکت فراساحلی در جزایر ویرجین انگلستان در دریای کارائیب بود. یکی دیگر از نزدیکان رهبران حزب کمونیست که دارایی برابر با ده میلیارد دلار دارد «ما خوانتگ» نام دارد و مجله ی فوربس وی را پنجمین میلیاردر چینی می داند. استیو دیکینسون، وکیل آمریکایی که در چین کار می کند تمسخرآمیزانه گفت:«چه دلیلی دارد که در رهبری حزب کمونیست باشید و یک یا دو میلیارد دلار برای خانواده ی خود جمع نکنید؟»
بسیاری از شرکت ها و میلیاردرهای چینی از شرکت های فراساحلی (offshore) با اهدافی غیرقانونی استفاده می کنند. در سال ٢٠١٣ یکی از مدیران راه آهن به نام ژانگ شوگوانگ در دادگاهی اعتراف کرد که مبلغ ٨ / ٢ میلیارد دلار را در حساب های فراساحلی گذاشته است، این در حالی است که بانک مرکزی چین خبر داد که مسئولان دولتی از اواسط دهه ی هشتاد میلادی دست کم یک صد و بیست میلیارد دلار را به خارج منتقل نموده اند. هر سال ده ها میلیارد دلار از چین خارج و به آن وارد می شوند. یک تشکل غیردولتی به نام Global Financial Integrity چین را قهرمان خروج غیرقانونی مبالغ هنگفت ارزیابی کرد. بر اساس برآورد این تشکل فقط بین سال های ۲٠٠۲ تا ۲٠١١ رقم نجومی یک هزار و هشتاد میلیارد دلار از چین خارج شده است.
در صنعت نفت چین نیز قدرت سیاسی با سرمایه گذاران روابط نزدیکی دارد. دو شرکت نفتی Sinopec و PetroChina جزو پنج شرکت نخست بزرگ جهانی بر اساس طبقه بندی مجله ی فوربس هستند. چنین است که پسر ژو یونگ کانگ توانست یک کارخانه ی غول پیکر پتروشیمی را تأسیس کند. ژو یونگ کانگ در سال ۲٠١۲ بازنشسته شد. عضو کمیته ی دفتر دائمی حزب کمونیست (عالی ترین ارگان رهبری بین دو کنگره) و مسئول امنیت درونی حزب بود. پتروشیمی که پسرش با رشوه دهی تأسیس نمود در پنگ ژو قرار دارد و می تواند ده میلیون تن نفت را در سال تصفیه کرده، هشتصد هزار تن اتیلن تولید نماید. ساخت این پتروشیمی ۶ / ۴ میلیارد یورو هزینه داشت و بزرگ ترین پروژه ی منطقه ای در چین پس از انقلاب ١۹۴۹ ارزیابی شد. مسئله این است که فرزند این عضو بلندپایه ی حزب کمونیست بر خلاف نظر زمین شناسان که منطقه را زلزله خیر و نامناسب برای احداث چنین کارخانه ای ارزیابی نمودند، توانست با ارتباطات دولتیش و باج دهی تأسیس نماید چرا که با توجه به مجاورتش با قراقستان سوددهی بیش تری دارد. منطقه ای که این پتروشیمی در آن قرار دارد کانون زلزله ای است که سی شوان را در سال ۲٠٠۸ تخریب نمود و هفتاد هزار قربانی بر جای گذاشت. فرزند عضو بلندپایه اما بر خلاف نظر زمین شناسان و هواداران محیط زیست کارخانه اش را ساخت چرا که پشتیبانی جیانگ جیه مین را داشت که رئیس کل PetroChina بود. همو بود که نظر موافق وزرای مربوط را در دولت جلب کرد. جالب این جاست که جیانگ جیه مین در ١ سپتامبر ۲٠١٣ به دلیل «تعرض بزرگ انضباطی» که نام دیگر فساد است برکنار شد.
چه نتیجه ای می توان از مطالب منتشرشده و ChinaLeaks گرفت؟
نزدیک به یک سده پیش، خوانشی قلابی و جعلی از سوسیالیسم با یک تصادف تأسف بار تاریخی به نام لنینیسم در کشوری عقب مانده به نام روسیه پیش افتاد. این خوانش به نام مبارزه برای عدالت اجتماعی به سرعت و در زمان حیات لنین هر صدای مخالفی را به بهانه ی ارتجاعی و در خدمت سرمایه داری بودن آن در نطفه خفه کرد و نامش را «دیکتاتوری پرولتاریا» گذاشت. این خوانش که «دولتی نوین» پایه گذاری نمود خود با «نپ» به بازسازی نظم سرمایه داری همت گماشت. نمی توان کشتارهای زمان استالین را یادآوری کرد و فراموش کرد که او خودش را «شاگرد» لنین می دانست. چه بسیار بودند پرولترهایی که نخست در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و سپس در دیگر کشورهای اقمار در میان نخستین قربانیان چنین دولت هایی بودند. اکنون روسیه، رومانی، لهستان و بقیه کشورهای بلوک شرق سابق دارای دولت های سرمایه داری هار هستند و زحمتکشان این کشورها به مراتب از دیگر کشورهای سرمایه داری در آلمان، فرانسه و انگلستان دارای سطح زندگی پایین تر و حقوقی کم تر هستند. طرفه آن که سوسیال – دمکرات ها و جناح راست سرمایه داری که در کشورهای اروپای غربی نوبتی قدرت را به دست می گیرند دستاوردهای کارگری را یکی پس از دیگری بازپس می گیرند و می گویند: دیدید چه شد؟ رفقایتان در شرق شکست خوردند، شما دیگر باید بردگان تمام و کمال نظم سرمایه داری باشید.
نزدیک به ربع سده پس از فروپاشی کشورهای بلوک شرق تقریباً هیچیک از احزاب و گروه هایی که خود را مارکسیست، مارکسیست – لنینست، تروتسکیست یا مائویست می دانند نه خواسته و نه توانسته اند این فروپاشی را واکاوی نمایند و میان خود مناقشه هایی دارند. برخی مارکسیست ها، لنینیست ها را مسئول فساد دولت شوروی می دانند. استالینیست ها معتقدند همین که استالین سر بر زمین گذاشت و فردایش خروشچف به قدرت رسید شوروی سرمایه داری شد. ای کاش ایشان لااقل تحلیل هایشان را بر اساس ماتریالیسم دیالکتیک مارکس پایه گذاری می کردند تا چنین خزعبلاتی تحویل مردم نمی دادند. تروتسکیست ها که فاصله ی بسیار کمی با لنینیست ها دارند حتا یک کلمه درباره ی نقش مستقیم تروتسکی در سرکوب های نیروهای فعال انقلابی روسیه همچون زحمتکشان کرونشتات که شعارشان چیزی به جز «همه ی قدرت به شوراها» نبود، نمی گویند. علت ساده است، تروتسکیست ها هم مانند دیگر گرایش های مارکسیستی گمان می کنند که سوسیالیسم زوری می تواند کامیاب گردد. مائویست ها نیز در رابطه با چین همان برخوردی را می کنند که استالینیست ها با شوروی. تمامی این گروه ها و احزاب که در سال های اخیر یا هیچ گونه نقشی در جنبش های عمومی ضدسرمایه داری همچون سیاتل آمریکا یا «خشمگینان» اسپانیا و غیره نداشته اند یا به شکلی اندک در آن ها شرکت کردند دیگر نمی توانند مانند گذشته تأثیرگذار باشند چرا که کم تر کسی ادعاهایشان را برای مبارزه با استثمار و استقرار آزادی می پذیرد.
فروپاشی بلوک شرق، استقرار سرمایه داری دولتی در ویتنام، کوبا، کره شمالی همراه با رژیم های سیاسی سرکوبگر و خودکامه و واقعیت امروز چین نشان می دهند که هرگز نمی توان دولتی ایجاد کرد که علیرغم نام های پر زرق و برق همچون «اتحاد جماهیر سوسیالیستی»، «جمهوری خلق»، «جمهوری دمکراتیک»، «دولت کارگری»، «جمهوری شورایی» و غیره بتواند گامی هر چند کوچک برای آزادی و برابری بردارد. ساختار دولت با بازوهای عریض و طویلش به علاوه نظم تک حزبی سیاسی خودکامه شکست خود را به بهایی بس گزاف نشان داده است. آن چه جای تأسف است این که ایده آل انسانی سوسیالیسم که می توان در دو واژه ی آزادی و برابری توأمان خلاصه نمود نیز ضربه ی سختی خورده است. بی جهت نیست که اکنون در بطن یک بحران بی سابقه ی نظم سرمایه داری دوباره نیروهای نئوفاشیستی و نئو نازیستی در کشورهای اروپایی سربرآورده اند و نگران کننده پیشروی می کنند. بدیهی است که نه می توان و نه بایست در مقابل این وضعیت دست روی دست گذاشت و بی عمل و بیکار نشست. ساختمان آزادی و برابری نیازمند این نیست که آن را به فردا یا چندین سده ی دیگر فرستاد. مبارزه برای آزادی و برابری همین امروز، فردا و همیشه این جا، آن جا و همه جا با عمل مستقیم در چارچوب های فردی یا جمعی افقی، بدون رهبری و به خصوص بی هرگونه حزب و سازمان تمرکزیافته یا پیشرو و غیره ای در جریان است. این جنبش را باید مدام تقویت کرد تا بار دیگر امید را برای رهایی نوع بشر از هرگونه قید و بندی به وجود آورد و بساط استبداد و سلطه گری را با تمام دولت های رنگارنگش برچید.

نادر تیف
۶ بهمن ١٣۹٢ – ٢۶ ژانویه ٢٠١۴

مارکسیسم و آنارشیسم

نزدیکی، ترکیب یا جدایی؟
نوشته ی: رنه برتیه – René Berthier
برگردان: ن. تیف

به نظر می رسد که فروپاشی اردوگاه شوروی برخی از رفقای آنارشیست را از این جنبه نگران کرده است که بازماندگان مارکسیست بخواهند نظرات آنارشیستی را مصادره به مطلوب بکنند تا خود را بازسازی بنمایند.
هر چند این نگرانی موجه است، اما باید یادآوری کرد که چنین شیوه ای تازه نیست و در زمانی که هنوز مارکس زنده بود، آغاز شد و باکونین نیز آن را افشاء نمود.
من بر این باورم که نخستین اقدام برای مقابله با مصادره به مطلوب نمودن نظرات آنارشیستی توسط مارکسیست ها باید ابراز روشن و عمومی مواضع ما باشد. این مهم تاکنون به خوبی انجام نشده است. آیا برای مثال می توان تصور کرد که مارکسیسم توانایی ادامه ی حیات داشت بی آن که آثار مارکس، انگلس و لنین به بهای ارزان منتشر و تفسیر نمی شد و در اختیار همگان قرار نمی گرفت؟ اما نظرات آنارشیستی چطور؟ کتاب های باکونین، پرودون و کروپوتکین عملاً نایاب هستند و تا جایی که من می دانم تفسیر خوب آنارشیستی از آن ها تاکنون منتشر نشده است. پس اگر رقبای سیاسی نظرات ما را مصادره به مطلوب می کنند، خودمان نخستین کسانی هستیم که مسئولیم.
الف – آن چه در مارکسیسم چشم پوشیدنی است
نخستین پرسشی که می توان مطرح نمود این است که در مارکسیسم چه نظراتی چاره ناپذیرانه به درد بخور نیستند. به این پرسش نمی توان پاسخ داد بی آن که روشن نکرد که از کدام مارکسیسم سخن گفته می شود.
من گمان می کنم که می توان به این پرسش در چند سطح پاسخ داد:
یک – مارکسیسم به عنوان یک کلیت نظری
می بایستی تمام متون مارکس و در نهایت انگلس و مکاتباتشان را در نظر گرفت تا تلاش نمود که آنان واقعاً چه می خواستند بگویند. این بهترین روش علمی ست تا بتوان هوشمندانه به نظر درستی رسید. اما بدیهی ست که مارکسیسم به این ها خلاصه نمی شود. مارکسیسم جنبشی واقعی و چند وجهی است که خود را همراه با بنیانگذارنش تفسیر می کند و اصولی بسته نیست.
دو – مارکسیسم در زمان حیات مارکس
بسیاری این جمله ی مارکس را می شناسند:«آن چه می دانم نشان می دهد که مارکسیست نیستم.» اغلب این جمله چنین تفسیر می شود که خود مارکس اصولی را که به وی منسوب شد، رد کرد. اما اگر زمینه ی ابراز این جمله را در نظر بگیریم، وضعیت تغییر می کند. مارکس زمانی این جمله را گفت که اثر بی سر و تهی از پل لافارگ را به نام جبرگرایی اقتصادی کارل مارکس خواند. مارکس با بیان این جمله خواست بگوید که آن چه لافارگ نوشت مارکسیسم نیست. می بینیم که این جمله درست برعکس مقصودش تکرار می شود.
سه – مارکسیسم در تفاسیر پس از مرگ مارکس : لنینیسم
بررسی مسئله ی لنینیسم دو فایده دارد: نخست این که اجازه می دهد انقلاب روسیه فهمیده شود و دوم این که مواضع وارثان امروزی لنین روشن گردد.
بنیان موضع لنین بر این استوار است که پرولتاریا نمی تواند به آگاهی انقلابی دست یابد مگر این که روشنفکران اصلاً بورژوا به او یاری رسانند، چرا که ایشان «دانشمند» هستند. لنین این نظر را مفصلاً در چه باید کرد؟ که در سال ١۹٠٣ نوشت، منعکس کرده است. البته این نظر در ابتداء از او نبود و از جمله یک سوسیال – دمکرات آلمانی به نام کارل کائوتسکی مطرحش کرد.
لنین بر این باور بود که کارگران فقط می توانند به آگاهی «سندیکایی» برسند که اصلاح طلبانه و مطالباتی است. می نویسد:« پرولتاریا حمل کننده ی علم نیست، روشنفکران بورژوا هستند: واقعیت این است که سوسیالیسم معاصر از مغز برخی از ایشان تراوش نمود و سپس به آگاه ترین کارگران منتقل شد…» (چه باید کرد؟)
برای فهمیدن این نظر لنینیستی باید به سه نکته توجه کرد: زمینه ی تاریخی و اجتماعی، مضمون طبقاتی و هدف آن.
در رابطه با نکته ی اول باید گفت که لنینیسم دارای اصولی است که از بطن اقشار متوسط یک جامعه ی غیرصنعتی با اکثریت دهقانی و تقریباً بدون حضور طبقه ی کارگر بیرون آمدند. در روسیه ١۹١٧ کارگران ٣ % کل جمعیت را تشکیل می دادند.
مضمون طبقاتی اصول لنینیستی روشن است: لنینیسم اصول سیاسی اقشار روشنفکر بورژوایی است که از طبقه ی خود جدا شده اند تا به رهبری خودخوانده ی طبقه ی کارگر تبدیل شوند و از کارگران به عنوان پایه ی اجتماعی استفاده کنند تا بتوانند به قدرت سیاسی دست یابند. از این جاست که هدف لنینیسم هم روشن می شود که مشروعیت بخشیدن به قدرت اقشاری است که روشنفکران بورژوا دیگر رهبری شان را به دست گرفته اند. زمانی که لنینیسم به مارکسیسم ارجاع می دهد فقط می خواهد پروژه ی سیاسی را که برای اقشار اجتماعی تهیه کرده است در پشت آن پنهان کند. لذا مارکسیسم برای لنینیسم پناهگاهی ایدئولوژیکی است. به نظر من این اشتباه بزرگی است که گفته شود:«لنین ظرفی برای مارکس است » (یا حتا استالین…). این ساده انگاری بی مورد اجازه نخواهد داد که مارکسیسم و لنینیسم (یا حتا استالینیسم) درک گردند.
باید تأکید نمود که مارکس مانند لنین نمی اندیشید. زمانی که مارکس می خواست کمونیست ها را در مانیفست معرفی کند، نوشت:«کمونیست ها نسبت به بقیه پرولتاریا دارای این برتری هستند که به روشنی شرایط پیشروی و اهداف نهایی جنبش پرولتری» را می دانند و در میان کمونیست ها روشنفکران بورژوایی هستند که با «تلاش فراوان به هوشمندی نظری در رابطه با مجموعه ی جنبش تاریخی» رسیده اند. این نظر مارکس نشان می دهد که لنینیسم کاملاً در خارج از نظم فکری مارکسیستی قرار دارد. جالب این است که از این لحاظ مارکس و باکونین تقریباً دارای یک موضع بودند.
بلشویسم بازتاب ایدئولوژیک عقب ماندگی سیاسی و اقتصادی روسیه تزاری است. به نظر نمی رسد که هواخواهان لنین خواسته باشند بی قاعدگی تاریخی استقرار رژیمی که خود را پرولتری می دانست در کشوری با اکثریت بزرگ دهقانی و اقتصادی کاملاً ورشکسته تجزیه و تحلیل کنند.
انگلس در سال ١٨٩٠ در مقدمه ی انتشار مجدد مانیفست به آلمانی نوشت:«مارکس فقط به توسعه ی فکری طبقه ی کارگر که لزوماً باید از أعمال و بحث های مشترک بیرون می آمد، اعتماد داشت.»
شکست لنینیسم دلیلی به جز قلابی بودن اصول آن ندارد. زمانی که لنین مطرح می کرد که طبقه ی کارگر فقط قادر است به یک آگاهی رفرمیستی برسد، در بیش تر کشورهای صنعتی جنبشی به نام سندیکالیسم انقلابی شکل گرفته بود و کارگران می گفتند که رهایی به دست خودشان مقدور است.
چهار – مارکسیسم به عنوان «علم»
بحث بر سر روش های رسیدن به آگاهی انقلابی تا زمانی که ما در دوران مبارزه علیه سرمایه داری هستیم یک بحث فرهنگستانی باقی می ماند. اما زمانی که یک حزب پی ریزی شده بر اصول لنینیستی قدرت را می گیرد، ما نباید تعجب کنیم که این قدرت در انحصار اقلیتی از مدیران قرار نگیرد. البته لنینیست ها می گویند که در این زمان رهبری به دست پیشروان پرولتاریا افتاده است، چنان که لوکاچ آن را «تیزترین سلاح در دستان علم حقیقی» نامید که چیزی به جز مارکسیسم نیست. لنین نوشت:«نمی توان هیچ اصل پایه ای و هیچ بخش اساسی فلسفه ی مارکسیستی را که در یک ظرف پولادین ریخته شده است، حذف کنیم بی آن که از حقیقت مادی دور شویم و بی آن که به یک دروغگوی بورژوا و مرتجع تبدیل نگردیم.» (١)
این است دیدگاه ایدئولوژیک لنینی. نتیجه گیری های این چنینی که می خواهد یک فرمول علمی از نظری ارائه دهد بیش از هر چیزی مذهبی است و پسروی روشنفکرانه ای را نشان می دهد که مفاهیم لنینیستی به مارکسیسم تحمیل نمودند. هنگامی که حقیقت نه از رویدادهای واقعی بلکه از یک رشته تفاسیر جزم گرایانه به دست می آید، آن گاه ما شاهد یک تباهی سیاسی می شویم که چند نمونه اش این ها هستند: تروتسکی با یک چرخش دست «ترشحات متغیر» دمکراسی کارگری را جارو می کند؛ رادک تصمیم می گیرد به «نارضایتی های زحمتکشان» پاسخ ندهد (٢) که «منافع واقعی خود را» نمی فهمند؛ بوخارین فقط به وضعیت بد کاری چکیست ها [پلیس سیاسی بلشویک ها – م ] می اندیشد!
مالکیت «علم حقیقی» به مالکیت بر طبقه ی کارگر می انجامد و مالکان آن را به رهبر خودخوانده ی جنبش کارگری تبدیل می نماید. کم ترین اعتراض به خط حزب از درون و بیرون دیگر اختلاف سیاسی تعبیر نمی شود و به حمله به «علم حقیقی» تبدیل می گردد و این چنین حتا بحث پذیر هم نیست. کم ترین اعتراض به پایه های «علم حقیقی» یک تجاوز اعلام می گردد و بی هیچ گونه جدلی، معترضان را به صفوف دشمنان طبقاتی پرتاب می کند.
زمانی که به مسئله ای برخورد می شود فقط به یک راه حل اندیشیده می شود که آن را هم مالکان تأیید شده ی علم می دهند و راه حل های دیگر چیزی به جز تراوش های ایدئولوژی بورژوایی جلوه داده نمی شود. آیا نیازی وجود دارد یادآوری گردد که چنین مفاهیمی که از «علم» ارائه داده می شود به شدت محدودکننده هستند؟ آیا تاریخ علوم بارها نشان نداده است که راه حل های متفاوت با روش های گوناگون وجود دارند؟ مگر ذات یک نظریه ی علمی در این نیست که در باره ی آن دائماً با فرض های تازه پرسشگری شود؟ کدام نظریه ی علمی با اکتشافات نو تغییر و تحول نیافته است؟
لنین خود را پشت مفهوم علمی پنهان کرد تا جاودانگی مارکسیسم را ضمانت نماید در حالی که هیچ علمی چنین نیست. یک علم یا دانش نمی تواند بدون شرایط زیر وجود داشته باشد:
یکم – مفاهیم غالب یک دوره همواره با دیدگاه های گوناگون به آزمون گذاشته شوند؛
دوم – چرا که نظریه های جدید این مفاهیم را دائماً متروک می کنند.
دیدگاه لنین همواره بر این پایه بود که چه کسی و چگونه تفسیر خوبی از «علم» ارائه می دهد و این هم نامی به جز جزم اندیشی ندارد. البته لنین خود به روشنی بر جزم گرایی پای می فشرد. او به والنتینوف اعلام کرد:«مارکسیسم ارتدوکس نه در فلسفه اش، نه در نظریه ی اقتصاد سیاسیش و نه در نتیجه گیری های سیاسیش به هیچ تغییری نیاز ندارد.» (٣) آیا لنین با بیان این که یک نظریه علمی – مارکسیسم – همواره معتبر است به ضدعلمی ترین نحوی ابراز عقیده نکرد؟ آیا این چنین خطایی فاحش از نقطه نظر دیالکتیکی نکرد؟ لنین مسئله را چنین مطرح کرد که چه کسی برای تفسیر خوب تصمیم می گیرد تا بتواند به آسانی آن را حل کند. نوشت:«طبقات را احزاب رهبری می کنند و هدایت احزاب در دست افرادی است که رهبر نامیده می شوند (…) این الفبا است، اراده ی یک طبقه می تواند با یک دیکتاتوری اعمال گردد، دمکراسی شورایی به هیچ وجه با یک دیکتاتوری فردی منافات ندارد (…) آن چه اهمیت دارد رهبری واحد است، پذیرفتن قدرت دیکتاتوری یک انسان است (…) تمام جملاتی که در رابطه با برابری حقوق گفته می شوند احمقانه هستند.» (۴)
پس ما در این جا در برابر یک «علم» قرار داریم که منفذی برای بررسی محتوایش ندارد. این «علم» می تواند تفسیر گردد، اما هر کسی، که فوراً دشمن طبقاتی جا زده می شود، حق ندارد حتا آن را تفسیر نماید و سرانجام تفسیر خوب را هم یک نفر می تواند ارائه دهد. هر کسی که ابراز نظری در رابطه با این «علم» می کند لزوماً با ایدئولوژی دشمن طبقاتی پیوند دارد. اگر مخالفتی پیش آمد، باید آن را «شکیبانه باز کرد»؛ اما اگر مخالفت ادامه یافت، قطعاً منافع طبقاتی و از جمله بقایای روحیات خرده بورژوایی و آنارشیستی پشت آن خوابیده است و غیره.
یک پرولتاریا بیش تر وجود ندارد که نمی تواند بیش از یک اندیشه ی راهگشا داشته باشد که آن را هم حزب واحدش بیان می کند. چنین است که از همان سال ١٩١٨ چکا [پلیس سیاسی بلشویک ها – م ] ابزار اعمال «دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری بی بدیل یک حزب» معرفی شد که باید «بورژوازی را به عنوان یک طبقه» نیست و نابود کند. (۵)
روش های اراده گرایانه ی جزم اندیشی می توانستند پیش از به دست گرفتن قدرت (نسبتاً) آشتی جویانه جلوه داده شوند، اما پس از رسیدن به قدرت مسائل چنان زیاد و روش های حل آن ها چنان محدود هستند که مراحل بحث درباره ی آن ها فوراً به دست فراموشی سپرده شدند و خشونت جایگزین شد. بی جهت نیست که نخست مخالفان بیرون از حزب سربه نیست گردیدند و سپس معترضان درون آن.
زمانی که اختلافات زینوویف و استالین به اوج خود رسیدند، تشکلات حزب در لنینگراد از اولی و مسکو از دومی پشتیبانی کردند، چرا که آنان به ترتیب این تشکلات را می گرداندند. تروتسکی وارد ماجرا شد و تمسخرگرانه پرسید: توضیح اجتماعی این وضعیت چیست؟ (۶) این پرسش تروتسکی بسیار به جا مطرح گردید.
فراموش نکنیم که در آن زمان دیگر این جو بر حزب حاکم شده بود که هر گونه اختلاف سیاسی نشانگر منافع طبقاتی دشمن است. تروتسکی پرسش خوبی مطرح کرد. البته می توانست آن را بهتر مطرح کند که حتماً شهامتش را نداشت. می توانست بپرسد: «توضیح اجتماعی» یا ماهیت اجتماعی یک تشکل سیاسی که اختلافات در آن چنین حل می شود، چیست؟
پنج – مارکسیسم پارلمانتاریستی
آن چه مارکسیسم «واقعی» را پیش از لنین تعریف می کرد، پارلمانتاریسم بود. نقد باکونینی سیاست های مارکسیستی معطوف به راهبرد پارلمانی آن ها بود. اما روشن است که باکونین نمی توانست همه چیز را در آن زمان در رابطه با افکار مارکس در این زمینه بداند. لذا او نقد خود را بر عمل مارکس گذاشت. باید صادقانه گفت که نقطه نظرات مارکس و انگلس دفاع گوسفندوار از پارلمانتاریسم نبود. ایشان از حماقت های پارلمانی برخی از رهبران سوسیالیست آلمان بسیار خشمگین بودند. پارلمانتاریسم را فقط مرحله ای می دانستند که می تواند به طبقه ی کارگر اجازه دهد تا قدرت را تسخیر کند، البته زمانی که این طبقه بر اساس مانیفست آمادگی «دست اندازی خودکامانه» علیه مالکیت بورژوایی را پیدا نماید. پس پارلمانتاریسم مارکس و انگلس رفرمیسم مسطحی نیست که بتوان با آن نظم سرمایه داری را با اصلاحات تدریجی به نظم سوسیالیستی تبدیل کرد. اگر از نزدیک به نظراتشان نگاه کنیم، متوجه می شویم که مواضع حزب کمونیست فرانسه همین گونه است. کسانی که حزب کمونیست فرانسه را عمیقاً می شناسند و به ویژه با فعالان «هشیار» آن آشنا هستند، می دانند که ایشان پارلمانتاریسم را برنمی تابند و به اقدام پارلمانی توهم ندارند. (٧)
باکونین و طرفداران نظرات وی در کنگره ی لاهه اخراج شدند. مارکس اعلام کرد که باید نهادها، رفتار و سنت های کشورهای مختلف را در نظر گرفت. بر این باور بود که زحمتکشان «می توانند با راه های صلح طلبانه » در برخی از آن ها مانند انگلستان، آمریکا و شاید هلند به هدف خود برسند، اما تأکید کرد که «در اکثر کشورها قهر است که باید اهرم انقلابیان» باشد. پس می بینیم که مارکس فعالیت پارلمانی را یکی از انواع اقدامات می پنداشت. واقعیت این است که همین نسبیت نیز با انتقادهای شدید طرفداران نظرات باکونین مواجه شد. با این حال مارکس به امکان پیروزی از طریق پارلمان اعتقاد داشت و آنارشیست ها قاطعانه با آن مخالفت می کردند.
انگلس بیست سال دیرتر گام دیگری برداشت. در سال ١٨٩١ دو خواست پایه ای انقلابیان ١٨۴٨ که وحدت ملی و رژیم نمایندگی بود، دیگر تحقق یافته بود. انگلس دید که «دولت تمام قدرت اجرائی را در دست دارد» و «پارلمان ها حتا نمی توانند مالیات ها را مردود اعلام نمایند». گفت:«اقدامات سوسیال – دمکراسی با ترس از تجدید قوانین علیه سوسیالیست ها فلج شده است.» انگلس این چنین نظر باکونین را مبنی بر ضمانت های کم اشکال دمکراتیک برای حقوق مردم تأیید کرد. اعمال اراده ی مردم این چنین با شکلی جدید ولی مؤثراز «خودکامگی دولتی» متوقف می شود. انگلس آلمان را در برابر «کشورهایی می گذارد که نمایندگان مردم تمام قدرت را قبضه کرده اند و با رجوع به قانون اساسی هر چه می خواهند می کنند به شرط این که دارای اکثریت» پارلمانی باشند. (٨) پس اگر اکثریت مردم موافق باشند و نهادها اجازه دهند، سوسیالیسم تحقق پذیر است. انگلس البته به ایجاد مقدمات چنین شیوه ی تحقق پذیری سوسیالیسم اشاره نکرد.
انگلس در سال ١٨۹۵ تا انتهای منطقش رفت. نوشت:«طنز تاریخ همه چیز را زیر و رو می کند. ما «انقلابیان» و «سرنگونی طلبان» با روش های قانونی بهتر پیشروی می کنیم تا با واژگون خواهی.» (مقدمه ای برای جنگ طبقاتی در فرانسه)
ما دو نکته ی مهمی را که مارکس و انگلس مطرح کردند، درمی یابیم. عمل جنبش کارگری را به تحرکات صلح طلبانه و قانون گرایانه محدود نکردند. اما معتقد بودند آن جایی که «نهادها»، «رفتارها» و «سنت ها» اجازه می دهند، کارگران می توانند با راه های قانونی به «تسلط سیاسی برای شکل دهی به سازماندهی نوین کار» دست یابند (مارکس). باکونین بی جهت راه کارهای مارکس و انگلس را به روش های قانونی تقلیل داد، اما تحلیلش در نقد توهماتی که ایشان در رابطه با امکان راهیابی « صلح جویانه ی جامعه ی کهن به جامعه ی نوین» در چارچوب یک رژیم نمایندگی مطرح کردند، همچنان درست است. (٩)
ما نباید انتقادات مارکس را علیه سوسیال – دمکراسی آلمانی فراموش کنیم، هرچند یادآوری نکرد که سوسیال – دمکرات ها علیرغم تأثیرات لاسالی ها وارثان نظری خودش بودند. بین پارلمانتاریسم منتقد و پارلمانتاریسم معمولی مرزی وجود ندارد. هر دو این توهم را اشاعه می دهند که با انتخابات می توان جامعه ی کهن را نو کرد. تصور این که جنبشی با رهبران و فعالان هشیار بتواند دستاورد محسوسی با پارلمانتاریسم داشته باشد، مشکل است و فقط توده های هوادارشان هستند که فریب می خورند.
دانستن آن چه در مارکسیسم معاصر چشم پوشیدنی است در نقدهای باکونین خلاصه می گردد که تلاش نمود راهبرد انتخاباتی و صور تشکیلاتی مارکسیستی را به چالش بطلبد که از قضاء به یکدیگر ربط دارند.
باکونین به چند نکته تأکید داشت:
– تمام دروغی که در نظام نمایندگی نهفته این خیال است که قوه ی قانون گذاری منتج از انتخابات مردمی باید مطلقاً اراده ی واقعی مردم را عملی نماید. (خرس برن و خرس سن پترسبورگ)
– اگر بورژوازی اعمال قدرت دولتی را آموخته است، مردم دارای چنین آموزشی نیستند. لذا حتا اگر وضعیت نهادهای موجود برای برابری سیاسی مناسب باشد، این برابری سیاسی تحقق نمی یابد.
– اکثر قانون ها (این جاست که فریب پارلمانی روشن می شود) تیررس ویژه ای دارند که به مردم اجازه ی درکشان را نمی دهند. باکونین نوشت:«هر قانونی را جداگانه در نظر بگیریم، دارای محتوایی است که برای مردم محدود به نظر می رسد، اما مجموعه ی قوانین همین مردم را به قید و بند می کشد.»
– این واقعیت که پرولتاریا (به همراه کشاورزان خرد) اکثریت را تشکیل می دهند دارای اهمیتی نیست، مهم آن است که ایشان طبقه ی تولیدکننده را تشکیل می دهند. سرنوشت اجتماعی طبقه ی تولیدکننده مهم است. باکونین آن را به خوبی در متن آموزش کامل نوشته شده در سال ١٨۶۹ شکافت. نوشت:« دانشمند کودن اغلب کارگر باهوش را که نتوانسته است آموزش ببیند، تحقیر می کند. این در حالی است که زمانی که او به مدرسه می رفت، کسی به جز کارگر نبود که پوشاک، خانه، غذا، کتاب، معلم و تمام نیازهایش را برای تعلیم آماده می کرد.»
در چنین وضعیتی است که مسئله ی اکثریت رقمی اصلاً اهمیت ندارد. نیروهای مولد و محصول کار در سده های میانه بسیار عقب مانده بودند. زحمتکشان تولیدکننده ی بیشماری در آن دوران لازم بودند تا اقلیت کمی در ناز و نعمت زندگی کنند. می توان نظم پیشرفته ای را در نظر گرفت که در آن اقشار غیرمولد (که حتماً استثمارگر نیستند و اغلب ایدئولوژی استثمارگری را اشاعه می دهند) و اقشار انگلی اکثریت دارند به این علت ساده که تولید کار با استفاده از تعداد نسبتاً کم تولیدکنندگان برای تولید ارزش اضافی اجتماعی لازم، کافی هستند. امروز می توان به دور و بر خود نگاه کرد و دید که بسیاری می توانند دست به یک اعتصاب عمومی نامحدود بزنند بی آن که ذره ای هستی روزانه ی ما از بیخ و بن تغییر کند: نظامیان، جریمه نویسان، مأموران قضائی، محضرداران و غیره. اما اگر رفتگران سه روز اعتصاب کنند، همه نتیجه را می دانند…
برای آن چه به لنینیسم برمی گردد، من بسیار مختصر و مفید خواهم بود: همه چیز در لنینیسم دورانداختنی است. من می توانم یک به یک اصول لنینیسم را برشمارم و رد کنم. اما این کار بیهوده ای خواهد بود، به این علت ساده که لنینیسم مربوط به زمینه ها و دوره ای بود که ناپدید شده اند. لنینیسم ایدئولوژی انقلابی یک خرده بورژوازی بی چشم انداز در یک کشور عقب مانده زیر سلطه ی امپریالیسم، یعنی روسیه ١۹١٧ بود. بی جهت نبود که لنینیسم پس از روسیه فقط به درد جنبش های کشورهای جهان سوم خورد که شکل جنبش های رهایی بخش ملی را به خود گرفتند. ناسیونالیسم در کشورهای زیر سلطه اغلب شکل لنینیست گرفتند، چرا که لنینیسم یگانه شکلی بود که به مضمون می خورد. چنان که مارکسیسم برای بلشویسم فقط پوششی بود تا نقاب مطالبات ملی گرایانه اش را پنهان نماید. لنینیسم دارای مفاهیمی واپسگراست که به درد راهبردهای سیاسی تشکلات پیشاسرمایه داری می خورد.
ب- آن چه در مارکسیسم با تجدیدنظر نگه داشتی است
بهتر است پرسش به این شکل مطرح گردد: آیا در مارکسیسم نکات حقیقی و مناسبی وجود دارند؟ چنین پرسشی دست یابی به پاسخ را آسان تر می کند.
مارکسیسم مجموعه ای است که مؤمنان به آن و به ویژه لنین خواستند اجزائش را به عنوان «ظرف پولادین» به هم پیوسته ای معرفی کنند که از یک دیگر جدائی ناپذیراند. اما زمانی که ما زحمت در نظر گرفتن تمام متون مارکس را به خود می دهیم، متوجه می شویم که مارکس تحقیق و غور می کرد. گاهی به عقب می آمد و در تمام طول حیاتش پدیده ها را از زوایای مختلف بررسی می کرد.
– نکته ی برجسته مارکسیسم همانا جبرگرایی تاریخی است. اما مارکس خودش گفت که تاریخ بشریت بدون تصادف بسیار غمناک می بود.
– نکته ی پررنگ دیگر مارکسیسم این است که پدیده های تاریخی فقط و فقط با جبر اقتصادی توضیح داده می شوند، هر چند انگلس پس از مارکس شک کرد که شاید بیش از حد بر این امر پافشاری شده بود. می نویسد:«مارکس و خود من کمابیش مسئولیت این نکته را بر عهده داریم که جوانان گاهی وقت ها بیش از اندازه به جنبه ی اقتصادی اهمیت می دهند. ما در برابر رقبایمان وادار شدیم بر این اصل پایه ای اصرار کنیم بی آن که وقت لازم یا فضای مناسبی را برای توضیح جنبه های دیگر که در پدیده ها مؤثر هستند، داشته باشیم.» (نامه به ژوزف بلوک – ٢١ سپتامبر ١٨٩٠)
– ما از مارکسیسم به دیالکتیک توسعه ی سرمایه داری با گذر از مراحل پشت سرهم تاریخی می رسیم. اما خود مارکس نوشت:«گریزناپذیری این روند (…) قطعاً به کشورهای اروپای غربی محدود می گردد.» (مجموعه آثار، جلد دوم، انتشارات پلیاد، صفحه ی ١۵۵۸)
مسئله این است که قید و شرط هایی که مارکس و انگلس در پایان حیات خود در مکاتباتشان مطرح کردند دارای اهمیت فراوانی هستند. این قید و شرط ها روشن و با صدای بلند و عمومی مطرح نشدند، لذا جنبش های کمونیستی روی خط مارکسیسمی مکانیکی، ساده انگارانه و عوام فریبانه افتادند. باکونین پیش از مارکس و انگلس قید و شرط های سه گانه پایه ای اشان را مطرح نموده بود که عبارتند از:
١) وجود نوعی از عدم جبرگرایی تاریخی؛
٢) رد توضیح هر چیزی بر اساس جبرگرایی اقتصادی هر چند باید پذیرفت که پایه ای است؛
٣) نسبیت نظر مراحل پشت سرهم توسعه ی تاریخی که سن سیمون و هگل مشترکاً مطرح کردند.
من بر این باورم که آن چه در مارکسیسم حفظ شدنی است اتفاقاً انتقاداتی است که باکونین به مارکسیسم کرد. می خواهم بگویم که انتقادات باکونین مارکسیسم را به عنوان نظریه ی توضیح اجتماعی، روش تحلیل تاریخی و اقتصادی رد نکرد، بلکه فقط جوانبی از آن را نسبی کرد که مارکسیسم را به سوی یک نظریه ی کامل و حتا خودکامه می کشاند.
بسیاری از کمونیست ها نسبیت بخشی به مارکسیسم را که باکونین انجام داد، برنمی تابند چرا که از قضاء این نسبیت بخشی مارکسیسم را در متن نظرات زمان خود می گذارد و آن را یگانه توضیح اجتماعی نمی داند. نسبیت بخشی باکونین به مارکسیسم مذهبیت آن را زدود چرا که مارکسیسم اگر نظریه ای علمی است می تواند رد شود، تغییر یابد یا کامل گردد. مارکسیسم به جایی می رود که همیشه باید می بود به این معنا که علم کامل اجتماع و انقلاب نیست در عین حالی که می تواند در «جدول خوانش» های آن ها قرار بگیرد. مارکسیسم نه کم تر و نه بیش تر از جامعه شناسی ماکس وبر یا روان شناسی اریک فروم اهمیت ندارد.
من فکر می کنم که در مارکسیسم آن بخشی نگه داشتنی است که به ویژه مارکسیستی نیست، هر چند این موضوع متناقض به نظر برسد. یک نظریه ی اجتماعی لزوماً از مشاهدات سرچشمه می گیرد تا بتواند به مفاهیمی دست یابد که اجتماع را توضیح دهد و سرانجام به نتیجه گیری برسد.
الف – مشاهدات و روندهای سرمایه داری که مارکس ارائه داد در مجموع همانانی هستند که پرودن پیش از او کرده بود با این تفاوت که مارکس بخت زندگی طولانی تری داشت تا بتواند نظرات خود را روشن تر و ژرف تر بیان نماید.
باکونین هرگز اعتبار توضیحات مکانیسم های سرمایه داری مارکس را در کتاب کاپیتال رد نکرد، او فقط پیچیدگی های آن را برای این که کارگران بتوانند بفهمند نقد نمود. البته پس از آن آنارشیست هایی مانند کافیه رو با نوشتن خلاصه ای از کاپیتال یا جیمز گیوم با نوشتن مقدمه ای بر آن در رفع این پیچیدگی ها تلاش کردند. البته این را باید افزود که خود باکونین برگردان کاپیتال را به زبان روسی آغاز کرد. این ها به اعتباربخشی به این کتاب کمک کردند…
ب – مفاهیم مارکسیستی جادوگرانه و یک شبه به وجود نیامدند و بر پایه های پیش تر موجود بنا شدند. بیش تر مفاهیمی که را مارکس در کاپیتال گسترش داد، افرادی مانند لورو، کونسیدران و پرودون و چند نفر دیگر پیش تر مطرح نموده بودند. تمام مقولات اقتصادی که پرودن در سیستم تضادها نوشته بود، پانزده سال بعد در کاپیتال آمد. البته مارکس مقولات دیگری اضافه کرد، اما ما نمی توانیم پرودون را برای عدم وجود این مقولات در اثرش سرزنش کنیم چرا که در زمانی که او سیستم تضادها را نوشت، آن ها وجود نداشتند.
روش کاپیتال برای طرح مقولات اقتصادی وسیعاً وام دار پرودون است، هر چند کمونیست ها هرگز پس از مارکس این واقعیت را نپذیرفتند.
برای نتیجه گیری می توان گفت که آن چه در مارکسیسم نگه داشتنی است به این خاطر نیست که «مارکسیست» است، به این دلیل است که حقیقت دارد. مارکسیسم به عنوان نظریه ی توضییح دهنده ی اجتماع دارای تعدادی داده ها و مفاهیم است که در «فضای» زمان خود وجود داشتند و مارکس آن ها را روشن کرد و توضیح داد. ما نمی توانیم نتیجه گیری های سیاسی مارکس را به طور کلی بپذیریم.
من می توانم اضافه کنم که بسیاری از پایه های شکل دهنده به مارکسیسم (که با نگاهی دقیق تر در معاصران و پیشینیان مارکس دیده می شوند) دیگر چنان آشکار هستند که اکنون پرسش: چه چیزی در مارکسیسم نگه داشتنی است؟ خود به خود به پرسشی بی جا تبدیل شده است.
پ – آن چه مارکسیست ها می توانند از آنارشیست ها بگیرند
پرسشی که اکنون مطرح می گردد این است که آیا چیزی در آنارشیسم هست که مارکسیست ها بتوانند مصادره به مطلوب نمایند؟ دو امکان وجود دارد: فرض حداقلی و فرض حداکثری با چند مرحله ی میانی.
فرض حداقلی این است که مارکسیست ها درستی انتقادات باکونین را به مارکسیسم بپذیرند. ما آنارشیست ها در چنین صورتی خرسند خواهیم شد، هر چند که این موضوع چیز بزرگی را تغییر نخواهد داد. من گمان نمی کنم که در چنین صورتی شارل فیترمن بخواهد عضو فدراسیون آنارشیست بشود که به هر حال طرز برخورد حزب کمونیست را تغییر نخواهد داد. [شارل فیترمن عضو حزب کمونیست فرانسه و وزیر راه دولت سوسیال – دمکرات میتران از سال ١۹٨١ تا سال ١۹٨۴ بود. توضیح م.]
فرض حداکثری می تواند شبیه آن چه باشد که ماکسمیلین روبل کرد. وی ده سال پیش در نشریه ی ایی. ار. ال. مقاله ای منتشر نمود و مدعی شد که مارکس نظریه پردازی آنارشیست بوده است. البته باید توجه را به این نکته جلب کرد که روش مندی مقاله برای مصادره به مطلوب نمودن نبود چرا که روبل در این مقاله نتوانست هیچکدام از بحث های نظریه پردازان آنارشیست را مطرح نماید. (١٠) روبل دقیقاً وارونه نوشت و مارکس را معتبرترین نظریه پرداز آنارشیسم اعلام کرد. مارکس در نظر داشت کتابی در مورد دولت بنویسد، اما هرگز فرصت پیدا نکرد. گفته می شود این کتاب قرار بود تحول مثبت مارکس را به سوی آنارشیسم مطرح نماید. روبل مدعی است که این کتاب نانوشته «نمی توانست نظریه ای به جز جامعه ای رهاشده از قید و بند دولت را که همان جامعه ی آنارشیستی است، مطرح کند.» (مارکس مارکسیسم را نقد می کند، انتشارات پایو، صفحه ی ۴۵)
من نمونه ی روبل را به عنوان نمونه ی افراطی به این دلیل مطرح نمی کنم که نشان دهم مصادره به مطلوب نمودن نقطه نظرات آنارشیستی واقعی است. با این حال نمی توان به اهداف روبل که به هیچ نهاد تحقیقاتی و خلاف جریان وابسته نبود، اعتراض کرد. اما همین موضوع شاید بتواند برای بقیه تلاش ها در این زمینه درست نباشد. روبل نوشت:«نقد دولت که مارکس انحصارش را برای خود در نظر گرفته بود نتوانست حتا آغاز گردد و فقط باید به پاره کارهای به ویژه تاریخی بسنده کرد که وی در آن ها به پایه های نظریه آنارشیستی اندیشیده بود.» (همان، صفحه ی ٣٧۸)
روبل خودش می گوید که مارکس بر خلاف راهبرد سیاسی و در چارچوب تلاش برای تغییر توازن نیروهای اجتماعی می خواست از دولت و الغای آن یک نظریه ی آنارشیستی ارائه دهد. سپس نوشت که وارثان مارکس با توجه به نبود کتاب او در باره ی دولت در همه جا سرمایه داری دولتی را ساختند که اصلاً با نظرات آنارشیستی جور در نمی آید، چرا که نظراتشان در مورد دولت بی سرو ته بوده است. به عبارت دیگر تلاش کرد تا نشان دهد که اگر مارکس فرصت کافی برای نوشتن کتابش پیدا می کرد، می توانست هوادارانش را از گیج سری نجات و آنارشیست بودن خودش را در روز روشن نشان دهد. بر این باور است که کلید حل خروج از سلب ماهیت مارکسیسم می توانست در کتاب نانوشته ی مارکس باشد و عدم وجودش موجب شد که مارکسیسم واقعی سر در اردوگاه های دهشتناک کار اجباری درآورد. (١١)
این اظهار نظرات مرا به این باور می رساند که اگر جنبش های مارکسیستی تلاش می کنند تا خود را بازسازی نمایند، این کار را بدون نقد دولت و نقش آن نمی توانند بکنند. من گمان می کنم که علیرغم بلندپروازی نظری اشخاصی مانند روبل، خطر از همین جا می آید. به همین جهت جنبش آنارشیستی باید روی همین مسئله تأکید نماید تا از ساده انگاری های الغای دولت از نوع روبلی پرهیز گردد.
همان گونه که ما هر بار از مارکسیسم سخن می گوییم لزوماً باید روشن کنیم که از کدام مارکسیسم است، همان گونه هم باید مفاهیم مارکسیستی دولت را بیان نماییم. من در ابتداء نوشتم که خود باکونین مصادره به مطلوب نمودن نظرات آنارشیستی را افشاء کرد. این کار را در نقد کتاب مارکس به نام جنگ داخلی در فرانسه که در فردای کمون پاریس نوشته شد، انجام داد. مارکس در این کتاب فدرالیسم را بخشی از نظر خود مطرح کرد، این در حالی بود که از آن تنفر داشت. باکونین نوشت:«تأثیر کمون چنان همه جا چنان شگف آور بود که نظرات مارکسیست ها را دگرگون کرد و وادارشان نمود که کلاه خود را در برابر این قیام بردارند. مارکسیست ها به ادای احترام به کمون پاریس بسنده نکردند و برخلاف ساده ترین منطق و احساساتشان گفتند که برنامه و اهداف آن همان برنامه و اهداف ایشان هستند. این کارشان بسیار تقلید لوده ای بود، اما وادار شدند. مارکسیست ها مجبور شدند کمون پاریس را بستایند، زیرا در غیر این صورت همه ترکشان می کردند، چرا که شور انقلاب کمون پاریس نیروی بزرگی به همگان داد.» (١۲)
ما همان روند را در انقلاب روسیه با کتاب دولت و انقلاب لنین شاهدیم که ظاهراً تلاش کرد در حد نهایت نظریه ی مارکسیستی زوال دولت را نشان دهد. اما موفق نشد. کتاب لنین کلافی از جملات بی سر و ته بیش نیست. لنین این کتاب را نوشت تا با جنبش آنارشیستی روسیه آشتی کند، چرا که این جنبش بر خلاف حزب بلشویک بسیار فعال و پویا بود.
چه اتفاقی افتاد؟ جنبش های انقلابی آن دوران روسیه دائماً بر یک رشته خواسته ها تأکید می کردند که یکی از آن ها بنیانگذاری تشکلات خودگردان بود که مردم بتوانند خود را سازماندهی کنند. این گرایشی طبیعی بود. پیشروان خودخوانده متوجه شدند که جایی در چنین تشکلاتی ندارند. ایشان فرصت طلبانه تصمیم گرفتند خود را با تشکلات خودسازمانده همخوان جلوه دهند تا بتوانند در آینده رهبری آن ها را به دست بگیرند. تاریخ نشان داد که لنینیسم چگونه تشکلات خودسازمانده را در روسیه نابود کرد.
برای این که بدانیم جنگ داخلی در فرانسه چگونه به خودسازماندهی برخورد کرد، کافی است به یک نامه ی مارکس به دوستش سورژ اشاره کنیم. مارکس در این نامه خشم خود را علیه کموناردهایی که در لندن پناهنده شدند و پیوستن به او را رد کردند چنین نشان می دهد:«این است پاداش من که برای پناهندگان پنج ماه تلاش کردم و برای شرافت آنان جنگ داخلی در فرانسه را نوشتم.»
کتاب جنگ داخلی در فرانسه کوشش کرد تا بدون ملاحظه به آن چه پیش تر نوشته شده بود، رنگ و بویی آنارشیستی به مارکسیسم بدهد. این کتاب هنوز می تواند به مارکسیست هایی که می خواهند نمای نظری خود را خوشرنگ جلوه دهند و خود را بازسازی کنند و روی پا نگه دارند یاری رساند. اما نامه ی مارکس به سورژ آن چه را مارکس واقعاً می اندیشید برملاء کرد. (١٣)
مارکس در باره ی نظریه دولت و قدرت تقریباً همه چیز نوشته است.
فرانتز مهرینگ به خوبی لاس زنی جنگ داخلی در فرانسه را با آنارشیسم دریافت، اما لنین آن را به دگم مارکسیستی تبدیل نمود، چرا که در لحظه ای مشخص به پشتیبانی آنارشیست ها نیاز داشت. مارکس در تقد برنامه ی گوتا (١۸٧۵) کلمه ای در باره ی کمون پاریس به عنوان شکل قدرت انقلابی ننوشت. این در حالی است که انگلس در نامه ای به ببل مختصراً چنین نوشت:«پیشنهاد می کنیم که همه جا در عوض استفاده از واژه ی «دولت» از کلمه ی قدیمی که در آلمانی هست، یعنی «Gemeinwesen» استفاده شود که بسیار خوب می تواند مفهوم واژه ی فرانسوی «Commune» را نشان دهد.» (١۴)
زمانی که انگلس در بیستمین سالگرد کمون پاریس مقدمه ای بر جنگ داخلی در فرانسه نوشت، برآشفتانه چنین اظهار نظر کرد:«سوسیال – دمکرات بی فرهنگ اخیراً با شنیدن واژه ی دیکتاتوری پرولتاریا به خود لرزید. آه! آقایان، می خواهید بدانید که این دیکتاتوری چیست؟ به کمون پاریس نگاه کنید. این دیکتاتوری پرولتاریا بود.» (١۵)
اما دیکتاتوری پرولتاریا اقسام معانی را می گیرد که یکی با دیگری متفاوت است. چرا که در سال ١٨۵٠ از دیکتاتوری پرولتاریا به دیکتاتوری ژاکوبینی بدون نمایندگی مردمی تعبیر شد که عکس تعریفی است که انگلس در سال ١٨۹١ از آن داد. چنین است که دیکتاتوری پرولتاریا کاملاً بی محتوا می شود، چرا که این دیکتاتوری می تواند در این حال رژیمی کاملاً خودکامه یا نقطه ی مقابلش یعنی نظمی تماماً آنارشیستی باشد.
اما قضیه خاتمه نیافت. انگلس در همان سال ١٨۹١ دست به نقد برنامه ای زد که سوسیال – دمکراسی آلمانی در ارفورت تدوینش کرده بود. نوشت:«نکته ای قطعی وجود دارد. حزب ما و طبقه ی کارگر نمی تواند به قدرت برسد مگر در شکل جمهوری دمکراتیک. جمهوری دمکراتیک شکل ویژه ای از دیکتاتوری پرولتاریا هست که انقلاب کبیر فرانسه آن را نشان داد.»(١۶) پس انگلس در فقط یک سال دو شکل متفاوت از دیکتاتوری پرولتاریا ارائه داد، یک بار کمون پاریس و یک بار جمهوری دمکراتیک یکپارچه.
پس ما می بینیم که «دیکتاتوری پرولتاریا» دست کم سه شکل متفاوت دارد:
– در مانیفست و برنامه ی ارفورت جمهوری دمکراتیک ژاکوبینی است؛
– در هجدهم برومر و مبارزه ی طبقاتی در فرانسه دیکتاتوری انقلابی فوق تمرکزیافته بدون نمایندگی مردمی است؛
– در جنگ داخلی در فرانسه فدراسیونی از نوع آنارشیستی است.
مارکس و انگلس برای تعریف قدرت کارگری مفاهیم متفاوتی ارائه دادند که بستگی به شرایط زمانی و مکانی داشت و نه به اصولی دقیق. انگلس حتا در سال ١٨۹١ دو تعریف کاملاً متفاوت از آن ارائه داد. لذا هر کس می تواند آن را به گونه ای که می پسندد تعریف کند به شرطی که به متن مطلوب مراجعه نماید.
ما هم می توانیم در این بازی شرکت کنیم. اگر کسی نخواهد بپذیرد که که مارکس و انگلس هیچگاه جداً برای برچیدن بساط دولت سخن نگفتند، ما منبع داریم و آن هم نامه ی انگلس به کارلو کافیه رو است. [کارلو کافیه رو، آنارشیست ایتالیایی که کاپیتال مارکس را برای کارگران خلاصه و ساده نویسی کرد و مارکس در ژوئیه ١٨۷٩ با دریافت و خوانش آن از وی بسیار محترمانه سپاسگزاری نمود. توضیح م.] انگلس در نامه ای به کافیه رو در تاریخ یکم ژوئیه ١٨۷١ نوشت:«در رابطه با الغای دولت باید گفت که این جمله ای قدیمی و فلسفی در آلمان است و ما هم زمانی که بی تجربه بودیم بسیار از آن استفاده کردیم…»
نتیجه گیری
مارکسیسم و آنارشیسم جداگانه اما به موازات یک دیگر رشد کردند، دارای مسائلی مشترک، اما پاسخ های متفاوت هستند. این واقعیات، اختلافات آن ها را کم نمی کند. نپذیرفتن پیدایش آن ها با شرایط مشابه موجب نفهمیدن نکاتی است که هر دو را به هم می رساند، اما در عین حال اجازه نمی دهد اختلافات دید و چشم اندازشان درک گردد. رد مارکسیسم و نپذیرفتن اشتراکاتش با آنارشیسم برخی از آنارشیست ها را دچار طرز برخوردی مذهبی و مرموز می کند، در سوی دیگر برخی آنارشیست ها با دریافت اختلافات آنارشیسم و مارکسیسم تلاش کردند ترکیب یا سنتزی گزینشی و کاملاً بی حاصل مانند «مارکسیسم آزادی گرا» (آنارشیست) ارائه دهند.
مارکسیسم و آنارشیسم دو جریانی نیستند که در دو ظرف بسته توسعه یافته باشند، یکی روی دیگر تأثیر می گذارد، پرسش های مشابه مطرح می کند و اغلب پاسخ های متفاوت ارائه می دهد. نمودهای کاریکاتورگونه ی تأثیرگذاری یکی بر دیگری، برخی آنارشیست ها را به سوی شکل دهی به «مارکسیسم آزدای گرا» سوق داده است یا برخی مارکسیست ها را به این باور رسانده است که مارکس «آنارشیست» بود. چنین برخوردهایی از هر دو طرف نشاندهنده ی اعسار نظری گرایش هایی است که دارند. آنارشیست هایی که خواستند بخش هایی از مارکسیسم را وارد اصول عقاید خود بکنند از کمبودهای آنارشیسم برای «تحلیل» سخن گفتند و سرانجام به غرغره کردن «ماتریالیسم تاریخی» و ابتذالاتی از این دست رسیدند. این چنین فقط کم اطلاعی و نداشتن توان بررسی نظریات نویسندگان بزرگ آزادی گرا (آنارشیست) را نشان دادند.
دانیل گرن در پایان زندگیش اصطلاح «مارکسیسم آزادی گرا» را اختراع کرد. گرن مارکسیست بود. به SFIO (شاخه ی فرانسوی انترناسیونال کارگری که سپس به حزب سوسیالیست هنوز موجود تبدیل شد – توضیح م.) و سپس به PSOP (حزب سوسیالیست کارگران و دهقانان) پیوست. زمانی می خواست تروتسکیست بشود. نگاهی انتقادی به جنبش ها و فعالانی داشت که خود را مارکسیست می دانستند. گمان می کرد که با وارد کردن مفاهیمی آزادی گرایانه (آنارشیستی) در ایدئولوژی سوسیالیستی می توان از اشتباهات سوسیال – دمکراسی و استالینیسم اجتناب نمود. گرن در رابطه با بسیاری از مسائلی که مارکسیسم و آنارشیسم را در تضاد قرار می دهد به آنارشیست ها گرایش پیدا کرد و به ویژه نقطه نظرات باکونین را پذیرفت. برخی از این نقطه نظرات عبارتند از: سانترالیسم مارکسیستی در برابر فدرالیسم آنارشیستی؛ پارلمانتاریسم اولی در برابر عمل مستقیم اجتماعی دومی و دیکتاتوری پرولتاریای یکی در برابر دمکراسی مستقیم دیگری.
مارکسیسم آزادی گرای گرن تهدیدی علیه آنارشیسم نبود، تلاشی بود تا در اصول عقاید مارکسیستی مفاهیمی آنارشیستی وارد کند. این تلاش برخی از آنارشیست ها را به اشتباه انداخت و ایشان را به نوبه ی خود به سوی وارد کردن آنارشیسم در مفاهیم مارکسیستی کشاند. امروز فعالان بسیاری که در جنبش کمونیستی بودند بی ارزش شدن مارکسیسم را دریافته اند و به ویژه متوجه شده اند که مارکسیسم دارای مفاهیم کافی برای تحلیل جامعه امروزی نیست، لذا ایشان پرودون و باکونین را کشف می کنند. به نظر من ترکیب یا سنتز آنارشیسم و مارکسیسم غلوآمیز است.
نتیجه گیری کلی که من از منظورم می کنم این است که نباید دشمن را عوضی گرفت. هر چند ما آنارشیست ها به درستی از مصادره به مطلوب نمودن مفاهیم خود توسط مارکسیست ها باید هراس داشته باشیم که می خواهند سلب ماهیت بکنند که تازه نیستند و علتی به جز گنگی نظری برخی از نظریه پردازان ما ندارند. اما هراس اصلی ما باید محافل راست و راست افراطی باشند. خطر برخی از این محافل از قبیل محافل پرودونی راست افراطی تا لیبرتارین های کنونی بیش از اندازه واقعی هستند.
متن نوشته شده در سال ١۹٨۹ برای گروه پی یر بنارد (عضو فدراسیون آنارشیست فرانسه) – ویرایش اندک در سال ١٩٩٩ – افزودن نتیجه گیری در سال ۲٠٠٧.
پایان برگردان به فارسی ۲٧ / ١٠ / ١٣۹٢ برابر با ١٧ / ١ / ٢٠١۴

منابع و پی نوشت ها:
١ – لنین، ماتریالیسم و امپیریوکریتیسیسم، صفحه ی ۴۶١، انتشارات پروگرس.
٢ – «حزب پیشگام آگاه سیاسی طبقه ی کارگر است. ما اکنون در شرایطی قرار گرفته ایم که کارگران در نهایت حاضر نیستند پیشگام خود را دنبال نمایند که می خواهد ایشان را به نبرد و فداکاری رهنمون نماید… آیا ما باید هیاهوهای زحمتکشانی را بپذیریم که کاسه صبرشان لبریز شده است و منافع خود را آن گونه که ما می فهمیم، درک نمی کنند؟ باید رو راست باشیم و بگوییم که روحیه این زحمتکشان اکنون ارتجاعی است. اما حزب تصمیم گرفته است که ما نباید در برابرشان عقب نشینی نماییم و باید عزم خود را برای پیروزی به هواداران خسته و بریده تحمیل بکنیم.»
٣ – والانتینوف، گفت و گوهای من با لنین.
۴ – لنین، مجموعه آثار، جلد ١٧.
۵ – تاریخ و ترازنامه ی انقلاب شوروی، انجمن مطالعات و اطلاعات سیاسی بین المللی، پاریس، ١ تا ١۵ اکتبر ١۹۵٧، صفحه ی ١۴٠.
۶ – دانیلز، آگاهی انقلاب، اکسفورد، صفحه ی ٢٨، سال ١٩۶٠.
٧ – این خطوط پانزده سال پیش نوشته شده اند. پس بدیهی است که تحول در ترکیب حزب کمونیست فرانسه با توجه با رسیدن نسل جدیدی از فعالان آن، نقطه نظری را که در این خطوط نوشته شده است تغییر داده است. با این حال فعالان قدیمی که هنوز در این حزب هستند همان گونه که نوشته شده است، می اندیشند.
٨ – در چنین اظهار نظرهایی که ایزوله نیستند تشریفات گرایی حقوقی وجود دارد که می گوید اگر اکثریت مردم تصمیماتی بگیرند که بر خلاف منافع سرمایه باشد ، نظام سرمایه داری رأی مردم را می پذیرد چرا که این قانون است. باکونین شایستگی این را داشت تا نشان دهد دمکراسی سرمایه داری به شرطی تداوم می یابد که حفظ نظام سرمایه داری جاودانی شود.
٩ – انتقاد او در عمل به ویژه به سوسیال – دمکراسی آلمانی است. باکونین در این زمان اطلاعات کافی برای شناخت انتقادات مارکس و انگلس به قانون گرایی سوسیالیست های آلمان نداشت.
١٠ – من و روبل مهمان برنامه ای در رادیو آزادی گرا (رادیوی فدراسیون آنارشیست که از سال ١٩٨١ در پاریس پخش می شود، توضیح م.) بودیم. او تلاش نمود مارکس و پرودون را به یک دیگر نزدیک نشان دهد. ولی روبل در کتابی که انتشارات پایو با عنوان مارکس مارکسیسم را نقد می کند، منتشر کرد همین نزدیکی را قبول نداشت.
١١ – لزومی ندارد تأکید شود که چنین توجیه کردنی از دید ماتریالیسم تاریخی هم که شده خطای فاحشی است.
١٢ – باکونین، مجموعه آثار، جلد سوم، صفحه ی ١۶۶، انتشارات شان لیبر.
١٣ – مارکسیستی به نام فرانتز مهرینگ در کتابش به نام زندگی مارکس به جنگ داخلی در فرانسه ارجاع داد و نوشت:«هر چه قدر که این تحلیل ها درخشان بودند، اما نمی توان تردید کرد که آن ها کمی با اندیشه هایی که مارکس و انگلس در طی ربع سده به ویژه در مانیفست داشتند در تناقض بودند (…) مارکس و انگلس طبعاً و کاملاً به این تناقض آگاه بودند…»
١۴ – نامه ی انگلس به ببل، ٢٨ – ١٨ مارس ١٨٧۵ در کتاب در باره ی آنارشیسم و آنارکوسندیکالیسم، مارکس، انگلس، لنین، انتشارات پروگرس، مسکو.
١۵ – نگاه کنید به انتشارات اجتماعی، صفحه ی ٣٠۲، سال ١٩۶۸.
١۶ – نقد برنامه ی گوتا، مارکس و انگلس، صفحه ی ١٠٣، انتشارات اجتماعی.